تبلیغات
حاج سیاح - مطالب فارس

تا خلیج پارس-3

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:40 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

9 شب بود که به آباده رسیدیم. هوا سرد بود. اجاره دادن خانه برای یک شب به مسافران در شهر رسم نبود. گوگل و سایت های اجاره خانه برای یک شب هم کمکی بهمان نکردند. از اهالی شهر پرسیدیم. اول هتل لاله را پیشنهاد دادند که برایمان گران بود. بعدش خانه ی معلم آباده را پیشنهاد دادند و گفتند که شما چون 4نفر آدم مجردید راهتان نمی دهند. خودم هم حال نمی کردم برویم خودمان را سبک کنیم. رفتیم مهمانخانه شهرداری. در حال ساخت و ساز بود. مسافرخانه فردوسی برای یک شب اتاق 4نفره 75هزار تومان می گرفت. ولی زیاد تمیز نبود. توی شهر می گشتیم. تابلو یک مسافرخانه توی بازار را دیدیم. با امیرحسین رفتیم ببینیم چه طور است. اما بسته بود. یک مغازه ی جوراب زنانه فروشی روبه رویش بود. خانم فروشنده با لهجه ی مهربان شیرازی راهنمایی مان کرد که مسجد امام رضا هم اتاق اجاره می دهد. بروید آن جا.
و این جوری ها بود که شب مهمان مسجد-هاستل امام رضای آباده شدیم. از سیستم درآمدزایی مسجد به شدت خوشم آمد. حیاط بزرگی داشت. جلوی حیاط رو به خیابان را یک ردیف مغازه کرده بودند. پشت مغازه ها توی حیاط را هم تبدیل به 7-8 اتاق 20متری کرده بودند و اجاره می دادند. هر اتاق شبی 30 هزار تومان. یک اتاق همگانی هم داشت که هزینه اقامت برای هر نفر شبی 5 هزار تومان بود (هاستل به معنای واقعی کلمه!). ساعت پذیرش اتاق ها هم از 18 تا 8 صبح فردایش بود. اتاق ها فرش شده بودند و هر کدام یک بخاری گازی آبسال داشتند. ما هم بیشتر از این نمی خواستیم. هتل ها بیش از حد گران اند. مسافرخانه ها هم کثیف اند. این بینابین بود. امکاناتی نداشت. اما تمیز بود و ارزان. تازه اجازه هم می دادند که ماشین را بیاوری توی حیاط مسجد پارک کنی تا فردا صبح. رفتیم از کبابی جلوی مسجد جوجه خریدیم و شام به رگ زدیم و بعد هم کیسه خواب ها را به راه کردیم و در گرمای اتاق خوابیدیم. دستشویی های مسجد هم به راه بود. از آن مسجدهای فعال بود. 
شب را خوابیدیم و کله ی سحر فردا دوباره زدیم به جاده. این بار رهسپار شیراز بودیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: آباده ، مسجد امام رضا ،

تا خلیج پارس- 4

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:38 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

از گردنه های کولی کشت و مرغاب رد شدیم و به دشت وسیع مرغاب رسیدیم. ساعت 7 صبح پنج شنبه 18 بهمن 1397 از آباده راه افتادیم و ساعت 8:45 دقیقه به پاسارگاد رسیدیم. گفتیم اول صبحی پاسارگاد را ببینیم تا شلوغ نشده. بعدش می نشینیم به صبحانه خوردن. از پاسارگاد فقط این را می دانستیم که آرامگاه کوروش در آن جاست. 

بلیط مجموعه پاسارگاد نفری 3هزار تومان بود. امیرحسین سرباز بود. به بلیط فروش گفت که برای سربازها تخفیف نمی دهید؟ بلیط فروش قبول نکرد. ولی امیرحسین راه تخفیف گرفتن را همان جا یاد گرفت. راهی که باعث شد تا انتهای سفر برای اماکن فرهنگی ریالی خرج نکند!

آرامگاه کوروش در ابتدای مجموعه ی پاسارگاد بود. دورش سیم کشی داشت. دشت مرغاب دشت بزرگی بود. با آرامگاه چند عکس یادگاری انداختیم و راه افتادیم سمت بقیه ی ابنیه که با فاصله ای خیلی دورتر از آرامگاه بودند. نزدیک ترین بنا کاروانسرای مظفری بود. اتابکی در قرون میانه ی اسلامی با سنگ های بازمانده از خرابه های کاخ های کوروش در دشت مرغاب کاروانسرایی ساخته بود. تویش را نمی شد دید. درش را قفل و زنجیر کرده بودند.

جاده ای آسفالته ما را به سمت بقیه ی ابنیه ی پاسارگاد می برد. ماشین برقی هم بود که نفری 3هزار تومان می گرفتند. ما زود آمده بودیم و هنوز ماشین برقی ها کار نمی کردند. وسط های مسیر اولین شان از کنارمان عبور کرد. زورمان آمد دست تکان بدهیم. همان جور پای پیاده تا آرامگاه کمبوجیه و کاخ عمومی و کاخ خصوصی و باغ پادشاهی رفتیم. فاصله ی آرامگاه تا مجموعه ی ارگ پادشاهی کوروش زیاد بود. اولین سوال برایمان این بود که این فاصله قبلا شهر بوده یا نه؟ مطمئنا بوده. آرامگاه کمبوجیه هم جالب بود. فقط یک دیوار از چهار دیوارش باقی مانده بود. سنگ های به جا مانده قرص و استوار بودند. سنگ هایی که از کوه های اطراف دشت مرغاب آورده شده بودند.

