تبلیغات
حاج سیاح - مطالب خراسان جنوبی

تب بس - 1

پنجشنبه 13 فروردین 1394  11:16 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

طلوع آفتاب در جاده ی قم کاشان

کله‌ی سحر راه افتادیم. 1000کیلومتر را باید می‌رفتیم و برای 1 روز آن‌قدر زیاد بود که حوصله‌ی حتا اندکی شلوغی را هم نداشته باشیم. هنوز آسمان سپیده نزده راه افتادیم و طلوع خورشید (سورمه‌ای و آبی شدن آسمان, قرمز و نارنجی و صورتی و گل‌بهی رنگ شدن آسمان در آن انتهای شرقی، محو شدن یکی یکی ستاره‌ها) را وسط جاده‌ی قم کاشان با سرعت 120کیلومتر بر ساعت به تماشا نشستیم.
صبحانه را صحرایی در استراحت‌گاه امیرکبیر، روی کاپوت ماشین خوردیم و پیش از ظهر به نایین رسیدیم. جایی که جاده‌ی اتوبان یزد را رها کردیم و افتادیم توی جاده‌ی بیابانی دو طرفه که در نگاه اول یکنواخت و خسته‌کننده بود, ولی دقت که می‌کردی تعداد رنگ‌هایی که می‌دیدی خیلی بیشتر از یک جاده‌ی جنگلی بود. جاده سیخ و بی‌پیچ و خم پیش می‌رفت و فقط استراحت‌های کوتاه ما کنار جاده برای خوردن چای بود که کمی هوای‌مان را عوض می‌کرد. نایین را رد کردیم و بعد از عبور از یک جاده‌ی سیخ بی‌پیچ و خم کم کم به انارک رسیدیم. شهری که در پای کوه مشرف بر کویر، با باروهای کاهگلی‌ و خاک سرخ رنگش تا دوردست‌ها را به تماشا نشسته بود. و به وضوح هوایش از سایر نقاط اطراف بهتر بود. توقف نکردیم. از میان کوه‌های اطراف انارک و جاده‌ی کمی پیچ و خم‌دارش عبور کردیم و دوباره به جاده‌ی سیخی رسیدیم که تا خور و بیابانک می‌رفت.

چای

از آبادی‌های چاه ملک و فرخی هم رد شدیم. آبادی‌هایی که پمپ‌بنزین‌شان مغازه ای بود. یک مغازه‌ی کوچک که شیلنگ بنزین را از پنجره‌اش می‌دادند بیرون تا تو بتوانی 20لیتر بنزین بزنی. پمپ بنزین نداشتند. مغازه‌ی بنزین‌فروشی داشتند.
ناهار را در خور و بیابانک خوردیم. در کنار امامزاده داوود که آلاچیق‌های خوبی داشت. نان و کوکو سیب‌زمینی دل‌چسبی بود.

جاده خور و بیابانک به طبس 

و بعد کله کردیم سمت طبس. جاده‌ای که 50سال پیش ایرج افشار در سفرنامه‌اش در توصیف آن نوشته بود: "راهی است که موج و ناهمواری و دست‌انداز کم ندارد. راننده‌ای یزدی که در قهوه‌خانه‌ی پشت بادام ترید آبگوشت و پیاز می‌خورد به لهجه‌ی غلیظ در جواب سوال ما گفت: راه بَدُک (به ضم دال) نیست, خیلی موج داره, یه تا یه تا موج‌ها را مِشمارم و میام!"
بعد از 50 سال موج موج جاده هم‌چنان پابرجا بود. ولی این بار لذت‌بخش بود. جاده آسفالت بود و عبور از آب‌نماهایی که در 100-150کیلومتری طبس زیاد و زیادتر می‌شدند لذت‌بخش بود. پیچ و خم نداشت. ولی آب‌نماهایی داشت که هیجان‌انگیز بودند. با سرعت می‌راندی و وارد فروافتادگی جاده می‌شدی و دلت خودت و همسفرانت هُرّی می‌ریخت پایین. انگار که سوار سرسره‌ی آبشار شهربازی شده باشی. با همان حس ریختن دل و حس تعلیق.
جاده پر بود از تابلوهای خطر عبور شتر. و میثم می‌گفت خطرناک‌ترین حالت همین آب‌نماهاست. جایی که تو 100متر جلوترت را از پس تپه‌ی پیش‌رو نمی‌بینی و با سرعت وارد آب‌نما می‌شوی و حالش را می‌بری و یکهو بعد از آب‌نما می‌بینی شتری ملچ مولوچ‌کنان وسط جاده ایستاده و تو با 100تا سرعت مگر می‌توانی ترمز کنی؟!
جاده پر بود از آب‌انبارهایی که کنار همه‌شان بلااستثنا یک اتاق نمازخانه هم ساخته بودند.آب‌انبار و نمازخانه. هر چند کیلومتر به چند کیلومتر. بوی دین و مذهب می‌داد جاده.

 بیابان را سراسر مه گرفته است...

و مناظر اطراف؟ بیابان‌هایی که رنگ عوض می‌کردند. شوره‌زارهای پر از نمک سفید یکدست. زمین سفت کویری با چندضلعی هایی که نمک‌ها ساخته بودند. و بعد ماسه‌ها و شن‌های روان و درختان گز و بوته‌ها و خارها. و بعد آبگیرهایی وسط ماسه‌ها که باران‌های این یکی دو روز ساخته بودند... کنار جاده ایستادیم و با چندضعلی های نمکی که سطح بیابان را تا چشم کار می‌کرد پوشانده بودند عکس یادگاری انداختیم. از آن عکس‌ها که می‌پری در هوا و سرعت شاتر را تا جایی که می‌شود می‌بری بالا تا عکس‌هایی معلق در هوا بگیری...
از باران‌های این چند روز پوسته‌ی نمکی خاک کویر با چندضلعی های نامنظمش ور آمده بود. هر کدام از چندضلعی های خشک گل‌آلود شده بودند و خاک یکدست زیرش از گوشه‌های ورآمده‌ی چندضلعی پیدا شده بود. به این فکر کردم که آدم‌ها هم همین‌اند. باران‌ها که ببارند, ماسک سخت و خشک و شور صورت‌شان تکه تکه ورمی‌آید تا لایه‌ی یک‌دست و مهربان زیری بیرون بزند. فقط باید باران‌ها هم‌چنان ببارند تا لایه‌ی خشک رویی نرم شود. پوسته پوسته شود. ور بیاید و گوشه‌های چندضلعی‌ها ور بیایند و کنده شوند...

به طبس نزدیک می شویم...

و بعد از کیلومترها بیابان کم کم سِواد شهر طبس پیدا شد. سیاهه‌ی سبزی میان کویر بی‌پایان اطراف. سبز شدن مناظر اطراف جاده و درختان بی‌شمار نخل نزدیک شدن طبس را خبر می‌دادند. و بیهوده نبود که اسم شهر را گذاشته بودند تب بس. تب عبور از بیابان‌ها با رسیدن به این شهر بس می‌شد.

 باغ گلشن

ساعت 4:30 عصر وارد شهر شده بودیم و وقت برای گشت و گذار در شهر داشتیم. آسمان در طبس گسترده بود. خانه‌ها بلندمرتبه و قوطی‌کبریتی نبودند. خیابان ها هیچ کدام تنگ و تاریک نبود. از میان خیابان‌ها رد شدیم و به میدان پلیکان رسیدیم و وارد باغ گلشن شدیم. جزء باغ‌های ایرانی که ثبت جهانی شده‌اند. از در بالا وارد شدیم. جایی که چند شتر پیر مسافران نوروزی را سوار کوهان‌های‌شان می‌کردند و یک دور می‌چرخاندند. خود باغ هم جالب بود. بوی بهارنارنج می‌داد. دیدن درخت‌های نخل در کنار درخت‌های بهارنارنج لذت‌بخش بود. همه جور درختی بود تقریبا! از سروها و کاج‌های بلندمرتبه بگیر تا بید مجنون و نخل‌های سر به فلک‌کشیده. و اطراف و اکناف باغ هم پر شده بود از پلاکاردهایی در باب حفظ حجاب که بعضی‌های‌شان خنده‌دار بودند. ("پوشیدگی دوامی برای زیبایی است." با عکسی از دو سیب. یکی سیب پوست‌کنده و قهوه‌ای شده. یکی سیب با پوست و براق. به نظرم عکس هلو را می‌گذاشت بهتر بود.)

پلیکان های باغ گلشن 

در حوض بزرگ وسط باغ چشم‌گرداندیم پلیکان‌های مشهور باغ گلشن را ببینیم. ولی پیدای‌شان نبود. رفتیم جلوتر دیدیم 3تا پلیکان را کرده‌اند توی یک قفس 2متر در 2متر و پلیکان‌های بیچاره هم افسرده و بی‌حال لم داده بودند کف زمین. 2تای‌شان چرت می‌زدند و آن یکی هم خیلی بی‌حال با منقارش لای پرهایش را تمیز می‌کرد. گمان کردیم که به خاطر شلوغی این چند روزه‌ی باغ آن‌ها را زندانی کرده بودند تا ملت اذیت‌شان نکنند.
حوالی 40سال پیش, 2 تا پلیکان مهاجر در راه بین دریاچه‌ی هامون و دریاچه‌ی ارومیه راه گم کردند و گذارشان افتاد به کویر طبس. و وسط کویر برای نجات خودشان گذارشان افتاد به باغ گلشن. باغی سرسبز و مربعی شکل با آب فراوان و انواع و اقسام درختان و ماندگار شدند. آن‌قدر ماندگار که یکی از میدان‌های مرکزی شهر به نام‌شان شد. آن‌ها زاد و ولد کردند و نسل پلیکان‌های باغ گلشن پابرجا ماند.
ما کشته‌مرده‌ی توضیحات بالای قفس در مورد پلیکان شده بودیم. پلیکان سفید, دارای کیسه جلویی منقار آویخته, گوشت‌خوار. محل زندگی:آب‌های بزرگ, باتلاق‌ها و مرداب‌ها. پراکندگی در ایران: دریاچه‌ی هامون و دریاچه‌ی ارومیه. نوع زندگی: دسته جمعی منظم در ارتفاع زیاد. رفتار تولید مثلی: ایجاد کاکل مجعد در پشت سر.
حدود 10دقیقه منتظر ماندیم ببینیم کاکل کدام‌شان در پشت سر مجعد می‌شود. تغییری ایجاد نشد و کاکل مجعد در طول سفر برای‌مان اسم رمز و استعاره شد.

 امامزاده  حسین شهر طبس

نزدیکی‌های غروب بود که راه افتادیم سمت امامزاده حسین. برادر امام‌رضا. جایی که طبسی‌ها به خاطر آن شهرشان را میقات‌الرضا نامیده‌اند. و عجب باصفا بود این امامزاده. منظم و مرتب. وسط یک میدان خیلی بزرگ. در بیرونی‌ترین دایره‌ی میدان, پارکینگ ماشین‌ها بود. و پیاده‌رویی بزرگ برای چادر زدن. در لایه‌ی درونی‌تر درخت‌های نخل بودند و بعد دیوارهای بیرونی محوطه‌ی امامزاده. با 4ورودی و معماری اسلامی و مثل مشهدالرضا, مناره‌ها دور از هم و در گوشه‌ها. 4طرف محوطه‌ی امامزاده حجره حجره بود. حجره‌هایی که برای کارهای اداری نبودند. اتاق‌هایی بودند که به خانواده‌ها و زوار اجاره داده می‌شد. و صحن امامزاده... بوی بهارنارنج بود که مست و ملنگت می‌کرد. درختان بی‌شمار بهارنارنج در کنار درختان سر به فلک‌کشیده‌ی نخل...
دم غروب بود و صحن را پر از فرش کرده بودند تا نماز مغرب و عشا به پا شود. آسمان کویر در کار غروبی باصفا بود و ما در صحن امامزاده به آرامشی عجیب رسیده بودیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: طبس ، جاده ، باغ گلشن ، میقات الرضا ، کویر ، تب بس ،

تب بس - 2 (چشمه ی مرتضا علی)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  10:19 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

به سوی چشمه ی مرتضا علی

شب را خانه‌ی دخترخاله صبح کردیم.
دخترخاله‌ی میثم لطف کرد و خانه‌اش را در اختیار ما 4 تا قرار داد. بعد از نماز دور امامزاده گشتی زدیم. دلال‌هایی بودند که داد می‌زدند سوییت و خانه‌ی اجاره‌ای. ازشان پرسیدیم شبی چند؟ گفتند 30 هزار تومان. ولی به مجرد نمی‌دهیم. ما هم گفتیم خیلی دل‌تان بخواهد و مزاحم دخترخاله شدیم. شام را هم مهمانش شدیم! بعد از شام آن قدر خسته بودیم که حال و حوصله‌ی بازی و سرگرمی نداشتیم. هر کدام‌مان افتادیم یک گوشه از خانه و دِ بخواب. کله‌ی سحر برپا شدیم و پوتین‌ها و دمپایی‌های مان را دم دست گذاشتیم. نان روغنی مخصوص طبس را هم دخترخاله شب قبل برای‌مان آورده بود. با پنیر و حلواشکری زدیم تو رگ و سوار سفیدبرفی شدیم.
راندیم سمت میدان معلم طبس و از آن‌جا وارد جاده‌ی روستای خرو شدیم و بعد از 33کیلومتر از کویر طبس عبور کردیم و به کوه‌پایه‌های شمالی طبس رسیدیم: روستای خرو. از کنار سد نهرین گذشتیم و روستای ییلاقی به ما رخ نشان داد. ورودی روستا همان اول صبح چند نفر قبض به دست ایستاده بودند. 3هزار تومان عوارض پسماند ازمان گرفتند و 1 کیسه زباله‌ی سیاه و 1 نقشه‌ی شهرستان طبس کف دست‌مان گذاشتند. جاده را ادامه دادیم تا که جاده‌ی آسفالت تمام شد و به پارکینگ خاکی چشمه‌ی مرتضا علی رسیدیم. نرسیده‌ به انتهای جاده‌ی آسفالت یک جاده خاکی فرعی سمت راست جاده وجود داشت که به پارکینگ پایینی چشمه می‌رسید. با تجربه‌ها از آن طرف رفته بودند.
هیجان‌انگیز بود. چشمه‌ی مرتضا علی هیجان‌انگیز بود.
از کالِ پک و پهن وارد مسیر رودخانه شدیم. پله‌ی سنگ‌کاری شده داشت و نیاز به کوه‌نوردی و پوتین و کفش جدی نبود. آخر پارکینگ دمپایی می‌فروختند که قبلا آمارش را داشتیم و با خودمان دمپایی آورده‌ بودیم. کال دره‌هایی است که بر اثر عبور سیلاب‌های فصلی ایجاد شده است. فرقش با خود دره این است که دره بین دو کوه واقع شده است و کال بین دو سطح از زمین واقع شده است و هر کالی را که ادامه بدهی آخرش به دره می‌رسی. چین و واچین دیواره‌های اطراف کال‌های طبس دیدنی است.

