تبلیغات
حاج سیاح - مطالب تهران

ُسفر به راگا

جمعه 30 بهمن 1394  12:16 ب.ظ

نوع مطلب :تهران ،

بزرگراه نواب را مستقیم رفتیم پایین. تندگویان و دستواره فقط تغییر نام راه مستقیم‌ ما بود. بعد وارد بزرگراه آزادگان شرق ‏شدیم و بعد هم از خیابان رجایی جنوبی آمدیم پایین تا که رسیدیم به میدان نماز و خیابان امام حسین. ماشین را نزدیک خیابان ‏دیلمان پارک کردیم. به یاد محمد افتادم که خانه‌شان همین خیابان دیلمان بود. و پیاده راه افتادیم برای شهر ری گردی. ‏

چشمه علی و برج و باروی شهر ری

مقصد اول چشمه علی و برج و باروی شهر ری بود. اول به قبرستان ابن‌بابویه رسیدیم. بعد خیابان غیوری را بالا رفتیم و از پل ‏عابر پیاده‌ی بزرگراه کریمی رد شدیم و آن دست بزرگراه، یکهو از میان کوچه ‌پس‌ کوچه‌ها و خانه‌ها، چشم‌مان خورد به یک ‏صخره‌ی بزرگ که بالایش دیواری کاهگلی و عظیم بالا رفته بود. به برج و باروی شهر ری رسیده بودیم. از صخره‌های کناری بالا ‏رفتیم تا پشت برج و بارو دربیاییم. همین‌طور آهسته آهسته از آن بالا رفتیم. برج و بارو تمیز بازسازی شده بود و به شکوه قبلی ‏خودش برگشته بود. هر چند این برج و بارو در اصل به دور شهر بوده و الان فقط چند صد متر بازسازی شده است. پشت برج و ‏بارو را به سبک ایتالیایی مرمت کرده بودند. قسمت‌هایی از برج و باروی مرمت نشده را هم عیان کرده بودند که بگویند اصل بنا ‏چه بوده و چه شده. به دروازه‌ی نگهبانی‌اش رسیدیم. سرمان را از دروازه بیرون آوردیم و به پارک زیر پای‌مان و آدم‌هایی که از ‏بالا کوچولو بودند نگاه کردیم. شهر ری روبه‌روی‌مان خوابیده بود. چشمه علی زیر صخره‌ای بود که ما بر فراز باروی بزرگ بالای ‏آن ایستاده بودیم.‏

برج و بارو و بالا و پایین رفتن از دیوارها و دروازه‌هایش خیال انگیز بود. پس از چند صد قرن، حالا دیگر این سو و آن سوی برج ‏و بارو هر دو یک حس می‌دادند: برانگیخته شدن حس بازیگوشی. ولی کمی که فکر می‌کردی، امینت و گرانبها بودن آن را ‏درمی‌یافتی. این که در روزگاری نه چندان دور امنیت چه دُر گرانبهایی بوده. آن قدر گران بوده که به خاطرش چنان دیوارهای ‏بلندی می‌ساخته‌اند. آن قدر کمیاب بوده که شهری به خاطر این برج و باروها در سراسر تاریخ جاودانه می‌شده. ‏

از برج و باروی شهر ری آمدیم پایین و روانه شدیم سمت چشمه علی که از زیر صخره‌ها می‌جوشید. بیشتر شبیه قنات بود. آخر ‏آدم جوشش آب را نمی‌توانست از زیر صخره‌ها دریابد. و بالای چشمه هم سنگ‌نگاره‌ی فتحعلیشاه قاجار. چیزی به تقلید از ‏سنگ‌نگاره‌های شاهان هخامنشی: پادشاهی نشسته بر تخت و غلامان و زیردستان گوش به فرمان. قشنگ بود. ترگ برداشته ‏بود. ولی ته ته ماجرا که نگاه می‌کردی مضحک بود. شاه هخامنشی با هزار ظلم و زورگویی تخت جمشیدی بنا نهاده بود و ‏سنگ‌نگاره بر جا گذاشته بود. یا جنگی عظیم را پیروز شده بود و سنگ‌نگاره‌ی یادبود ساخته بود. فتحعلیشاه قاجار زیر ‏ویرانه‌های برج و باروی قدیم ری و بالای چشمه علی چه کار کرده بود آخر؟! آهو نمی‌شوی بدین جست و خیز گوسپند...

