تبلیغات
حاج سیاح - مطالب هرمزگان

تا خلیج پارس-9

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:27 ق.ظ

نوع مطلب :هرمزگان ،

جنگل های حرای اطراف خلیج نایبند. جاده نخی ای که از میان آب های نیلگون می گذرد و تو را به روستای هاله می رساند. در هاله توقف نکردیم. به سمت روستای بساتین رفتیم. مسجدهای تک مناره، خانه هایی با نمای سیمان سیاه و در بهترین حالت سیمان سفید. بعد از عبور از روستای صفیه و زبار به مرز استان بوشهر و استان هرمزگان رسیدیم. حالا دیگر راه به راه آب انبار می دیدیم. آب انبارهای گنبدی سفیدرنگ. حامد می گفت یکی از فرق های آب انبارهای جنوب با مرکز ایران همین است: آب انبارهای جنوبی سفیدند. 
کنار یکی شان توقف کردیم. خشک خشک بود. متروکه. دیگر مردم ازش استفاده نمی کردند. حسم این بود که راه های ورود آب به آب انبار را هم بسته بودند که به عنوان یک اثر باستانی نگهش دارند. فضای بزرگ خالی اش جان می داد برای داد و بیداد کردن و لذت بردن از انعکاس صدا در یک فضای بزرگ خالی.
ایده ی آب انبار هزار برابر می ارزد به ایده ی فرت و فرت سدسازی. وسط هر رودخانه ی فصلی ای که دلشان خواست یک سد علم کردند. بستر پایین دست رودخانه ها را خشک کردند. حیات کلی موجود زنده را از بین بردند. به خاطر چی؟ به خاطر جمع شدن چس مثقال آب پشت سد که آن چس مثقال هم نصفش پشت فضای سد تبخیر می شود و بخار هوا می شود، بی هیچ استفاده ای. آب انبار سقف دارد. نمی گذارد که آب باارزش تبخیر شود. ایده ای است برای جمع آوری آب های سطحی... حیف که حضرات فقط جنگیدن و سدسازی را توی عمرشان یاد گرفتند...
بنود همان ساحل امن و آرامشی بود که می خواستم. همان ساحلی که باید دراز می کشیدم و لنگ ها را رو به دریا می کردم و فقط چشم ها را بر هم می گذاشتم و بی خیال دنیا و مافیها می شدم. 
بنود از توابع چاه مبارک است. چاه مبارک در جاده ی اصلی عسلویه پارسیان قرار دارد. ما از جاده فرعی آمده بودیم و یک راست رسیدیم به بنود. بعد هم افتادیم توی یک جاده خاکی که به نظرم طولانی بود. تا دیروز بخاری لازم بودیم، حالا کولرلازم شده بودیم. تعطیلات بود و جاده خاکی پر رفت و آمد. ماشین های آفرودی زیادی هم گازش را می گرفتند و توی جاده خاکی فخر می فروختند. از چند گردنه گذر کردیم و ارتفاع کم کردیم و رسیدیم به سواحل نیلگون خلیج فارس.
دو سه تا اتاقک با سایه بانی در جلویشان که پیدا بود برای صیادان هستند و یک مسجد تک مناره تنها ساختمان های کنار ساحل بودند. زیر سایه ی ایوان یکی از اتاقک ها بساط را پهن کردیم. املت مشتی درست کردیم و زدیم به رگ و دراز کشیدیم. خلیج فارس زیر پایمان تا دوردست ها ادامه داشت. آب شفاف شفاف بود. طوری که می شد ادامه ی چین های زاگرس را زیر آب های دریا دید.