بعد از سفر نشستم به خواندن صفحه ی ویکی پدیای مجموعه ی پاسارگاد. خواندنش بعد از دیدن مجموعه جذاب بود. مثلا این که جشن های 2500 ساله شاهنشاهی در همین دشت مرغاب برگزار شده بود. مثلا این که روی آرامگاه کوروش قبلا مسجد ساخته بودند و پایه هایش پابرجا بوده. تا این که به خاطر جشن های 2500 ساله تمام بقایای آن مسجد را خراب کردند.

همین طور که داشتیم خرابه ها را می دیدیم و به قول حامد 3000 تومان پول مان را حلال می کردیم، کلی سوال به ذهنمان رسید: چرا هخامنشیان این قدر در تاریخ ما زنده اند؟ چه کسی آن ها را علم کرد؟ محمدرضا شاه؟ رضا شاه؟ چرا مثلا اشکانیان این قدر در تاریخ ما زنده نیستند و ابنیه به جا مانده از آن ها این قدر مشهور نشده؟ کار، کار پهلوی ها بوده. ایدئولوژی آن ها حکم می کرده که هخامنشیان را علم کنند. یک جمله ی طلایی هم گفتم که هنوز نمی دانم درست است یا نه: همه ی حکومت ها یک جورهایی ایدئولوژیک اند. اگر پهلوی ها هخامنشیان را باززنده کردند، جمهوری اسلامی هم تا توانسته امامزاده ها را باز زنده کرده. اصلا بدون ایدئولوژی انگار در این خاک حکومتی نمی تواند حکمرانی کند...

در این دشت مرغاب مطمئنا شهری بوده. آدم های معمولی هم زندگی می کرده اند. هخامنشیان و کوروش با آن ها مهربان بوده اند؟ آن ها آزادی داشته اند؟ می توانسته اند استعدادهای خود را پرورش بدهند و رشد کنند؟ آدم های معمولی همان قدر تحت فشار بوده اند که در روزگار کنونی هستند یا کمتر یا بیشتر؟ نمی دانستیم. پاسخ هیچ کدام از این سوال ها را نمی دانستیم.

مجموعه ی پاسارگاد ثبت جهانی بود. بزرگ بود. در دشتی وسیع قرار داشت. با ویرانه هایی که واقعا تصور کردن روزگار سلامتشان سخت بود...

2 ساعتی مشغول گشت و گذار در مجموعه ی پاسارگاد بودیم. بعد حمید پیشنهاد داد که صبحانه را برویم کنار سد سیوند بخوریم. سدی که روزگاری هیاهو به پا شده بود که به خاطرش مجموعه ی پاسارگاد زیر آب خواهد رفت. ولی تا سد سیوند با ماشین و سرعت 100کیلومتر بر ساعت 15 دقیقه راه بود. رفتیم به سمت سد. اما رودخانه ی پای سد آن قدر خشک و بی دار و درخت بود که پشیمون شدیم. جاده را ادامه دادیم تا یکی از فرعی ها. راهی که به سمت روستای کرم آباد می رفت. در اول جاده در زیر یک درخت نشستیم و صبحانه-ناهار مفصلی به رگ زدیم. ساعت 11 بود. در دامنه های زاگرس بودیم و استان فارس ما را به خود می خواند.



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: پاسارگاد ، گردنه کولی کش ، دشت مرغاب ، فارس ، کوروش ،

تا خلیج پارس-5

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:37 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

بعد از 1 ساعت به نقش رستم رسیدیم. بلیط ورودی به محوطه نفری 3هزار تومان بود. این بار دیگر امیرحسین مثل پاسارگاد به خاطر سرباز بودنش درخواست تخفیف نکرد. یک راست گفت: آقا سه تا عادی بده و یکی سرباز. متصدی فروش بلیط هم خندید و فقط بلیط سه نفر را حساب کرد. مطمئنم اگر می گفت آقا به سربازها تخفیف نمی دهید یا اگر می گفت آقا لطفا به سربازها تخفیف بدهید جواب نمی گرفت. لحن دستوری و عادی جلوه دادن کارکرد فوق العاده ای داشت.

نقش رستم واقعا باشکوه بود. آرامگاه چهار شاه هخامنشی چنان استوار و باظرافت در دل صخره های کوه رحمت ایجاد شده بود که آدم را تحت تاثیر قرار می داد. خشایارشاه و داریوش اول و اردشیر اول و داریوش دوم. 

همین که وارد شدیم راهنمایی آمد سمت مان و چند سوال مطرح کرد که می دانید چرا به این جا می گویند نقش رستم؟ می دانید در دل صخره ها، در آن بالا پشت این این سنگ نگاره ها چه چیزهایی قرار دارد؟ می دانید سنگ نگاره های پای این قبرها هر کدام چه داستانی را می گویند؟ 

خوشم آمد. برای جلب توجه کردن خوب بود. اما ادامه نداد. چرا؟ چون پول می خواست. ما هم بی خیالش شدیم. گفتیم هر چه می خواهی بگویی توی ویکی پدیا و گوگل هست و بعدا می خوانیم. و انصافا صفحه ویکی پدیای نقش رستم و پاسارگاد و تخت جمشید مثل یک کتاب کامل کامل است.

