تبلیغات
حاج سیاح - مطالب مرکزی

در محضر ایرج افشار

چهارشنبه 20 اسفند 1393  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،اصفهان ،اردبیل ،ایلام ،البرز ،بوشهر ،تهران ،چهارمحال و بختیاری ،خراسان شمالی ،خراسان رضوی ،خراسان جنوبی ،زنجان ،خوزستان ،سیستان و بلوچستان ،سمنان ،فارس ،قزوین ،قم ،کردستان ،کرمانشاه ،کرمان ،کهگیلویه و بویراحمد ،گلستان ،گیلان ،لرستان ،مازندران ،مرکزی ،هرمزگان ،همدان ،یزد ،

گلگشت در وطن-ایرج افشار

۱- حالا که سال ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست و جو بود. وجب به وجب ایران را می گشت و می دید و ثبت می کرد. جای جای خاک ایران را می رفتند و می دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستاها و ده کوره های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می کرد تا «تات نشین های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می روی و به روستا ها و خانه های دوردست روی کوه و کمر نگاه می کنی به نظرت کار غیر ممکنی می آید رفتن و گشتن و دیدنو حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می رفت تا قلعه ی حسن صباح را جست و جو کند (سال های دهه ی ۲۰) و پایان نامه ی درسی اش را بنویسد. منوچهر ستوده ای که از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه ی شمال را تا منتهی الیه شرق و گرگان و بندر ترکمن در نور دیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشق ان هصخره های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می رفت تا بعد ها متن ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار ها و بار ها در گوشه گوشه ی خاک ایران پرسه زده بود...

در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خواندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه های ایرج افشار ازسال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه ی مجله ی بخارا و گفته های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفر دوستی و به مسافرت رفتن های او چیز دیگری است. بعضی آدم ها هستند که یاد گرفتنی هستند. کوچکترین حرکات و گفته هایشان هم یاد گرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم ها بوده.

به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. (مگر چند سالم است؟ متولد 1368م!) چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خواندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز ها توی سفرنامه های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته ها از این مرد نادیده است...

۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه هایی دارد که با یک سفر نمی توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵

کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید ترین سفرنامه ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه ی او. وقتی در سفرنامه ی «طواف شاه جهان»ش خواندم که باردهم است که به اسفراین می رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی آن جمله ها را در سفرنامه ی سال ۱۳۵۵ خواندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...

۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتی گوشه ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰

«در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می شود که در دشت بی آبادی به خرابه ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می یابید و آن بیش از ده ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده ی اسرار گذشته است.» ص۱۸

چیزی هست که برایم خیلی آزار دهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف های سبز و دریا. آدم های زیادی را می بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده ام که تو چون زیاد می روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی معناست و قدر شمال را نمی دانی. و وقتی سفرنامه ها و کشف کردن های ایرج افشار را خواندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده ایم.

ایرج افشار که به مسافرت می رفت به خیلی چیز ها توجه می کرد. از شاهراه ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده های اصلی فرار می کرد و به جاده های فرعی و کم رفت و آمد می زد.

«برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴

به جاده خاکی ها می زد. هر بنای مخروبه ای که می دید صبر می کرد و به دیدنش می شتافت. با مردمان محلی حرف می زد. ازشان یاد می گرفت. بله. استاد دانشگاه بود. مرد شماره ی یک ایرانشناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را در نور دیده بود. کتاب ها در مورد ایران خوانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز، هم صحبتی با مردم برایش یاد گرفتنی بود:

«آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آنرا به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می گوییم.» ص۱۸۱

«با راننده ی فسایی صحبت از بی وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می دانم. گفت بافت و بنه ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده اند.» ص۳۸۲

۴- همسفرخوب:
«بامداد پگاه که تهران غم خیز در خواب بود با منوچهرستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می کند. هر نان خشک و سیاهی را می خورد، هر آبی را می نوشد، در هر بیغوله و کلبه ای آرام به خواب خوش میرود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

