تبلیغات
حاج سیاح - مطالب ابر مهمانخانه حیدری

تا خلیج پارس-6

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:36 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

از مرودشت و کارخانه ی آزمایش رد شدیم. حمید شروع کرد به تعریف داستان پر آب چشم محسن آزمایش. یکی از بزرگ مردانی که انقلاب هست و نیست او و سرمایه های او برای ایران را نابود کرد. محسن آزمایش آخوندزاده بود. خانواده اش فقیر بودند. در کودکی یتیم شد. فقط توانست چهار کلاس درس بخواند. بعدش رفت شاگرد آهنگر شد. بدنش آن قدر نحیف بود که اولش اوستا کار به او حقوق نمی داد. می گفت او نمی تواند. ولی او با جان سختی توانست ادامه بدهد. چهار سال در کارگاه آهنگری شاگردی کرد. او هزینه های خودش و مادر و خواهر برادرهایش را تامین می کرد. پس انداز هم می کرد. بعد از چهار سال توانست کارگاه آهنگری خودش را راه اندازی کند. کارگاه مبل سازی و ابکاری فلزات هم راه انداخت و همین جور پیش رفت. یک سال کارگاه بزرگش را آتش زدند. اما او با اراده ای قوی تر رفت و در شرق تهران کارخانه ی آزمایش را راه اندازی کرد. شبانه روز کار کرد تا توانست برند آزمایش را جا بیندازد. آزمایش لوازم خانگی تولید می کرد. قبل از انقلاب کارخانه ی آزمایش یکی از موفق ترین شرکت های ایران شده بود. شرکتی که در مدیریت و تولید تنه به شرکت های بزرگ جهان می زد. همه هم با مدیریت فوق العاده ی محسن آزمایش. بازارهای افغانستان و کشورهای حوزه ی خلیج فارس را تسخیر کرده بود. بازار ایران در اختیارش بود. برند آزمایش روز به روز به صورت نمایی ارزش بیشتری پیدا می کرد. علاوه بر تهران، در ساوه و مرودشت هم کارخانه های بزرگی تاسیس کرده بود. تا این که انقلاب شد. انقلابیون شرکت آزمایش را مصادره کردند. شرکتی که محسن آزمایش آجر به آجرش را خودش چیده بود و حالا تبدیلش کرده بود به یکی از بزرگ ترین شرکت های خاورمیانه. اما انقلابیون این چیزها حالی شان نمی شد. تمام کارخانه ها باید دولتی می شدند. محسن آزمایش یک سرمایه دار طاغوتی بود. معنا نداشت که صاحب کارخانه ی خودش باشد. او ناچار به مهاجرت شد. به سوئیس مهاجرت کرد. اما او دیگر مرد توانگری نبود. او تمام زندگی اش کارخانه ی آزمایش در ایران بود. در خارج سرمایه گذاری نکرده بود. پول هایش را دلار نکرده بود. تمام سرمایه های زندگی اش در ایران مصادره شده بود. مفلس شد. در سال 1366 از همسرش طلاق گرفت. مردی که روزگاری حتی هزینه ی عروسی بیش از هزار نفر کارگرش را هم تامین می کرد، حالا برای نان شبش هم محتاج شده بود... آخرش هم در سال 1371 در مراکش دق کرد و همان جا به خاک سپرده شد...
بعد از مرودشت از زرقان و پالایشگاه شیراز و کارخانه ی استیل البرز رد شدیم و به دروازه قرآن رسیدیم...
هنوز ناهار نخورده بودیم. ولی دیدن باغ ارم ارجحیت داشت. یک راست رفتیم باغ ارم. درختان بلندبالای ارم لطف خاصی داشت. در بین درختان وول خوردیم. به دخترپسرهای شیرازی نگاه کردیم که لحظه های عاشقانه شان را دست در دست هم در باغچه های ارم می گذراندند. ساختمان قجری باغ ارم هم جان می داد برای عکس یادگاری. طبقه ی اول ساختمان ورود آزاد بود. فروشگاه سنگ های تزئینی راه انداخته بودند. اما طبقه ی بالا را نمی شد رفت. دیدن باغ از طبقه ی دوم عمارت لطفی داشت که دریغ شده بود. 
توی باغ زیر درختان نشستیم و به فکر شب مانی مان افتادیم. از گوگل چند تا شماره تلفن جستیم. خانه های مبله ای که در شیراز به اجاره داده می شدند. زنگ زدیم. فی شان خیلی بالا بود. می گفتند شبی حداقل 300هزار تومان. ارزان ها هم به اجاره رفته بودند. چه کنیم چه نکنیم؟ حامد یک مسافرخانه گیر آورد توی سایت همگردی که ملت ازش تعریف کرده بودند: مسافرخانه حیدری. زنگ زدیم. جای خالی داشت. سریع سوار کیومیزو شدیم و راندیم به سمت خیابان لطفعلی خان. ترافیک دم غروب اطراف شاهچراغ سنگین بود. بالاخره رسیدیم.
ساعت 5:30 بود که در مهمانخانه ی حیدری جاگیر شدیم. چهار نفر برای یک شب 75 هزار تومان. قیمتش خوب بود. تمیز هم بود انصافا... حمام دستشویی اش هم به راه بود و یک نکته ی خیلی خوب دیگر هم داشت: چسبیده به مسجد نصیرالملک بود!
ناهار نخورده بودیم. توی پاسارگاد و تخت جمشید و باغ ارم خیلی راه رفته بودیم و خسته بودیم. تصمیم گرفتیم شام و ناهار را یکی کنیم (به قول سهیل شامار) و یک جای درست و درمان غذا بخوریم. ساعتی استراحت کردیم. حال رانندگی نبود. تپسی گرفتیم به مقصد رستوران صوفی که حمید می گفت از رستوران های خوب شیراز است. تپسی ارزان بود. از این سر شهر (خیابان لطفعلی خان و نزدیکی های شاهچراغ) تا آن سر شهر (خیابان ستارخان) فقط 7هزار تومان.
راننده ی تپسی عالی بود. از آن شیرازی های خوش مشرب. از احوالات مان پرسید و شروع کرد به داستان گفتن. معرفی جاهای خوب شیراز. می گفت این توسعه ی حرم شاهچراغ به زور بوده. همه ی زمین هایی که به حرم اصل اضافه کرده اند به زور بوده و غصبی است. می گفت فامیل هایش نمی روند شاهچراغ نماز بخوانند. می گویند زمین هایش غصبی است. از خوردنی جات شیراز گفت و داستان شیراز و تهران... اوج حرف هایش آن جا بود که با لهجه ی غلیظ شیرازی اش می گفت: بچه های تهرون زرنگن... صدایش را ضبط کردم. از بهترین یادگاری های شیراز برایم شد صدای آن راننده ی تپسی...
و رستوران صوفی هم تبدیل شد به یکی از خاطره های دردناک سفرمان. صورت حسابی که تهش پرداخت کردیم به اندازه ی تمام شام و ناهارهای قبل و بعد سفرمان بود. مجموعه رستوران های صوفی توی شیراز مشهورند. هم فست فود دارند هم غذای سنتی. ما رفتیم به زیرزمین و غذای سنتی. از شانس بدمان کلم پلوی شیرازی نداشت. خوراک جوجه ترشش 50 هزار تومان بود. یک بشقاب برنج هم 8هزار تومان... کیفیتش خوب بود. مشکل این بود که ما گرسنه هم بودیم و برایمان حجم غذا هم مهم بود. نسبت قیمت به حجم غذای رستوران صوفی افتضاح بود. توی تهران وقتی یک بشقاب برنج را 8 هزار تومان حساب می کنند قشنگ به اندازه ی شکم دو نفر آدم گرسنه برایت برنج می آورند. اما رستوران صوفی... یک بخشی از گرانی اش به خاطر موسیقی زنده اش هم بود. از شانس مان ما زود رفتیم (ساعت 7:30 شب) و موسیقی زنده هم زیاد نصیب مان نشد... 
بعدش دوباره تپسی گرفتیم به مقصد حافظیه. این بار راننده ما را از کنار رودخانه خشکه ی شیراز به مقصد رساند.
مگر می شود شیراز رفت و حافظیه را ندید و در فضای سبکبار و دوست داشتنی اش پرسه نزد؟
به مزار حافظ رفتیم. امیرحسین باز هم با تئوری 3تا عادی 1 سرباز از خرید بلیت 3 هزار تومانی معاف شد. از معماری حافظیه و بارگاهی که ساخته اند لذت بردیم. فکر کنم این هم کار هوشنگ سیحون باشد. همو که آرامگاه خیام را ساخته. حافظیه شلوغ بود. صدای محمد اصفهانی و امشب شوری در سر دارم در فضا شناور بود. دیدن آن همه آدم خوشرو در آن معماری و در آن آواز آدم را حالی به حالی می کرد. در حیاط پشتی ایستادیم و فال حافظ گرفتیم. حمید اپلیکیشن اش را داشت. نیت می کردیم و دگمه را فشار می دادیم و فال گرفته می شد (حتم با استفاده از تابع رندوم!). فالم پر بیراه نبود. تعجب کردم از حضرت حافظ:
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
بعد از حافظیه نوبت فالوده بستنی های پشت ارگ کریم خان بود. باز تپسی گرفتیم. به 3500 تومان از حافظیه رسیدیم به پشت ارگ کریم خان. فالوده ی شکرریز با بیش از نیم قرن سابقه. طعم بستنی اش فوق العاده بود. شب سرد زمستانی و فالوده بستنی شکرریز... دور ارگ راه افتادیم و از خودمان عکس یادگاری گرفتیم. یکی از باروهای ارگ مثل برج پیزا کج شده بود. عصری توی باغ ارم به فیگورهای دخترها برای عکس گرفتن جلوی حوض باغ ارم خندیدیم. خودمان جلوی ارگ کریم خان آن فیگورها را تقلید کردیم. عکس های مضحک خوبی شدند.
بعدش پیاده راه افتادیم سمت مهمانخانه حیدری. از جلوی بازار وکیل و حمام وکیل هم رد شدیم. جلوی حمام وکیل کافه های دل انگیزی راه انداخته بودند. دیگر خسته بودیم. سر راهمان به ورودی شاهچراغ رسیدیم. گفتیم حالا که تا اینجا آمده ایم به شاهچراغ هم برویم که شاهچراغ ندیده از دنیا نرویم. به قولی شاهچراغ ما را طلبید. برایم ستون های چوبی جلوی شاهچراغ خیلی دوست داشتنی بودند. وارد شاهچراغ که شدم یاد داستان های صادق چوبک افتادم. دقیقا یادم نیست. ولی صادق چوبک چند تا داستان دارد که در شیراز و همین شاهچراغ و حوالی اش اتفاق می افتند. بعد یاد همسایه های احمد محمود افتادم. شیراز به روایت آن ها را باید دوباره بخوانم... رفتیم و دوری زدیم و در تالار آینه کاری هم لختی نشستیم. دیدیم از گرمای حرم داریم همان جا خواب می رویم. زدیم بیرون. بعد از چند دقیقه به مهمانخانه حیدری رسیدیم. به نوبت دوش گرفتیم و خوابی دلچسب را شروع کردیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 26 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: باغ ارم ، رستوران صوفی ، مهمانخانه حیدری ، شاهچراغ ، ارگ کریم خان ، حافظیه شیراز ، بستنی شکرریز ،