برای من جالب تر از آرامگاه چهار شاه هخامنشی و سنگ نگاره های باشکوه، حکاکی های شاهان ساسانی بود. شاهان ساسانی زیر سنگ نگاره های قبور شاهان هخامنشی تابلوهای حکاکی خود را قرار داده بودند. آثار شاهان هخامنشی را از بین نبرده بودند. بلکه زیر امضای آن ها امضای خود را به جا گذاشته بودند. از دریافت حلقه ی شاهی توسط اردشیر بابکان از اهورا مزدا بگیر تا پیروزی های شاپور بر شاهان رومی... ساسانیان دنباله روی هخامنشیان بودند. آن ها خودشان را یک جورهایی ادامه ی هخامنشیان می دانستند. به همین خاطر بود که حکاکی ها و سنگ نگاره های خودشان را زیر سنگ نگاره های هخامنشیان ایجاد کرده بودند.

به رابطه ی ساسانیان با هخامنشیان فکر کردیم. چه قدر شبیه رابطه ی جمهوری اسلامی با صفویان بود... یعنی همان مشکلاتی را که ساسانیان در حکومتشان در مقایسه با هخامنشیان داشتند جمهوری اسلامی هم در مقایسه با صفویان دارد؟

از بین شاهان ساسانی، بهرام دوم مضحک بود. او کتیبه ای از دوران عیلامی (پیش از هخامنشیان) را پاک کرده بود و روی آن کتیبه، سنگ نگاره ای از خودش و اعضای خانواده ی سلطنتی اش حک کرده بود. از عیلامیان نفرت داشت؟ نمی دانم. برای من میل به عکس دسته جمعی و سلفی را زنده کرد. میلی که حدود 2000 سال پیش هم وجود داشته گویا. ولی خب، امکانش فقط در دست شاه بوده.

و کعبه ی زرتشت... بنای چهارگوشی که هنوز هم کشف نشده که چه کارکردی داشته. خیلی شبیه آرامگاه کمبوجیه در پاسارگاد بود. با این تفاوت که از آرامگاه کمبوجیه فقط یک دیوار سالم مانده بود و کعبه ی زرتشت همه ی دیوارهایش سالم مانده بودند. آتشکده بوده؟ محل نگه داری اسناد شاهنشاهی بوده؟ آرامگاه بوده؟ هیچ معلوم نیست... ولی هر چه بود، باشکوه بود..

بعدش راه افتادیم سمت تخت جمشید. تا نقش رستم 6 کیلومتر فاصله داشت. ردیف درخت های بلندبالای کاج از میدان ورودی مرودشت تا تخت جمشید واقعا زیباست. کار محمدرضاشاه بوده...

فروش بلیط ورودی تخت جمشید با دستگاه بود. به خاطر همین امیرحسین نتوانست تخفیف سرباز بودن بگیرد. وقتی وارد شدیم دو خانم جوان پیشنهاد دادند که راهنمای ما در بازدید از تخت جمشید باشند. گفتند شما نمی دانید داستان ها را و تخت جمشید برای تان یک مشت سنگ شکسته ریخته خواهد بود. قبول نکردیم که راهنمای ما باشند.

و خب تخت جمشید تخت جمشید است دیگر. بقایای به جا مانده شکوه و عظمتی را نشان می دهد که چشم را خیره می کند. خشایارشاهی که پروژه های نیمه تمام داریوش را در تخت جمشید تمام کرد جالب بود. سرستون ها اعجاب برانگیز بودند. شیوه ی ساخت هم جالب بوده. اول سنگ ها را روی هم می چیده اند و بعد آن ها را می تراشیده اند و حجم و شکل می داده اند... مطمئنا ساخت چنین کاخی از سنگ های سخت پروژه ای بس سنگین و هزینه بر بوده. آیا مردم عادی در زمان هخامنشیان به خاطر این پروژه نابود نشدند؟ آیا آدم هایی مثل من که به هیچ جای حکومت وصل نیستند در آن دوران در رنج و مضیقه نبودند؟ نمی دانستیم. البته حمید می گفت ساخت این پروژه خودش انتهای اشتغال زایی بوده. مطمئنا جابه جا کردن این سنگ ها از معادن تا به این جا هزاران فرصت شغلی ایجاد می کرده: از خود کارگر بگیر تا خدمت دهنده ای که شام و ناهار برای او فراهم می کرده تا حسابداری که حساب و کتاب ها را نگه می داشته...

از خزانه ی تخت جمشید تقریبا هیچ باقی نمانده بود. در بروشور راهنما نوشته بودند که این خزانه به هنگام کشف پر از طلا و سکه و اسناد حساب داری بوده که کاشفان به یغما برده بودند. 

ساعت 2 ظهر شده بود. خسته شده بودیم. می خواستیم به دیدار شیراز برویم هر چه زودتر. بی خیال موزه ی تخت جمشید شدیم. فقط به دیدن آرامگاه اردشیر سوم در بالای تخت جمشید بسنده کردیم و عکس یادگاری های قشنگ قشنگ انداختیم و به سوی شیراز روانه شدیم.



