تبلیغات
حاج سیاح - مطالب سمنان

جادوی نمک و راه آهن

دوشنبه 4 بهمن 1395  03:57 ب.ظ

نوع مطلب :سمنان ،

از اول صبح که راه افتادیم گیر داده بودم به خیار. خیار و گوجه. گوجه را همیشه گیر می‌دادم. بی‌گوجه هیچ جا نباید ‏رفت. ولی این بار آقای خیار هم باید می‌بود. آقای خیار و خانم گوجه. ‏
رؤیاهای این سفر نزدیک بود. نیاز به سرعت‌های بالاتر از 100 کیلومتر بر ساعت نبود. به چشم بر هم زدنی به ‏ایوانکی رسیدیم و 15 کیلومتر بعد از ایوانکی، آن‌جاها که سینه‌کش‌های جاده و پیچ در پیچ‌های قبل از گرمسار شروع ‏می‌شوند سست کردیم. چند صد متر جلوتر به دیوارنوشته‌ی بزرگی برخوردیم: معدن سنگ قائم که جلوی آن یک ‏جاده‌ی فرعی بود. 100 متر از جاده خاکی بود و بعد نخی و آسفالته می‌‌شد و ما را می‌برد به دل کوه‌های نزدیک. آخر ‏جاده خاکی شد. یک سه‌راهی شد. راه سمت راست به ساختمان نگهبانی جدید منتهی می‌شد. راه سمت چپ به ‏معدن‌های در حال بهره‌برداری می‌رسید.‏
آقای نگهبان اول نمی‌گذاشت که برویم. می‌گفت هفته‌ی پیش یکی رفته پایش لیز خورده رفته توی دریاچه‌ی معدن. ‏می‌گفت کلانتری به من گیر داده بود که چرا راه دادی برود. می‌گفت این جاده‌ رو می‌بینی؟ به کلانتری می‌رسه. راه ‏اختصاصی کلانتریه. یهو می‌یان گیر می‌دن به من که چرا مردم رفته‌ن توی معدن؟ چرا اجازه دادی.‏
گفتیم جوانیم. مشکلی پیش نمی‌آید. از تهران آمده‌ایم.‏
چک و چانه زدیم تا نرم شد و راه داد. ‏
جاده‌ی خاکی نمک‌پوش بود. اطرافش پر از سنگ‌های نمک‌سود بود. و هر چه جلوتر رفتیم مناظر عجیب‌تر شد. ‏نمک‌ها رنگی‌ شدند. شکل سنگ‌ها تغییر کرد. اطراف جاده فقط از سنگ‌های زمخت و صاف پوشیده نشده بود. ‏سنگ‌ها شکل داشتند. رنگ داشتند. بلور بودند. شیارهای نمکی روی سنگ‌ها خیره‌کننده بود. زرد بود. قرمز بود. ‏سفید بود. بلورین بود. و تیز...‏
کمی در اطراف پرسه زدیم. خیارها را شستیم. آمده بودم معدن نمک که از سرچشمه‌ نمک بمالم به خیار و نوش جان ‏کنم. از شکل‌های عجیب و غریب سنگ نمک‌ها و بلور نمک‌ها در عجب شدیم. کادر محدود عکس‌ها را یارای ثبت ‏زیبایی سنگ‌های شیار شیار و برنده‌ی نمک در فضای بیرونی معدن نبود. ‏
آدم دلش می‌خواست سنگ به سنگ بالا برود و زیبایی را لمس کند. ولی زیبایی به‌شدت برنده و تیز بود. به ظرافت آن ‏شیارها نمی‌آمد که آن قدر در بریدن دست و پا بی‌رحم باشند...‏
معدن نمک متروکه بود. دیگر از آن سنگ نمک استخراج نمی‌کردند. چند تونل داشت. وارد تونل‌ها شدیم. ترسناک ‏بودند. کوه‌ بیرونی ترک برداشته بود. ترک‌های عظیم و خطرناک. برای استخراج سنگ نمک باید در دل کوه تونل ‏می‌زدند. تونل‌های بزرگ و مرتفع. تونل‌هایی که 15 متر ارتفاع داشتند. کوه‌های اطراف گرمسار معادن غنی نمک‌اند. ‏حالا که این کوه و این معدن متروکه شده بود، رفته بودند به سراغ کوهی دیگر در همین نزدیکی.‏
