تبلیغات
حاج سیاح - مطالب ابر خور

خور-3(اردوی جهادی)

پنجشنبه 24 شهریور 1390  06:32 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

اولین بارم بود. خودم می‌خاستم بیایم. اما پایه‌اش را نداشتم. سختی‌ام می‌آمد. برای همین هفته‌ی پیش به اسمس صادق جواب منفی داده بودم، گفته بودم نمی‌آیم. کار حمید بود. گفت بیا با هم برویم. به قول خودش من را هم مجاب کرد که یک سری کار فهرست نویسی کتابخانه است باید انجام بدهیم، سخت نیست. برایم سختی و آسانی‌اش مهم نبود. رفتیم. اولین بارم بود. هم اردوی جهادی، هم بیل زدن، هم آجر انداختن. ظهر که برگشتیم دو تا دست هام زق زق می‌کردند.

همه بچه‌های انجمن اسلامی دانشگا تهران بودند. از دانشکده‌های مختلف. از پزشکی و دامپزشکی بگیر تا علوم اجتماعی و فیزیک و بچه فنی‌ها. صبحانه که خوردیم بچه‌ها چند دسته شدند. چند تا از بچه‌های پزشکی رفتند درمانگاه روستا. یک گروه رفتند سرغ حمام عمومی روستا که در حال بازسازی بود. یک گروه رفتند شهرک برای ساختن یک خانه. یک گروه هم بچه‌های فرهنگی بودند که می‌رفتند سراغ بچه‌ها، به‌شان کاغذ و مدادرنگی می‌دادند تا نقاشی بکشند...
خور روستای غریبی بود. از کنار جاده اصلن خانه‌ها دیده نمی‌شدند. اما همین که دویست متر به طرف روستا پیش می‌رفتی یکهو زیر پایت، در فضای گودی مانندی خانه‌های کاهگلی زیادی می‌دیدی با سقف‌های گنبدی و بادگیر‌ها. خانه‌هایی از گِل و دیوارهای قطور. کوچه‌های خاکی. صدای همیشگی هوهوی باد. چهره‌های آفتاب سوخته. بچه کوچولوهایی که از غریبه بودنت خوشششان نمی‌آمد و اگر‌‌ همان جا می‌ایستادی حمله می‌کردند به سمتت ولی بچه‌های بزرگ‌تر جلویشان را می‌گرفتند... خوب که چشمت را باز می‌کردی ذو سه تا باروی بلند و خراب شده (حتم به جا مانده از قلعه‌ای گلی و بزرگ) دوروبر روستا می‌دیدی...
حمامی که مرصاد و چند تا از بچه‌های معماری رویش کار می‌کردند برای زمان صفویه بود. شاهکاری بود برای خودش. از بیرون یک گنبد کاهگلی کوچک بود. اما همین که خم می‌شدی و از در کوچکش می‌رفتی تو اول یک هشتی با کاشی‌های سفید می‌دیدی. بعد هر گوشه‌اش یک خروجی بود. هر کدام را می‌رفتی به یک خزینه و یک اتاق کوچک دیگر می‌رسیدی که آن هم به یکی دو اتاق کوچک دیگر راه داشت و اصلن هزار تویی بود این حمام روستای خور. مشغول مرمت بودند. کاشی‌هایش کامل نبود. یک سری از خزینه‌ها را خراب کرده بودند و دوباره داشتند می‌ساختند. برای لحظه‌ای وقتی همه‌ی آن هشتی‌ها و اتاق‌ها و خزینه‌ها و حوض‌ها و تاقچه‌های حمام را پوشیده در ابری از بخار تصور کردم سرم از رازآلودگی‌اش گیج رفت.