۵- رفتن با هر وسیله ای:
«در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله ی عمومی به راه افتادیم.»ص۳۲۵

«برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خودفرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵

«از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خواند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل های محلی هستند یادداشت می کنم که از میان نرود:

روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰

توی کتاب «گلگشت در وطن» سفرنامه ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال۱۳۳۳هست که اصلا به آن حوالی جاده ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده اش هم اشاره می کند و این اشاره کردن هایش هم عجیب یاد گرفتنی اند (برای خواندن سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار باید به سراغ مجله ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلا خاطره ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خواند)...:

«بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده واحمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷

البته ایرج افشار خانواده ای متمول داشته. از همان اول برای مسافرت هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین هایی که بتواند با آن ها جاده های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله ای که می شد می رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...

«این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان ها و آبادی ها انجام شد.» ص۳۹۶

خاطره ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خواندنی است:

«در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه ای که پدر بزرگوارش به او لطف می کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم واز نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می گذراندیم...» ص۱۵

۶- رفاقتهای ایرج افشار:
«در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می خواستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه مند به زبان شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:

اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. میخواستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی بازبود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می خواند. پس از پرسش درباره ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می خوانید. گفت زبانشناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می خواهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. از و نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می کند. شاد شدند. کور از خدا چه می خواست دو چشم بینا. به خانه ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسهای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

۷-آدم هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینیشده است. معلوم است که کجا می روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می خوری و کجا می خوابی. هیچ چیز غیر مترقبه ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولا هم به جاهایی می برند که گل درشت اند. جاهایی که معمولا آدم ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشاندارند و ندیده هم می توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می کند و احساس امنیت شان به بی نهایت. البته مسافران این تور ها می توانند در جمع های خانوادگی غمپز در کنندکه به فلان جای ایران رفته ایم و مثلا قلعه رودخان و ماسوله را دیده ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می افتاد و آبادی به آبادی می رفت.آرام آرام. به دنبال ندیده ها بود. یک دفترچه ی بی شیرازه ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می داد به همسفر ها. توی دفترچه اسم شهر ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره ی تماس. همسفر ها می گشتند و می گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

«اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه ی دریا دولت محروم می شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی ها را در دست نخواهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

(1)خاندن وبلاگ لیراوی و پست دویست و هشتم آن نشان می دهدکه این دوستان ایرج افشار در دور افتاده ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته اند.

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می جسته؟ از همان اولین سفر ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می دهد:

«در ارسنجان پی دانایی می گشتیم که از گذشته ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه ی سعیدیه بسته بود و کتیبه ی قدیمی سر در آن به پارچه ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خواندن آن بود. در مسجدجامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا از آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد وگفت همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خوانده و قبراق و خوش برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خواهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره های تحقیقات ایرانی شرکت می کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسر عموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خواندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکاندر سفر
«- در این سال ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می روید در کجا اقامت می کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می رویم و اقامت می کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتا از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می کند. هر گاه درسفر گذرش به آنجا ها افتاد در منزل آن ها اقامت می کند. اما نوع دیگری هم علاوه براین دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می شود کرد؟ ناچار به خانه ای وارد می شویم و می گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده ایم، می فرمایید چه کار کنیم؟ صاحب خانه با خوش رویی می گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می آورد. اما ازصحبت با اوست که آدمی لذت می برد و می تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه ی اداره ی میراث فرهنگی آن قدر نمی تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را درخانه اش به صحبت می گذرانم بپرسم که آیا اینجا ها خرابه ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می زنم، می گوید دنبال گنج آمدید؟ می گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها گاه پیش می آید که شب در جایی دربیابان بخوابید؟

-بار ها اینکار را کرده ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه مان بوده با همان و به ناچار کنار سنگی خوابیده ایم. این مهم نیست. آن هایی که به این قصد سفر می کنند،نباید اصلا دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخواهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵

9- و ده ها نکته ی یادگرفتنی دیگر از چگونه سفر کردن که با خواندن کتاب «گلگشت در وطن» می توان آن ها را دریافت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، گلگشت در وطن ،

غار چال نخجیر

پنجشنبه 20 بهمن 1390  03:10 ق.ظ

نوع مطلب :مرکزی ،

شب قبلش میثم آمده بود دنبالم که برویم خرید. تصمیم گرفتیم که ناهارمان ناگت مرغ باشد. صبحانه هم که نان و پنیر و چای. با ماشین آمد دنبالم. باران نم نم می‌بارید و نمی‌بارید. من گفتم که فردا هوا خوب خاهد بود. هواشناسی یاهو گفته که از فردا دیگر برف نخاهد آمد. نهایت باران ببارد. گفت یاهو هم چرند می‌گه. ولی دیگر امیر پورمیرزا علی می‌آمد و ماشین هم که پرشیای مقداد بود و زیاد باکش نبود. رفتیم نان سنگگ خریدیم. ناگت مرغ خریدیم. خیارشور خریدیم. بعد قرار گذاشتیم که ساعت 6صبح حرکت کنیم. 

5صبح بیدار شدم. دیدم خیابان‌ها سفیدپوش بودند. اسمس زدم به میثم و مقداد که بریم آیا؟ آخر هفته‌ی پیش که برنامه را کنسل کردیم به خاطر همچین آب و هوایی بود. میثم گفت من مشکلی ندارم. مقداد هم گفت ایشالا خیره. پس شال وکلاه کردم. زیر شلوار لی‌ام شلوار کردی پوشیدم که سردم نشود! سویی‌شرت یقه‌پرچم‌ایرانم را هم گذاشتم توی کوله‌ام و مجله‌ی "سرزمین من" به‌دست ساعت 6صبح سوار پرشیا شدم. بابا آمد بدرقه که مواظب باشید. جاده برفی است. سُر است. اگر قرار بود با لاک‌پشت برویم عمرن اگر می‌گذاشت... 

رفتیم دم خانه‌ی میثم. کمی معطل کرد. برف‌های روی کاپوت ماشین را گلوله گلوله کردیم و به محض این که از در خانه آمد بیرون رگبار گلوله برف‌ها را به سمتش شلیک کردیم... مات و متحیر مانده بود که این چه وضع استقبال است...

رفتیم امیر را هم سوار کردیم و راه افتادیم. مقداد پشت فرمان بود. من دوربین به دست جلو نشسته بودم. فرت و فرت از جاده‌ی زمستانی، از آبی و خاکستری سحر، از ماشین‌ها و نور قرمز چراغ‌عقب‌های‌شان، از این طرف و آن طرف رفتن برف پاک کن ، از قطره‌های باران روی شیشه‌ی ماشین، از جاده و از جاده و از جاده عکس می‌گرفتم. یک فلش آهنگ هم آورده بودم که نمی‌دانم چه بلایی سر فرمت کردن فلش‌هام آورده بودم که یو اس بی ضبط مقداد نمی‌خاندش و حسرت آهنگ‌های در و بی‌در توی فلش، از یان تیرسن و هانس زیمر تا مهستی به دلم ماند. 

امیر چرت و پرت می‌گفت. آدم چرت و پرت گو سفر را کوتاه‌تر می کند. عکس‌هایی که از نقاشی‌های زمان بچگی‌ام گرفته بودم به‌شان نشان دادم. سر فرصت نشستند نگاه‌شان کردند. زوم می‌کردند و جز جز نقاشی‌ها را نگاه می‌کردند و می‌خندیدند. سوژه خنده توی نقاشی های 6سالگی ام زیاد بود.

صبحانه را بعد از عوارضی قم خوردیم. نمی‌دانم به چه مناسبتی (یحتمل به خاطر دهه‌ی فجر یا میلاد پیامبر) عوارضی قم تعطیل بود. نه رفتنی عوارض دادیم نه برگشتنی. بعد از عوارضی چند تا آلاچیق کنار جاده بود. ایستادیم و بند و بساط صبحانه را بردیم توی آلاچیق. سرد بود. لب‌هامان را با صدا می‌لرزاندیم و به سبک یکی از این کلیپ‌های بلوتوثی می‌گفتیم س س س سرده. 

بعد که کمی نشستیم روی زیرانداز عادت کردیم. چای گرم را هم که خوردیم و نان و پنیر را، گرم گرم شدیم. و عجب چسبید این صبحانه‌ی 8صبحی...

بعد هم سر خر را کج کردیم سمت سه‌راه سلفچگان. جاده دوبانده شده بود. دیگر اثری از برف نبود. ابرهای تیره بودند و گاه به گاه از هم جدا می‌شدند و روشنایی خورشید از پس‌شان می‌زد بیرون و جاده از آن جاده‌های زمستانی پاییزی و دو بانده... میثم جلو نشسته بود. من عقب. کنار جاده دست‌فروش‌ها بودند که انار ساوه می‌فروختند. انارها را روی تابلوهایی دانه دانه چیده بودند انگار که فرشی از انار را کنار جاده آویخته باشند... 

هر چه قدر نزدیک‌تر می شدیم من نگران‌تر می شدم که نکند ورودی غار بسته باشد. نکند ضایع شوم. این همه راه را برویم و بعد غار بسته باشد چه خاکی تو سرم بریزم؟! رسیدیم دلیجان. بعد هم به سمت نراق. 10کیلومتر که به سمت نراق راندیم. یک جاده‌ی فرعی بود. افتادیم تویش. 

اول صبح که راه افتاده بودیم توی آزادگان جاده 4-5بانده بود. توی اتوبان قم جاده 3بانده شده بود. بعد که به سمت سلفچگان و دلیجان آمدیم جاده 2بانده شد و بعد از دلیجان جاده دو طرفه و تک بانده... باریک و باریک تر... 

جاده‌ی فرعی به سمت کوه‌ها می رفت. غار چال نخجیر توی همان کوه‌هایی بود که به سمت‌شان می‌رفتیم. به دلیجان که رسیدیم سر هر میدان یک تابلو بود که فلش زده بود که برای رفتن به غار نخجیر باید کدام طرف برویم. دلیجان شهر کوچکی بود. خیلی کوچک. و فکر کنم برای رفتن به نخجیر تمام میدان‌ها وخیابان‌هایش را هم دور زدیم... میثم و مقداد و امیر تهدیدم می‌کردند که وای به حالت اگر غار بسته باشد... مقداد تو راه قصه‌ی آن 3تا راننده‌ی نیسان را که پشت دانشگاه آزاد قائمشهر یک پسر و دختر را که با هم خلوت کرده بودند گیر آوردند و بعد اول پسره و بعد دختره را نمودند برای‌مان تعریف کرده بود توی جاده. میثم و امیر و مقداد می گفتند اگر غار بسته باشد ما می شیم اون 3تا راننده نیسان...! ما را سیاه زمستانی کجا کشانده‌ای آخر؟!

قرار بود من دیروز زنگ بزنم بپرسم غار باز هست یا نه. زنگ نزده بودم و همین‌جوری راه افتاده بودیم. فلسفه‌ام هم این بود که مهم این است که رفته باشیم... رفته باشیم... خدا خدا می‌کردم غار باز باشد... آبرویم نرود. آن‌ها هم تهدید می‌کردند.

رسیدیم به آخر جاده‌ی اختصاصی تونل چال نخجیر. بعد پارکینگ بود. هیچ ماشین دیگری آن‌جا نبود. اولین ماشینی بودیم که وارد پارکینگ می‌شدیم. بالاخره رسیدیم... 