معدن را با منفجر کردن استخراج می‌کنند. اول اول نزدیکی‌های سقف را با مته سوراخ‌سوراخ می‌کنند. مته‌های 1 متری ‏تا 6 متری. بعد توی سوراخ‌ها دینامیت کار می‌گذارند و بعد مثل کارتون‌ها تلمبه‌ی دینامیت را فشار می‌دهند و چند ‏دینامیت هم‌زمان می‌ترکند و سنگ‌های دل کوه را تکه‌تکه می‌کنند. این سنگ‌ها، سنگ نمک‌اند. با لودر و جرثقیل ‏سنگ‌ها را بار کامیون و تریلی می‌کنند و می‌فرستند به تصفیه‌خانه‌های نمک. و بعد همین‌طور در دل کوه پیش می‌روند ‏و تونل می‌زنند تا جایی که دیگر پیش رفتن در دل کوه و سوراخ‌سوراخ کردن آن خطرناک می‌شود. ‏
جلوی تونل‌های معدن متروک پر بود از سنگ‌های تکه‌تکه‌شده‌ی نمک. ‏
و تونل‌های دوم و سوم نمک...‏
اعجاب‌برانگیز بودند.‏
رؤیایی بودند.
معدن متروکه شده بود. و آب باران به سمت تونل‌ها جاری شده بود و در کف معدن جمع شده بود و دریاچه‌ای سبز ‏رنگ را در دل معدن به وجود آورده بود. دریاچه‌ای که کف آن پوشیده بود از نمک. و البته دریاچه‌ای که مانع ‏دسترسی به انتهای تونل‌های عظیم نمکی در دل کوه می‌شد...
رنگ سبز برکه و نوری که از دهانه‌ی تونل به آن می‌پاشید، آن را عجیب روحانی و جادویی کرده بود. ‏
از دریاچه‌ی کوچک وسط معدن دل کندیم و زدیم به دل یکی از تونل‌های تاریک... دیواره‌های تونل از نمک‌ها سفید ‏بود. خیار را به دیواره‌ی تونل مالیدم. وحشتناک شور بود. از بس شور بود به تلخی و زهرماری می‌زد...‏
بعد راه افتادیم به سمت بنکوه. ییلاق شهر گرمسار. جاده‌ی اصلی را راندم به سوی گرمسار. از ورودی گرمسار رد شدم ‏و 1 کیلومتر بعد از پل ورودی گرمسار، سمت چپ جاده یک دوربرگردان بود. دور زدیم و وارد جاده‌ی نخی بنکوه ‏شدیم. جاده‌ای که یک کیلومتر بعد هم‌مسیر خط راه‌آهن تهران شمال شد... مماس با ریل‌ها رفتیم و رفتیم... ‏
تا که به یک سد انحرافی رسیدیم. سمت چپ‌مان ریل راه آهن بود. آن طرف ریل کوه بود. و بالای کوه یک امامزاده. ‏سمت راست‌مان سد انحرافی بود. و بعد از سد یک رودخانه: حبله‌رود. از بین رودخانه و ریل‌های راه‌آهن رد شدیم و ‏بعد از چند دقیقه رسیدیم به ایستگاه راه‌آهن بنکوه... جاده‌ی آسفالت از زیر ریل راه‌آهن رد می‌شد و از پشت ایستگاه ‏می‌گذشت و به روستای بنکوه می‌رسید. ولی ما راه خاکی سمت رودخانه را رفتیم. جاده‌ی باریک را تا انتها  رفتیم و ‏رسیدیم به ایستگاه راه‌آهن...‏
ایستگاه راه‌آهن بنکوه فصلی از یک رؤیا بود.‏
با واگن‌های باری پارک شده در ایستگاه عکس یادگاری انداختیم و روی ریل‌های آن راه رفتیم. ‏
یکهو دیدیم بر روی تراورس‌هایی راه می‌رویم که سال ساخت آن‌ها از برای سال‌های جنگ جهانی است: 1935. ‏جاودانگی زیر پاهای‌مان روی زمین لمیده بود و ما گام به گام گذشت دهه‌ها را حس می‌کردیم. گذشت کشورها را ‏حس می‌کردیم. تراورس‌های فولادی بوی هیتلر را می‌دادند. بوی کارخانه‌های منظم و دقیق آلمان را می‌دادند. ‏
کنار ریل‌ سوزنی دستی بود. یادگاری از سال‌های خیلی دور. یادگاری از زمان‌ رضاشاه... جان می‌داد برای ژست ‏سوزن‌بان گرفتن... و ریل فولادی تراورس به تراورس ما را رساند به ساختمان تجهیزات ایستگاه قدیم راه‌آهن بنکوه: ‏ساختمان آلمانی‌ها. ‏
ساختمان قرص و پابرجا بود. درهای بزرگ چوبی‌اش قداست داشت. تانکری بزرگ و فولادی‌ داخل ساختمان بود که ‏پلکانی با شیب خیلی زیاد به بالایش می‌رسیدند. نوشته‌های زیر شیرهای کنترلی تانکر به زبان آلمانی و فارسی بودند: ‏آب آهک، آب اصلاح شده و... ‏