ولی ‏خوراک بچه‌ها بود. بچه‌های کوچک از بالای برج و بارو از روی صخره‌ها می‌آمدند پایین، از پله‌های کوچک کنار سنگ نگاره ‏می‌آمدند و می‌نشستند روی تخت مانندی که کنار سنگ نگاره ساخته بودند. و پادشاهی می‌کردند. حجم خیالی را که چنین مکانی ‏برای مغز یک کودک 6-7-8ساله می‌سازد نمی‌توان اندازه گرفت.‏

برج طغرل

بعد از پل عابر پیاده آمدیم به سوی قبرستان ابن بابویه. برج طغرل آن سو خودنمایی می‌کرد. رفتیم به سمتش و راستش فکر ‏نمی‌کردیم آن برج آجری ساده آن قدر اعجاب برانگیز باشد. ‏

آقای قنبری، مسئول حفاظت از برج بعد از بدرقه کردن مهمان‌هایش به سمت ما آمد. لفظ قلم حرف می‌زد. اشاره داد به دوربین‌ ‏عکاسی‌ام که گفته‌اند ممنوع باشد، ولی شما می‌توانید استفاده کنید، به شرطی این‌که کسی نبیند و این حرف‌ها. نفری 1500 ‏تومان ورودی‌مان را هم گرفت. به‌مان گفت که بروید پشت برج تابلوی راهنما را بخوانید. تابلوی راهنما را خواندیم و فهمیدیم ‏که این‌جا آرامگاه طغرل بیک سلطان دوره‌ی سلجوقیان است و در زلزله‌ی شهر ری گنبدش از بین رفته و ناصرالدین شاه دستور ‏به بازسازی‌اش داده و همین. ‏

می‌رفت که هیچ یک از عجایب آن را درنیابیم. بعد دیدیم آقای قنبری دارد پره‌های برج را برای دو نفر می‌شمارد و بعد ساعت ‏را می‌گوید و می‌پرسد که درست گفته یا نه. درست می‌گفت. پره‌های برج و تابش آفتاب بر آن‌ها معنادار بودند. برج یک ‏ساعت 24 پره‌ی خیلی بزرگ با ارتفاع 22 متر بود. وقتی آفتاب بر روی پره‌ای مماس بتابد، یعنی که باید برای فهمیدن زمان آن ‏را بشماریم و برویم تا جایی که برسیم به پره‌ای که آفتاب ندارد یا آفتاب بر آن نیمه تابیده. تازه اگر نیمه تابیده باشد، از روی ‏کنگره‌ها و مقرنس‌های بالای پره می‌شود نیم ساعت، یک ربع را هم مشخص کرد!‏

وقتی که تیغه‌ی آفتاب روی بدنه‌ی یکی از پــرّه‌های برج مماس شود یک ساعت را نشان می‌دهد.‏‎ 

وقتی که سایه‌ی لبه یکی از پـــرّه‌ها درست وسط بدنه‌ی پـــرّه‌ی مجاور قرار بگیرد، نیم ساعت را نشان می‌دهد که از قوس ‏گوشه‌ی کنگره‌ی بالا مشخص می‌شود.‏

اما برج طغرل، فقط آرامگاه طغرل بیک و یک ساعت آفتابی بزرگ نبود. یک تقویم دقیق هم بود. طوری که می‌شود از روی آن ‏دقیقا روز اول تابستان و روز اول بهار و روز اول زمستان را مشخص کرد. تابش خورشید به درون برج و زاویه‌ی تابش برج ‏طغرل را به یک تقویم دقیق هم تبدیل کرده است. طوری که در روز اول تابستان، آفتاب در نیم‌روز دقیقا روی نقطه‌ی وسط برج ‏می‌تابد.‏

و نقطه‌ی وسط برج. آن هم اعجوبه‌ای بود. نقطه‌ی وسط برج جوری است که وقتی کسی در آن‌جا شروع به حرف زدن می‌کند، ‏صدا اکو می‌شود. اکو شدن صدا فقط مختص به درون برج هم نیست. تا شعاع 30 متری برج، صدای سخنرانی کسی که در نقطه‌ی ‏وسط برج حرف می‌زند رسا و واضح شنیده می‌شود. هر چه هم از مرکز برج فاصله گرفته شود،‌ صدا ضعیف‌تر و ضعیف‌تر ‏می‌شود. مرکز برج طغرل محلی برای سخنرانی‌های بزرگ بوده.‏

سقف آزاد و رها و بدون گنبد برج طغرل یک جور خاصیت تلسکوپی هم دارد. آقای قنبری می‌گفت دو بار در طول سال ماه ‏دقیقا بالای برج طغرل قرار می‌گیرد و اگر شما در نقطه‌ی مرکزی برج باشید حتی می‌شود تپه‌ماهورهای ماه را هم دید. یا که اگر ‏شما در نقطه‌ی مرکزی باشید و چرخبالی(خودش به چرخبال تاکیید داشت.) از بالای برج رد شود، شما می‌توانید دقیقا نوشته‌های ‏زیر چرخبال را بخوانید. در حالی‌که در حالت عادی این غیرممکن است.‏

بعد آقای قنبری دست ما را گرفت و برد جلوی در شمالی، جای پای گربه‌ای بر کف زمین را نشان داد. گفت بایستید این‌جا و به ‏بالا نگاه کنید. شیر خفته‌ و غمگین برج را مشاهده خواهید کرد!‏