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: نقش رستم ، تخت جمشید ،

تا خلیج پارس-6

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:36 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

از مرودشت و کارخانه ی آزمایش رد شدیم. حمید شروع کرد به تعریف داستان پر آب چشم محسن آزمایش. یکی از بزرگ مردانی که انقلاب هست و نیست او و سرمایه های او برای ایران را نابود کرد. محسن آزمایش آخوندزاده بود. خانواده اش فقیر بودند. در کودکی یتیم شد. فقط توانست چهار کلاس درس بخواند. بعدش رفت شاگرد آهنگر شد. بدنش آن قدر نحیف بود که اولش اوستا کار به او حقوق نمی داد. می گفت او نمی تواند. ولی او با جان سختی توانست ادامه بدهد. چهار سال در کارگاه آهنگری شاگردی کرد. او هزینه های خودش و مادر و خواهر برادرهایش را تامین می کرد. پس انداز هم می کرد. بعد از چهار سال توانست کارگاه آهنگری خودش را راه اندازی کند. کارگاه مبل سازی و ابکاری فلزات هم راه انداخت و همین جور پیش رفت. یک سال کارگاه بزرگش را آتش زدند. اما او با اراده ای قوی تر رفت و در شرق تهران کارخانه ی آزمایش را راه اندازی کرد. شبانه روز کار کرد تا توانست برند آزمایش را جا بیندازد. آزمایش لوازم خانگی تولید می کرد. قبل از انقلاب کارخانه ی آزمایش یکی از موفق ترین شرکت های ایران شده بود. شرکتی که در مدیریت و تولید تنه به شرکت های بزرگ جهان می زد. همه هم با مدیریت فوق العاده ی محسن آزمایش. بازارهای افغانستان و کشورهای حوزه ی خلیج فارس را تسخیر کرده بود. بازار ایران در اختیارش بود. برند آزمایش روز به روز به صورت نمایی ارزش بیشتری پیدا می کرد. علاوه بر تهران، در ساوه و مرودشت هم کارخانه های بزرگی تاسیس کرده بود. تا این که انقلاب شد. انقلابیون شرکت آزمایش را مصادره کردند. شرکتی که محسن آزمایش آجر به آجرش را خودش چیده بود و حالا تبدیلش کرده بود به یکی از بزرگ ترین شرکت های خاورمیانه. اما انقلابیون این چیزها حالی شان نمی شد. تمام کارخانه ها باید دولتی می شدند. محسن آزمایش یک سرمایه دار طاغوتی بود. معنا نداشت که صاحب کارخانه ی خودش باشد. او ناچار به مهاجرت شد. به سوئیس مهاجرت کرد. اما او دیگر مرد توانگری نبود. او تمام زندگی اش کارخانه ی آزمایش در ایران بود. در خارج سرمایه گذاری نکرده بود. پول هایش را دلار نکرده بود. تمام سرمایه های زندگی اش در ایران مصادره شده بود. مفلس شد. در سال 1366 از همسرش طلاق گرفت. مردی که روزگاری حتی هزینه ی عروسی بیش از هزار نفر کارگرش را هم تامین می کرد، حالا برای نان شبش هم محتاج شده بود... آخرش هم در سال 1371 در مراکش دق کرد و همان جا به خاک سپرده شد...
بعد از مرودشت از زرقان و پالایشگاه شیراز و کارخانه ی استیل البرز رد شدیم و به دروازه قرآن رسیدیم...
هنوز ناهار نخورده بودیم. ولی دیدن باغ ارم ارجحیت داشت. یک راست رفتیم باغ ارم. درختان بلندبالای ارم لطف خاصی داشت. در بین درختان وول خوردیم. به دخترپسرهای شیرازی نگاه کردیم که لحظه های عاشقانه شان را دست در دست هم در باغچه های ارم می گذراندند. ساختمان قجری باغ ارم هم جان می داد برای عکس یادگاری. طبقه ی اول ساختمان ورود آزاد بود. فروشگاه سنگ های تزئینی راه انداخته بودند. اما طبقه ی بالا را نمی شد رفت. دیدن باغ از طبقه ی دوم عمارت لطفی داشت که دریغ شده بود. 
توی باغ زیر درختان نشستیم و به فکر شب مانی مان افتادیم. از گوگل چند تا شماره تلفن جستیم. خانه های مبله ای که در شیراز به اجاره داده می شدند. زنگ زدیم. فی شان خیلی بالا بود. می گفتند شبی حداقل 300هزار تومان. ارزان ها هم به اجاره رفته بودند. چه کنیم چه نکنیم؟ حامد یک مسافرخانه گیر آورد توی سایت همگردی که ملت ازش تعریف کرده بودند: مسافرخانه حیدری. زنگ زدیم. جای خالی داشت. سریع سوار کیومیزو شدیم و راندیم به سمت خیابان لطفعلی خان. ترافیک دم غروب اطراف شاهچراغ سنگین بود. بالاخره رسیدیم.
ساعت 5:30 بود که در مهمانخانه ی حیدری جاگیر شدیم. چهار نفر برای یک شب 75 هزار تومان. قیمتش خوب بود. تمیز هم بود انصافا... حمام دستشویی اش هم به راه بود و یک نکته ی خیلی خوب دیگر هم داشت: چسبیده به مسجد نصیرالملک بود!
ناهار نخورده بودیم. توی پاسارگاد و تخت جمشید و باغ ارم خیلی راه رفته بودیم و خسته بودیم. تصمیم گرفتیم شام و ناهار را یکی کنیم (به قول سهیل شامار) و یک جای درست و درمان غذا بخوریم. ساعتی استراحت کردیم. حال رانندگی نبود. تپسی گرفتیم به مقصد رستوران صوفی که حمید می گفت از رستوران های خوب شیراز است. تپسی ارزان بود. از این سر شهر (خیابان لطفعلی خان و نزدیکی های شاهچراغ) تا آن سر شهر (خیابان ستارخان) فقط 7هزار تومان.