ساحل شلوغ بود. شیرازی ها بی شمار بودند. تهرانی ها هم بودند. خبری از پلیس نبود. مردم در امن و آرامش بودند. بعضی زن ها روسری به سر داشتند و بعضی ها نداشتند. بعضی زن ها با مانتو به آب می زدند. بعضی زن ها با تاپ و شلوار به آب می زدند. باد گاهی چادر زنی را به رقص وا می داشت و گاه موهای افشان و بلند دختری جوان را. به قول حاج سیاح توی کتاب سیاحتنامه اش کسی را با کسی کار نبود. 
ما سریع فضای ایوان را اشغال کرده بودیم. کنارمان به اندازه ی یک زیلو خالی بود. یک خانواده ی پرتعداد آمدند و اجازه گرفتند که بنشینند. گفتیم بفرمایید. چند زن بودند و چند مرد. وقتی جاگیر شدند زن ها شروع کردند به آواز خواندن. آبی دریا و گرمای مطبوع خورشید و نسیمی که گاه گاه می وزید و صدای همخوانی آواز زنان...
دو ساعتی آن جا دراز کشیدیم و خستگی از تن بیرون کردیم. بعد راه افتادیم سمت لوکیشن فیلم محمد رسول الله. حسم این بود که اصلا جاده ی روستای بنود تا این ساحل که پر از پیچ و خم هم بود به خاطر این فیلم ساخته شده بوده. رسیدیم و ماشین را پارک کردیم. لوکیشن ابتدای فیلم محمد رسول لله بود. همان سیراف قدیم. بازسازی سیراف قدیمی با خانه های کاهگلی رو به دریا. زیبا بودند. پل های چوبی و فضای قدیمی خانه ها جان می داد برای عکس یادگاری. البته همین جور به امان خدا رها بودند. یکی از مسافرها با لهجه می گفت: دو سال دیگه بیوی اینجا خبری از این خانه ها نبی. از بین می رن...
راست می گفت. کسی مراقب خانه ها نبود. برایم جالب بود که کسی بلیت نمی فروخت. اهالی روستای بنود می توانستند همان اول جاده یک گیت بگذارند و از هر ماشین 2-3هزار تومان بگیرند. این ساحل زیبا و این بندر سیراف بازسازی شده کم چیزی نیستند و حداقل 5هزار تومان ارزش پول خرج کردن دارند... اما آن رواداری چه می شد؟ دیدن زنان باحجاب و بی حجاب در کنار هم بدون هیچ تنشی... اگر بحث پول به میان می آمد پای حکومت و ایدئولوژی هایش به این ساحل امن و آرامش هم می رسید...
ساحل زیبای بنود هنوز هم برایمان شعبده هایی داشت. کنار سیراف بازسازی شده کلی چادر کمپینگ دیده می شدند. از پل های چوبی شهر قدیمی که پایین آمدیم دیدیم کنار ساحل زیر صخره ها غار مانندهایی ایجاد شده. جذر بود و آب پس رفته بود و می شد توی این غارها رفت. حتم موقع مد پر از آب می شدند... قشنگ بودند...
راه می داد تا شب هم می ماندیم. اما خیلی شلوغ بود. خیلی ها کمپ زده بودند آن جا. تصمیم گرفتیم که برویم و در ساحل تبن شب مانی داشته باشیم. برگشتن از سربالایی های خاکی برای کیومیزو سخت بود. جاده خاکی ناهموار بود. ولی لنگان لنگان آمد. پاترول ها و پاژن ها ازش سبقت می گرفتند و سریع می گذشتند از کنارش و خاک به تنش می نشاندند. اما وقتی به جاده آسفالت رسیدیم کیومیزو شیر شد. تک تک پاژن ها و پاترول ها و بلیزرها را جا گذاشت. یک جا یک پاترولیه پایش را تا ته روی گاز فشرد که بگوید توی آسفالت هم شاخم. صدای غرش موتور و اگزوزش بلند شد. اما کیومیزو سوسکش کرد و با تمام سرعت به سوی پارسیان تاخت. می خواستیم ناهار را در پارسیان بخوریم و بعد برگردیم به ساحل تبن.