قبرستان ابن بابویه

از برج طغرل خارج شدیم و راه افتادیم سمت قبرستان ابن بابویه. قبرهای نامنظم برای صحرا معنای خوبی می دادند. قبرهای نامنظم یعنی این که باید برگشت و بهترش کرد. منظم ترش کرد... مزار شیخ صدوق تبدیل شده بود به یک امامزاده. رهایش ‏کردیم و راه افتادیم سمت آرامگاه تختی. آن‌ گوشه بالاتر از آرامگاه جهان پهلوان مردی تکیه داده بود به دیوار و در خودش ‏کنجله شده بود. تکان نمی‌خورد. کلاه کاپشن پاره پوره‌اش را کشیده بود پایین و هیچ از صورتش معلوم نبود و حالت نعشه‌اش ‏نشان می‌داد که حال و روزش خیلی خراب است. آمده بود بالای مزار تختی نشسته بود شاید جوانمردی کمکش کند... ‏

نمی‌دانستم که تختی 3تا مدال المپیک دارد. فهمیدم. از پیرمردی پرسیدم که شهدای 30 تیر کجا هستند؟ گفت نمی‌دانم. بعد از ‏‏30 ثانیه سکوت مرد معتاد آن طرفی با صدای تو دماغی‌اش گفت، بالاتر از در اول شرقی، اون جااند... خنده‌مان گرفت. بی‌درنگ ‏یاد داستان خسرو توی کتاب‌های درسی‌مان افتادم که آدم باهوشی بود ولی بعد معتاد و نابود شده بود... مزار تختی من را یاد ‏بابک تختی هم انداخت. تنها فرزند تختی که یادم است یک کتاب داستان هم چاپ کرده بود و یک انتشاراتی به اسم نشر قصه ‏هم داشت. بعد دیگر از او هیچ خبری هیچ جا نخواندم. یحتمل از ایران رفته... فرزند جهان پهلوان و کشتی‌گیر نویسنده‌ای لطیف ‏شده بود. ‏

راه افتادیم که شهدای 30 تیر را پیدا کنیم. ابن بابویه خوراک قبرخوانی است. سرگرمی بچگی خیلی از ماها.... این که روی قبر ‏خانم‌های جوان نوشته بودند دوشیزه‌ی ناکام فلانی برای‌مان دردناک بود. گفتم آن‌هایی هم که نوشته‌اند جوان ناکام منظورشان ‏همان شب زفاف است. یعنی که طرف جوانی بوده که کام نگرفته. دوشیزه‌ی ناکام هم تاکید دوبله بوده. هم دوشیزه بودن و هم ‏ناکام بودن...‏

قبرستان ابن بابویه پر است از قبرهای خانوادگی. بعضی‌های‌شان دیوار دارند و حیاط و مثل یک خانه‌اند با ساکنینی در زیر خاک ‏و بعضی‌های‌شان هم در و دیوار ندارند. بعضی از قبرهای ابن بابویه خود اثر هنری‌اند... قبرهایی عجیب و غریب.‏

آرامگاه خانوادگی دهخداها هم جذاب بود. علی‌اکبر دهخدا نویسنده‌ی فرهنگ لغت دهخدا در کنار خاندانش آن‌جا آرمیده بود. ‏راستش وارثین او هم برایم سوال شد. این که پسر علی‌اکبر دهخدا چه شد؟ دخترش کی بود؟ نوادگانش مثل خودش شدند یا ‏آدم‌هایی معمولی شده‌اند و به محاق فراموشی رفته‌اند؟ نمی‌دانستم.‏

آرامگاه شیخ رجبعلی خیاط هم همان نزدیکی بود. صحرا شیخ رجبعلی را نمی‌شناخت. من هم چیزی از او نخوانده بودم. فقط چند ‏کتاب در موردش دیده بودم که عارف مسلک بوده و با کنج عزلت نشینی‌اش درس اخلاق‌ها داده و... عرفا را دوست ندارم. ‏آدم‌هایی که تنهایی حالش را برده‌اند و با کنج عزلت نشینی فقط جهان خودشان را زیبا کرده‌اند و چیزی به جهان حال ما اضافه ‏نکرده اند. مولانا قصه‌اش فرق می‌کند. عرفایی مثل شیخ رجبعلی خیاط و قدیم‌تر را می‌گویم که گویا از زندگی لذت برده‌اند. ولی ‏میراثی که برای ما گذاشته‌اند اصلا چیز دلگرم‌کننده‌ای نیست.‏

مزار شهدای 30 تیر را جستیم. چند تا از قبرها بی‌نام و نشان بودند. چند تایی فقط یک نام بودند. بی‌هیچ توضیح اضافه‌ای... 30 ‏تیر 1331. زمانی که مصدق به خاطر تقلب در انتخابات استعفا داده بود و شاه قبول کرده بود و بعد گروه های مختلف مردمی ‏در حمایت از مصدق در خیابان‌ها تظاهرات کرده بودند و ارتش کشت و کشتار راه انداخته بود... شهدایی که اکثرا جوان بودند ‏‏(18-19ساله تا نهایت 36-37 ساله...).‏ بنای یابودی هم ساخته بودند (شبیه بنای یادبود شهدا در پردیس مرکزی دانشگاه تهران) که از گذر ایام تالاپ افتاده بود و شکسته بود... فقط با پرس و جو توانستیم شهدای 30 تیر را بیابیم...