پل تله فریک

اول مسیرمان وسایل دبی‌سنجی چشم‌مان را گرفته بود. میثم عمران آب خوانده بود و خوب سر در می‌آورد. پل تله‌فریک ازین طرف مسیر به آن طرف آویزان بود. همان ارابه‌هایی که اهالی روستایی در چهارمحال و بختیاری از آن به عنوان پل آدم‌رو استفاده می‌کردند و نصف بیشترشان انگشت‌های دست‌شان را به خاطر این ارابه‌ی دبی‌سنجی آب از دست داده بودند. آن قدر بالا بود که باورمان نمی‌آمد این دره‌ی فراخ روزی آن‌قدر پرآب شود که آن پل تله‌فریک هم کارایی پیدا کند. ولی سیلاب‌های فصلی مثل این که جدی‌تر ازین حرف‌ها بودند.

چشمه ی مرتضا علی

چین و واچین دیواره‌های اطراف, شکل‌های غریب و عجیبی که عبور آب در طی سالیان ایجاد کرده بود. مخلوط خاک و سنگی که دیواره‌ها را تشکیل داده بودند و تو گاه در عجب می‌ماندی که آن سنگ به آن بزرگی چگونه تالاپ از آن بالا فرو نمی‌غلتد. یعنی خاک و گل این‌قدر چسبناک هستند که آن را این طور نگه داشته‌اند؟
اول مسیر زورمان می‌آمد خیس شویم. از خشکی‌های رودخانه رد می‌شدیم و از نهرهای آب می‌پریدیم که خیس نشویم. ولی وقتی به دیواره‌های اصلی چشمه رسیدیم...

چای آتشی

سر راه, کنار دیواره‌هایی که خط‌کش چند متری برای دبی‌سنجی داشت, مردی بساط کتری آتشی به پا کرده بود و چای آویشن می‌فروخت. ارزان. خیلی ارزان. هر چای دم‌کشیده‌ی آتشی 750 تومان... چای آویشنش در هوای کنار آب رود دلچسب بود و خودش بسیار مهمان‌نواز.
بعد از دیواره‌های خاک و سنگ, کال تنگ و تنگ‌تر شد و به دره تبدیل شد. تا به آن‌جا که از عرض چند ده‌متری به عرض 6-7متری رسید. و جنس دیواره‌های دو طرف هم تغییر کرد. سنگی شد. و این همان‌جایی بود که فهمیدیم چه‌قدر ابله بوده‌ایم که زور می‌زدیم که خیس نشویم. باید به آب می‌زدیم. به چشمه‌های آب گرم رسیده بودیم و آب آن‌قدر بالا بود که باید تا کمر به آب می‌زدیم تا رد شویم.

باید به آب زد...

و به آب زدیم. مثل بقیه. کفش‌های‌مان را درآوردیم و دمپایی‌ها را پوشیدیم و به آب زدیم. آبی که از کنار دیواره‌های سنگی می‌جوشید داغ بود. ولی آبی که از وسط رد می‌شد ولرم بود. بالاتر که رفتیم آب کنار دیواره‌ها داغ بود و آب جاری در وسط زمهریر. طوری که تو با یک دستت آب داغ را لمس می‌کردی و با دست دیگرت آب تگری را. یک پای‌مان در آب داغ بود و پای دیگر در آب یخ. و جلوتر عمق آب بیشتر شد و هر کس که به آن‌جا می‌رسید ناخودآگاه جیغ می‌زد. چه مرد چه زن. و ما هم رسیدیم ناخودآگاه جیغ زدیم. حجم آب سردی که یکهو لای پاهای‌مان را دربر گرفت چنان مور مورمان کرد که باید جیغ می‌زدیم...

طاق عباسی

صبح زود آمده بودیم و هنوز شلوغ نشده بود. از کنار دیواره‌های گرم رد شدیم. از یک دیواره‌ی 2-3متری بالا رفتیم و یکهو چشم‌مان خورد به یک بنای خشتی: طاق عباسی. جنس دیواره‌های دو طرف طاق, سنگی به شدت محکم بود که با بقیه‌ی دیواره‌ها فرق داشت. باشکوه بود. یک همچین بنای قدیمی‌ای این‌جا؟! یادگار دوران صفویه بود و از عجایب. یک بند تاخیری برای جلوگیری از سیلاب و سیل. و آبی که از زیر طاق رد می‌شد آن قدر سرد و یخ بود که مو را بر تن سرد می‌کرد و پای آدم را منجمد.

آفتاب دادن پر و پاچه

از طاق عباسی رد شدیم و بالادست‌ آن روی تخته‌سنگی آفتاب‌خور نشستیم. تخمه شکستیم و پر و پاچه را آفتاب دادیم. و دوباره به آب زدیم و برگشتیم. دوباره تا کمر توی آب گرم و سرد فرو رفتیم و این بار دیگر آب‌دیده شده بودیم. تمام سیر برگشت تا پارکینگ را از توی آب برگشتیم. هیچ جا زور نمی‌زدیم که از خشکی‌ها رد شویم. شلپ شلوپ‌کنان از وسط آب رد می‌شدیم. تازه به خانم‌ها و آقایانی هم که زور می‌زدند خیس نشوند می‌خندیدیم. وقتی که داشتیم برمی‌گشتیم کال پر از آدم شده بود. مرد و زن و دختر و پسر. خدا را شکر کردیم که کله‌ی سحر راه افتاده‌ایم. وگرنه در کنار این همه آدم از آن دره‌ی تنگ و پرآب رد شدن والذاریاتی می‌شد.

چشمه ی مرتضا علی- خانه گبرهای اول مسیر- پناهگاه گوسفندان

به پارکینگ که نزدیک می‌شدیم چند تا خانه‌گبر در دیواره‌ی کال چشم‌مان را گرفت. با احسان جستیم و رفتیم بالا. یک ارتفاع مثلا 30 متری را بالا رفتیم. خانه‌گبرها 3تا سوارخ در دیواره بودند. 3تا سوراخ غارمانند که با پشگل گوسفندها فرش شده بودند. 2 تای‌شان به هم راه داشتند و یک جورهایی برای خودشان خانه بودند. تاقچه داشتند و اتاق‌های جدا جدا. ولی از پشگل گوسفندها پیدا بود که الان کاربردشان پناه‌گاه گوسفندها در شرایط نامساعد است. شاید قدیمی‌تر ازین حرف‌ها بودند. شاید. نشستیم جلوی آن 3تا سوراخ و از بالا به ملتی که در حال رفتن و آمدن بودند نگاه کردیم. و به شکاف‌های دیواره‌ی روبه‌رو... باد می‌وزید و هوا آن‌قدر خشک بود که تا رسیدن به سفیدبرفی لباس‌های خیسم بر تنم خشک شد.
چشمه‌ی مرتضا علی هیجان‌انگیز بود...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: آبگرم مرتضی علی ، کال ، بند عباسی ، چای ذغالی ، تب بس ،

تب بس - 3 (ازمیغان)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  09:30 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

از جاده‌ی روستای خرو به طبس برگشتیم. رفتیم سمت میدان زغال‌سنگ و وارد جاده‌ی بشرویه شدیم. 25 کیلومتر بعد, جاده‌ی روستای ازمیغان در سمت راست پیدا شد. جاده‌ای که مستقیم به دل کوه‌پایه می‌زد تا ما را به روستای ییلاقی برساند.

شالیزار در پای درخت نخل!

ازمیغان همه‌جوره ناهمگون بود.
روستا از دور با درخت‌های نخلش پیدا می‌شد. ولی وقتی به نخل‌ها می‌رسیدی زیر نخل‌ها شالیزار و یونجه‌زار می‌دیدی. مزرعه‌هایی با ساقه‌های سبز و در حال رشد شالی. آب چشمه‌های بالادست و قرار گرفتن در پای کوه و ارتفاعی بالاتر از کویر آن‌را خنک و مطبوع کرده بود. ولی خشکی کویر را هم داشت. وارد روستا که می‌شدی گنبدها و دیوارهای کاه‌گلی می‌گرفتت. ولی سنگ‌فرش توی کوچه‌ها و خیابان‌ها توی ذوق می‌زد. آخر روستای سنتی و کاهگلی با سنگ‌فرش اروپایی جور است؟ سمت راستت خانه‌ی کاهگلی با گنبد و بادگیر کوچک می‌دیدی. سمت چپت یکهو خانه‌ی آجری با سقف ویلایی قرمز می‌دیدی.
جاده‌ی روستا تازه‌آسفالت شده بود و اولش هم 3هزار تومان عوارض پسماند ازمان گرفتند. 2راهی بود. راه سمت چپ می‌رسید به امامزاده و راه سمت راست بعد از چند پیچ و خم و عبور از رودخانه‌ی کنار روستا می‌رسید به خود روستا. وارد روستا شدیم. ولی نمی‌دانستیم تا به کجا باید برویم. یک نیسان آبی وحشی هم توی کوچه‌های روستا با سرعت می‌راند و نزدیک بود بزند سفیدبرفی ما را آش و لاش کند. بی‌خیال خود روستا شدیم و پناه بردیم به رود کنار روستا.

قوری گل قرمزی

زیر سایه‌ی نخلی بساط کردیم و ناهار خوردیم. بعد از ناهار هم توی کتری گل‌منگلی‌ام آب جوش آوردیم و چای زدیم. قدر در اطراف رودخانه و میان مزرعه‌های زیر نخل‌ها که تویش انواع سبزی و کاهو و چغندر و... کاشته بودند قدم زدیم. چرتی زدیم.
گفتند برای آب‌تنی می‌توانید بروید تخت عروس که بالاتر از روستا است. چشمه‌ی پرآبی است با تخته‌سنگ‌های فراوان و محل مناسبی برای آب‌تنی. کمی خسته بودیم و حال آب‌تنی نداشتیم. بی‌خیالش شدیم.
سر غروب بود که برگشتیم به طبس. شب قبل را شرمنده‌ی دخترخاله‌ی میثم شده بودیم. من و احسان خجالتی بودیم و گفتیم که امشب را کنار امامزاده می‌مانیم. هوا خوب است و چادر می‌زنیم. میثم گفت که شب کویر یخ‌بندان است و خیلی سرد می‌شودها. گفتیم لباس گرم می‌پوشیم. آمدیم کنار امامزاده و بساط چادر را برپا کردیم.
می‌خواستم روغن ماشین را عوض کنم. همان دور امامزاده مغازه‌ی تعویض روغنی بود. رفتیم روی چال. آقای اگزوزساز مغازه‌ی همسایه هم آمد و سر صحبت را باز کرد. پرسید ایران-99 برای کجاست؟ گفتیم تهران. گفت که چند سالی تهران کار می‌کرده. آدرس هم داده که توی سمنگان اگزوزسازی کار می‌کرده. پرسیدیم چه شد که ساکن طبس شدی؟ گفت زنم. قانع شدیم و گفتیم کار خوبی کرده. از پراید صحبت کرد و این که سال 87 یکی مثل سفیدبرفی را صفر کیلومتر خریده بود به قیمت 5میلیون و 600. باهاش کلی جا رفت و 1سال بعدش آن را فروخت. به همان قیمتی که خریده بود. پولش را برداشت سال 89 یک تکه زمین توی شهر طبس خرید. بعد با تبختر گفت حالا همان زمینی که 4سال پیش خریدم 5میلیون تومان, شده 100میلیون تومان. بهش باریکلا گفتیم. طبس تا 2سال پیش هم گاز شهری نداشت و لوله‌کشی گاز به این شهر قیمت ملک و املاک را با جهشی خیلی شدیدتر از دیگر جاهای ایران بالا برده بود.
شام را اسماعیل درست کرد. سیب‌زمینی‌ها را قطعه قطعه و سرخ کرد و تخم‌مرغ را هم مخلوط کرد و با نان و آب‌انگور گازدار زدیم توی رگ. خسته بودیم. چپیدیم توی چادر و زیر پتو‌های‌مان و دِ بخواب!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: تب بس ، ازمیغان ،

تب بس - 4 (نای‌بند و دیگ رستم)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  09:15 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

نای بند، ماسوله ی کویر

از طبس تا نای‌بند 230کیلومتر راه بود و به غیر از روستای اصفهک و پلیس‌راه و امامزاده‌ی دیهوک و سه‌راه راهداران و 3-4تا آب‌انبار کنار جاده، فقط برهوت می‌دیدی. آن‌قدر برهوت که دیدن 3-4درختی که دور از جاده‌ واحه‌ای را شکل داده بودند یک اتفاق بود. و بعد از 2 ساعت به نای‌بند رسیدیم.
نای‌بند: ماسوله‌ی کویر یا روستای بالانشینان جاده.