این ساختمان با این استحکام از برای چه کاری ساخته شده بود؟ کار این تانکر چه بود؟ این سه نوع آب به چه دردی ‏می‌خورد؟ نمی‌دانستیم... دو برج کناری ساختمان دایره‌ای بودند و مرتفع‌تر. درش باز بود. رفتیم. نردبانی بالا می‌رفت و ‏طبقه به طبقه را به هم وصل می‌کرد. ترس‌مان گرفت که بالا برویم. طبقات بالای برج تاریک و متروکه بود. جای مناسبی ‏بود برای خزندگان که کنج عزلت بگیرند و هر مزاحمی را با نیش‌شان ادب کنند. این برج تقطیر بود؟ کارش چه بود... ‏پایین برج لوله‌کشی‌های فولادی بود و فلنج‌های زنگ‌زده و پیچ و واپیچ‌ها...‏
این ساختمان داستان‌ها داشت. آن تانکر بزرگ، آن انواع آبی که در آن روزگاری قل قل می‌کرد، این برج‌ بلند، این ‏لوله‌کشی‌ها و فلنج‌ها... این‌ها داستان داشتند. این‌ها خود موزه بودند. خود تاریخ بودند. خود مهندسی بودند. هیچ کسی ‏نبود که داستان این اتصالات و تجهیزات و عظمت‌شان را برای‌مان روشن کند. گنگ بودیم و در عجب. فقط ‏می‌خواستیم نگاه کنیم.  و کنجکاوی به جان‌مان افتاده بود که این دم و دستگاه توی این ایستگاه راه‌آهن دور از شهر، ‏وسط کوه چه کارهایی را انجام می‌دادند.. ریل‌ها و تراورس‌ها می‌گفتند که روزگاری قطار دقیقا از کنار این ساختمان رد ‏می‌شد. ریل‌های جدید آن سو‌تر بودند...‏
آن طرف‌تر چند رشته ریل به ساختمانی مخروبه می‌رسیدند. انگار که پارکینگ لوکوموتیوها باشد یا شاید انبار قطارها. و ‏شاید ایستگاه بارگیری و سوار و پیاده ‌کردن مسافرها. زیر ریل‌ها چال بود. شاید روغن قطارها و تأسیسات زیر واگن‌ها ‏را این‌جا بازرسی می‌کردند. سقف‌های هشتی هشتی ساختمان فرو ریخته بود و فقط اسکلت‌ها پابرجا مانده بود و ‏دیواره‌های قطور... دیوارهای ایستگاه مخروبه هنوز رنگ به چهره داشتند. هنوز دو رنگ بودند. ستون‌های ایستگاه آن ‏قدر قطور بودند که پیدا بود تا ده‌ها سال‌ دیگر هم پابرجا می‌مانند. ولی چه فایده وقتی کسی نباشد که داستان‌های این ‏ایستگاه را روایت کرده باشد یا روایت کند؟
پشت ساختمان آلمان‌ها کنار ردیف درخت‌های پیر، چند خانه‌ی شیروانی متروکه به چشم می‌خورد. از دودکش‌های ‏آجری و چاق و چله‌شان معلوم بود که این ساختمان‌ها هم کار آلمانی‌ها و جماعت خارجی است. دودکش‌ها آدم را یاد ‏شغل تمیز کردن دودکش در رمان‌های چارلز دیکنز می‌انداخت. چرا کسی داستان ایستگاه بنکوه و این خانه‌ها را ‏جاودانه نکرده بود؟
سه لوکوموتیو و 50 تانکر...
وقت زیاد نبود. شکم‌هایمان به قار و قور افتاده بود. برگشتیم و جلوتر از ایستگاه کنار رود آرام گرفتیم. زیلو پهن ‏کردیم و ناهار خوردیم. وسط‌های ناهار قطار باری از سمت شمال آمد و غرش‌کنان از کنارمان گذشت. سه تا لوکوموتیو  ‏به هم دیگر چسبیده بودند و 50 تانکر غول‌پیکر را خرکش کرده بودند و می‌بردند... هر چه قدر بای بای کردیم که ‏راننده‌ی لوکوموتیو برای‌مان بوق بزند واکنشی نشان نداد... آن لحظه دلم می‌خواست بشوم جیم دگمه و لوکاس ‏لوکوموتیوران من را سوار لوکوموتیوش کند و ببرد به سرزمین رؤیاها... جایی رؤیایی‌تر از ایستگاه راه‌آهن بنکوه.‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 4 بهمن 1395 | نظرات() 

برچسب ها: گرمسار ، معدن نمک ، ایستگاه راه آهن ، بنکوه ، تراورس 1935 ،

در محضر ایرج افشار

چهارشنبه 20 اسفند 1393  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،اصفهان ،اردبیل ،ایلام ،البرز ،بوشهر ،تهران ،چهارمحال و بختیاری ،خراسان شمالی ،خراسان رضوی ،خراسان جنوبی ،زنجان ،خوزستان ،سیستان و بلوچستان ،سمنان ،فارس ،قزوین ،قم ،کردستان ،کرمانشاه ،کرمان ،کهگیلویه و بویراحمد ،گلستان ،گیلان ،لرستان ،مازندران ،مرکزی ،هرمزگان ،همدان ،یزد ،

گلگشت در وطن-ایرج افشار

۱- حالا که سال ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست و جو بود. وجب به وجب ایران را می گشت و می دید و ثبت می کرد. جای جای خاک ایران را می رفتند و می دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستاها و ده کوره های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می کرد تا «تات نشین های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می روی و به روستا ها و خانه های دوردست روی کوه و کمر نگاه می کنی به نظرت کار غیر ممکنی می آید رفتن و گشتن و دیدنو حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می رفت تا قلعه ی حسن صباح را جست و جو کند (سال های دهه ی ۲۰) و پایان نامه ی درسی اش را بنویسد. منوچهر ستوده ای که از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه ی شمال را تا منتهی الیه شرق و گرگان و بندر ترکمن در نور دیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشق ان هصخره های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می رفت تا بعد ها متن ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار ها و بار ها در گوشه گوشه ی خاک ایران پرسه زده بود...

در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خواندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه های ایرج افشار ازسال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه ی مجله ی بخارا و گفته های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفر دوستی و به مسافرت رفتن های او چیز دیگری است. بعضی آدم ها هستند که یاد گرفتنی هستند. کوچکترین حرکات و گفته هایشان هم یاد گرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم ها بوده.

به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. (مگر چند سالم است؟ متولد 1368م!) چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خواندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز ها توی سفرنامه های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته ها از این مرد نادیده است...

۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه هایی دارد که با یک سفر نمی توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵

کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید ترین سفرنامه ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه ی او. وقتی در سفرنامه ی «طواف شاه جهان»ش خواندم که باردهم است که به اسفراین می رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی آن جمله ها را در سفرنامه ی سال ۱۳۵۵ خواندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...

۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتی گوشه ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰

«در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می شود که در دشت بی آبادی به خرابه ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می یابید و آن بیش از ده ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده ی اسرار گذشته است.» ص۱۸

چیزی هست که برایم خیلی آزار دهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف های سبز و دریا. آدم های زیادی را می بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده ام که تو چون زیاد می روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی معناست و قدر شمال را نمی دانی. و وقتی سفرنامه ها و کشف کردن های ایرج افشار را خواندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده ایم.

ایرج افشار که به مسافرت می رفت به خیلی چیز ها توجه می کرد. از شاهراه ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده های اصلی فرار می کرد و به جاده های فرعی و کم رفت و آمد می زد.

«برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴

به جاده خاکی ها می زد. هر بنای مخروبه ای که می دید صبر می کرد و به دیدنش می شتافت. با مردمان محلی حرف می زد. ازشان یاد می گرفت. بله. استاد دانشگاه بود. مرد شماره ی یک ایرانشناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را در نور دیده بود. کتاب ها در مورد ایران خوانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز، هم صحبتی با مردم برایش یاد گرفتنی بود:

«آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آنرا به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می گوییم.» ص۱۸۱

«با راننده ی فسایی صحبت از بی وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می دانم. گفت بافت و بنه ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده اند.» ص۳۸۲

۴- همسفرخوب:
«بامداد پگاه که تهران غم خیز در خواب بود با منوچهرستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می کند. هر نان خشک و سیاهی را می خورد، هر آبی را می نوشد، در هر بیغوله و کلبه ای آرام به خواب خوش میرود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

۵- رفتن با هر وسیله ای:
«در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله ی عمومی به راه افتادیم.»ص۳۲۵

«برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خودفرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵

«از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خواند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل های محلی هستند یادداشت می کنم که از میان نرود:

روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰

توی کتاب «گلگشت در وطن» سفرنامه ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال۱۳۳۳هست که اصلا به آن حوالی جاده ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده اش هم اشاره می کند و این اشاره کردن هایش هم عجیب یاد گرفتنی اند (برای خواندن سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار باید به سراغ مجله ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلا خاطره ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خواند)...:

«بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده واحمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷

البته ایرج افشار خانواده ای متمول داشته. از همان اول برای مسافرت هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین هایی که بتواند با آن ها جاده های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله ای که می شد می رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...

«این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان ها و آبادی ها انجام شد.» ص۳۹۶

خاطره ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خواندنی است:

«در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه ای که پدر بزرگوارش به او لطف می کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم واز نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می گذراندیم...» ص۱۵

۶- رفاقتهای ایرج افشار:
«در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می خواستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه مند به زبان شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:

اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. میخواستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی بازبود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می خواند. پس از پرسش درباره ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می خوانید. گفت زبانشناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می خواهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. از و نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می کند. شاد شدند. کور از خدا چه می خواست دو چشم بینا. به خانه ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسهای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

۷-آدم هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینیشده است. معلوم است که کجا می روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می خوری و کجا می خوابی. هیچ چیز غیر مترقبه ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولا هم به جاهایی می برند که گل درشت اند. جاهایی که معمولا آدم ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشاندارند و ندیده هم می توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می کند و احساس امنیت شان به بی نهایت. البته مسافران این تور ها می توانند در جمع های خانوادگی غمپز در کنندکه به فلان جای ایران رفته ایم و مثلا قلعه رودخان و ماسوله را دیده ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می افتاد و آبادی به آبادی می رفت.آرام آرام. به دنبال ندیده ها بود. یک دفترچه ی بی شیرازه ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می داد به همسفر ها. توی دفترچه اسم شهر ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره ی تماس. همسفر ها می گشتند و می گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

«اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه ی دریا دولت محروم می شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی ها را در دست نخواهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

(1)خاندن وبلاگ لیراوی و پست دویست و هشتم آن نشان می دهدکه این دوستان ایرج افشار در دور افتاده ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته اند.

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می جسته؟ از همان اولین سفر ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می دهد:

«در ارسنجان پی دانایی می گشتیم که از گذشته ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه ی سعیدیه بسته بود و کتیبه ی قدیمی سر در آن به پارچه ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خواندن آن بود. در مسجدجامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا از آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد وگفت همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خوانده و قبراق و خوش برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خواهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره های تحقیقات ایرانی شرکت می کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسر عموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خواندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکاندر سفر
«- در این سال ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می روید در کجا اقامت می کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می رویم و اقامت می کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتا از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می کند. هر گاه درسفر گذرش به آنجا ها افتاد در منزل آن ها اقامت می کند. اما نوع دیگری هم علاوه براین دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می شود کرد؟ ناچار به خانه ای وارد می شویم و می گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده ایم، می فرمایید چه کار کنیم؟ صاحب خانه با خوش رویی می گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می آورد. اما ازصحبت با اوست که آدمی لذت می برد و می تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه ی اداره ی میراث فرهنگی آن قدر نمی تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را درخانه اش به صحبت می گذرانم بپرسم که آیا اینجا ها خرابه ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می زنم، می گوید دنبال گنج آمدید؟ می گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها گاه پیش می آید که شب در جایی دربیابان بخوابید؟

-بار ها اینکار را کرده ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه مان بوده با همان و به ناچار کنار سنگی خوابیده ایم. این مهم نیست. آن هایی که به این قصد سفر می کنند،نباید اصلا دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخواهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵

9- و ده ها نکته ی یادگرفتنی دیگر از چگونه سفر کردن که با خواندن کتاب «گلگشت در وطن» می توان آن ها را دریافت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، گلگشت در وطن ،