قبرهای دیگری را هم می‌توانستیم بجوییم. قبر شهدای 16 آذر دانشگاه تهران مثلا... سه آذر اهورایی.  ولی گرسنه‌مان شده بود. ‏از روی قبری خلاقانه گذشتیم. نمودار عمر. خطی که شروع را به پایان وصل کرده بود. شروع در سطحی بالاتر و پایان در سطحی ‏پایین‌تر... من بودم به جای صاحبان آن قبر، جای تولد و مرگ را برعکس می‌گردم... زندگی آن‌قدر هم چیز گندی نیست...‏

راه افتادیم به سمت بازارچه‌ی پشت حرم شهر ری تا دلی از عزا دربیاوریم. سر راه‌مان از جلوی مسجد فیروزآبادی رد شدیم. ‏مزار جلال آل احمد توی این مسجد است. وقتی وارد مسجد می‌شوی، سمت چپ، تعداد زیادی قبر است. وارد سالن که بشوی، ‏دست راست، نزدیکی‌های گوشه‌ی سالن آرامگاه ساده‌ی این مرد ناآرام تو را به خودش دعوت می‌کند. نشستیم سر مزارش و از ‏سادگی سنگ قبرش گفتیم و از عکسی که بیخود بالای مزار چسبانده بودند و فاتحه خواندیم. آرزو کردیم که روزی هم برویم ‏سر مزار صادق هدایت و غلامحسین ساعدی...‏

پشت حرم

بازارچه‌ی پشت حرم سرشار است از شور زندگی. از خوردنی‌ها، پوشیدنی‌ها، همهمه‌ی جمعیت. پر است از مغازه‌های کبابی با نان ‏داغ که همه‌شان وسوسه‌انگیزند.‏

تعریف کبابی حضرتی را شنیده بودیم. رفتیم و نشستیم روی تخت و 2 پرس کوبیده‌ی بازاری زدیم به رگ. نان داغ هم به راه ‏بود. ارزان هم افتاد. 2 پرس کوبیده با ماست و دوغ و زیتون و نان 25000 تومان. البته اوضاع دستشویی رستوران جالب ‏نبود. یک چیزی که توی کبابی برایم جالب بود تخت کناری‌مان بود: یک خانواده‌ی افغان. پدر و مادر و 4-5تا بچه‌ی بزرگ و ‏کوچک. خیلی از کارگران افغان در ایران، فقط کارگری می‌کنند. پول ناچیزی درمی‌آورند و آن را می‌فرستند برای خانواده‌شان ‏در افغانستان. خیلی‌های‌شان حق تشکیل خانواده در ایران ندارند. میز کناری ما یک خانواده‌ی افغان بودند که مرز آن‌ها را از هم ‏جدا نکرده بود. بعد مثل خیلی جاهای دیگر با آن‌ها برخورد توهین‌آمیز نشده بود. آن‌ها هم این حق را داشتند که مثل ما بر سر ‏تختی بنشینند و در یک رستوران کوبیده به رگ بزنند. اصلا چیز عجیبی نبود. به هیچ وجه. ولی از بس برخورد توهین‌آمیز و ‏نژادپرستانه دیده‌ام، وجود با صفا و آرامش آن‌ها برایم خوشحال‌کننده بود.‏

استودان زرتشتی ها

کباب خوردیم. کیک کشمشی خریدیم. آلبالو خشکه خریدیم و دیدیم زمان زیادی نداریم که یک یادگاری خوب بخریم. رفتیم ‏سمت ماشین و راه افتادیم به سوی سه راه تقی‌آباد. تقریبا از شهر ری خارج شدیم و به کوه‌های جنوب شهر ری نزدیک شدیم. ‏افتادیم توی جاده ورامین. می‌خواستیم استودان زرتشتی‌ها را ببینیم. گفته بودند که از کنار جاده، نگاه کنی می‌فهمی کجاست. و ‏پیدا کردیم. برج کوچکی بر فراز کوه و پله‌های طویلی که به آن برجک می رسید... دور زدیم و دوباره وارد بلواری شدیم و تا ‏نزدیکی‌های بی بی شهربانو هم رفتیم و دور زدیم و رسیدیم به پای کوهی که برجک را دیده بودیم. برجکی که شبیه آتشکده ‏بود... ماشین را پارک کردیم. عصر جمعه بود و خلوت. به جز ما کسی نبود. پای کوه چند خانه بود و آن ته هم 7-8 نفر مرد ‏نشسته بودند داشتند با هم پاسور بازی می‌کردند. یکی‌شان موتور کراس داشت. وقتی به کمرگاه کوه رسیدیم با موتور کراسش ‏آمد از کوه بالا... ترس‌مان گرفت. ولی کاری‌مان نداشت. فقط می‌خواست بگوید که موتوری دارم که تیزتر از بز کوه و کمر را بالا ‏می‌رود. ‏