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 29 بهمن 1397 | نظرات() 

تا خلیج پارس-10

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:24 ق.ظ

نوع مطلب :هرمزگان ،

جاده ی بنود تا پارسیان (گاوبندی سابق) باریک بود. کم رفت و آمد بود. تپه ماهور داشت. یا به قولی آب نما. گودی هایی وسط جاده. پیدا بود که باران اگر می بارید سیلابی می بارید و با خودش جاهایی از جاده را می برد. حال می داد که با سرعت وارد این آب نماها بشوی و دلت هری بریزد. مثل ترن هوایی شهربازی ها که یکهو ارتفاع کم می کنند. ولی خطرناک بود. دید نداشت. ممکن بود توی گودی ها جانوری چیزی باشد و اگر با سرعت می رفتی باهاش برخورد می کردی. تجربه ی راندن توی جاده ی چوپانان طبس بود. توی آن جاده پاری وقت ها شتر می خوابید توی آب نماها... می ترسیدم سرعت بروم این جا.

از دشتی رد شدیم. پمپ بنزین خوبی داشت. حالا اگر ازمان می پرسیدند دشتی. ما جواب می دادیم کدام دشتی؟ دشتی بوشهر یا دشتی هرمزگان. مثل هنگام که می گفتیم کدام هنگام؟

پارسیان تعطیل بود. شهر در خماری بعد از ساعت ناهار یک روز تعطیل (شنبه بود) به سر می برد. ساندویچی کلبه باز بود. ساعت 3:45 عصر بود. می خواستیم سریع ناهار بخوریم و برویم به ساحل تبن. ولی آقای ساندویچی خیلی کند بود. دو سه بار غر زدیم که آقا فلافل ما چه شد؟ بالاخره بعد از 45 دقیقه فلافل ما را آماده کرد با سس مخصوص یک فلافل جنوبی. زدیم به بدن. خوشمزه بود. دومی را هم رفتیم توی کارش. نفری دو تا فلافل خوردیم. 8 تا فلافل با دوغ گازدار آبعلی شد 47 تومان.

بعد برگشتیم سمت دشتی و بعد هم گوشکنار. از گوشکنار جاده ی آسفالتی تو را می رساند به ساحل تبن. امیرحسین هوس جوجه کرده بود. مرغ خریدیم. نان هم خریدیم. از گوشکنار هله هوله خریدیم و آب معدنی که بتوانیم شب را در کنار ساحل عشق و حال کنیم. به قول خودمان به اقتصاد محلی کمک کردیم و راه افتادیم سمت تبن...

دم غروب بود که به تبن رسیدیم. برای ورود به محوطه باز هم کسی از ما پول نگرفت. ساحلش دو بخش شده بود. یک بخش پارکینگ داشت و دستشویی و نمازخانه و سکوهایی برای چادر زدن و 7-8 تا آلاچیق و محوطه ای هم برای فروش آش و محصولات محلی و بخش دوم که ماشین رو نبود اصل ساحل تبن بود. ساحلی با کوه های بلند از جنس خاک رس و رنگی خاص...

شب شده بود که کنار ساحل روی سکو جایی برای چادر زدن گیر آوردیم. سریع چادر را به پا کردیم. دو تا زیلو توی ماشین داشتم. یکی را زیر چادر پهن کردیم و یکی را هم جلوی چادر. به قول خودم خانه ی ایوان دار درست کردیم برای خودمان. نورافکن ساحل تبن هم محوطه را خوب روشن کرده بود. همسایه مان یک خانواده ی شلوغ شیرازی بودند. عمه و شوهرعمه بزرگ خانواده بودند و کلی خواهر برادر. مثل اینکه آمده بودند مهمانی خانه ی یکی از پسرهای فامیل که توی عسلویه کار می کرد و خانه هم داشت. باهاشان رابطه ی خوب برقرار کردیم و ازشان پیاز قرض گرفتیم. عمه بزرگه خیلی مهربان بود. دختر خوش سر و زبانی هم داشتند که در مورد خواستگار آخرش با لهجه ی نازدار شیرازی تعریف می کرد: بهش گفتم عامو من عرق می خورم، قلیون هم می کشم، مهمونی هم می رم. پایه ای شوهر من بشی؟

آن طرف یک پاترول چهاردر دیوانه شد. از سکوی حاشیه ی ساحل بالا رفت و پرید روی ماسه های کنار ساحل. می خواست برود به آن سمت ساحل که ماشین رو نیست. اما خدا را شکر، نتوانست. کمی توی شن ها رفت و چهارچرخش گیر کرد. فردا صبحش واقعا خدا را شکر کردیم که پاتروله نرفت آن یکی ساحل تبن و گند نزد. راننده ی خنگی داشت. قشنگ معلوم بود ناشی است. هی گاز داد و هی گاز داد و گور خودش را کند. تا شاسی توی شن فرو رفت. بعد کار راننده و سرنشینان این شد که با بیل ماسه ها را کنار بزنند. یک پاترول دیگر که این یکی شاسی اش بلندتر هم بود آمد کمک کند. اما او هم توی ماسه ها گیر کرد. ولی راننده اش ناشی نبود. گاز نداد. فرمان داد و آرام آرام ماشین را برد سمت دریا و از توی آب برگشت سمت جاده و بی خیال کمک شد. بالاخره مردم کمک کردند و پاترول در ماسه گیر کرده را هل دادند و او هم دیگر بی خیال گند زدن به ساحل تمیز آن طرف تر شد.

سریع رفتیم تو کار بند و بساط شام. امیرحسین و حمید جوجه ها را قاچ قاچ کردند. حامد هنر خانه داری اش را به رخ کشید و برایمان برنج آبکش گذاشت روی پیک نیک تا شام برنج هم داشته باشیم. من هم از زغال های همسایه مان استفاده کردم و سریع زغال های خودمان را گیراندم. صدای موج های دریا توی فضا می پیچید. آسمان پی در پی رعد و برق های قشنگ قشنگ و بی صدا می زد. جوجه ها را کباب کردیم. برنج هم آماده شد. سفره را پهن کردیم و رفتیم تو کار خوردن جوجه ها که چشم تان روز بد نبیند. یکهو بغض آسمان ترکید و قطره های درشت باران شروع کردند به باریدن.

همه ی آدم های توی محوطه جیغ و داد کردند و سریع پریدند توی ماشین هایشان. ما هم سریع بند و بساط شام و زیرانداز و وسایل را جمع کردیم و همه را بردیم توی چادر. باران روی سقف چادر با صدای قشنگی شروع کرد به باریدن و ما شام مان را در بلبشوی چادر خوردیم. بعد آمدیم بیرون. دیدیم به غیر از 7-8 تا خانواده همه در چشم به هم زدنی سوار ماشین هایشان شدند و از تبن فرار کردند رفتند. ساحل خلوت شده بود.

بعد از 7-8 دقیقه باران دیگر نبارید. آمدیم بیرون. موج ها آرام به ساحل می کوبیدند. تبن خلوت شده بود. زغال ها هنوز آتش داشتند. حامد جلوی چادر توی ساحل ماسه ای آتش درست کرد. آب جوش داشتیم. نشستیم دور آتش و در سکوت به آتش و سیاهی دریا نگاه کردیم و چای نوشیدیم. من غرق فکر شدم. به گذشته ام فکر کردم. به سال های رفته. به روزهای نیامده. تلخ شده بودم. به تباهی ها داشتم فکر می کردم. زل زده بودم به زغال های گُرگرفته و ساکت بودم... حامد از عقب ماشین چند تا سیب زمینی آورد و زیر زغال ها پنهان کرد...

رفتیم توی چادر نشستیم به ورق بازی کردن. حامد و امیرحسین گفتند شلم. گفتم بابا بی خیال، من مال این حرف ها نیستم. من توی ورق خیلی ضعیفم. حال و حوصله ندارم بشمارم که چند تا گشنیز رفته چند تا دل مانده... ولی بریدن و تک آوردن همیشه لذتی دارد که نمی شود از کنارش گذشت. حکم بازی کردیم و بازی کردیم تا که باران دوباره بر سقف چادر شروع به باریدن کرد. آمدیم بیرون که سیب زمینی هایمان را برداریم. دیدیم یک خانواده دور آتش اند و مشغول گاز زدن سیب زمینی ها. گفتیم مفت چنگ شان. کیسه خواب ها را در آوردیم و تا صبح توی چادر زیر بارانی که بر دیواره های چادر می کوبید خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم تمام چادر و زیرمان و حتی کیسه خواب هایمان خیس شده بودند...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 29 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: ساحل تبن ، گوشکنار ، گاوبندی ، پارسیان ، دشتی ،

در محضر ایرج افشار

چهارشنبه 20 اسفند 1393  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،اصفهان ،اردبیل ،ایلام ،البرز ،بوشهر ،تهران ،چهارمحال و بختیاری ،خراسان شمالی ،خراسان رضوی ،خراسان جنوبی ،زنجان ،خوزستان ،سیستان و بلوچستان ،سمنان ،فارس ،قزوین ،قم ،کردستان ،کرمانشاه ،کرمان ،کهگیلویه و بویراحمد ،گلستان ،گیلان ،لرستان ،مازندران ،مرکزی ،هرمزگان ،همدان ،یزد ،

گلگشت در وطن-ایرج افشار

۱- حالا که سال ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست و جو بود. وجب به وجب ایران را می گشت و می دید و ثبت می کرد. جای جای خاک ایران را می رفتند و می دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستاها و ده کوره های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می کرد تا «تات نشین های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می روی و به روستا ها و خانه های دوردست روی کوه و کمر نگاه می کنی به نظرت کار غیر ممکنی می آید رفتن و گشتن و دیدنو حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می رفت تا قلعه ی حسن صباح را جست و جو کند (سال های دهه ی ۲۰) و پایان نامه ی درسی اش را بنویسد. منوچهر ستوده ای که از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه ی شمال را تا منتهی الیه شرق و گرگان و بندر ترکمن در نور دیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشق ان هصخره های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می رفت تا بعد ها متن ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار ها و بار ها در گوشه گوشه ی خاک ایران پرسه زده بود...

در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خواندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه های ایرج افشار ازسال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه ی مجله ی بخارا و گفته های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفر دوستی و به مسافرت رفتن های او چیز دیگری است. بعضی آدم ها هستند که یاد گرفتنی هستند. کوچکترین حرکات و گفته هایشان هم یاد گرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم ها بوده.

به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. (مگر چند سالم است؟ متولد 1368م!) چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خواندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز ها توی سفرنامه های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته ها از این مرد نادیده است...

۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه هایی دارد که با یک سفر نمی توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵

کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید ترین سفرنامه ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه ی او. وقتی در سفرنامه ی «طواف شاه جهان»ش خواندم که باردهم است که به اسفراین می رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی آن جمله ها را در سفرنامه ی سال ۱۳۵۵ خواندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...

۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتی گوشه ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰

«در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می شود که در دشت بی آبادی به خرابه ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می یابید و آن بیش از ده ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده ی اسرار گذشته است.» ص۱۸

چیزی هست که برایم خیلی آزار دهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف های سبز و دریا. آدم های زیادی را می بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده ام که تو چون زیاد می روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی معناست و قدر شمال را نمی دانی. و وقتی سفرنامه ها و کشف کردن های ایرج افشار را خواندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده ایم.

ایرج افشار که به مسافرت می رفت به خیلی چیز ها توجه می کرد. از شاهراه ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده های اصلی فرار می کرد و به جاده های فرعی و کم رفت و آمد می زد.

«برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴

به جاده خاکی ها می زد. هر بنای مخروبه ای که می دید صبر می کرد و به دیدنش می شتافت. با مردمان محلی حرف می زد. ازشان یاد می گرفت. بله. استاد دانشگاه بود. مرد شماره ی یک ایرانشناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را در نور دیده بود. کتاب ها در مورد ایران خوانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز، هم صحبتی با مردم برایش یاد گرفتنی بود:

«آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آنرا به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می گوییم.» ص۱۸۱

«با راننده ی فسایی صحبت از بی وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می دانم. گفت بافت و بنه ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده اند.» ص۳۸۲

۴- همسفرخوب:
«بامداد پگاه که تهران غم خیز در خواب بود با منوچهرستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می کند. هر نان خشک و سیاهی را می خورد، هر آبی را می نوشد، در هر بیغوله و کلبه ای آرام به خواب خوش میرود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

۵- رفتن با هر وسیله ای:
«در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله ی عمومی به راه افتادیم.»ص۳۲۵

«برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خودفرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵

«از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خواند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل های محلی هستند یادداشت می کنم که از میان نرود:

روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰

توی کتاب «گلگشت در وطن» سفرنامه ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال۱۳۳۳هست که اصلا به آن حوالی جاده ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده اش هم اشاره می کند و این اشاره کردن هایش هم عجیب یاد گرفتنی اند (برای خواندن سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار باید به سراغ مجله ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلا خاطره ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خواند)...:

«بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده واحمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷

البته ایرج افشار خانواده ای متمول داشته. از همان اول برای مسافرت هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین هایی که بتواند با آن ها جاده های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله ای که می شد می رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...

«این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان ها و آبادی ها انجام شد.» ص۳۹۶

خاطره ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خواندنی است:

«در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه ای که پدر بزرگوارش به او لطف می کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم واز نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می گذراندیم...» ص۱۵

۶- رفاقتهای ایرج افشار:
«در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می خواستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه مند به زبان شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:

اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. میخواستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی بازبود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می خواند. پس از پرسش درباره ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می خوانید. گفت زبانشناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می خواهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. از و نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می کند. شاد شدند. کور از خدا چه می خواست دو چشم بینا. به خانه ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسهای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

۷-آدم هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینیشده است. معلوم است که کجا می روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می خوری و کجا می خوابی. هیچ چیز غیر مترقبه ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولا هم به جاهایی می برند که گل درشت اند. جاهایی که معمولا آدم ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشاندارند و ندیده هم می توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می کند و احساس امنیت شان به بی نهایت. البته مسافران این تور ها می توانند در جمع های خانوادگی غمپز در کنندکه به فلان جای ایران رفته ایم و مثلا قلعه رودخان و ماسوله را دیده ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می افتاد و آبادی به آبادی می رفت.آرام آرام. به دنبال ندیده ها بود. یک دفترچه ی بی شیرازه ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می داد به همسفر ها. توی دفترچه اسم شهر ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره ی تماس. همسفر ها می گشتند و می گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

«اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه ی دریا دولت محروم می شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی ها را در دست نخواهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

(1)خاندن وبلاگ لیراوی و پست دویست و هشتم آن نشان می دهدکه این دوستان ایرج افشار در دور افتاده ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته اند.

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می جسته؟ از همان اولین سفر ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می دهد:

«در ارسنجان پی دانایی می گشتیم که از گذشته ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه ی سعیدیه بسته بود و کتیبه ی قدیمی سر در آن به پارچه ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خواندن آن بود. در مسجدجامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا از آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد وگفت همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خوانده و قبراق و خوش برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خواهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره های تحقیقات ایرانی شرکت می کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسر عموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خواندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکاندر سفر
«- در این سال ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می روید در کجا اقامت می کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می رویم و اقامت می کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتا از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می کند. هر گاه درسفر گذرش به آنجا ها افتاد در منزل آن ها اقامت می کند. اما نوع دیگری هم علاوه براین دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می شود کرد؟ ناچار به خانه ای وارد می شویم و می گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده ایم، می فرمایید چه کار کنیم؟ صاحب خانه با خوش رویی می گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می آورد. اما ازصحبت با اوست که آدمی لذت می برد و می تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه ی اداره ی میراث فرهنگی آن قدر نمی تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را درخانه اش به صحبت می گذرانم بپرسم که آیا اینجا ها خرابه ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می زنم، می گوید دنبال گنج آمدید؟ می گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها گاه پیش می آید که شب در جایی دربیابان بخوابید؟

-بار ها اینکار را کرده ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه مان بوده با همان و به ناچار کنار سنگی خوابیده ایم. این مهم نیست. آن هایی که به این قصد سفر می کنند،نباید اصلا دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخواهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵

9- و ده ها نکته ی یادگرفتنی دیگر از چگونه سفر کردن که با خواندن کتاب «گلگشت در وطن» می توان آن ها را دریافت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، گلگشت در وطن ،