بیرون حمام چند سری صفحه‌ی خورشیدی هم کار گذاشته بودند. گرمای لازم برای گرم کردن آب حمام یا تولید برق روستا شاید. اما مهندس هاش ایرانی بودند. مثل اینکه به ماه نکشیده صفحه‌های خورشیدی توی یکی از سیاه بادهای کویر از جا کنده می‌شوند و باد آن‌ها را با خودش می‌برد و اهالی تکه شکسته‌های صفحه‌های خورشیدی را جمع می‌کنند‌‌ همان کنار حمام…
همه‌ی خانه‌های روستا کاهگلی و قدیمی‌اند. سر همین وزارت مسکن طرح در انداخته و ایده زده و زمین‌های شمال جاده (روستای خور در جنوب جاده است) را تقسیم بندی کرده است و به هر خانواده صدوشصت متر زمین داده که بیایید آنجا خانه بسازید و ساکن آنجا شوید. یعنی یک جورهایی روستاسازی دارد می‌کند. با خیابان‌ها و کوچه‌های منظم. اهل روستا بهش می‌گویند شهرک.
شهرک از کنار جاده دیده می‌شود. چند تایی از اهالی خانه‌های آجری ساخته‌اند آنجا. آقایان وزارتخانه می‌گویند که این کار را برای جلوگیری از مهاجرت روستاییان و نوسازی روستا انجام داده‌ایم. دستشان درد نکند. خانه‌ها را هم مهندسی شده دارند می‌سازند مثلن. صدوشصت متر زمین، شصت متر بنا بقیه حیاط. وام هم می‌دهند. چند مرحله‌ای البته. وام اول را وقتی می‌دهند که اسکلت خانه را ساختند. وام دوم وقتی دیوارهای آجری ساخته شد، وام سوم وقتی دیوار‌ها گچ کشی شدند و الخ.
خانه‌ای که رفتیم برای ساختنش بچه‌ها از اول هفته رویش کار می‌کردند. توی سه روز گذشته سه تا از دیوار‌ها را بالا برده بودند و امروز نوبت دیوار چهارم بود. صاحب خانه یکی از اهالی روستا. پیرمردی پنجاه و خرده‌ای ساله که دامدار بود. هشتاد نود راس گوسفند داشت. دو تا پسرهاش هم به‌مان کمک می‌کردند. و ما هم دانشجوهای ریقویی که ده تایمان را روی هم می‌گذاشتی اندازه‌ی یک کارگر سر میدان‌های تهران زور و قوت نداشتیم. که البته یکیمان پزشک بود، آن یکی مهندس و این یکی دانشجوی دوره‌ی دکترا و... کار کُند پیش می‌رفت. ولی پیش می‌رفت. پیرمرد به تنهایی اندازه‌ی دو سه تای ما کار می‌کرد و زور داشت و ما پیشش جوجه بودیم.
من به لهجه‌ی خراسانی‌اش فکر می‌کردم. وقتی می‌خاست بگوید آن کیسه‌ی سیمان که پاره شده را بردار، می‌گفت اون کیسه‌ی چاکیده‌ی سیمانو بردار. نمی‌گفت «پاره»، می‌گفت «چاکیده». خیلی اصیل حرف می‌زد.
ملات درست کردن. هم زدن مخلوط سیمان و ماسه و آب. با بیل زیر رو کردنش. آجر جابه جا کردن. آجر بالا انداختن برای اوستا کار. ملات روی آجر‌ها ریختن. ماله کشیدن... خستگیِ روز اول. باد خنکی که دائم می‌وزید. آفتابی که تیز می‌تابید و دست‌ها و صورت را می‌سوزاند. شربت آب لیمو. ساعت ده: دهونه: تغذیه‌ای که ساعت ده به‌مان می‌دهند و...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: خور ،

خور-4(گل مال)

چهارشنبه 23 شهریور 1390  06:35 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