به استودان زرتشتی‌ها رسیدیم. یک دایره‌ی آجری در کمرگاه کوه که به جز چند خشت چیزی از آن باقی نمانده بود. زیاد ‏بزرگ نبود. استودان صورت ساده‌ شده‌ی کلمه‌ی استخوان‌دان است... زرتشتی‌ها اعتقاد داشتند که جنازه را نباید در خاک دفن ‏کرد. دفن کردن یعنی آلوده کردن آب و خاک و باد و آتش. جنازه را در بلندی‌ها می‌گذاشتند تا گوشتش طعمه‌ی حیوانات ‏شود. بعد استخوان‌های باقی‌مانده را در وسط یک چاله می‌ریختند، چاله‌ای که گاه خیلی بزرگ بوده. به آن چاله استخوان‌دان و ‏بعدها استودان می‌گفتند. استودان شهر ری زیاد بزرگ نبود... ولی منظره‌ی عجیبی داشت... بر فراز کوهی که شهر ری و آن ‏دوردست‌ها پالایشگاه نفت تهران زیر پاهایت بود...‏

از پله‌ها بالا رفتیم. برجک شبیه آتشکده بود. یعنی زیرزمین داشت. من از سوراخ زیرزمینش وارد شدم. انگار که برجی باشد و ‏آتش را از زیر برمی‌افروختند. ولی هیچ راهنمایی وجود نداشت که به ما بگوید آیا این بنا آتشکده بوده؟ شاید هم همین برجک استودان بوده. مرده ها را روی دایره ی پایینی که فکر کردیم استودان است می چیده اند و بعدها استخوان ها را می آورده اند می ریخته اند به آن مغاکی که من واردش شده بودم... بعد فهمیدم که به آن برجک کوه نقاره خانه می گویند و البته هیچ اطمینانی در مورد کاربرد آن وجود ندارد...برای لحظاتی ایستادیم و به مشقت‌ها و معنای فروزان نگه داشتن آتش فکر کردیم...‏

از کوه آمدیم پایین و از میان دشت‌های صیفی‌کاری جنوب شهر ری به سمت تهران برگشتیم.‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: شهر ری ، چشمه علی ، برج طغرل ، قبرستان ابن بابویه ، کبابی پشت حرم ، استودان ، برج و باروی ری ،

در محضر ایرج افشار

چهارشنبه 20 اسفند 1393  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،اصفهان ،اردبیل ،ایلام ،البرز ،بوشهر ،تهران ،چهارمحال و بختیاری ،خراسان شمالی ،خراسان رضوی ،خراسان جنوبی ،زنجان ،خوزستان ،سیستان و بلوچستان ،سمنان ،فارس ،قزوین ،قم ،کردستان ،کرمانشاه ،کرمان ،کهگیلویه و بویراحمد ،گلستان ،گیلان ،لرستان ،مازندران ،مرکزی ،هرمزگان ،همدان ،یزد ،

گلگشت در وطن-ایرج افشار

۱- حالا که سال ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست و جو بود. وجب به وجب ایران را می گشت و می دید و ثبت می کرد. جای جای خاک ایران را می رفتند و می دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستاها و ده کوره های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می کرد تا «تات نشین های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می روی و به روستا ها و خانه های دوردست روی کوه و کمر نگاه می کنی به نظرت کار غیر ممکنی می آید رفتن و گشتن و دیدنو حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می رفت تا قلعه ی حسن صباح را جست و جو کند (سال های دهه ی ۲۰) و پایان نامه ی درسی اش را بنویسد. منوچهر ستوده ای که از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه ی شمال را تا منتهی الیه شرق و گرگان و بندر ترکمن در نور دیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشق ان هصخره های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می رفت تا بعد ها متن ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار ها و بار ها در گوشه گوشه ی خاک ایران پرسه زده بود...

در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خواندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه های ایرج افشار ازسال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه ی مجله ی بخارا و گفته های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفر دوستی و به مسافرت رفتن های او چیز دیگری است. بعضی آدم ها هستند که یاد گرفتنی هستند. کوچکترین حرکات و گفته هایشان هم یاد گرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم ها بوده.

به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. (مگر چند سالم است؟ متولد 1368م!) چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خواندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز ها توی سفرنامه های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته ها از این مرد نادیده است...

۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه هایی دارد که با یک سفر نمی توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵

کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید ترین سفرنامه ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه ی او. وقتی در سفرنامه ی «طواف شاه جهان»ش خواندم که باردهم است که به اسفراین می رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی آن جمله ها را در سفرنامه ی سال ۱۳۵۵ خواندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...

۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتی گوشه ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰

«در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می شود که در دشت بی آبادی به خرابه ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می یابید و آن بیش از ده ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده ی اسرار گذشته است.» ص۱۸

چیزی هست که برایم خیلی آزار دهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف های سبز و دریا. آدم های زیادی را می بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده ام که تو چون زیاد می روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی معناست و قدر شمال را نمی دانی. و وقتی سفرنامه ها و کشف کردن های ایرج افشار را خواندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده ایم.

ایرج افشار که به مسافرت می رفت به خیلی چیز ها توجه می کرد. از شاهراه ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده های اصلی فرار می کرد و به جاده های فرعی و کم رفت و آمد می زد.

«برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴

به جاده خاکی ها می زد. هر بنای مخروبه ای که می دید صبر می کرد و به دیدنش می شتافت. با مردمان محلی حرف می زد. ازشان یاد می گرفت. بله. استاد دانشگاه بود. مرد شماره ی یک ایرانشناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را در نور دیده بود. کتاب ها در مورد ایران خوانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز، هم صحبتی با مردم برایش یاد گرفتنی بود:

«آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آنرا به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می گوییم.» ص۱۸۱

«با راننده ی فسایی صحبت از بی وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می دانم. گفت بافت و بنه ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده اند.» ص۳۸۲

۴- همسفرخوب:
«بامداد پگاه که تهران غم خیز در خواب بود با منوچهرستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می کند. هر نان خشک و سیاهی را می خورد، هر آبی را می نوشد، در هر بیغوله و کلبه ای آرام به خواب خوش میرود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

۵- رفتن با هر وسیله ای:
«در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله ی عمومی به راه افتادیم.»ص۳۲۵

«برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خودفرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵

«از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خواند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل های محلی هستند یادداشت می کنم که از میان نرود:

روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰

توی کتاب «گلگشت در وطن» سفرنامه ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال۱۳۳۳هست که اصلا به آن حوالی جاده ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده اش هم اشاره می کند و این اشاره کردن هایش هم عجیب یاد گرفتنی اند (برای خواندن سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار باید به سراغ مجله ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلا خاطره ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خواند)...:

«بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده واحمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷

البته ایرج افشار خانواده ای متمول داشته. از همان اول برای مسافرت هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین هایی که بتواند با آن ها جاده های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله ای که می شد می رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...

«این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان ها و آبادی ها انجام شد.» ص۳۹۶

خاطره ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خواندنی است:

«در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه ای که پدر بزرگوارش به او لطف می کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم واز نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می گذراندیم...» ص۱۵

۶- رفاقتهای ایرج افشار:
«در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می خواستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه مند به زبان شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:

اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. میخواستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی بازبود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می خواند. پس از پرسش درباره ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می خوانید. گفت زبانشناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می خواهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. از و نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می کند. شاد شدند. کور از خدا چه می خواست دو چشم بینا. به خانه ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسهای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

۷-آدم هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینیشده است. معلوم است که کجا می روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می خوری و کجا می خوابی. هیچ چیز غیر مترقبه ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولا هم به جاهایی می برند که گل درشت اند. جاهایی که معمولا آدم ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشاندارند و ندیده هم می توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می کند و احساس امنیت شان به بی نهایت. البته مسافران این تور ها می توانند در جمع های خانوادگی غمپز در کنندکه به فلان جای ایران رفته ایم و مثلا قلعه رودخان و ماسوله را دیده ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می افتاد و آبادی به آبادی می رفت.آرام آرام. به دنبال ندیده ها بود. یک دفترچه ی بی شیرازه ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می داد به همسفر ها. توی دفترچه اسم شهر ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره ی تماس. همسفر ها می گشتند و می گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

«اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه ی دریا دولت محروم می شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی ها را در دست نخواهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

(1)خاندن وبلاگ لیراوی و پست دویست و هشتم آن نشان می دهدکه این دوستان ایرج افشار در دور افتاده ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته اند.

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می جسته؟ از همان اولین سفر ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می دهد:

«در ارسنجان پی دانایی می گشتیم که از گذشته ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه ی سعیدیه بسته بود و کتیبه ی قدیمی سر در آن به پارچه ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خواندن آن بود. در مسجدجامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا از آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد وگفت همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خوانده و قبراق و خوش برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خواهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره های تحقیقات ایرانی شرکت می کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسر عموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خواندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکاندر سفر
«- در این سال ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می روید در کجا اقامت می کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می رویم و اقامت می کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتا از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می کند. هر گاه درسفر گذرش به آنجا ها افتاد در منزل آن ها اقامت می کند. اما نوع دیگری هم علاوه براین دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می شود کرد؟ ناچار به خانه ای وارد می شویم و می گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده ایم، می فرمایید چه کار کنیم؟ صاحب خانه با خوش رویی می گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می آورد. اما ازصحبت با اوست که آدمی لذت می برد و می تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه ی اداره ی میراث فرهنگی آن قدر نمی تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را درخانه اش به صحبت می گذرانم بپرسم که آیا اینجا ها خرابه ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می زنم، می گوید دنبال گنج آمدید؟ می گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها گاه پیش می آید که شب در جایی دربیابان بخوابید؟

-بار ها اینکار را کرده ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه مان بوده با همان و به ناچار کنار سنگی خوابیده ایم. این مهم نیست. آن هایی که به این قصد سفر می کنند،نباید اصلا دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخواهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵

9- و ده ها نکته ی یادگرفتنی دیگر از چگونه سفر کردن که با خواندن کتاب «گلگشت در وطن» می توان آن ها را دریافت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، گلگشت در وطن ،

جانم فدای سرب هوایت و فساد عیانت،روسپی بی‌ریای من، تهران!