کوه مثلث شکل آن روبه‌رو در میان مه فرو رفته بود... پارکینگ در بالادست بود. ماشین را که پارک کردیم و از پله‌ها آمدیم پایین تونل ورودی غار را دیدیم. این طرف چند آلاچیق بود و بوفه. آن طرف چند تا سوییت ویلایی پیش‌ساخته و یک کانتینر... 

کسی نبود. رفتیم دم ورودی غار. در کشویی گذاشته بودند جلویش و بسته بود. رفتیم طرف کانتینر. امیر داد وبی‌داد کرد که کسی هست؟ آهای کسی هست؟ بعد یک نفر آمد. یک بسته بلیط هم دستش بود. آخخخخییی... نفسی به راحتی کشیدم که بیهوده نیامده‌ایم. نفری 5هزار تومان  پول بلیط شد. بلیط خریدیم و قرار شد یک ربع دیگر بیاییم تا برویم داخل غار. رفتیم دستشویی. دستشویی هم تمیز. کیف داد. فقط ما بودیم و آن محوطه... به سرمان زد که یک سوییت هم اجاره کنیم. یک سوییت مخصوص مدیریت بود. یکی برای امور اداری و آموزش و 3تا هم برای اجاره دادن. آسمان ابری بود و میثم می‌گفت برای تا عصر یکی از این ها را اجاره کنیم یه دست پاسور بزنیم. از دستشویی که برگشتیم پرسیدیم که شبی چه قدر است؟ گفتند شبی 50تومان. تا 40تومان هم راه می آمد. گفتیم تا عصر چه قدر؟ گفت 25-20تومان. 

بعد از یک‌ربع آقایی چراغ  قوه‌به‌دست با یک بلوز خالی آمد به طرف‌مان و ما را به غار برد. راهنمای ما بود. آقای حسینی. اسمش را تو راه برگشت پرسیدیم. غار را سال 1368کشف کرده بودند. سازمان آبی ها که دنبال آب برای شهر دلیجان بودند کشفش کردند. و از سال 1389 بازدیدش برای عموم فراهم شد. خوب توضیح می‌داد. کارمند میراث فرهنگی بود و کارش محافظت از غار. می‌گفت این غار و بازدیدش را به بخش خصوصی داده‌اند. آن سوییت‌ها و محوطه‌ی تر و تمیز بیرون مسئولیتش با بخش خصوصی بود... از پله‌های غار رفتیم پایین. 

و دیواره‌های آهکی و عجیب و غریب و خیال‌انگیز غار. غار سفره‌های آب هم داشت. 60متر زیرتر از سطح کنونی غار بخش آبی هم داشت. می‌گفت راهِ رفتن به بخش آبی‌اش خیلی تنگ است. نمی‌شود رفت بدون لوازم. باید یک کاری کنیم که برای عموم قابل رفت و آمد بشود. کار ما نیست. قرار بود آبان ماه یک گروه غارشناس از لهستان بیایند و برای بخش آبی این غار یک کارهایی بکنند اما آبان ماه آمد و الان که بهمن ماه است.... شاید هم هنوز آبان ماه نیامده...می‌گفت که اگر بخش آبی و قایقرانی این غار راه بیفتد غار علیصدر را می‌گذارد توی جیبش. چون غار علی صدر از نظر زیبایی دیواره‌های آهکی و این بلورهای شاخ نباتی و گل کلمی دیواره‌ها اصلن به پای غار نخجیر نمی‌رسد. و انصافن زیبا بود. دالان‌ها تنگ و باریک... استالاگتیت ها و استالاگمیت ها. 

نحوه‌ی تهویه ی هوای غار، جوری است که همیشه دمای داخلی آن ثابت و حدود 15درجه است. می‌گفت در فصل بهار و مخصوصن تابستان به خاطر نفوذ آب‌های حاصل  از برف و باران فصل‌های پاییز و زمستان از سقف غار آب به داخل می‌چکد و هوای داخل غار شرجی می‌شود... شکل‌های خیال‌انگیز دیواره‌ها و حجم‌های آهکی. لاک‌پشت سنگی. سر تمساح. یک جا هم میثم یکی از حجم‌های آهکی را که از دیوار بیرون زده بود نشان داد و گفت این هم شبیه سر سگ است. خود راهنمای غار کشف نکرده بود. 

آن شکل‌هایی را که شبیه بودند کنارش تابلو زده بودند که سر تمساح. کله ی فیل. لاک پشت سنگی. برای لاک پشته با زغال چشم و دهان هم گذاشته بودند که مشخص‌تر بشود... جایی از غار آب چکه چکه روی سنگی می‌چکید. از بس روی سنگ چکیده بود، روی سنگ یک چاله‌ی کوچک درست کرده بود. آقای حسینی می‌گفت که آبی که از سقف می‌چکد قابل آشامیدن نیست. اما این آبی که در چاله‌ی روی سنگ جمع شده چون املاح آهکی آن ته نشین شده‌اند قابل خوردن و آب معدنی است. یک جای دیگر هم یک سنگ را نشان‌مان داد که آن هم از سقف رویش آب می‌چکید. گفت که این غار نخجیر یک غار زنده است. هر 100سال 2سانتی متر رشد می‌کند. این گل‌کلم ها رشد می‌کنند. گل‌کلم ها و شاخ‌نباتی‌های آهکی هر کدام‌شان رنگ خاصی داشتند. نورپردازی غار رنگ‌های کاذب زرد و قرمز و آبی و سبز به‌شان داده بود. ولی اگر آن‌ها هم نبودند می‌دیدی که رنگ گل‌کلم‌ها و شاخ نباتی های دیواره‌های مختلف با هم فرق می‌کند... 

ترگ های روی دیوار را نشان‌مان داد که آب‌بندی شده بودند. می‌گفت خود غار این کار را با خودش می‌کند. ترگ که ایجاد می‌شود بعد از مدتی انگار که بخاهد جلوی خونریزی خودش را بگیرد در محل ترگ‌ها آهک ترشح می‌کند. یک ترگ پر نشده و یک ترگ پرشده را هم نشان‌مان داد... 

طول مسیر بازدید 1200متر بود. یعنی یک دهم مسافتی از غار که کشف شده بود. 12کیلومتر از غار کشف شده بود. آخرین جایی از غار که رفتیم تالار کنفرانس نام داشت که سقفش بلند بود و صدا تویش اکو می‌شد و سقفش از رگه‌های آهن اکسید شده سیاه بود. بعد از آن غار سه راهی می‌شد. یک راهش می‌رفت به تالار عروس که شکل آهک‌های کف و دیواره هایش پیچ پیچی بود و چون این پیچ پیچی‌ها زیر پا خرد می‌شوند ورود بهش ممنوع بود. راه دوم شاهراه اصلی بود که 10-11کیلومتر ادامه داشت و آخرش به یک جایی رسیده بود که آب شدت زیادی داشت و نمی‌شد ازش رد شد. به خاطر همین هنوز انتهای غار کشف نشده بود. راه سوم فرعی‌ای بود که بعد از یکی دو کیلومتر به شاهراه اصلی ختم می‌شد. آقای حسینی گفت که این که می‌گویند 12کیلومتر غار کشف شده، راه‌های فرعی را هم حساب می‌کنند. این جوری نیست که 12کیلومتر راه اصلی را کشف کرده باشند. 

سر راه‌مان کلی مسیر میان بر بود که زنجیر گذاشته بودند که نرویم. ولی آن راه‌ها هم مسافت‌شان حساب می‌شد. یعنی این که ما 1200متر که رفتیم ممکن است 1800متر از غار کشف شده را رفته باشیم و....

رفت و برگشت‌مان در غار یک ساعت و نیم طول کشید. رفتنی وسط‌های غار که بودیم بلندگوهای داخل غار شروع کردند به خش خش کردن و آقای حسینی را صدا کردن که 2نفر جدید آمده‌اند. آن ها را هم با خودت ببر. ما را وسط غار گذاشت و رفت آن‌ها را هم آورد. ما هم تا او بیاید شروع کردیم به عکس یادگاری انداختن با فلش. عکس انداختن ممنوع بود. ولی من بدون فلش چند تایی انداختم. با فلش زیاد قشنگ نمی‌شد. هر چند بدون فلشش هم زیاد جالب نبود. آن غاری که من می‌دیدم، آن خیال‌انگیزی و آن قدمت و هزارتوهای سال‌ها اصلن توی عکس‌هام نمود نداشتند... آن 2نفر هم پسر و دختری یعنی زن و شوهری بودند که ماشین زیرپای‌شان هم پاترول نمره تهران بود... 

آمدیم بیرون غار. جلوی دهانه‌اش چند تایی عکس یادگاری انداختیم. بعد چه کنیم چه نکنیم. بوفه‌هه بسته بود. ولی آلاچیق‌ها بودند. هوا هم ابری بود. ولی خبری از برف و باران نبود... رفتیم توی یکی از آلاچیق‌ها جاگیر شدیم. یک دست پاسور زدیم. من تو پاسور بازی کردن ابلهم. یک ابله تمام عیار. من و پورمیرزا با هم بودیم. مقداد و میثم هم با هم. حکمن حکم بازی کردیم دیگر. اسم‌های برگه‌ها را نمی‌توانم یاد بگیرم. گیشنیز داریم و لوزی و قلب و برگ نارون دیگر. خشت چی است و نمی‌دانم چی چی های دیگر چه می‌دانم. نمی‌توانم یاد بگیرم! ... کلی هم این‌ها زدند توی سر من و مسخره‌ام کردند. مطابق معمول تیمی که من تویش نبودم برنده شد. میثم این‌ها 6به 5 ما  را بردند. بعد بساط ناهار را به پا کردیم. اجاق گاز سفری مقداد. نان باگت و ناگت مرغ و ماهی تابه ی امیر و ساندویچ‌هایی که میثم درست‌شان کرد...

بعد از ناهار میثم و امیر رفتند دنبال قلیان. مسئول بوفه آمده بود. سرخوش بودند. مشتری نداشتند. یک پسر و یک دختر یا بهتر بگویم یک زن و یک مرد جوان بودند. برای خودشان می‌پلکیدند. امیر و میثم یک قلیان ناصرالدین‌شاهی گرفتند. من و مقداد هم رفتیم به پیاده روی اطراف کوه نخجیر.

کوه و ردیف درخت‌های پشت تپه و گوسفندها و بزهایی که چوپانی آن‌ها را آورده بود به دامنه‌ی کوه‌های نخجیر... حرف زدیم. از ماشین خریدن. که می‌گفت پاترول بخرم و گفتم بابام نمی‌خرد و ماشین خریدنم موکول شده است به سرکار رفتنم و پول درآوردنم که پراید برای بابام بهتر است و او نمی‌خرد ماشین دیگری. در مورد کار آینده حرف زد. ازم پرسید دوست داری چه جور کاری داشته باشی. نمی‌دانستم. واقعن هیچ تصوری از آینده ام ندارم. از کار برای شرکت نفت در عسلویه و 2هفته کار و 2هفته استراحت گفتم. ولی آن هم سخت است. او از کار طراحی گفت. دوست دارد سفارش بگیرد و بعد بنشیند خودش بسازد... چند تا عکس گرفتیم. از 4دیواری سیمانی که گویا آب دلیجان را تامین می‌کند حرف زدیم. از خاک نرم آن اطراف. از آن تک گنبد روی کوه که چه است؟ ندانستیم و حدس هم نتوانستیم بزنیم.

هوا خوب بود. از آن هواهای دوست‌داشتنی. ملس. سرد نبود. ابرهای تیره. آسمان فراخ. دشت و دمن. فقط خبری از سبزه و چمن نبود.... بیشتر پاییز بود.

تا عصر آن‌جا بودیم و بعد به سمت تهران برگشتیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: غار چال نخجیر ،