نای بند، روستای بالانشینان جاده

از دور ساختار ماسوله‌وار روستا که در دامنه‌ی کوهی کم‌ارتفاع، مشرف بر کویرِ بی‌انتها ساخته شده بود چشم را می‌گرفت. خانه بالای خانه در دامنه‌ی کوه ساخته شده بود. ماشین را در ورودی روستا کنار چند تا خاور و کامیون پارک کردیم و پیاده راه افتادیم توی روستا. بعد از پارکینگ کامیون‌ها، اولین منظره‌ی روستا قبرستان کوچک آن بود و بعد ردیف خانه‌ها شروع می‌شد. خانه‌هایی که هر کدام یک جوری بالا رفته بودند و ساختار تو در تویی را ایجاد کرده بودند. بعضی‌های‌شان آجری بودند. بعضی کاهگلی. بعضی نمای طبقه‌ی اول‌شان کاهگلی شده بود و نمای طبقه‌ی دوم آجری مانده بود. آغل‌ها و طویله‌ها هم معمولا در طبقه‌ی هم‌کف یا زیرزمین بود. کوچه‌ها باریک و مارپیچ و پر از دالان و گذرهایی که بالای‌شان خانه بود.
همان اول روستا  3-4تا از بچه‌های روستا آمدند سراغ مان. 7-8ساله بودند. بازجویی کردند که با اتوبوس آمده‌اید؟ گفتیم نه. مثل این‌که خانم‌ها و آقایان توریست اتوبوسی برای‌شان سرگرمی خوبی بودند. گفتند با چی آمده‌اید؟ برایم عجیب بود که نوع ماشین ما برای‌شان جای سوال باشد. گفتیم پراید. گفتند قلعه اگر می‌خواهید بروید از آن طرف بروید. گفتیم باشه. روی دیوارهای کاهگلی و کنار گذرهت شعارنویسی کرده بودند. یعنی شعرهای پشت کامیونی نوشته بودند: دیدنت بی‌تابم کرد/ رفتنت ویرانم کرد.

رفتیم سمت باروی قلعه. روی تخته‌سنگی بنا شده بود و تا دوردست‌های کویر را از بالای آن می‌شد دید. بچه‌ها هم آمدند. ازشان عکس یادگاری انداختیم. بابای 3تای‌شان راننده کامیون بود و بابای چهارمی هم تعمیرکار کامیون بود. می‌گفتند اگر شما 2-3روز قبل می‌آمدید جلوی روستا جای پارک نبود. همه‌ی کامیون‌ها چسبیده به هم بودند. باباهای ما همه راننده کامیون‌اند. میثم ازشان پرسید بزرگ که شدید می‌خواهید چه کاره شوید؟ 2تای‌شان گفتند می‌خواهیم پلیس شویم. یکی‌شان گفت می‌خواهم دکتر شوم و یکی‌شان هم گفت می‌خواهد مغازه‌دار شود!

راهنماهای ما در دیدار از نای بند

دوباره راه افتادیم توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها. خانه‌ها بالا و پایین بودند و به حیاط همدیگر دید داشتند. ولی هیچ نظمی وجود نداشت. تو در تو و خیال‌انگیز بود. زیر صخره‌ی باروی قلعه سوراخ سوراخ بود. هزارتو بود. غارهایی به وجود آورده بودند که آغل بزها و گوسفندها بود. و خیلی‌های‌شان هم خالی بود. غارهایی تارعنکبوت بسته بودند. عجیب خیال‌انگیز و بعضی وقت‌ها وهم‌انگیز بود.
هر جای نای‌بند که می‌رفتیم، تایر کامیون می‌دیدیم. پای شیر آب، محل ریختن علوفه‌ی بزها، درِ طویله‌ها همه‌شان تایر کامیون بود. پای قلعه طویله‌ای بود که در آن خر فرتوتی مظلومانه از کنار تایر کامیون گردنش را کج کرده بود تا مگس‌هاش را بتارانیم.

خر فرتوتی در راه برای تاراندن مگس هاش

سری به نخلستان پشت نای‌بند هم زدیم. پای درخت‌های نخل دیم‌کاری کرده بودند. سیر کاشته بودند، گندم و یونجه کاشته بودند. درخت‌های گز و نارنج هم فراوان بودند. بعد دوباره وارد روستا شدیم. کوچه‌ها هزارتو بودند و می‌خواستیم به اول روستا برگردیم. بچه‌ها راهنمایی‌مان کردند و از کوچه‌های بالا بلند روستا عبورمان دادند. تا پارکینگ اول روستا مشایعت‌مان کردند. با شکلات ازشان پذیرایی کردیم و آن‌ها با لبخند ازمان خداحافظی کردند.
بعد از نای‌بند 10کیلومتر دیگر راندیم تا به دیگ رستم رسیدیم. دیگ رستم استراحت‌گاه جاده‌ی طبس به راور است. مسجد و دستشویی دارد. پمپ‌بنزین دارد و چشمه‌ی آب گرم دیگ رستم...
سر ظهر و هوا گرم بود. کنار پمپ بنزین راهدارخانه است و کنار راهدارخانه باغ درخت‌های نخل که به چشمه‌ی آب‌گرم می‌رسد. چرا دیگ رستم؟ نفهمیدم. ولی خب،‌ میان آن برهوت که 1 درخت برای خودش حادثه است، هم‌چه چشمه‌ای باید هم به افسانه‌ها و اسطوره‌ها پیوند بخورد.

نخلستان دیگ رستم

ولی دیگ رستم مثل اسمش افسانه و اسطوره نبود. شلوغ نبود. ولی زیر نخل‌های آن کپه کپه بطری و پلاستیک و آشغال جمع شده بود. استخر هم زده بودند. 2تا محوطه‌ را با بلوک جدا کرده بودند و استخر مردانه و زنانه راه انداخته بود. پسربچه‌ای را هم گذاشته بودند جلوی راه که 1 طناب به درخت روبه‌رو بسته بود و 1000تومان می‌گرفت تا طناب را بیاورد پایین و ماشین‌ها را راه بدهد به محوطه‌ی داخل نخلستان. قبض نداشت و سر گردنه داشت پول زور می‌گرفت. ندادیم.

دیگ رستم

جوی آبی که از آب چشمه جاری بود، رسوب زرد و سبز داشت. می‌خواستم بروم سرچشمه‌ی اصلی و سنگ‌های آتشفشانی چشمه‌ی اصلی را ببینم. وسط آن برهوت سنگ آذرین و سرچشمه‌ی آب داغ دیدن عجیب بود. جوی آب از بالای تپه‌ی روبه‌رو می‌آمد. باید مسیرش را پی می‌گرفتم تا به سرچشمه‌ی اصلی برسم. خواستم از تپه بالا بروم که چند نفر های و هوی‌ کردند که نرو. هو... بیا پایین ببینم. لعنتی‌ها. استخر زنانه‌شان هم مثل مردانه سقف باز بود و رسیدن به سرچشمه رگ غیرت‌ها را می‌غلمباند. بی‌خیال شدیم. سایه‌ی نخلی گیر آوردیم و ناهار زدیم.

استخر آب گرم دیگ رستم

دیگ رستم بیش از هر کسی برای راننده‌های کامیون و تریلی این جاده است که از هرم گرما پناه می‌آورند به آب گرم و تنی به آب می‌زنند و سبک می‌شوند و به ادامه‌ی جاده‌ی کویری می‌پردازند.
پمپ بنزین دیگ رستم 2تا پمپ بیشتر نداشت و 4ردیف ماشین در صف بودند. و تا 240 کیلومتر آن‌طرف‌تر پمپ‌بنزینی در کار نبود. نیم ساعت طول کشید تا 15لیتر بنزین زدیم و راه افتادیم به سمت بند کریت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: نای بندان ، ماسوله کویر ، روستای راننده کامیون ها ، دیگ رستم ، تب بس ،

تب بس - 5 (بند کریت و روستای اصفهک)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  08:30 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

جاده ی روستای چیروک به سد کریت

برای رسیدن به سد 700ساله‌ی کریت باید وارد جاده‌ی روستای چیروک می‌شدیم. تابلوی روستای چیروک در 5کیلومتری روستای اصفهک، در سمت کوه‌پایه‌ها پیدا می‌شود و بعد از 4کیلومتر به خود روستا می‌رسیم و از آن عبور می‌کنیم و وارد جاده‌ی پر پیچ و خم و باریکی می‌شویم که دقیقا بعد از 10کیلومتر ما را به محل سد کریت می‌رساند. جاده‌ای که ریزش کوه زیاد داشته و هر آن احتمال ریزش کوه در آن وجود دارد.

سد کریت

سد کریت در میانه‌ی کوه‌ها قرار دارد و تو به جست‌وجوی سدی 700ساله می‌روی، ولی در نگاه اول فقط یک دیوار بتنی می‌بینی. یک دیوار بتنی زشت و کریه که سند زنده‌ی سفاهت سدسازان این بوم و بر و سیاستمداران حامی آن‌هاست.
آقای نگهبان سد اسم و فامیلم را نوشت و گفت که این جاده خاکی را می‌روی پایین، از آبگیر و جنگل رد می‌شوی، بعد هم می‌روی روی تاج سد. از سد پایین نروید لطفا. جایی که او آدرس می‌داد،‌دقیقا مخزن سد بود.
اول خندیدیم که جنگل یعنی چه آخر؟ این‌جا مخزن سد است. میثم با تعجب می‌گفت آخر مخزن سد که نباید این همه درخت‌چه و علفزار داشته باشد. ترسیدم با ماشین از توی آبگیر پشت سد رد شوم و به تاج سد برسم. پیاده شدیم و پوتین‌ها را پوشیدیم و زدیم به آب گل‌آلود و بعد رفتیم روی تاج سد. ترسم بیهوده بود. عمق آب تا زانوی‌مان هم نیم‌رسید!

سد کریت

بله... بند تاریخی کریت آن پشت بود. سد بتنی و زشت با دیواره‌ی بلندش چسبیده بود به آن و آن را در خود مدفون کرده بود. خود بند 700ساله هم در میان داربست‌ها ناپیدا شده بود. روی تاج قوسی سد راه رفتیم و به مخزن خشک و برهوتش نگاه کردیم.فقط کمی آب گل‌آلود پشت سد جمع شده بود که ارتفاع آن به اندازه‌ی ارتفاع بند 700ساله‌ی ساخت دولت صفویه هم نبود. یعنی آن‌هایی که 700سال پیش آن سد قوسی را با خشت و ساروج ساخته‌ بودند کارشان مهندسی‌تر و حساب کتاب شده‌تر بود تا سدسازان امروزی.
با کمال وقاحت اول سد،‌ تابلویی را هم زده بودند که سد کریت با این ویژگی‌ها در سال 1384 توسط مهندس بی‌طرف افتتاح شده است و فلان و بیسار. وزیر نیروی دولت اصلاحات یزدی بود و طبس هم آن زمان جزء استان یزد و سد ساختن هم از نمادهای پیشرفت و توسعه. و چه حماقتی.
از آقای نگهبان پرسیدیم که این سد از زمان افتتاحش تا به حال پر شده است؟ گفت نه، هرگز. بالاترین ارتفاع آبش به اندازه‌ی همان بند 700ساله بوده. خشکسالی بوده این سال‌ها. بعدش هم مخزن این سد خورندگی آب زیاد دارد. 2-3سال پیش یک گروه آمدند مطالعات زمین‌شناسی کردند دیدند زمین مخزن این سد به سفره‌های آب زیرزمینی متصل است و آب پشت سد جمع نخواهد شد!

سد جدید و بند تاریخی کریت در کنار هم!

یک ماشین دیگر آمد و رفتند لابه‌لای درختچه‌های گز. گفت آمده‌اند دنبال قارچ. قبل از این که این سد را بسازند، این‌جا جنگل بود. جنگل درخت‌های گز. هر کدام از درخت‌هایش 200-300سال عمر داشتند و کت و کلفت بودند. برای ساختن سد همه‌ی درخت‌های گز را بریدند و از بین بردند. ولی یکی دو سال بعد از افتتاح سد،‌این درختچه‌های گز به جای آن درختان 200-300ساله بالا آمدند. بدون هیچ کاشتنی خودشان روییدند. ما هم دیدیم پشت این سد آبی جمع نمی‌شود دیگر از بین نبردیم‌شان. ولی الان دیگر قارچ پیدا نمی‌شود. قدیم‌ها که این‌جا جنگل بود قارچ پیدا می‌شد.
ازش خواهش کردیم که بگذارد روی تاج بند تاریخی هم برویم. گفت پایین رفتن از تاج سد ممنوع است. گفتیم ما به خاطر این سد نیامدیم این‌جا. به خاطر آن بند 700ساله آمده‌ایم. قبول کرد. از پله‌های آن طرف سد بتنی پایین رفتیم و چند تا عکس از بند تاریخی هم انداختیم. بعد از آقای نگهبان نحوه‌ی ساخت و کارکرد آن سوراخ دراز و بلند وسط سد را پرسیدیم. توضیح داد. فیلم توضیحات بند تاریخی کریت همان‌هایی است که او به‌مان گفت:

مستند بند کریت

 

مرد آگاه و خوش‌برخوردی بود. تشکر کردیم و برگشتیم سمت طبس. 

راه زیادی نبود. نزدیک غروب بود. روستای اصفهک چسبیده به جاده بود. اصفهک قدیم با خانه‌های کاهگلی و معماری 400ساله‌اش متروکه شده بود و اهالی‌اش اصفهک جدید را چسبیده به آن تاسیس کرده بودند و ساکن شده بودند. لابه‌لای خانه‌های متروکه چرخیدیم. روستایی که زلزله‌ی سال 57 آن را خالی از سکنه کرده بود. به سوراخ تنور نان خانه‌ای زل زدیم که دیگر هیچ کسی به دیواره‌اش نان نمی‌چسباند و سال‌ها بود که دیگر بوی نان از آن بلند نبود. به بادگیرهای کوتاه و بلند نگاه کردیم. به گنبدهای کاهگلی... همه‌ی این‌ها برای آدمیزاد بود. ولی وقتی آدمیزادی نباشد که از آن‌ها کار بگیرد... بی‌معنا شده‌ بودند.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: بند کریت ، سد کریت ، اصفهک ، تب بس ،

تب بس - 6 (عشق آباد و روستای آبخورگ)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  07:44 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

باران در طبس

خدا خدا می‌کردیم که صبح روز چهارم باران نبارد. می‌خواستیم برویم کال جنی و اگر باران می‌بارید نمی‌شد. خطرناک می‌شد.
شب سوم را هم کنار امامزاده اتراق کردیم. پارکینگ امامزاده پر بود از ماشین‌هایی که مثل ما توی پیاده‌رو چادر برپا کرده بودند. دستشویی امامزاده نزدیک بود و در دایره‌ی بیرونی میدان امامزاده هم همه‌جور مغازه‌ای بود. از نانوایی تا تعویض روغنی. حمام نمره‌ی امامزاده هم بود که آن‌قدر خسته بودیم که حال حمام رفتن را نداشتیم.
و ساعت 4صبح بود که شد آن‌چه که نباید می‌شد. باد وحشی وزیدن گرفت و چادرمان را لرزاند و بعد صدای باریدن قطره‌های باران روی چادر بلند شد. بارانش شلاقی و تند نبود. آهسته می‌‌بارید. اسماعیل بیدارم کرد که پاشو بارون می‌یاد. جمع کن بریم. سرمایی بود و از باران می‌ترسید. دلداری‌اش دادم که چادر ضد آب است. بخواب. مشکلی نیست. تازه داشتم از صدای باریدن قطره‌های باران بر سقف بالای سرم لذت می‌بردم. کجا برویم؟ کال جنی مالیده بود و خسته هم بودیم و کله‌ی سحر بیدار نشدیم. از ساعت 4صبح باران یک‌ریز بارید. آرام و نم نم ولی پیوسته. خوابیدیم. ساعت 8 صبح وسایل را جمع کردیم و نشستیم توی ماشین. کمی توی خیابان‌های بارانی طبس دور دور کردیم. باران و سبزی بهاری درخت‌ها و نخل‌های خیس منظره‌ی عجیبی بودند...
نمی‌دانستیم چه کنیم. گفتم برویم بیرجند. میثم گفت می‌توانیم برویم خانه‌ی دخترخاله‌ام. فردا برویم کال جنی. پرس و جو کردیم از هواشناسی یاهو که فردا چگونه است؟ آفتابی بود. باید امروز بارانی را طوری سر می‌کردیم و فردا می‌رفتیم کال جنی... بیرجند دور بود. 300کیلومتر رفتن و آمدن در 1 روز، آن هم در جاده‌ای سراسر بارانی عاقلانه نبود. یکهو تصمیم گرفتیم برویم عشق‌آباد و روستای آبخورگ. خانه‌ی مامان‌بزرگ مرحوم میثم در آن‌جا بود و کسی هم ساکن آن‌جا نبود. روستای دور کویری انتظارمان را می‌کشید...
105 کیلومتر از طبس تا عشق‌آباد بود. جاده‌ی عشق‌آباد بشرویه را راندم و به ده محمد رسیدیم و رفتیم به سوی عشق‌آباد. مرکز بخش دستگردان طبس. برای ناهار کباب حاضری بسته‌بندی شده خریدیم و 15 کیلومتر دیگر راندم و به آبخورگ رسیدیم. روستایی که میثم می‌گفت آخر دنیا همین‌جاست. بعد از آن هیچ چی نیست...

خانه ی روستای آبخورگ

سر ظهر بود که رسیدیم. خانه‌ی کاهگلی تر و تمیز منتظرمان بود. وسایل را از توی ماشین برداشتیم. پوتین‌های خیس‌مان را در آفتاب حیاط گذاشتیم تا خشک شوند. خانه‌ی کاهگلی یک حیاط داشت و 6اتاق. 1 اتاق انباری و دستشویی بود. 1 اتقاق آشپزخانه بود. 1 اتاق برای بادگیر و تابستانه بود و 2 اتاق تو در تو هم اتاق‌های اصلی خانه. هر کدام هم سقفی بلند و گنبدی داشتند. 1 اتاق دیگر هم انباری بود. و حیاطی بزرگ و پرآفتاب. ساده و باصفا. جاگیر که شدیم، میثم من را برد بیرون از خانه. رفتیم کوچه‌ی پشتی. چند تا پله‌ از دیوار پشتی خانه بالا می‌رفت. رفتیم روی سقف خانه، کنار 2 گنبد اتاق‌ها و بادگیر3سوراخه و از آن‌جا به حیاط خانه و خانه‌های دیگر روستا و کویری که آن دور دورها روبه‌روی‌مان گسترده شده بود نگاه کردیم.
آسمان با تمام وسعتش پیدا بود.
ناهار را خوردیم و برخلاف روزهای قبل، بعد از ناهار استراحتکی هم کردیم و بعد راه افتادیم توی کوچه‌های روستا. آقای علی محمدی هم همراه‌مان شد و ما را به بخش قدیم روستا(که به آن قلعه می‌گفتند) برد و قصه‌ها تعریف کرد.

بادگیرهای روستای آبخورگ

آبخورگ در پای کوه واقع شده بود و مشرف به کویر طبس. روستایی که در سال 1342، 750 نفر جمعیت داشت و این روزها فقط 130 نفر جمعیت دارد. فقط عیدها و محرم‌هاست که جمعیت روستا به سال‌های دور برمی‌گردد. روستایی که همه از آن مهاجرت کرده بودند و رفته بودند به شهرهای دور و نزدیک و فقط در عیدها و محرم‌ها بود که اهالی دوباره به زادگاه‌شان برمی‌گشتند و دوباره آن را زنده می‌کردند.

آرامگاه پیر روستای آبخورگ

سمت قبرستان قدیم و جدید روستا رفتیم. 2 تا شهید داشتند که به خاطر یکی از شهدا در ادبیات اداری و استانی نام روستا عوض شده بود. از آبخورگ تبدیل شده بود به رضویه. (به یاد شهید رضوی از اهالی این روستا). ولی آبخورگ قشنگ‌تر و بااصالت‌تر بود. آب‌خور کوچک. انتهای قبرستان 2 تا قبر مشهور داشتند. یکی آرامگاه پیر روستا. مرد نیک‌نامی از گذشته که قبرش با تپه‌ای از سنگ مشخص شده بود. گویا به خواب یکی از اهالی آمده بود و گفته بود که اهالی با تکه سنگ انداختن روی مزارم من را از فراموشی نجات دهند. و در طول سال‌ها هر کسی تکه سنگی بزرگ و کوچک انداخته بود و یک تپه‌ی بزرگ از سنگ به وجود آمده بود. تپه‌ای به نام پیر آبخورگ. روی سنگ ها شمع نذری هم روشن کرده بودند... کنار تپه‌ی سنگی هم یک بنای کاهگلی گنبددار پابرجا بود. قبر خانوادگی یکی از خان‌های قدیم روستا بود که به خاطر بزرگی و پولداری همچه‌ بنایی هم برایش قدیم‌ها ساخته بودند و پابرجا مانده بود. برایم جالب بود که به خاطر پیر روستا نزده بودند بنای مزار خان را نابود کنند.
بعد میان کوچه‌های بخش تاریخی روستا راه رفتیم. طویله‌ها و آغل‌هایی که زیر زمین حفر کرده بودند. خانه‌های کاهگلی که متروکه شده بودند. حسینیه‌ی قدیم روستا که از مسجد قدیم روستا بزرگ‌تر بود و آن هم به امان خدا رها شده بود. محل کاریز و قنات روستا که خشک شده بود. و روزگاری که آدم‌ها کنار این کاریز جمع می‌شدند و شست و شو می‌کردند. زن‌ها لباس‌ها و ظرف‌ها را می‌آوردند می‌شستند و بچه‌ها این‌جا آب‌بازی می‌کردند. توی کوچه‌های پیچ در پیچ، جا به جا شیرهای آبی هم وجود داشت. شیرهایی از آب قنات که آب‌خوری آدم‌ها بود.

آبخورگ

برای تقسیم آب برای کشاورزی در زمین‌های پایین دست روستا از همین کاریز و قنات استفاده می‌کردند. آب جیره‌بندی بود و واحد اندازه‌گیری داشت. پُنگون. یه پُنگون آب بده... یه پُنگون آب برداشت... یونجه می‌کاشتند، انواع سبزی‌جات و صیفی‌جات. زعفران و بادام زمینی هم می‌کاشتند.
انتهای قبرستان جاده‌ی خاکی‌ای بود که به یک معدن باریت می‌رسید.
گوشه کنار آبادی هم پر از گیاهان صحرایی بود. آقای محمدی گیاهی را از زمین کند. به‌مان داد که بو کنیم. خیلی بدبو بود. گفت بهش می‌گویند انغوزه. یا کوما. خیلی بدبو است. ولی خوشمزه است. برای روده خیلی خوب است. اهالی این‌جا با آن آش درست می‌کنند. قدیم‌ها که بیماری‌های روده زیاد بود و کرم آسکاریس توی آب قنات‌ها بود،‌کوما دوای درد بود.
بعد رفتیم سمت بخش نوی روستا. جایی که خانه‌های آجری با حیاط‌های بزرگ داشت. رفتیم سمت مدرسه‌ی راهنمایی روستا. صبحش اهالی روستا همایش پیاده‌روی برگزار کرده بودند. از اول روستا تا پوزه‌ی کمر. پوزه‌ی کمر اول مسیر کوه بالای آبادی بود. جایی که می‌گفتند قرار است در آینده در سراشیبی‌اش حوض و فواره بزنند و قشنگ و توریست‌پسندش کنند. ساختمان رصدخانه را هم آن حوالی راه انداخته بودند. آسمان آبخورگ همین‌جور‌ش تمام ستاره‌ها را نشانت می‌دهد. چه برسد به این‌که رصدخانه هم شروع به کار کند...

نمایشگاه قاب خاطره در روستای آبخورگ

توی مدرسه‌ی راهنمایی نمایشگاه قاب خاطره راه انداخته بودند. نمایشگاهی از عکس‌های قدیمی اهالی روستا و وسایل قدیمی. کلون‌های چوبی، چراغ بتریموس‌ها، وسایل دوغ زدن و کوزه و الک کردن و کاشت و برداشت محصولات کشاورزی.
عکس‌ها را نگاه کردیم. عکس‌های اهالی روستا در سال‌های دور. هر کدام شخصیتی بودند و قصه‌ای. و مراسم‌های مختلف. عکس‌های رقص با چوب در مراسم عروسی. عکس‌های 13به در اهالی در سال‌های دور در کوه‌های بالای آبادی: تنگل سرخه، تنگل انجیر و...، عکس‌های دسته‌ی عزاداری راه انداختن در عاشورا برای رفتن به نزدیک‌ترین روستای همسایه (روستای بم در 5کیلومتری آبخورگ)، عکس‌های اهالی با موتور اژ که روزگاری نماد پولداری و توانگری بوده، مینی‌بوس آبی روستا که روزگاری تنها راه ارتباطی با جامعه‌ی بزرگ‌تر (بخش عشق‌آباد و شهر طبس) بوده. دکتر ابراهیمی و معجزه‌های درمانی‌اش در روستا. محمدعلی کور و شغل گل اندود کردن دیوارهای کاهگلی خانه‌ها. نابینایی که زمان را مثل ساعت می‌فهمید. بهش می‌گفتی الان ساعت 11:30 دقیقه است. 5ساعت بعد ازش ساعت می‌پرسیدی می‌گفت ساعت 4:30 است! کربلایی روستا، 2 تا شهید روستا. خشت مالیدن برای خانه ساختن و....
ایده‌ی قشنگ و جالبی بود.
می‌خواستیم یک کوه‌‌نوردی کوتاه هم داشته باشیم. می‌خواستیم برویم تنگل سرخه و تنگل انجیر. ولی آبخورگ گردی، عصرمان را غروب کرده بود و دیگر وقت نداشتیم.

شب در روستای آبخورگ در خانه ی کاهگلی

به خانه‌‌ی کاهگلی برگشتیم. خاله‌ی میثم یک سطل آش کوما برای‌مان فرستاده بود. غلیظ و پر از کوما نبود. ولی مزه‌ی جالبی داشت. بوی کوما با پخته شدن هم از بین نرفته بود! بعد هم شام مهمان شدیم. راضی به زحمت نبودیم... بعد از 4روز به 1تلویزیون 14 اینچ رسیده بودیم. توی خانه‌ی کاهگلی موبایل آنتن نمی‌داد. ولی تلویزیون به راه بود. دراز کشیدیم و نشستیم به تماشای کلاه قرمزی. ولی هنوز به انتها نرسیده خواب‌مان برد!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: طبس ، عشق آباد ، آبخورگ ، تب بس ،

تب بس - 7 (کال جنی)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  07:17 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

صبحانه در زیر آفتاب خنک بهاری

کیلومتر 23 جاده‌ی طبس به بشرویه. دقیقا روبه‌روی کشتارگاه طبس، کنار ردیف قنات‌ها، یک جاده‌ خاکی بی‌نام و نشان است که به نظر ره به بی‌راهه و ناکجا می‌برد. ولی نه... این جاده‌ی خاکی راه رسیدن به کال جنی است. 3کیلومتر در جاده‌ی خاکی راندیم و انتهای جاده بساط کردیم و چای جوش آوردیم و تخم‌مرغ‌ها را آب‌پز کردیم و زیر آفتاب خنک بهاری صبحانه زدیم.
کله‌ی صبح بود و هیچ کس دیگری به غیر از ما نبود. پوتین‌های‌مان را پوشیدیم و راه افتادیم به سمت کال‌های انتهای جاده. نمی‌دانستیم که کدام یک از کال‌های انتهای جاده ره به کال جنی می‌برند. حتا نمی‌دانستیم که کال با دره فرق می‌کند. این را بعد از چند ساعت فهمیدیم.

کال

کال اولی، مسلما کال جنی نبود. کم‌عمق و بچه بود. جای رد تایر ماشین هم داشت. آن را رد کردیم و یکهو جلوی‌مان کال عمیقی را دیدیم. کالی با دیواره‌های عمودی. حتم کال جنی در امتداد همین کال باید باشد. باید یک جوری به پایین می‌رسیدیم. 3کیلومتر آن طرف‌تر، از کنار جاده‌ی اصلی، اصلا به تصور نمی‌آمد که چند دقیقه آن طرف‌تر زمین این طور عمیق شکاف خورده باشد... گشتیم. باید راه ورودی آدمیزادی به کال پیدا می‌کردیم.

راه ورود به کال جنی

در امتداد کال تا اولین کوه رفتیم. آن‌جا مسیل آبی بود. از آن پایین رفتیم. ولی در انتها باید از یک ارتفاع 4متری می‌پریدیم. خطر نکردیم. دوباره برگشتیم. نزدیک همان جایی که ماشین را پارک کرده بودیم، با یک زاویه‌ی 45 درجه نسبت به انتهای جاده‌ی خاکی، یک مسیل عبور آب بود. پر از سنگ‌ریزه و قلوه سنگ بود. از آن پایین رفتیم و با شیب نسبتا خوبی وارد کال شدیم. آن پایین یک درخت نخل بزرگ و سبز بود که آب چشمه‌مانندی از زیرش می‌غلتید و می‌رفت. آن درخت نخل نشانه‌ی خوبی برای ورود به کال جنی است.1ساعت‌مان کارمان فقط پیدا کردن راه ورود به کال بود. گفتیم برگشتنی با اسپری بنویسیم که راه ورود به کال این جا است. ولی بعد گفتیم، نه،‌هرگز. تمام مزه‌اش به همین سعی و تلاش است. حتا اگر روبه‌روی آن کشتارگاه تابلو بزنند کال جنی، خبط بزرگی است. آدم‌ها باید کشف کنند. لذت کشف چیز دیگری است.
و همین لذت کشف بود که باعث شد به جای کال به سوی دره برویم.

انجیر وحشی

کال وسیع و عریض و عمیق بود. دیواره‌های عمودی 2 طرف‌مان را پوشانده بودند. ما به سمت چپ حرکت کردیم. به سمت کوه‌هایی که آب سیلابی جاری از آن‌ها طی سال‌ها چنین شکاف‌های عمیقی در سطح زمین ایجاد کرده است.
دره،‌فرو رفتگی بین 2 کوه است و کال شکاف عمیقی که در سطح زمین ایجاد می‌شود.
ما به سمت دره‌های بالای کال جنی حرکت کردیم. کم کم دیواره‌های دو طرف به هم نزدیک شدند. جایی بود که فقط به اندازه‌ی عبور 2نفر عرض داشت. دو طرف دیواره‌ها پر بود از غارهای کوچک. پر بود از درخت‌های انجیر وحشی. پر بود از شکل‌های مواجی که آب طی سال‌ها ساخته بود. سفره‌های آب زیرزمینی جابه‌جا از دل دیواره‌ها بیرون زده بودند و آب از آن‌ها جاری بود. نیزارها و علفزارها به وجود آمده بودند.
فقط ما 4نفر بودیم و سکوت عمیقی که در دره حکم‌فرما بود و هو هوی باد که گاه به گاه از میان سنگ‌ها عبور می‌کرد و یادمان می‌آورد که این‌جا خانه‌ی جنیان است.

به سمت دره‌ها پیش می‌رفتیم. کم کم دیواره‌های دو طرف از حالت مخلوط گل و سنگ خشک‌شده به صورت سنگ‌ها رسوبی درآمد. کف دره پر شد از سنگ‌های آهکی. سنگ‌های آهکی پله پله با شکل‌های غریب‌شان ما را به بالا رفتن تشویق می‌کردند. به یک جایی رسیدیم که سنگ های آهکی به شکل یک آمفی‌تئاتر درآمده بودند. پله پله بالا رفته بودند و پایین‌دست یک محوطه‌ی دایره‌ای شکل را به وجود آورده بودند.

کم کم شیب زیادتر شد. سنگ‌های آهکی آبگیرهایی را به وجود آورده بودند که پر از آب بودند. بعضی ازین آبگیرها عمیق بودند. باید خیلی محتاط و آهسته از لبه‌ی بالایی سنگ‌ها رد می‌شدیم. یک جایی ترسیدم که توی آب بیفتم و افتادم. سنگ‌های تیز دستم را خراشیدند و خون از ساعد دستم جاری شد. یک جایی هم رفتم بالای صخره. ولی عینکم سر خورد روی دماغم. موقعیت نافرمی شد. نمی‌توانستم دستم را از صخره جدا کنم و عینکم را بدهم بالاتر. از آن طرف هم نمی‌توانستم حرکتی کنم. پایم را هم اشتباه گذاشته بودم. گیر کرده بودم. آن بالا در ارتفاع 2متری از زمینی که کفش پر بود از سنگ‌های تیز و دندانه‌ دندانه‌ی آهکی گیر کرده بودم. میثم و احسان به کمکم رسیدند. احسان نگهم داشت تا بتوانم برگردم. بعد پایم را درست گذاشتم. ولی ترس رفته بود توی تنم و نمی‌توانستم از صخره عبور کنم. میثم پایم را گرفت و گذاشت روی لبه‌ای که باید می‌رفت. او پایم را حرکت داد و بعد جستم و توانستم از صخره پایین بیایم. صخره‌نوردی سنگینی شده بود.

سنگ های آهکی و آبگیرها

از چندین حوضچه‌ی کم‌عمق و پرعمق‌ رد شدیم. کار باران دیروز بود. اگر پری‌‌روز می‌آمدیم که باران نیامده بود این جا خشک بود و می‌توانستیم بی‌خطر عبور کنیم. هر چه‌قدر رفتیم دره ادامه داشت. تحقیقات می‌گفت که باید به یک سری خانه‌گبر برسیم. خانه گبرهایی در ارتفاع 20-30متری. ولی ما داشتیم به قله‌ی کوه‌ها نزدیک می‌شدیم. برگشتیم. صخره‌نوردی کردیم و به خاطر خطر سر خوردن روی سنگ‌های آهکی و خیس مو به تن‌مان خیس شد تا توانستیم برگردیم به سر جای‌ اول‌مان.

کال جنی

مسیر را ادامه دادیم. به سوی کال جنی رفتیم این بار. 3:30 ساعت بود که داشتیم صخره‌نوردی و دره‌نوردی می‌کردیم و خسته شده بودیم. پایین‌تر از درخت نخل نشانه، یکهو کال پر از آب شد. آب چشمه‌ و آبی که از کالی دیگر به سمت پایین جاری بود زنده و پرسر و صدا پیش می‌رفت. دیواره‌های کال پر از سوراخ و شکل‌های غریب و عجیب بودند. شصت‌مان خبردار شد که کال جنی معروف،‌ همان کال مخوف و وهم‌انگیز همین‌جاست...

کال جنی

همین‌جا که حالا پر از آب است. پر از نیزار است. دیواره‌های کال به هم نزدیک شدند و ما به آب زدیم. خسته بودیم، ولی به آب زدیم. انعکاس نور بر آب و دیواره‌های مواج کال خیال‌انگیز بود. توی آب پر از ماهی‌های ریز بود. تا زانو و بالاتر در آب فرو رفتیم. ماهی‌های کوچولوی سیاه و خاکستری دور پاهای‌مان وول می‌خوردند. خاک کف کال نرم بود. پای‌مان بر کف کال فرو می‌رفت. کمی جلوتر یک ماهی بزرگ، خیلی بزرگ به چشم‌مان خورد. از پایین دست کال داشت به سمت‌مان می‌آمد. قشنگ به اندازه‌ی هیکل یک بچه‌ی 7ساله بود. سیاه با شکم سفید. به جایی از کال رسیده بودیم که آب داشت عمیق‌تر می‌شد. ماهی بزرگ مارپیچ حرکت می‌کرد. در نزدیکی سطح سبز رنگ آب هم حرکت می‌کرد. به نزدیکی ما که رسید، یکهو متوجه حضور ما شد انگار. رفت زیر آب. از سطح آب رفت زیر آب. آب سبزرنگ آن قدر شفاف بود که بتوانیم ببینیم که آن زیر سنگر گرفته است. قدم برداشتیم. ولی کف خاکی و گلی کال کارمان را ساخت. با هر قدم برداشتن‌مان آب گل‌آلود و گل‌آلودتر شد. هیچ وسیله‌ای برای صید کردنش نداشتیم. اصلا نمی‌دانستیم که آن ماهی چی هست. شکم سفید و پوست سیاهش را دیده بودیم. تیز و کشیده بود. کوسه نبود؟! ولی چرا این‌قدر بزرگ بود؟ همچه‌ ماهی بزرگی توی همچه کالی؟ جن نبود؟ خود جن بود! خسته بودیم. کمی هم نگران آن ماهی بزرگ بودیم. با هر قدمی که برمی‌داشتیم آب عمیق‌تر می‌شد و گام برداشتن سخت‌تر. 4ساعت بود که داشتیم پرسه می‌زدیم و از طبیعت گرندکانیونی لذت برده بودیم... به خانه‌گبرها نرسیده بودیم فقط. به خیال‌ها و وهم‌های کال جنی اما رسیده بودیم... برگشتیم. از راهی که به سمت بالا می‌رفت، بالا رفتیم و کنار دیواره‌ی کال پشتی نشستیم. زیر آفتاب، لبه‌ی دیواره‌ی عمودی کال نشستیم و نفس تازه کردیم.

کال جنی

زل زدیم به دیواره‌ی روبه‌رو که پر از شکاف بود. پیامبر خدا شدیم و دستور دادیم که ای کوه شکافته شو. در شکاف کال تصویرهای چند روز گذشته را یکی یکی دیدیم. از شکاف‌های کال شترهای باغ گلشن یکی یکی بیرون آمدند، در شکاف‌های کوه روبه‌رو صحن امامزاده حسین پیدا شد، با همه‌ی درختان بهارنارنج و نخلش، از زیر شکاف کوه آب داغ و یخ چشمه‌ی مرتضی علی جاری شد و سبزی شالیزارهای پای نخل‌های ازمیغان را دیدیم. کوه روبه‌رو به دستور ما شکافته شد و خانه‌های پلکانی نای‌بند و خشت‌های سد 700ساله‌ی کریت خودشان را نشان دادند....

غروب آفتاب- جاده ی طبس به خور و بیابانک

سر ظهر بود و خسته و گرسنه بودیم. سریع برگشتیم به طبس. توی شهر ناهار خوردیم. روی سکوهای کنار بلوار پر از درخت‌های نخل واعظ طبسی استراحت کوتاهی کردیم. بعد راه افتادیم به سمت انارک. جاده‌ی خلوت کویری را با سرعت 120 تا راندم. خلوت خلوت بود. پلیسی در آن میانه کمین کرده بود و مچم را گرفت که سرعت غیرمجاز می‌رفتی. با زبان بی‌زبانی تقاضای رشوه کرد. سر صحبت را باز کرد که رشوه بگیرد. ولی من برایش از چند روزی که در طبس گذراندیم تعریف کردم. بی‌خیال شد! گفت پسر خوبی هستی. جریمه‌ی سرعت غیرمجاز برایم ننوشت. جریمه‌ی نبستن کمربند عقب را برایم نوشت.
2 ساعت هم در شب راندم. توقف‌های کوتاه مدت برای خوردن چای و نگاه کردن به آسمان شفاف و پرستاره‌ی کویر... آهنگ شب، سکوت و کویر شجریان... شب را در انارک اتراق کردیم و سپیده‌ی سحر نزده راه افتادیم به سمت تهران.

@@@

خلاصه‌ی سفر به طبس و حوالی:

روز اول: حرکت از تهران. عبور از قم, کاشان, اردستان, نایین, انارک, خور و بیابانک و رسیدن به طبس. (12:30 ساعت طول کشید). باغ گلشن طبس و امامزاده حسین، برادر تنی امام رضا.

روز دوم: چشمه‌ی آب‌گرم مرتضا علی در روستای خرو و روستای ازمیغان.

روز سوم: روستای نای‌بند. چشمه‌ی آب‌گرم دیگ رستم. سد تاریخی کریت. روستای اصفهک.

روز چهارم: باران در طبس. رفتن به سوی عشق‌آباد و گشت و گذار در روستای آب‌خورگ.

روز پنجم: کال‌جنی. برگشت به سوی تهران. اتراق شبانه در انارک.

روز ششم: ساعت 1ظهر تهران بودیم.

همرهان: اسماعیل زکی‌پور, احسان عاشوری, میثم پیروزی.

مَرکَب: سفیدبرفی (پراید صندوق‌دار مدل 88)

اقامت: 3 شب در چادر مسافرتی، 1 شب در خانه‌ی اقوام میثم در طبس، 1 شب در خانه‌ی کاهگلی روستای آبخورگ

هزینه‌ها: 170هزار تومان بنزین و 380 هزار تومان سایر مخارج برای 4نفر. 


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: تب بس ، کال جنی ،

در محضر ایرج افشار

چهارشنبه 20 اسفند 1393  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،اصفهان ،اردبیل ،ایلام ،البرز ،بوشهر ،تهران ،چهارمحال و بختیاری ،خراسان شمالی ،خراسان رضوی ،خراسان جنوبی ،زنجان ،خوزستان ،سیستان و بلوچستان ،سمنان ،فارس ،قزوین ،قم ،کردستان ،کرمانشاه ،کرمان ،کهگیلویه و بویراحمد ،گلستان ،گیلان ،لرستان ،مازندران ،مرکزی ،هرمزگان ،همدان ،یزد ،

گلگشت در وطن-ایرج افشار

۱- حالا که سال ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست و جو بود. وجب به وجب ایران را می گشت و می دید و ثبت می کرد. جای جای خاک ایران را می رفتند و می دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستاها و ده کوره های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می کرد تا «تات نشین های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می روی و به روستا ها و خانه های دوردست روی کوه و کمر نگاه می کنی به نظرت کار غیر ممکنی می آید رفتن و گشتن و دیدنو حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می رفت تا قلعه ی حسن صباح را جست و جو کند (سال های دهه ی ۲۰) و پایان نامه ی درسی اش را بنویسد. منوچهر ستوده ای که از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه ی شمال را تا منتهی الیه شرق و گرگان و بندر ترکمن در نور دیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشق ان هصخره های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می رفت تا بعد ها متن ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار ها و بار ها در گوشه گوشه ی خاک ایران پرسه زده بود...

در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خواندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه های ایرج افشار ازسال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه ی مجله ی بخارا و گفته های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفر دوستی و به مسافرت رفتن های او چیز دیگری است. بعضی آدم ها هستند که یاد گرفتنی هستند. کوچکترین حرکات و گفته هایشان هم یاد گرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم ها بوده.

به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. (مگر چند سالم است؟ متولد 1368م!) چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خواندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز ها توی سفرنامه های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته ها از این مرد نادیده است...

۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه هایی دارد که با یک سفر نمی توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵

کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید ترین سفرنامه ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه ی او. وقتی در سفرنامه ی «طواف شاه جهان»ش خواندم که باردهم است که به اسفراین می رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی آن جمله ها را در سفرنامه ی سال ۱۳۵۵ خواندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...

۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتی گوشه ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰

«در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می شود که در دشت بی آبادی به خرابه ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می یابید و آن بیش از ده ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده ی اسرار گذشته است.» ص۱۸

چیزی هست که برایم خیلی آزار دهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف های سبز و دریا. آدم های زیادی را می بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده ام که تو چون زیاد می روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی معناست و قدر شمال را نمی دانی. و وقتی سفرنامه ها و کشف کردن های ایرج افشار را خواندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده ایم.

ایرج افشار که به مسافرت می رفت به خیلی چیز ها توجه می کرد. از شاهراه ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده های اصلی فرار می کرد و به جاده های فرعی و کم رفت و آمد می زد.

«برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴

به جاده خاکی ها می زد. هر بنای مخروبه ای که می دید صبر می کرد و به دیدنش می شتافت. با مردمان محلی حرف می زد. ازشان یاد می گرفت. بله. استاد دانشگاه بود. مرد شماره ی یک ایرانشناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را در نور دیده بود. کتاب ها در مورد ایران خوانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز، هم صحبتی با مردم برایش یاد گرفتنی بود:

«آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آنرا به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می گوییم.» ص۱۸۱

«با راننده ی فسایی صحبت از بی وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می دانم. گفت بافت و بنه ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده اند.» ص۳۸۲

۴- همسفرخوب:
«بامداد پگاه که تهران غم خیز در خواب بود با منوچهرستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می کند. هر نان خشک و سیاهی را می خورد، هر آبی را می نوشد، در هر بیغوله و کلبه ای آرام به خواب خوش میرود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

۵- رفتن با هر وسیله ای:
«در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله ی عمومی به راه افتادیم.»ص۳۲۵

«برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خودفرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵

«از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خواند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل های محلی هستند یادداشت می کنم که از میان نرود:

روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰

توی کتاب «گلگشت در وطن» سفرنامه ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال۱۳۳۳هست که اصلا به آن حوالی جاده ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده اش هم اشاره می کند و این اشاره کردن هایش هم عجیب یاد گرفتنی اند (برای خواندن سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار باید به سراغ مجله ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلا خاطره ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خواند)...:

«بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده واحمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷

البته ایرج افشار خانواده ای متمول داشته. از همان اول برای مسافرت هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین هایی که بتواند با آن ها جاده های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله ای که می شد می رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...

«این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان ها و آبادی ها انجام شد.» ص۳۹۶

خاطره ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خواندنی است:

«در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه ای که پدر بزرگوارش به او لطف می کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم واز نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می گذراندیم...» ص۱۵

۶- رفاقتهای ایرج افشار:
«در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می خواستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه مند به زبان شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:

اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. میخواستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی بازبود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می خواند. پس از پرسش درباره ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می خوانید. گفت زبانشناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می خواهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. از و نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می کند. شاد شدند. کور از خدا چه می خواست دو چشم بینا. به خانه ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسهای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

۷-آدم هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینیشده است. معلوم است که کجا می روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می خوری و کجا می خوابی. هیچ چیز غیر مترقبه ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولا هم به جاهایی می برند که گل درشت اند. جاهایی که معمولا آدم ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشاندارند و ندیده هم می توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می کند و احساس امنیت شان به بی نهایت. البته مسافران این تور ها می توانند در جمع های خانوادگی غمپز در کنندکه به فلان جای ایران رفته ایم و مثلا قلعه رودخان و ماسوله را دیده ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می افتاد و آبادی به آبادی می رفت.آرام آرام. به دنبال ندیده ها بود. یک دفترچه ی بی شیرازه ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می داد به همسفر ها. توی دفترچه اسم شهر ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره ی تماس. همسفر ها می گشتند و می گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

«اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه ی دریا دولت محروم می شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی ها را در دست نخواهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

(1)خاندن وبلاگ لیراوی و پست دویست و هشتم آن نشان می دهدکه این دوستان ایرج افشار در دور افتاده ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته اند.

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می جسته؟ از همان اولین سفر ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می دهد:

«در ارسنجان پی دانایی می گشتیم که از گذشته ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه ی سعیدیه بسته بود و کتیبه ی قدیمی سر در آن به پارچه ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خواندن آن بود. در مسجدجامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا از آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد وگفت همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خوانده و قبراق و خوش برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خواهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره های تحقیقات ایرانی شرکت می کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسر عموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خواندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکاندر سفر
«- در این سال ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می روید در کجا اقامت می کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می رویم و اقامت می کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتا از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می کند. هر گاه درسفر گذرش به آنجا ها افتاد در منزل آن ها اقامت می کند. اما نوع دیگری هم علاوه براین دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می شود کرد؟ ناچار به خانه ای وارد می شویم و می گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده ایم، می فرمایید چه کار کنیم؟ صاحب خانه با خوش رویی می گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می آورد. اما ازصحبت با اوست که آدمی لذت می برد و می تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه ی اداره ی میراث فرهنگی آن قدر نمی تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را درخانه اش به صحبت می گذرانم بپرسم که آیا اینجا ها خرابه ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می زنم، می گوید دنبال گنج آمدید؟ می گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها گاه پیش می آید که شب در جایی دربیابان بخوابید؟

-بار ها اینکار را کرده ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه مان بوده با همان و به ناچار کنار سنگی خوابیده ایم. این مهم نیست. آن هایی که به این قصد سفر می کنند،نباید اصلا دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخواهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵

9- و ده ها نکته ی یادگرفتنی دیگر از چگونه سفر کردن که با خواندن کتاب «گلگشت در وطن» می توان آن ها را دریافت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، گلگشت در وطن ،

خور-1

شنبه 26 شهریور 1390  06:26 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

دیگر حال حرف زدن نداشتیم. در سکوت تکیه داده بودیم به صندلی‌های خشک و سفت اتوبوس. من از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. اتوبوس خسته کننده بود. فنرهاش بیش از حد نرم بودند. هی بالا و پایین می‌شد. بدنه‌ی اتوبوس بین فنرهای راست و چپش مثل گهواره تاب می‌خورد و اتوبوس پیش می‌رفت. ناهار نخورده بودیم. شکممان خالی بود. وگرنه حتم از این تکان‌های گهواره وار اتوبوس دلپیچه می‌گرفتیم. پشت یخچال نشسته بودیم. دلم می‌خاست آن جلوی جلو می‌نشستیم. ولی پر شده بود. از همین هم خدا را شکر می‌کردم. می‌توانستیم پا روی پا بیندازیم و جای پایمان کمی وسیع‌تر بود!

درختچه‌های زرشک کنار جاده بودند که بعد از سه روز فقط دیدن خاک و علف‌های خشکیده و بیابان سرحالمان آوردند. بار داده بودند و قرمز شده بودند و در قهوه‌ای خاکی زمین‌های پیرامونشان چشم را متوجه خودشان می‌کردند.
نگاهم به جاده بود. کوهستانی و پرپیچ و خم شده بود. باریک بود و از دو طرف ماشین می‌آمد. شلوغ نبود اما. پراید‌ها توی سربالایی‌ها نفس نداشتند. اتوبوس ازشان سبقت می‌گرفت. خوب و برو بود. اسکانیای دنده اتومات. اما صندلی هاش... نیمه‌ی عقبی اتوبوس پر از سرباز بود. بعضی‌هاشان با‌‌ همان لباس‌های فرم و بعضی‌‌هایشان با تی شرت و شلوار که کچل بودنشان و ته اتوبوس نشستنشان سرباز بودنشان را داد می‌زد. خوش و خرم بودند. تخمه می‌شکستند. اتوبوس بوی تخمه گرفته بود. می‌گفتند و می‌خندیدند...
باز هم درختچه‌های قرمز زرشک... به حمید گفتم: این دو روزی که آنجا بودیم، آنجا توی کویر یک چیزی یاد گرفتم. اینکه کویر آدم را جست‌و‌جوگر بار می‌آورد. وقتی می‌خاستم جلوی مدرسه عکس بگیرم این را فهمیدم. از توی کادر دوربین نگاه می‌کردم می‌دیدم هیچ چیز چشم نوازی وجود ندارد. همه ش خاک. همه ش قهوه‌ای. می‌خاستم از جاده عکس بگیرم. گرفتم. اما بیشتر از جاده فقط خاک و خل‌ها و یکنواختیشان بود که توی چشم می‌زد. انگار هیچی نیست. تو باید برای اینکه چیزی پیدا کنی بگردی. با دقت نگاه کنی. همون روستا. صبح که آمدیم اصلن چیزی پیدا نبود. هیچی هیچی. یعنی هر کس با ماشین بیاید به آنجا اصلن آن را نمی‌بیند. فقط یک پاسگاه پلیس می‌بیند و یک دست انداز و دوباره بیابان. آدم باید بگردد. بگردد. برای چیزی دیدن بگردد. حالا ما که اهل آنجا نبودیم. ولی اهل کویر که باشی برای زنده ماندن هم باید بگردی... باید جست‌و‌جو کنی... دنبال آب باشی.. آبی دیده نمی‌شود. برهوت است. پوچ است. اما باید بجوییش. باید پیداش کنی. وگرنه می‌میری...
حمید پوزخند زد که: فیلسوف شدی برای ما!...
بوی نان و پنیر توی اتوبوس پیچید. از جلوی اتوبوس بود. گرسنه شدم. صدای ضعیف زنی که آواز می‌خاند هم آمد. راننده آهنگ گوش می‌داد. رسیدیم به یک سه راهی. یک شقش می‌رفت به سمت تایباد، یک شقش به سمت قائن و سبزوار و تهران و یک شقش راهی که آمده بودیم: بیرجند. تابلوی سبز کنار جاده کیلومتر‌ها را نوشته بود:
تا تایباد ۲۶۰ کیلومتر و تا تهران ۱۳۰۰کیلومتر مانده بود.
توی ذهنم برای خودم فانتزی ساختم که اگر ماشین زیر پام بود همین جا کله می‌کردم سمت تایباد تا بروم سمت افغانستان! والا... هرات به ما نزدیک‌تر بود تا تهران. کارخانه سیمان قائن ورود ما به شهر قائن را از تابلوی کنار جاده خوشامد گفت. چند لحظه گیج ماندم که چرا حالا کارخانه سیمان باید خوشامد بگوید؟! جلو‌تر اتوبوس خاست که از یک تریلی سبقت بگیرد. تا نصف هم پیش رفته بود. بعد پشیمان شد. نمره‌ی پلاک تریلی برایم عجیب بود. دوربینم را چاق کردم و وقتی ازش سبقت گرفت عکس گرفتم. پلاک تریلی پلاک ایران نبود. نوشته بود: هرات. بعد پایینش یک لام بزرگ و بعد یک شماره‌ی پنج رقمی. پر از سیمان کیسه‌های سیمان بود تریلی...

تکان‌ها و بالا و پایین رفتن‌های فنر نرم اتوبوس... سربازهای صندلی‌های کناری ما ایده زده بودند. یکیشان روی دو تا صندلی دراز کشید و خابید. آن یکی که بی‌صندلی شده بود رفت پایین، زیر صندلی. او هم زیر صندلی، روی کف اتوبوس دراز کشید و چرت زد. حمید چشم هاش را بسته بود. اتوبوس یکنواخت پیش می‌رفت. چیزی برای سرگمی نداشتم. موبایلم شارژ نداشت. فقط هر از چندگاهی از روش نقشه را نگاه می‌کردم که از کجا‌ها گذشته‌ایم و به کدام شهر‌ها می‌رویم و ازشان رد می‌شویم.  به سمت گناباد می رفتیم. هندزفری هم نداشتم با خودم که آهنگ گوش بدهم. حال و حوصله‌ی حرف زدن هم نبود. کمرم درد می‌کرد. پا‌هایم را دراز کرده بودم روی یخچال گذاشته بودم...
صدای زمزمه وار آهنگی که راننده گوش می‌داد آشنا شد. مهستی بود... زل زدم به مناظری که از شیشه‌ی اتوبوس می‌گذشتند و می‌رفتند و ساعت‌ها و لحظه‌های سه شبانه روز گذشته‌ام شروع کردند به رفتن و آمدن...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

خور-2(شرق وحشی)

جمعه 25 شهریور 1390  06:30 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

پنج و نیم شش صبح بود که رسیدیم. اتوبوس جلوی پاسگاه نگه داشت، شاگرد راننده آمد گفت خور اینجاست. ریختیم پایین. من بودم و حمید و سعید و شهاب. نگاه کردیم به تابلوی پاسگاه خور. بعد به دوروبر نگاه کردیم. خبری از شهر نبود. دوروبرمان بیابان بود. آن ته، آنجا که چند تپه بودند، خورشید در حال بالا آمدن بود. نسیم خنکی می‌وزید. جاده خلوت بود. اتوبوس که رفت دیگر ماشینی نیامد. نگاه به دوروبرمان کردیم. تا چشم کار می‌کرد بیابان بود. فقط آن طرف جاده چند تا خانه‌ی آجری به چشم می‌خورد. می‌شد با انگشت تعدادشان را بشمری، بس که کم تعداد بودند. حمید زنگ زد به بچه‌ها که بپرسد کجا باید بیاییم. که بیایند دنبالمان، ما رسیدیم! خاب بودند. گوشی را برنمی داشتند. آمدیم راه بیفتیم سمت‌‌ همان چند تا خانه که صدای پارس کردن سگ‌ها بلند شد. درندگی صدایشان واداشتمان که‌‌ همان جا بایستیم و به طلوع خورشید نگاه کنیم. دیگر انتظار داشتیم حتا صدای زوزه ی گرگ‌ها را هم بشنویم!
اینجا خور است.
حساب کردیم دیدیم چهارده ساعت و نیم توی راه بودیم. از تهران آمدیم قم، بعد به سمت جاده اصفهان تا نطنز پیش رفتیم، بعد راننده اتوبوس سر خر را کج کرد سمت اردستان و نایین و انارک. بعد رسیدیم طبس و از طبس به دیهوک و از آنجا به خور.
دو تا خور داریم. یکیش سر راه‌مان بود. جزء استان اصفهان بود و آباد‌تر. با اتوبوس که از کنارش رد می‌شدیم، ورودی‌اش یک میدان خیلی بزرگ بود که تویش چند تا خانه شبیه ایگلوهای اسکیمو‌ها، منتها با گل و خشت و کاه گل ساخته بودند. و این یکی خور... در ۹۰کیلومتری بیرجند بود. جایی وسط کویر. روی نقشه‌ی موبایلم که که نگاه می‌کردم اسمش بود. فکر می‌کردم حتمن شهر است که اسمش روی نقشه آمده. ولی چون جزء معدود آبادی‌های سر راه بوده اسمش را روی نقشه نوشته بودند.
مانده بودیم عاطل و باطل آنجا. نه می‌توانستیم راه بیفتیم برویم سمت‌‌ همان چند خانه‌ی آجری که فکر می‌کردیم خور است، نه کسی از بچه‌ها می‌آمد سراغمان. پاسگاه پلیس هم تعطیل بود. به وضعیتمان می‌خندیدیم.
در مورد وجه تسمیه‌ی خور چند تا روایت وجود دارد. می‌گویند چون این آبادی در جلگه و زمین پستی واقع شده این نام را پذیرفته است. می‌گویند لغت خور معرب هور به معنی زمین‌پست وآبگیر و یا زمین پست میان دو بالا می‌باشد. یکی دیگر اینکه واژه‌ی خور در اوستا و مذهب زرتشت واژه‌ی مقدسی است. به خاطر همین این اسم را روی این آبادی گذاشته‌اند. و یک احتمال دیگر به خاطر پیشینه معرفه الارضی این دیار و آن تغییر و تحولاتی است که از گذشته دور تاکنون در فلات ایران بوقوع پیوسته. به نظر بیشتر زمین‌شناسان وضع سطح الارضی بیشتر خاک ایران در قدیم بگونه‌ای دیگری بوده. بسیاری از زمین‌های پست کویری مرکزی را دریاچه‌های متعددی پوشانیده بوده و کوهپایه‌های سواحل آن از حیات گیاهی انبوهی از قبیل جنگل و بیشه و مانند آن پر بوده. در ایران اسامی محلی بسیاری که بنحوی حاکی از وجود دریاچه، برکه، باطلاق، جنگل و غیره می‌باشد در صورتی که امروزه نواحی خشکی هستند خور به معنای ریختن‌گاه آب دریا، خلیج و لنگرگاه هم آمده، بعید نیست در قدیم‌الایام چنین چیزی بوده.
و حالا خور روستایی بود در دل کویر که در آن گرگ و میش اول صبح از کنار جاده هیچ چیزش پیدا نبود برای ما.
بعد‌ها فهمیدیم که فقط ده سال است که خوری‌ها برق دار شده‌اند. تا ده سال پیش برق نداشتند. تا پنج سال پیش این جاده‌ی آسفالته را هم نداشتند. راه خور به بیرجند خاکی بود. این جاده‌ی آسفالت را پنج سال پیش به خاطر پادگان نیروی هوایی که پنج شش کیلومتر آن طرف خور است ساخته‌اند...
بالاخره یکی از بچه‌های اردو بیدار شد. علی با پیکان وانت آمد دنبالمان. پریدیم پشت پیکان وانت. باد سرد و سوزناک اول صبح کویر می‌خورد به صورتمان و صورتمان سوزن سوزنی می‌شد. چند کیلومتر توی جاده برگشتیم. رسیدیم به روستای سروباد و روستای نوغاب. مدرسه‌ی عشایری خور که کنار جاده بود. بچه‌های اردو آنجا بودند...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

خور-3(اردوی جهادی)

پنجشنبه 24 شهریور 1390  06:32 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

اولین بارم بود. خودم می‌خاستم بیایم. اما پایه‌اش را نداشتم. سختی‌ام می‌آمد. برای همین هفته‌ی پیش به اسمس صادق جواب منفی داده بودم، گفته بودم نمی‌آیم. کار حمید بود. گفت بیا با هم برویم. به قول خودش من را هم مجاب کرد که یک سری کار فهرست نویسی کتابخانه است باید انجام بدهیم، سخت نیست. برایم سختی و آسانی‌اش مهم نبود. رفتیم. اولین بارم بود. هم اردوی جهادی، هم بیل زدن، هم آجر انداختن. ظهر که برگشتیم دو تا دست هام زق زق می‌کردند.

همه بچه‌های انجمن اسلامی دانشگا تهران بودند. از دانشکده‌های مختلف. از پزشکی و دامپزشکی بگیر تا علوم اجتماعی و فیزیک و بچه فنی‌ها. صبحانه که خوردیم بچه‌ها چند دسته شدند. چند تا از بچه‌های پزشکی رفتند درمانگاه روستا. یک گروه رفتند سرغ حمام عمومی روستا که در حال بازسازی بود. یک گروه رفتند شهرک برای ساختن یک خانه. یک گروه هم بچه‌های فرهنگی بودند که می‌رفتند سراغ بچه‌ها، به‌شان کاغذ و مدادرنگی می‌دادند تا نقاشی بکشند...
خور روستای غریبی بود. از کنار جاده اصلن خانه‌ها دیده نمی‌شدند. اما همین که دویست متر به طرف روستا پیش می‌رفتی یکهو زیر پایت، در فضای گودی مانندی خانه‌های کاهگلی زیادی می‌دیدی با سقف‌های گنبدی و بادگیر‌ها. خانه‌هایی از گِل و دیوارهای قطور. کوچه‌های خاکی. صدای همیشگی هوهوی باد. چهره‌های آفتاب سوخته. بچه کوچولوهایی که از غریبه بودنت خوشششان نمی‌آمد و اگر‌‌ همان جا می‌ایستادی حمله می‌کردند به سمتت ولی بچه‌های بزرگ‌تر جلویشان را می‌گرفتند... خوب که چشمت را باز می‌کردی ذو سه تا باروی بلند و خراب شده (حتم به جا مانده از قلعه‌ای گلی و بزرگ) دوروبر روستا می‌دیدی...
حمامی که مرصاد و چند تا از بچه‌های معماری رویش کار می‌کردند برای زمان صفویه بود. شاهکاری بود برای خودش. از بیرون یک گنبد کاهگلی کوچک بود. اما همین که خم می‌شدی و از در کوچکش می‌رفتی تو اول یک هشتی با کاشی‌های سفید می‌دیدی. بعد هر گوشه‌اش یک خروجی بود. هر کدام را می‌رفتی به یک خزینه و یک اتاق کوچک دیگر می‌رسیدی که آن هم به یکی دو اتاق کوچک دیگر راه داشت و اصلن هزار تویی بود این حمام روستای خور. مشغول مرمت بودند. کاشی‌هایش کامل نبود. یک سری از خزینه‌ها را خراب کرده بودند و دوباره داشتند می‌ساختند. برای لحظه‌ای وقتی همه‌ی آن هشتی‌ها و اتاق‌ها و خزینه‌ها و حوض‌ها و تاقچه‌های حمام را پوشیده در ابری از بخار تصور کردم سرم از رازآلودگی‌اش گیج رفت.
بیرون حمام چند سری صفحه‌ی خورشیدی هم کار گذاشته بودند. گرمای لازم برای گرم کردن آب حمام یا تولید برق روستا شاید. اما مهندس هاش ایرانی بودند. مثل اینکه به ماه نکشیده صفحه‌های خورشیدی توی یکی از سیاه بادهای کویر از جا کنده می‌شوند و باد آن‌ها را با خودش می‌برد و اهالی تکه شکسته‌های صفحه‌های خورشیدی را جمع می‌کنند‌‌ همان کنار حمام…
همه‌ی خانه‌های روستا کاهگلی و قدیمی‌اند. سر همین وزارت مسکن طرح در انداخته و ایده زده و زمین‌های شمال جاده (روستای خور در جنوب جاده است) را تقسیم بندی کرده است و به هر خانواده صدوشصت متر زمین داده که بیایید آنجا خانه بسازید و ساکن آنجا شوید. یعنی یک جورهایی روستاسازی دارد می‌کند. با خیابان‌ها و کوچه‌های منظم. اهل روستا بهش می‌گویند شهرک.
شهرک از کنار جاده دیده می‌شود. چند تایی از اهالی خانه‌های آجری ساخته‌اند آنجا. آقایان وزارتخانه می‌گویند که این کار را برای جلوگیری از مهاجرت روستاییان و نوسازی روستا انجام داده‌ایم. دستشان درد نکند. خانه‌ها را هم مهندسی شده دارند می‌سازند مثلن. صدوشصت متر زمین، شصت متر بنا بقیه حیاط. وام هم می‌دهند. چند مرحله‌ای البته. وام اول را وقتی می‌دهند که اسکلت خانه را ساختند. وام دوم وقتی دیوارهای آجری ساخته شد، وام سوم وقتی دیوار‌ها گچ کشی شدند و الخ.
خانه‌ای که رفتیم برای ساختنش بچه‌ها از اول هفته رویش کار می‌کردند. توی سه روز گذشته سه تا از دیوار‌ها را بالا برده بودند و امروز نوبت دیوار چهارم بود. صاحب خانه یکی از اهالی روستا. پیرمردی پنجاه و خرده‌ای ساله که دامدار بود. هشتاد نود راس گوسفند داشت. دو تا پسرهاش هم به‌مان کمک می‌کردند. و ما هم دانشجوهای ریقویی که ده تایمان را روی هم می‌گذاشتی اندازه‌ی یک کارگر سر میدان‌های تهران زور و قوت نداشتیم. که البته یکیمان پزشک بود، آن یکی مهندس و این یکی دانشجوی دوره‌ی دکترا و... کار کُند پیش می‌رفت. ولی پیش می‌رفت. پیرمرد به تنهایی اندازه‌ی دو سه تای ما کار می‌کرد و زور داشت و ما پیشش جوجه بودیم.
من به لهجه‌ی خراسانی‌اش فکر می‌کردم. وقتی می‌خاست بگوید آن کیسه‌ی سیمان که پاره شده را بردار، می‌گفت اون کیسه‌ی چاکیده‌ی سیمانو بردار. نمی‌گفت «پاره»، می‌گفت «چاکیده». خیلی اصیل حرف می‌زد.
ملات درست کردن. هم زدن مخلوط سیمان و ماسه و آب. با بیل زیر رو کردنش. آجر جابه جا کردن. آجر بالا انداختن برای اوستا کار. ملات روی آجر‌ها ریختن. ماله کشیدن... خستگیِ روز اول. باد خنکی که دائم می‌وزید. آفتابی که تیز می‌تابید و دست‌ها و صورت را می‌سوزاند. شربت آب لیمو. ساعت ده: دهونه: تغذیه‌ای که ساعت ده به‌مان می‌دهند و...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: خور ،

خور-4(گل مال)

چهارشنبه 23 شهریور 1390  06:35 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

گل‌مال عملی ست بس ناجوانمردانه. شوخی پسرانه‌ای از نوع تک سلولی. نوعی انتقام گیری. لذتی عظیم و سادیسم گونه از اذیت و آزار دیگری. نوعی توحش حتا شاید. و البته راوی پس از تجربه کردنش یک مورد دیگر را هم به آن اضافه می‌کند: نوعی رهایی!
شتری که در خانه‌ی هر کدام از بچه‌های اردو می‌نشست. منتها آسیا به نوبت. ساعت دوازده و نیم یک که می‌شد بیل زدن و آجر چیدن و ملات درست کردن تعطیل می‌شد. یک روز کاری تمام. حوالی همین دقایق پایانی کار دو نفر به ماموریت می‌رفتند. کجا؟ تکه‌ای از زمین خالی بغلی یا تکه‌ای از زمین جلوی خانه‌ی در حال احداث. با بیل چاله‌ای به اندازه‌ی یک گور می‌کندند. این کار تخصص علیرضا بود. بعد گور را با آب پر می‌کردند. بعد کار تعطیل می‌شد.
نوعی دلهره همه را فرا می‌گرفت. یعنی امروز نوبت کی است؟! نیازی چندانی به بهانه نبود. کسی که می‌خاست‌‌ همان روز برود ولایت خودش و اردو را ترک بگوید، یا کسی که در طول روز تنبلی و کاهلی کرده بود یا کسی که زیاد خوشحال و شاد و خندان بود یا کسی که از همه گوشه گیر‌تر بود یا... اصلن هیچ بهانه‌ای وجود نداشت...
علیرضا شروع می‌کرد به نوحه خاندن و انالله و انا الیه راجعون گفتن. بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و از هم فاصله می‌گرفتند. یعنی چه کسی امروز؟... سه چهار نفر با هم جمع می‌شدند. معمولن بچه‌هایی که روزهای قبل طعم گل‌مال را چشیده بودند. شورای تصمیم گیری. سوژه انتخاب می‌شد. فرمان حمله را مهدی می‌داد. چهار پنج نفر می‌دویدند سمت سوژه پا‌ها و دست‌هایش را می‌گرفتند. بقیه هم خوشحال ازین که سوژه نشده‌اند به سمتش می‌دویدند.
قساوت عظما. تشییع جنازه. چهار دست و پایش را می‌گرفتند و می‌آوردندش سمت چاله (گور). سه. دو. یک. تالاپ. توی گور پر شده از آب.
حالا نوبت خاک ریزان است. مشت مشت خاک روی جنازه. این علیرضا... گورکن‌زاده شده این بشر اصلن. با بیل خاک می‌ریخت. با بیل از آب گل آلود توی چاله برمی داشت و می‌ریخت روی سر و روی جنازه. بعد نوبت پاچه‌ها بود. یکی پای جنازه را بلند می‌کرد. دیگری مشت مشت گل و خاک می‌رخت توی پاچه‌ی جنازه... بله... نفرت انگیز است. ولی وقتی گل-مال می‌شوی، وقتی خاک بر سر می‌شوی دیگر همه چیز تمام می‌شود. حس می‌کنی دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. تمیزی و کثافت؟ بی‌خیال بابا. ارزشی ندارد. یک جور حس رهایی بهت دست می‌دهد...!!!
پایان عملیات گل‌مال! حالا همه دور جنازه‌ی از گور برخاسته جمع می‌شدیم و عکس یادگاری!...
اما این گل‌مال تازه خوبش بود. گل‌مال قسمت دومی هم داشت. وقتی می‌رسیدیم مدرسه... گل‌مال در مدرسه طاقت فرسا‌تر بود. پرده‌ی دوم گل‌مال آنجا اجرا می‌شد. با‌‌ همان مقدمات نوحه خانی و شورای تصمیم گیری و حمله و تشییع جنازه و... توی قناتی که از پشت مدرسه رد می‌شد و آبش زلال و سرد بود. اما آنجا محل آبخوری گوسفند‌ها و بز‌ها بود. آبش زلال بود. اما خاک‌های اطرافش پر از پشکل گوسفند‌ها بود. و گل‌مال در آنجا... گل‌مال نبود دیگر، گه مال بود... و البته حس رهایی فزون تر...!!!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: خور ، اردوی جهادی ، گل مال ،

خور-5(امیرحمزه)

سه شنبه 22 شهریور 1390  06:38 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

شب کویر‌‌ همان بود که علی شریعتی توی کویریاتش با آب و تاب تعریف می‌کرد: «شبِ کویر، این موجودِ زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی‌شناسند. آنچه می‌شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می‌شود. شب کویر به وَصف نمی‌آید. آرامشِ شب که بی‌درنگ با غروب فرا می‌رسد _ آرامشی که در شهر از نیمه شب، درهم ریخته و شکسته می‌آید و پریشان و ناپایدار _ روز زشت و بی‌رحم و گذران وخفه‌ی کویر می‌میرد و نسیم سرد و دِل انگیز غروب، آغاز شَب را خبر می‌دهد.»

نسم خنکی که می‌وزید، آسمانی که پر از ستاره بود، قرص کامل ماه که از سمت شرق آرام آرام بالا آمد و آسمان را روشن کرد. با شهاب آمدیم نشستیم جلوی در مدرسه. در مدرسه باز بود، اما جلوی مدرسه چراغی نداشت. نشستیم و زل زدیم به آسمان و شروع کردیم به حرف زدن. و‌ گاه گاه سکوت‌های طولانی. مدرسه‌ی عشایری خور کنار جاده بود. جاده خلوت بود. هر از گاهی تریلی و کامیونی می‌آمد و سکوت شب را می‌شکست.
خور روستای بزرگ تری بود. مدرسه بین دو روستای نوغاب و سروباد بود. نوغاب و سروباد روستاهای عشایری بودند. یعنی پنج ماهه‌ی اول سال فصل ییلاق سروبادی‌ها بود و روستا خالی از سکنه می‌شد (طایفه‌ی بهمدی ها- همه آنجا فامیلشان بهمدی بود! حتا تعداد آدم‌هایی که اسم کوچکشان هم مثل هم بود زیاد بود، برای شناسایی می‌گفتند علی بهمدی فرزند محمد.‌گاه پیش می‌آمد اسم پدر‌ها هم یکی می‌شد. اسم پدربزرگ را می‌آوردند وسط...!). می‌رفتند به جاهایی که از گرمای مردافکن کویر دور باشند. از اواخر مرداد ماه است که اهل روستا برای قشلاق می‌آیند به این روستا. اینکه مدرسه خابگاه داشت هم دقیقن برای همین بود. برای اینکه بچه‌ها موقع ییلاق خانواده‌ها سرپناهی داشته باشند تا بتوانند درسشان را بخانند. البته خابگاه برای بچه‌های دوره‌ی راهنمایی بود فقط. می‌گفتند هوای شهریور ماه و هوای دو ماه اول بهار بهترین هوای کویر است.
شهاب سیگاری گیراند. من به زندگی فکر کردم. به رهایی و آزادگی فکر کردم. به آسمان بی‌انت‌ها و آن دور دورهای کویر نگاه کردم. توی همین حال و هوا‌ها بودیم که سروکله‌ی امیرحمزه پیدا شد.
موتور داشت. سی جی ۱۲۵. با موتور آمدجلوی مدرسه و به ما نگاه کرد. چشم هاش درخشان بودند. توی‌‌ همان تاریکی هم برق می‌زدند. مدرسه‌شان بود. آمده بود ببیند چه خبر است. دوم دبیرستان بود. به‌مان گفت: ۹ روز دیگه مدرسه شروع می‌شه.
روزشماری می‌کرد برای شروع مدرسه. می‌گفت اینجا فقط یک رشته داریم: انسانی. کسی ریاضی و تجربی و فنی نمی‌خاند.
با لهجه حرف می‌زد. می‌گفت فقط آن‌هایی که باباشان معلم است یا باباشان پولدار است و بیرجند خانه دارند می‌روند بیرجند ریاضی و تجربی می‌خانند.
ازش پرسیدیم کنکور چه طور؟ بچه‌ها کنکور می‌دن؟
گفت: کنکور؟ چی هست؟
گفتیم: دانشگا. بچه‌ها دیپلم که گرفتن دانشگا می‌رن؟
گفت: بیشتری‌ها نمی‌رن دیگه. چند نفر فقط می‌رن بیرجند دانشگا. می‌گفت می‌ریم اینجا، همین پاسگاه. امتحان می‌دیم برای سربازی و نظامی شدن. سرباز نیروی انتظامی می‌شیم. همه اینجا سرباز و پلیس می‌شن.
گفتیم: مواد؟ قاچاق؟
گفت:‌ها... یه عده هم می‌رن دنبال قاچاق. پول خوبی داره. ولی خطر داره. با ماشین نمی‌شه. با موتور اچ مواد جابه جا می‌کنن. می‌ندازن تو کویر با موتور اچ. پلیسا هم به گردشون نمی‌رسن. ولی پلیس شدن بهتره.
موتور اچ موتورهای بزرگ و بالای ۲۵۰سی سی روسی بودند که آن طرف‌ها زیاد بودند. اکثرشان هم پلاک نداشتند. امیرحمزه توی دنیای دیگری زندگی می‌کرد. می‌گفت سرگرمی تابستانیشان این است که بروند با موتور خرگوش شکار کنند. می‌گفت توی جالیز‌ها لانه‌های خرگوش‌ها را شناسایی می‌کنند. بعد دم غروب و شب با موتور می‌افتند توی جالیز و لانه‌های خرگوش‌ها. نور چراغ را می‌اندازند توی چشم خرگوش‌ها و بعد با موتور دنبالشان می‌کنند. خرگوش‌ها از نور چراغ گیج می‌شوند و آن‌ها اخرش با چرخ موتور له‌شان می‌کنند... می‌گفت گوشت خرگوش خوشمزه ست.
شب موقع شام خربزه داشتیم. خربزه‌های جالیزهای روستای نوغاب. بیرونشان مثل طالبی بود، ولی مزه‌ی خربزه می‌دادند. یک چیزی بودند بین طالبی و خربزه.
امیرحمزه ازمان خداحافظی کرد و رفت. وقتی می‌رفت به این فکر می‌کردم که اگر استعداد کار فنی داشته باشد چه می‌شود؟! اگر نقاشی تو ذاتش باشد چه می‌شود؟! حتمن باید انسانی بخاند. آن هم چه خاندنی؟ فقط برای دیپلم گرفتن...
اهل خور برای اسم روستایشان یک افسانه هم دارند. می‌گویند در گذشته‌ها که ترکمن‌ها قومی مهاجم بودند، خور جایی سرسبز بود که مورد حمله‌ی ترکمن‌ها قرار می‌گرفته. یک بار گروهی اسب سوار مهاجم که برای حمله به خور آمده بودند در مسیر راه خودشان به پیرمردی چوپان برخورد می‌کنند و از او مسیر رسیدن به شهر سبز خور را می‌پرسند. چوپان هم، قلعه شهر را به آنان نشان می‌دهد و به آنان می‌گوید: «با سرعت به سمت قلعه بتازید تابراثررعب و وحشتی که درمردم ایجاد می‌کنید بتوانیدشهررا تصاحب نمایید.»
سواران مهاجم نیز به علت واقع شدن شهر در پستی و ندیدن آن و همچنین ناآگاه از وجود خندقی عمیق در مقابل شهر، با سرعت به سمت قلعه می‌تازند و در نزدیکی قلعه، و به علت ندیدن خندق و همچنین عدم توانایی درکنترل اسبان خویش، ناگهان به درون خندق مقابل شهر فرو می‌روند و عده زیادی از آنان کشته می‌شوند. به طوری که خندق از خون جاری آنان پر می‌شود. و چون در این حادثه خون زیادی ریخته می‌شود این شهر بعد از این ماجرا به «خون» تغییر نام می‌دهد و به مروز زمان به «خور» تبدیل می‌شود.
بادی که از سمت شمال و تپه‌های آن دور دور‌ها می‌وزید... ماه درخشان... شهاب که آهنگ گذاشته بود و...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: خور ،