سه شنبه 1 تیر 1389  06:18 ق.ظ

نوع مطلب :تهران ،

1- توی این بیست روز این چندمین بار بود که دم دمای سحر می رسیدم تهران و تهران سه و نیم چهار صبح، تهران دیگری است. هر جوری که نگاه کنی و هر جوری که باشی تهران سه و نیم چهار صبح تهران دیگری است. با اتوبوس از شهر دوری برگشته باشی و میدان آزادی پیاده شده باشی و پای پیاده شروع به راه رفتن بر پیاده رو هایش کرده باشی و سوار بی آرتی های آزادی تهرانپارسش شده باشی یا روی صندلی عقب ماشین نشسته باشی و یا پشت فرمان باشی هیچ فرقی نمی کند. تهران را جور دیگری می بینی. تهران سه و نیم چهار صبح خیلی مظلوم است. تاریکی آسمانش ملموس تر است و روشنایی خیابان هایش امیدبخش تر. حس می کنی این شهر آن قدرها هم که فکر می کرده ای نامهربان و بی احساس نیست. اتفاقن خیلی هم خواستنی است. خلوتیِ محال و تصورناشدنیِ بزرگراه هایِ تهرانِ سه ونیم چهار صبح وامی داردت پنجره ی ماشین را بیاوری پایین دستت را ببری بیرون تا باد خنک سحرگاهی اش را لمس کنی. خنکای هوای صبحگاهی اش حتا وامی داردت که سرت را از پنجره ی ماشین ببری بیرون تا باد به صورت و چشم هایت بخورد و داد بزنی: آی تهران… تهران… تهران…

 2- هاچ بک از آن ماشین های دونفره است. از همان ها که تو می نشینی پشت فرمان و یارت کنارت و عقب هم ساک و کوله های تان. و هاچ بکی که زیر پایم بود از نسل پرایدهای کاربراتوری بود و دویست و هفتادهزار کیلومتر شیرین کار کرده بود. و این یعنی فاتحه. برای خودش روغن کم می کرد و هر ششصدهفتصد کیلومتر باید یک استکان روغن کاسترول به خیکش می بستی و تسمه کولرش هم پاره شده بود و چرخ عقب سمت راننده اش هم یک پنچری خیلی ریز داشت که باید هر دو سه روز بادش را تنظیم می کردی و ضبطش را هم همان تهران جاگذاشته بودم. خوشبختانه هیچ کدام مشکل حاد نبودند و من سه ساعت بود که بی وقفه می راندم و روی صندلی کناری ام هم یک بطری آب بود و کیف پولم و قفل فرمان ماشین.

مقداد می گفت: راندگی را دوست دارم. چون وقتی رانندگی می کنم دیگه به هیچ چیزی فکر نمی کنم و از دست خیال ها و رویاها راحت می شوم و من می گفتم دقیقن به همین خاطر رانندگی را دوست ندارم. چون به هیچ چیز دیگری نمی توانی فکر کنی. و زر مفت زده بودم. یعنی او زر مفت زده بود. تنها که باشی هرجور فکروخیالی توی هر وضعیتی به سرت می زند. اول از همان دویست و هفتادهزار کیلومتر شروع شد. با خودم کلنجار می رفتم که این پرایدک کجاها رفته؟ چه طور دویست و هفتادهزار کیلومتر رفته؟ با کی رفته؟ چی شده؟ چه چیزهایی دیده؟ گیر داده بودم به خودم که آخر پسره ی ریقو تو، توی عمرت تاحالا سرجمع دویست و هفتادهزارکیلومتر سفرکرده ای؟! و همین جوری ها شروع می شد و رشته به رشته می رفتم توی فکر و پشت فرمان که باشی و تنها هم که باشی و اسیر فکروخیالات هم که شده باشی یا خوابت می گیرد و یواش یواش می روی توی عالم هپروت، یا این رگ دیوانگی ات باد می کند و بلند بلند شروع می کنی با خودت حرف زدن...