گل‌مال عملی ست بس ناجوانمردانه. شوخی پسرانه‌ای از نوع تک سلولی. نوعی انتقام گیری. لذتی عظیم و سادیسم گونه از اذیت و آزار دیگری. نوعی توحش حتا شاید. و البته راوی پس از تجربه کردنش یک مورد دیگر را هم به آن اضافه می‌کند: نوعی رهایی!
شتری که در خانه‌ی هر کدام از بچه‌های اردو می‌نشست. منتها آسیا به نوبت. ساعت دوازده و نیم یک که می‌شد بیل زدن و آجر چیدن و ملات درست کردن تعطیل می‌شد. یک روز کاری تمام. حوالی همین دقایق پایانی کار دو نفر به ماموریت می‌رفتند. کجا؟ تکه‌ای از زمین خالی بغلی یا تکه‌ای از زمین جلوی خانه‌ی در حال احداث. با بیل چاله‌ای به اندازه‌ی یک گور می‌کندند. این کار تخصص علیرضا بود. بعد گور را با آب پر می‌کردند. بعد کار تعطیل می‌شد.
نوعی دلهره همه را فرا می‌گرفت. یعنی امروز نوبت کی است؟! نیازی چندانی به بهانه نبود. کسی که می‌خاست‌‌ همان روز برود ولایت خودش و اردو را ترک بگوید، یا کسی که در طول روز تنبلی و کاهلی کرده بود یا کسی که زیاد خوشحال و شاد و خندان بود یا کسی که از همه گوشه گیر‌تر بود یا... اصلن هیچ بهانه‌ای وجود نداشت...
علیرضا شروع می‌کرد به نوحه خاندن و انالله و انا الیه راجعون گفتن. بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و از هم فاصله می‌گرفتند. یعنی چه کسی امروز؟... سه چهار نفر با هم جمع می‌شدند. معمولن بچه‌هایی که روزهای قبل طعم گل‌مال را چشیده بودند. شورای تصمیم گیری. سوژه انتخاب می‌شد. فرمان حمله را مهدی می‌داد. چهار پنج نفر می‌دویدند سمت سوژه پا‌ها و دست‌هایش را می‌گرفتند. بقیه هم خوشحال ازین که سوژه نشده‌اند به سمتش می‌دویدند.
قساوت عظما. تشییع جنازه. چهار دست و پایش را می‌گرفتند و می‌آوردندش سمت چاله (گور). سه. دو. یک. تالاپ. توی گور پر شده از آب.
حالا نوبت خاک ریزان است. مشت مشت خاک روی جنازه. این علیرضا... گورکن‌زاده شده این بشر اصلن. با بیل خاک می‌ریخت. با بیل از آب گل آلود توی چاله برمی داشت و می‌ریخت روی سر و روی جنازه. بعد نوبت پاچه‌ها بود. یکی پای جنازه را بلند می‌کرد. دیگری مشت مشت گل و خاک می‌رخت توی پاچه‌ی جنازه... بله... نفرت انگیز است. ولی وقتی گل-مال می‌شوی، وقتی خاک بر سر می‌شوی دیگر همه چیز تمام می‌شود. حس می‌کنی دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. تمیزی و کثافت؟ بی‌خیال بابا. ارزشی ندارد. یک جور حس رهایی بهت دست می‌دهد...!!!
پایان عملیات گل‌مال! حالا همه دور جنازه‌ی از گور برخاسته جمع می‌شدیم و عکس یادگاری!...
اما این گل‌مال تازه خوبش بود. گل‌مال قسمت دومی هم داشت. وقتی می‌رسیدیم مدرسه... گل‌مال در مدرسه طاقت فرسا‌تر بود. پرده‌ی دوم گل‌مال آنجا اجرا می‌شد. با‌‌ همان مقدمات نوحه خانی و شورای تصمیم گیری و حمله و تشییع جنازه و... توی قناتی که از پشت مدرسه رد می‌شد و آبش زلال و سرد بود. اما آنجا محل آبخوری گوسفند‌ها و بز‌ها بود. آبش زلال بود. اما خاک‌های اطرافش پر از پشکل گوسفند‌ها بود. و گل‌مال در آنجا... گل‌مال نبود دیگر، گه مال بود... و البته حس رهایی فزون تر...!!!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: خور ، اردوی جهادی ، گل مال ،

خور-5(امیرحمزه)

سه شنبه 22 شهریور 1390  06:38 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

شب کویر‌‌ همان بود که علی شریعتی توی کویریاتش با آب و تاب تعریف می‌کرد: «شبِ کویر، این موجودِ زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی‌شناسند. آنچه می‌شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می‌شود. شب کویر به وَصف نمی‌آید. آرامشِ شب که بی‌درنگ با غروب فرا می‌رسد _ آرامشی که در شهر از نیمه شب، درهم ریخته و شکسته می‌آید و پریشان و ناپایدار _ روز زشت و بی‌رحم و گذران وخفه‌ی کویر می‌میرد و نسیم سرد و دِل انگیز غروب، آغاز شَب را خبر می‌دهد.»

نسم خنکی که می‌وزید، آسمانی که پر از ستاره بود، قرص کامل ماه که از سمت شرق آرام آرام بالا آمد و آسمان را روشن کرد. با شهاب آمدیم نشستیم جلوی در مدرسه. در مدرسه باز بود، اما جلوی مدرسه چراغی نداشت. نشستیم و زل زدیم به آسمان و شروع کردیم به حرف زدن. و‌ گاه گاه سکوت‌های طولانی. مدرسه‌ی عشایری خور کنار جاده بود. جاده خلوت بود. هر از گاهی تریلی و کامیونی می‌آمد و سکوت شب را می‌شکست.
خور روستای بزرگ تری بود. مدرسه بین دو روستای نوغاب و سروباد بود. نوغاب و سروباد روستاهای عشایری بودند. یعنی پنج ماهه‌ی اول سال فصل ییلاق سروبادی‌ها بود و روستا خالی از سکنه می‌شد (طایفه‌ی بهمدی ها- همه آنجا فامیلشان بهمدی بود! حتا تعداد آدم‌هایی که اسم کوچکشان هم مثل هم بود زیاد بود، برای شناسایی می‌گفتند علی بهمدی فرزند محمد.‌گاه پیش می‌آمد اسم پدر‌ها هم یکی می‌شد. اسم پدربزرگ را می‌آوردند وسط...!). می‌رفتند به جاهایی که از گرمای مردافکن کویر دور باشند. از اواخر مرداد ماه است که اهل روستا برای قشلاق می‌آیند به این روستا. اینکه مدرسه خابگاه داشت هم دقیقن برای همین بود. برای اینکه بچه‌ها موقع ییلاق خانواده‌ها سرپناهی داشته باشند تا بتوانند درسشان را بخانند. البته خابگاه برای بچه‌های دوره‌ی راهنمایی بود فقط. می‌گفتند هوای شهریور ماه و هوای دو ماه اول بهار بهترین هوای کویر است.
شهاب سیگاری گیراند. من به زندگی فکر کردم. به رهایی و آزادگی فکر کردم. به آسمان بی‌انت‌ها و آن دور دورهای کویر نگاه کردم. توی همین حال و هوا‌ها بودیم که سروکله‌ی امیرحمزه پیدا شد.
موتور داشت. سی جی ۱۲۵. با موتور آمدجلوی مدرسه و به ما نگاه کرد. چشم هاش درخشان بودند. توی‌‌ همان تاریکی هم برق می‌زدند. مدرسه‌شان بود. آمده بود ببیند چه خبر است. دوم دبیرستان بود. به‌مان گفت: ۹ روز دیگه مدرسه شروع می‌شه.
روزشماری می‌کرد برای شروع مدرسه. می‌گفت اینجا فقط یک رشته داریم: انسانی. کسی ریاضی و تجربی و فنی نمی‌خاند.
با لهجه حرف می‌زد. می‌گفت فقط آن‌هایی که باباشان معلم است یا باباشان پولدار است و بیرجند خانه دارند می‌روند بیرجند ریاضی و تجربی می‌خانند.
ازش پرسیدیم کنکور چه طور؟ بچه‌ها کنکور می‌دن؟
گفت: کنکور؟ چی هست؟
گفتیم: دانشگا. بچه‌ها دیپلم که گرفتن دانشگا می‌رن؟
گفت: بیشتری‌ها نمی‌رن دیگه. چند نفر فقط می‌رن بیرجند دانشگا. می‌گفت می‌ریم اینجا، همین پاسگاه. امتحان می‌دیم برای سربازی و نظامی شدن. سرباز نیروی انتظامی می‌شیم. همه اینجا سرباز و پلیس می‌شن.
گفتیم: مواد؟ قاچاق؟
گفت:‌ها... یه عده هم می‌رن دنبال قاچاق. پول خوبی داره. ولی خطر داره. با ماشین نمی‌شه. با موتور اچ مواد جابه جا می‌کنن. می‌ندازن تو کویر با موتور اچ. پلیسا هم به گردشون نمی‌رسن. ولی پلیس شدن بهتره.
موتور اچ موتورهای بزرگ و بالای ۲۵۰سی سی روسی بودند که آن طرف‌ها زیاد بودند. اکثرشان هم پلاک نداشتند. امیرحمزه توی دنیای دیگری زندگی می‌کرد. می‌گفت سرگرمی تابستانیشان این است که بروند با موتور خرگوش شکار کنند. می‌گفت توی جالیز‌ها لانه‌های خرگوش‌ها را شناسایی می‌کنند. بعد دم غروب و شب با موتور می‌افتند توی جالیز و لانه‌های خرگوش‌ها. نور چراغ را می‌اندازند توی چشم خرگوش‌ها و بعد با موتور دنبالشان می‌کنند. خرگوش‌ها از نور چراغ گیج می‌شوند و آن‌ها اخرش با چرخ موتور له‌شان می‌کنند... می‌گفت گوشت خرگوش خوشمزه ست.
شب موقع شام خربزه داشتیم. خربزه‌های جالیزهای روستای نوغاب. بیرونشان مثل طالبی بود، ولی مزه‌ی خربزه می‌دادند. یک چیزی بودند بین طالبی و خربزه.
امیرحمزه ازمان خداحافظی کرد و رفت. وقتی می‌رفت به این فکر می‌کردم که اگر استعداد کار فنی داشته باشد چه می‌شود؟! اگر نقاشی تو ذاتش باشد چه می‌شود؟! حتمن باید انسانی بخاند. آن هم چه خاندنی؟ فقط برای دیپلم گرفتن...
اهل خور برای اسم روستایشان یک افسانه هم دارند. می‌گویند در گذشته‌ها که ترکمن‌ها قومی مهاجم بودند، خور جایی سرسبز بود که مورد حمله‌ی ترکمن‌ها قرار می‌گرفته. یک بار گروهی اسب سوار مهاجم که برای حمله به خور آمده بودند در مسیر راه خودشان به پیرمردی چوپان برخورد می‌کنند و از او مسیر رسیدن به شهر سبز خور را می‌پرسند. چوپان هم، قلعه شهر را به آنان نشان می‌دهد و به آنان می‌گوید: «با سرعت به سمت قلعه بتازید تابراثررعب و وحشتی که درمردم ایجاد می‌کنید بتوانیدشهررا تصاحب نمایید.»
سواران مهاجم نیز به علت واقع شدن شهر در پستی و ندیدن آن و همچنین ناآگاه از وجود خندقی عمیق در مقابل شهر، با سرعت به سمت قلعه می‌تازند و در نزدیکی قلعه، و به علت ندیدن خندق و همچنین عدم توانایی درکنترل اسبان خویش، ناگهان به درون خندق مقابل شهر فرو می‌روند و عده زیادی از آنان کشته می‌شوند. به طوری که خندق از خون جاری آنان پر می‌شود. و چون در این حادثه خون زیادی ریخته می‌شود این شهر بعد از این ماجرا به «خون» تغییر نام می‌دهد و به مروز زمان به «خور» تبدیل می‌شود.
بادی که از سمت شمال و تپه‌های آن دور دور‌ها می‌وزید... ماه درخشان... شهاب که آهنگ گذاشته بود و...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: خور ،