راننده ی تپسی عالی بود. از آن شیرازی های خوش مشرب. از احوالات مان پرسید و شروع کرد به داستان گفتن. معرفی جاهای خوب شیراز. می گفت این توسعه ی حرم شاهچراغ به زور بوده. همه ی زمین هایی که به حرم اصل اضافه کرده اند به زور بوده و غصبی است. می گفت فامیل هایش نمی روند شاهچراغ نماز بخوانند. می گویند زمین هایش غصبی است. از خوردنی جات شیراز گفت و داستان شیراز و تهران... اوج حرف هایش آن جا بود که با لهجه ی غلیظ شیرازی اش می گفت: بچه های تهرون زرنگن... صدایش را ضبط کردم. از بهترین یادگاری های شیراز برایم شد صدای آن راننده ی تپسی...
و رستوران صوفی هم تبدیل شد به یکی از خاطره های دردناک سفرمان. صورت حسابی که تهش پرداخت کردیم به اندازه ی تمام شام و ناهارهای قبل و بعد سفرمان بود. مجموعه رستوران های صوفی توی شیراز مشهورند. هم فست فود دارند هم غذای سنتی. ما رفتیم به زیرزمین و غذای سنتی. از شانس بدمان کلم پلوی شیرازی نداشت. خوراک جوجه ترشش 50 هزار تومان بود. یک بشقاب برنج هم 8هزار تومان... کیفیتش خوب بود. مشکل این بود که ما گرسنه هم بودیم و برایمان حجم غذا هم مهم بود. نسبت قیمت به حجم غذای رستوران صوفی افتضاح بود. توی تهران وقتی یک بشقاب برنج را 8 هزار تومان حساب می کنند قشنگ به اندازه ی شکم دو نفر آدم گرسنه برایت برنج می آورند. اما رستوران صوفی... یک بخشی از گرانی اش به خاطر موسیقی زنده اش هم بود. از شانس مان ما زود رفتیم (ساعت 7:30 شب) و موسیقی زنده هم زیاد نصیب مان نشد... 
بعدش دوباره تپسی گرفتیم به مقصد حافظیه. این بار راننده ما را از کنار رودخانه خشکه ی شیراز به مقصد رساند.
مگر می شود شیراز رفت و حافظیه را ندید و در فضای سبکبار و دوست داشتنی اش پرسه نزد؟
به مزار حافظ رفتیم. امیرحسین باز هم با تئوری 3تا عادی 1 سرباز از خرید بلیت 3 هزار تومانی معاف شد. از معماری حافظیه و بارگاهی که ساخته اند لذت بردیم. فکر کنم این هم کار هوشنگ سیحون باشد. همو که آرامگاه خیام را ساخته. حافظیه شلوغ بود. صدای محمد اصفهانی و امشب شوری در سر دارم در فضا شناور بود. دیدن آن همه آدم خوشرو در آن معماری و در آن آواز آدم را حالی به حالی می کرد. در حیاط پشتی ایستادیم و فال حافظ گرفتیم. حمید اپلیکیشن اش را داشت. نیت می کردیم و دگمه را فشار می دادیم و فال گرفته می شد (حتم با استفاده از تابع رندوم!). فالم پر بیراه نبود. تعجب کردم از حضرت حافظ:
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
بعد از حافظیه نوبت فالوده بستنی های پشت ارگ کریم خان بود. باز تپسی گرفتیم. به 3500 تومان از حافظیه رسیدیم به پشت ارگ کریم خان. فالوده ی شکرریز با بیش از نیم قرن سابقه. طعم بستنی اش فوق العاده بود. شب سرد زمستانی و فالوده بستنی شکرریز... دور ارگ راه افتادیم و از خودمان عکس یادگاری گرفتیم. یکی از باروهای ارگ مثل برج پیزا کج شده بود. عصری توی باغ ارم به فیگورهای دخترها برای عکس گرفتن جلوی حوض باغ ارم خندیدیم. خودمان جلوی ارگ کریم خان آن فیگورها را تقلید کردیم. عکس های مضحک خوبی شدند.
بعدش پیاده راه افتادیم سمت مهمانخانه حیدری. از جلوی بازار وکیل و حمام وکیل هم رد شدیم. جلوی حمام وکیل کافه های دل انگیزی راه انداخته بودند. دیگر خسته بودیم. سر راهمان به ورودی شاهچراغ رسیدیم. گفتیم حالا که تا اینجا آمده ایم به شاهچراغ هم برویم که شاهچراغ ندیده از دنیا نرویم. به قولی شاهچراغ ما را طلبید. برایم ستون های چوبی جلوی شاهچراغ خیلی دوست داشتنی بودند. وارد شاهچراغ که شدم یاد داستان های صادق چوبک افتادم. دقیقا یادم نیست. ولی صادق چوبک چند تا داستان دارد که در شیراز و همین شاهچراغ و حوالی اش اتفاق می افتند. بعد یاد همسایه های احمد محمود افتادم. شیراز به روایت آن ها را باید دوباره بخوانم... رفتیم و دوری زدیم و در تالار آینه کاری هم لختی نشستیم. دیدیم از گرمای حرم داریم همان جا خواب می رویم. زدیم بیرون. بعد از چند دقیقه به مهمانخانه حیدری رسیدیم. به نوبت دوش گرفتیم و خوابی دلچسب را شروع کردیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 26 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: باغ ارم ، رستوران صوفی ، مهمانخانه حیدری ، شاهچراغ ، ارگ کریم خان ، حافظیه شیراز ، بستنی شکرریز ،