و جاده خلوت بود و من صدوبیست تا را پر کرده بودم. بیشتر که می رفتم بوق بوق می زد و اعصاب آدم را خرد می کرد و کمترش را هم احساس ضرر و زیان می کردم. هرچند توی سینه کش ها خودبه خود تا صد هم پایین می آمد! و بلند بلند با خودم حرف می زدم. جاده خلوت بود و ماشین های کمی بودند و کسی نبود که به چشم یک دیوانه بهم نگاه کند. کمی که برای خودم دادوفریاد کردم خسته شدم و آرام شدم و مثل بچه ی آدم یک ساعت و نیم بعدی را هم یک نفس رفتم و و غروب بود که به سرشکه رسیدم. وقتی انداختم توی خاکی منظره ی سمت چپم بی نهایت زیبا بود. شالیزارها و ساقه های سبز و بلندبالای برنج تا دوردست ها ادامه داشتند. آن دورها ردیف درخت های تبریزی صاف و ستبر ایستاده بودند و خورشید داشت غروب می کرد و چند تکه ابر صورتی و نارنجی جلویش بودند. و ترکیب رنگ آن منظره آدم را به وجد می آورد...

3- از این پیکان های دنده هیلمنی بود که اگر بر حسب عادت بزنی توی دنده یک تا شروع به حرکت کنی می بینی که ماشین دارد عقبکی می رود. از همان ها که دنده یک و دنده عقب شان به ماشین آدمیزاد نمی ماند. و آقای راننده فارسی را خیلی زشت و کثیف صحبت می کرد. اول ها حالی مان نمی شد چه می گوید. صندلی عقب نشسته بودیم. برای بار چندم بود توی آن چند روز که به خودم فحش می دادم که چرا ترکی بلد نیستم. که اگر ترکی بلد بودم الان این بابا به زبان مادری اش برای ما صحبت می کرد و مطمئنن این قدر نه ما و نه خودش را عذاب نمی داد و... بعد کم کم به صدای ناواضحش عادت کردیم و فهمیدیم چه چیزهایی می گوید و همچین ازش خوش مان هم آمد. از ان راننده های اهل اطلاعات و جریان سیال ذهن روایت خویشتن بود. کلن من دیوانه ی این راننده های خطی ام. جایی خوانده بودم که توی شیراز راننده ی خطی ریشوی قدکوتاهی است که اول خط وقتی مسافرها سوار می شوند اسم گوشه های آواز را از اول تا آخر فهرست می کند و بعد به مسافرهایش می گوید که یکی اش را بگویند و بعد در همان گوشه شروع می کند به آواز خواندن و چهچهه زدن. راننده ی پیکان دنده هیلمنی هم خطی اسکو- کندوان بود و از اول شروع کرد به صحبت کردن برای مان. از جاده ی سربالایی کندوان گفت و از باغ های میوه ی اسکو و همچین که می رفتیم از گندم کاری در دشت و دمن ها و گله داری چوپان ها هم گفت. به یک جایی که رسیدیم اسم یک روستایی را گفت که نفهمیدیم و شروع کرد به تعریف کردن که این روستای تاریخی را تازه کشف کرده اند و مشغول خاک برداری اند و بعد به یک آبادی دیگر که رسیدیم لحن صحبت هایش غم انگیز شد که دولت به ما زور آورده که باید کندوان را خالی کنید بیایید توی این آبادی زندگی کنید. گفت این خانه ها را دولت ساخته، به ما هم هی اخطار می دهد که هرچه زودتر کندوان را خالی کنید. چون روستای تاریخی است نباید از بین برود باید محافظت شود. باید در معرض دید عموم قرار بگیرد. ولی آخر کندوان روستای اجداد من است و... به کندوان که نزدیک شدیم شروع کرد به اطلاعات رو کردن از روستای سرزمین گمنام فرهادان. که روستای ما در فاصله ی 19کیلومتری جنوب اسکو واقع شده و 680نفر جمعیت دارد و ارتفاع بعضی از این کله قندها به 5متر هم می رسد و این کله قندها را اجداد من درست نکرده اند. آن دوره های قدیم که زمین به وجود می امده در نتیجه ی جابه جایی کوه ها و فشارها سنگ های بزرگ مثل کله قند از زمین بیرون زده اند و گازهای دورن شان آزاد شده و توی شان توخالی شده و...پیاده که شدیم و توی کله قندها که پرسه زدیم جایی به تابلویی برخوردیم که همه ی چیزهایی را که راننده در معرفی کندوان گفته بود به همان ترتیب نوشته بود. دوزاری مان افتاد که حضرتش نشسته این تابلو را خوانده و حفظ کرده تا روز مبادایی همچون امروز برای آدم هایی همچون ما روایت کند. تابلو وسط کله قندهای روستا بود. ولی پایینش نوشته شده بود: سفر خوشی را برای شما آرزومندیم، بخشداری اسکو. از این طرف هم دوزاری مان افتاد که این تابلو که حالا وسط روستا است روزگاری کنار  جاده بوده و... کلی خندیدیم. هم به آن راننده ی باصفا که زحمت خواندن تابلو را برای مان کشیده بود و هم از اهل کندوان که همان تابلوی کنار جاده را صاف کاشته بودند وسط روستای شان و زحمت تابلوی جدید را نکشیده بودند و...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات()