تبلیغات
حاج سیاح - مطالب ابر پارسیان

تا خلیج پارس-10

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:24 ق.ظ

نوع مطلب :هرمزگان ،

جاده ی بنود تا پارسیان (گاوبندی سابق) باریک بود. کم رفت و آمد بود. تپه ماهور داشت. یا به قولی آب نما. گودی هایی وسط جاده. پیدا بود که باران اگر می بارید سیلابی می بارید و با خودش جاهایی از جاده را می برد. حال می داد که با سرعت وارد این آب نماها بشوی و دلت هری بریزد. مثل ترن هوایی شهربازی ها که یکهو ارتفاع کم می کنند. ولی خطرناک بود. دید نداشت. ممکن بود توی گودی ها جانوری چیزی باشد و اگر با سرعت می رفتی باهاش برخورد می کردی. تجربه ی راندن توی جاده ی چوپانان طبس بود. توی آن جاده پاری وقت ها شتر می خوابید توی آب نماها... می ترسیدم سرعت بروم این جا.

از دشتی رد شدیم. پمپ بنزین خوبی داشت. حالا اگر ازمان می پرسیدند دشتی. ما جواب می دادیم کدام دشتی؟ دشتی بوشهر یا دشتی هرمزگان. مثل هنگام که می گفتیم کدام هنگام؟

پارسیان تعطیل بود. شهر در خماری بعد از ساعت ناهار یک روز تعطیل (شنبه بود) به سر می برد. ساندویچی کلبه باز بود. ساعت 3:45 عصر بود. می خواستیم سریع ناهار بخوریم و برویم به ساحل تبن. ولی آقای ساندویچی خیلی کند بود. دو سه بار غر زدیم که آقا فلافل ما چه شد؟ بالاخره بعد از 45 دقیقه فلافل ما را آماده کرد با سس مخصوص یک فلافل جنوبی. زدیم به بدن. خوشمزه بود. دومی را هم رفتیم توی کارش. نفری دو تا فلافل خوردیم. 8 تا فلافل با دوغ گازدار آبعلی شد 47 تومان.

بعد برگشتیم سمت دشتی و بعد هم گوشکنار. از گوشکنار جاده ی آسفالتی تو را می رساند به ساحل تبن. امیرحسین هوس جوجه کرده بود. مرغ خریدیم. نان هم خریدیم. از گوشکنار هله هوله خریدیم و آب معدنی که بتوانیم شب را در کنار ساحل عشق و حال کنیم. به قول خودمان به اقتصاد محلی کمک کردیم و راه افتادیم سمت تبن...

دم غروب بود که به تبن رسیدیم. برای ورود به محوطه باز هم کسی از ما پول نگرفت. ساحلش دو بخش شده بود. یک بخش پارکینگ داشت و دستشویی و نمازخانه و سکوهایی برای چادر زدن و 7-8 تا آلاچیق و محوطه ای هم برای فروش آش و محصولات محلی و بخش دوم که ماشین رو نبود اصل ساحل تبن بود. ساحلی با کوه های بلند از جنس خاک رس و رنگی خاص...

شب شده بود که کنار ساحل روی سکو جایی برای چادر زدن گیر آوردیم. سریع چادر را به پا کردیم. دو تا زیلو توی ماشین داشتم. یکی را زیر چادر پهن کردیم و یکی را هم جلوی چادر. به قول خودم خانه ی ایوان دار درست کردیم برای خودمان. نورافکن ساحل تبن هم محوطه را خوب روشن کرده بود. همسایه مان یک خانواده ی شلوغ شیرازی بودند. عمه و شوهرعمه بزرگ خانواده بودند و کلی خواهر برادر. مثل اینکه آمده بودند مهمانی خانه ی یکی از پسرهای فامیل که توی عسلویه کار می کرد و خانه هم داشت. باهاشان رابطه ی خوب برقرار کردیم و ازشان پیاز قرض گرفتیم. عمه بزرگه خیلی مهربان بود. دختر خوش سر و زبانی هم داشتند که در مورد خواستگار آخرش با لهجه ی نازدار شیرازی تعریف می کرد: بهش گفتم عامو من عرق می خورم، قلیون هم می کشم، مهمونی هم می رم. پایه ای شوهر من بشی؟

آن طرف یک پاترول چهاردر دیوانه شد. از سکوی حاشیه ی ساحل بالا رفت و پرید روی ماسه های کنار ساحل. می خواست برود به آن سمت ساحل که ماشین رو نیست. اما خدا را شکر، نتوانست. کمی توی شن ها رفت و چهارچرخش گیر کرد. فردا صبحش واقعا خدا را شکر کردیم که پاتروله نرفت آن یکی ساحل تبن و گند نزد. راننده ی خنگی داشت. قشنگ معلوم بود ناشی است. هی گاز داد و هی گاز داد و گور خودش را کند. تا شاسی توی شن فرو رفت. بعد کار راننده و سرنشینان این شد که با بیل ماسه ها را کنار بزنند. یک پاترول دیگر که این یکی شاسی اش بلندتر هم بود آمد کمک کند. اما او هم توی ماسه ها گیر کرد. ولی راننده اش ناشی نبود. گاز نداد. فرمان داد و آرام آرام ماشین را برد سمت دریا و از توی آب برگشت سمت جاده و بی خیال کمک شد. بالاخره مردم کمک کردند و پاترول در ماسه گیر کرده را هل دادند و او هم دیگر بی خیال گند زدن به ساحل تمیز آن طرف تر شد.

سریع رفتیم تو کار بند و بساط شام. امیرحسین و حمید جوجه ها را قاچ قاچ کردند. حامد هنر خانه داری اش را به رخ کشید و برایمان برنج آبکش گذاشت روی پیک نیک تا شام برنج هم داشته باشیم. من هم از زغال های همسایه مان استفاده کردم و سریع زغال های خودمان را گیراندم. صدای موج های دریا توی فضا می پیچید. آسمان پی در پی رعد و برق های قشنگ قشنگ و بی صدا می زد. جوجه ها را کباب کردیم. برنج هم آماده شد. سفره را پهن کردیم و رفتیم تو کار خوردن جوجه ها که چشم تان روز بد نبیند. یکهو بغض آسمان ترکید و قطره های درشت باران شروع کردند به باریدن.

همه ی آدم های توی محوطه جیغ و داد کردند و سریع پریدند توی ماشین هایشان. ما هم سریع بند و بساط شام و زیرانداز و وسایل را جمع کردیم و همه را بردیم توی چادر. باران روی سقف چادر با صدای قشنگی شروع کرد به باریدن و ما شام مان را در بلبشوی چادر خوردیم. بعد آمدیم بیرون. دیدیم به غیر از 7-8 تا خانواده همه در چشم به هم زدنی سوار ماشین هایشان شدند و از تبن فرار کردند رفتند. ساحل خلوت شده بود.

بعد از 7-8 دقیقه باران دیگر نبارید. آمدیم بیرون. موج ها آرام به ساحل می کوبیدند. تبن خلوت شده بود. زغال ها هنوز آتش داشتند. حامد جلوی چادر توی ساحل ماسه ای آتش درست کرد. آب جوش داشتیم. نشستیم دور آتش و در سکوت به آتش و سیاهی دریا نگاه کردیم و چای نوشیدیم. من غرق فکر شدم. به گذشته ام فکر کردم. به سال های رفته. به روزهای نیامده. تلخ شده بودم. به تباهی ها داشتم فکر می کردم. زل زده بودم به زغال های گُرگرفته و ساکت بودم... حامد از عقب ماشین چند تا سیب زمینی آورد و زیر زغال ها پنهان کرد...

رفتیم توی چادر نشستیم به ورق بازی کردن. حامد و امیرحسین گفتند شلم. گفتم بابا بی خیال، من مال این حرف ها نیستم. من توی ورق خیلی ضعیفم. حال و حوصله ندارم بشمارم که چند تا گشنیز رفته چند تا دل مانده... ولی بریدن و تک آوردن همیشه لذتی دارد که نمی شود از کنارش گذشت. حکم بازی کردیم و بازی کردیم تا که باران دوباره بر سقف چادر شروع به باریدن کرد. آمدیم بیرون که سیب زمینی هایمان را برداریم. دیدیم یک خانواده دور آتش اند و مشغول گاز زدن سیب زمینی ها. گفتیم مفت چنگ شان. کیسه خواب ها را در آوردیم و تا صبح توی چادر زیر بارانی که بر دیواره های چادر می کوبید خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم تمام چادر و زیرمان و حتی کیسه خواب هایمان خیس شده بودند...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 29 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: ساحل تبن ، گوشکنار ، گاوبندی ، پارسیان ، دشتی ،