تا خلیج پارس-7

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:30 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

نصیرالملوک سمفونی رنگ ها بود. مسجد قجری زیبای شیراز که ظرافت از تمام وجناتش می بارد. صبح تا ظهر بهترین زمان برای دیدن مسجد نصیرالملک و غرق شدن در دریای رنگ شبستانش است. ما هم صبح علی الطلوع به زیارتش شتافتیم. چینی های سحرخیز زودتر از ما توی مسجد وول می زدند. چند نفر اروپایی هم بودند. ولی چینی ها کچل مان کرده بودند. با دوربین های خفن شان شات شات از پاشش نورهای رنگی بر فرش های دستباف کف شبستان و دیوارهای مقرنس کاری شده ی آن عکس می گرفتند. بعد دخترهای ایرانی پدایشان شدند. چادر حریر به سر کردند و زلف هایشان را در رنگارنگ مسجد رها کردند. پر شال های شان را گرفتند و با زیبایی زنانه شان ظرافت مسجد را تکمیل کردند. زن های چینی هم یاد گرفتند. نشستند روی فرش ها و شال هایشان را با نوک انگشت نگه داشتند و عکس گرفتند. نشستند روی زمین و در نورهای رنگی به سقف خیره شدند و عکس گرفتند... زیبایی پررنگ مسجد نصیرالملک مدهوش کننده بود. 
حیاط مسجد هم جان می داد برای عکس گرفتن. تلولوی قرینه ی گلدسته ها بر حوض وسط مسجد و کاشی های پرنقش و نگار و ظریف با ته مایه های زردرنگ دور تا دور مسجد آدم را خیره می کرد.
عکس گرفتیم و شلوغ بازی خارجی های سحرخیز را به تماشا نشستیم و از مسجد زدیم بیرون. به توصیه ی راننده ی تپسی دیشبی نرسیده به دروازه کازرون، جلوی آش فروشی مشتی ایستادیم. ساعت 8:30 صبح جمعه بود. طبق پیش بینی راننده حلیمش تمام شده بود. اما آش سبزی اش به راه بود. خریدیم و در اولین پارک صبحانه آش سبزی شیرازی زدیم به رگ.
بعد راه افتادیم سمت فیروزآباد (جاده ی 65). از شیراز به بعد دیگر همه ی مغازه ها در کنار آبجوش، قهوه ساز هم داشتند و قهوه اسپرسو هم می فروختند. جالب بود برایمان. اول جاده ی فیروزآباد، موز چابهاری هم خریدیم تا به جنوب نزدیک شدن را کامل حس کنیم.
تا کوار رفتیم و بعد کج کردیم سمت فیروزآباد. جاده از یک جایی به بعد گردنه شد و سربالایی سرپایینی و دو طرفه و سرعت ماشین ها هم کم شد. از قلعه دختر فیروزآباد رد شدیم. حالش نبود برویم بالای کوه به دیدارش. ولی نرسیده به شهر کاخ اردشیر بابکان را رفتیم. خود فیروزآبادی ها بهش می گویند آتشکده. اردشیر بابکان موسس حکومت ساسانیان بود. با ساختار کاخ خیلی حال کردم: یک برکه جلوی کاخ (چشمه ای که هنوز هم جاری بود)، بعد ایوان کاخ با سقفی هلالی و بسیار بزرگ و بعد اتاق های پشتی کاخ... ورودی کاخ شکوه خاصی داشت. هخامنشیان طاق زدن را بلد نبودند. ولی ساسانیان طاق های بزرگ و با ابهتی می ساختند. طاق کاخ اردشیر بابکان هم باشکوه بود... 
می توانستیم کمربندی فیروزآباد به سمت جم را برویم. اما تصمیم گرفتیم راهمان را یک کوچولو دور کنیم تا به دیدار یکی از دیدنی های خاص تر فیروزآباد برویم: تنگه ی هایقر.
از داخل شهر رفتیم. توی فیروزآباد نان خریدیم. سر ظهر شده بود. داشتیم به سویی می رفتیم که خبری از رستوران نبود. تصمیم گرفتیم ناهار املت بزنیم. 
از فیروزآباد آمدیم بیرون و افتادیم توی جاده ی فیروزآباد-قیروکارزین (جاده ی 94). جاده خلوت بود. چند کیلومتری راندیم تا به جایدشت رسیدیم. بعد از جایدشت بعد از یکی از پیچ های جاده یک فرعی بود. وارد جاده ی فرعی شدیم. نشان فرعی هم این که یک تابلو بزرگ دارد در مورد پروژه ی ساخت سد هایقر.
چند کیلومتر توی جاده فرعی راندیم تا که رسیدیم به خود سد هایقر. بعد از سد جاده پیچ های تند و سربالایی های تیزی پیدا می کند. چند کیلومتر که بالا می روی یکهو می بینی بر فراز تنگه ای ایستاده ای که هولناک کمترین واِِژه برای توصیف آن است. تنگه ای مرتفع که آب باریکه ای در انتهای آن در حال عبور است. در دیواره هایش جا به جا علف سبز شده. مطمئنا در بهار این تنگه دیوانه کننده تر است...ایستادیم به تماشای تنگه و مسحور اعجاز طبیعت شدیم. گرندکانیون در مقابل این تنگه چیزی برای گفتن ندارد که...
دو سه بار ایستادیم کنار جاده و هی بالا و بالاتر رفتیم. تا به جایی رسیدیم که دو مینی بوس پارک کرده بودند. یکهو حس کردیم اشتباه آمده ایم. کنار جاده پر بود از دخترهایی که موهای صاف و بلند و آرایش های غلیظ و لباس های تنگ شان چشم را خیره می کرد. این ها از کجا اینجا را پیدا کرده بودند؟ 
گردنه ی بادگیری هم بود. چند دقیقه ای ایستادیم به تماشای تنگه و باد خنکی صورت هایمان را نوازش داد. به قول حمید نمردیم و تنگه ی هایقر را هم دیدیم. 
جاده ای که از آن بالا آمده بودیم هنوز ادامه داشت. نقشه ی اطلس ایرانی را که داشتم درآوردم نگاه کردم. دیدم انتهای جاده بعد از عبور از چند روستا به وسط های جاده ی فیروزآباد-جم می خورد. ویرم گرفت که همین جاده ی پر پیچ و خم و خلوت را ادامه بدهم و دیگر به فیروزآباد برنگردم. حامد هم ویرش گرفته بود که تا ته جاده را برویم. از راننده ی مینی بوس ها پرسیدیم گفتند، نه. اگر از این جاده بروید راهتان خیلی دور می شود. بهتر است برگردید فیروزآباد...
باز به نقشه نگاه کردم. انتهای جاده به دو تا روستا می رسید که اسم شان را دوست داشتم: پنجشیر و هنگام.
ما یک پنجشیر در افغانستان داریم که شخصیت خیلی مشهوری را هم تحویل جامعه ی افغانستان داده: احمد شاه مسعود. ویرم گرفته بود که بروم پنجشیر ایران را هم ببینم. 
راننده مینی بوس ها بر حذر داشتند. دور زدم جاده را که برگردیم فیروزآباد. ولی دلم به ادامه دادن بود. ایستادیم و از یک راننده ی پژو که محلی به نظر می رسید پرسیدیم. او هم تا ته جاده را نرفته بود. اما گفت که بهتر است از فیروزآباد بروید...
باز به نقشه نگاه کردیم. جاده بود. چرا می گفتند جاده نیست؟ گوش نکردیم و راه افتادیم. هم من پایه بودم و هم حامد. امیرحسین هم از روی گوگل می گفت راه هست...
دوباره دور زدیم و جاده ی سربالایی را با سرعت 40 کیلومتر بر ساعت ادامه دادیم. فقط خودمان بودیم و خودمان. جاده تازه آسفالت بود. جایی خواندیم که این جاده از برای شرکت نفت است. آسفالت نرم و بی دست اندازش ما را تشویق می کرد به ادامه ی مسیر. مسیر کوهستانی را پشت سر گذاشتیم و به یک ناحیه ی جلگه ای رسیدیم. سر یک دوراهی به سمت راست پیچیدیم تا پنجشیر را هم ببینیم. باغ های نخل شروع روستای پنجشیر بود. بعد جاده یکهو خاکی شد. به یک رود فصلی رسیدیم. پل معلقی رویش کار گذاشته بودند. زن های روستا کنار رود مشغول شستن لباس بودند. به روستایی رسیده بودیم که آب لوله کشی نداشت. انتهای دنیا بود. روی نقشه فقط 6 کیلومتر با جاده ی اصلی فاصله داشت. اما ادامه ی مسیر خاکی می شد. یک وانتی از روبه رو می آمد. بوق زدم و کنارمان ایستاد. ازش پرسیدیم که می خواهیم برویم احمدآباد و جم، جاده وجود دارد؟ با لهجه ی شیرازی گفت: ها... اما نه برای این ماشینوی شما. این ماشینو نمی تونه اون جاده رو بره. تویوتای بزرگ می خواد اون جاده. اگر برید با این ماشینو باید آخر جاده یه راست ببریدش ذوب آهن بس که جاده اش خراب است. گفتیم راه روستای هنگام و هورز چطور؟ گفت: ها... اونو شاید با این ماشینو بتونید برید.
گفتیم بخشکه این شانس. اگر از پنجشیر می رفتیم بعد از 6 کیلومتر به جاده ی اصلی فیروزآباد-جم می رسیدیم و میانبر خوبی می زدیم. اما برگشتیم. شهرک ابوعسکر، نوآباد و باغ نو روستاهای سر راهمان بودند. روستاهایی پر از باغ. باغ هایی که یکی در میان درخت نخل و درخت لیمو داشتند. جالب بود. هم خرما و هم لیموشیرین. 
به هنگام رسیدیم. حالا دو تا هنگام می شناختیم و دیده بودیم: یک هنگام نزدیک جزیره قشم و یک هنگام هم این روستای آباد انتهای استان فارس. بعد از هنگام به هورز رسیدیم... بعد از هورز جاده خاکی بود. از یک پیرمرد پرایدسوار پرسیدیم تا احمدآباد و جاده ی جم چه قدر راه است؟ گفت اگر آسفالت بود 10 دقیقه راه، ولی الان خاکی است و 1 ساعت طول می کشد...
1 ساعت بیشتر شد. حدود 2 ساعت در جاده خاکی راندم. (30 کیلومتر جاده خاکی ناجور). آرام می رفتم. هوای کیومیزو را داشتم که توی دست اندازهای بی شمار جاده خاکی و به هنگام عبورهای چند ده باره از مسیر رودخانه ی فصلی چیزیش نشود.
بعد از تنگه ی هایقر که راه افتادیم سمت هنگام و هورز، توی جاده فقط 3 تا ماشین بودیم. دو تا 206 و ما. هر دو 206 فقط دو نفر سرنشین داشتند: یک آقا و یک خانم. خانم ها موطلایی بودند و شلوار لی تنگ پوشیده بودند با تی شرت کوتاه. آن ها را کنار آن مینی بوسی ها دیده بودیم. توی جاده یک بار ایستادند و ما از کنارشان رد شدیم. بعد دیدیم راننده عوض کرده اند و خانم های موطلایی راننده شده اند. خیلی تیز می رفتند و از ما سبقت گرفتند.
وسط های جاده خاکی باز بهشان برخوردیم. ایستاده بودند کنار جاده که چای بخورند. ما هم کمی جلوتر کنار یک سیاه چادر عشایری ایستادیم به چای خوردن. در سیاه چادر فقط یک پیرزن بود. با این که دقیقا زیر سیم های تیر برق چادر به پا کرده بودند، اما برق نداشتند و قاچاقی هم برق نکشیده بودند. سگ بداخلاقی داشتند. پرس و جو کردیم از ادامه ی مسیر. 
راستش منتظر هم بودیم که آن دو 206 بیایند و جلو بیفتند. چند دقیقه ای ایستادیم. 206ها را از دور دیدیم که دوباره راه افتاده اند. اما دقیقا پیچ قبل از سیاه چادر که یک نخلستان داشت ناپدید شدند. هر چه قدر ایستادیم که سر و کله شان پیدا شود، نشد که نشد. به ناچار راه افتادیم. غروب شده بود. یعنی می خواستند شب را وسط آن کوه و کمر در کنار آن جاده خاکی ی خلوت و برهوت بگذرانند؟ خانم های موطلایی معلوم بود که اهل دل اند. ولی آخر این کوه و بیابان...
تا آخر سفر برایمان سوال بود که آن 206 سوارها چه شدند آخرش؟
افتادیم توی جاده ی اصلی فیروزآباد-جم. باز هم نرسیده بودیم که ناهار بخوریم. دیگر شب شده بود. حمید نشست پشت فرمان و تا جم راند. در پمپ بنزین بدخشان جم بنزین زدیم. اسم پمپ بنزین برایم جالب بود. بدخشان افغانستان و بدخشان جم... خواستیم شب را در جم بمانیم. اما از اتوبان راهی برای ورود به شهر جم نیافتیم. پس بی خیال شدیم و 30 کیلومتر دیگر در بین رشته کوه های زاگرس راندیم تا رسیدیم به بندر سیراف.
سیرافی که شهری باستانی بود و روزگاری بزرگ بندر خلیج فارس به شمار می رفت. گرسنه مان بود. رفتیم به رستوران نجم. قلیه ماهی و بختیاری زدیم. چسبید. کیفیت خوبی داشت غذایش. فروشنده و گارسون هر دو خانم بودند. برایم نشانه ی خوبی بود. شب شده بود. بدجور خسته بودیم. پارک ساحلی سیراف خیلی شلوغ بود. ماشین های پلاک 63و 83 و 93 تنها بلوار سیراف را ترافیک کرده بودند. سیراف شهر کوچکی هم بود. زدیم از شهر بیرون و همان اول شهر در ساحل، چسبیده به دریا چادر زدیم. آن دورها شعله های پالایشگاه یا پتروشیمی سیاهی شب را قرمز کرده بود. کنارمان خلیج پارس موج موج به سمت مان آمد و صدای امواجمش لالایی شب مان شد. بالاخره به خلیج پارس رسیده بودیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 26 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: کاخ اردشیر بابکان ، تنگه هایقر ، سد هایقر ، روستای هنگام ، روستای پنجشیر ، روستای هورز ، بندر سیراف ،

در محضر ایرج افشار

چهارشنبه 20 اسفند 1393  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،اصفهان ،اردبیل ،ایلام ،البرز ،بوشهر ،تهران ،چهارمحال و بختیاری ،خراسان شمالی ،خراسان رضوی ،خراسان جنوبی ،زنجان ،خوزستان ،سیستان و بلوچستان ،سمنان ،فارس ،قزوین ،قم ،کردستان ،کرمانشاه ،کرمان ،کهگیلویه و بویراحمد ،گلستان ،گیلان ،لرستان ،مازندران ،مرکزی ،هرمزگان ،همدان ،یزد ،

گلگشت در وطن-ایرج افشار

۱- حالا که سال ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست و جو بود. وجب به وجب ایران را می گشت و می دید و ثبت می کرد. جای جای خاک ایران را می رفتند و می دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستاها و ده کوره های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می کرد تا «تات نشین های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می روی و به روستا ها و خانه های دوردست روی کوه و کمر نگاه می کنی به نظرت کار غیر ممکنی می آید رفتن و گشتن و دیدنو حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می رفت تا قلعه ی حسن صباح را جست و جو کند (سال های دهه ی ۲۰) و پایان نامه ی درسی اش را بنویسد. منوچهر ستوده ای که از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه ی شمال را تا منتهی الیه شرق و گرگان و بندر ترکمن در نور دیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشق ان هصخره های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می رفت تا بعد ها متن ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار ها و بار ها در گوشه گوشه ی خاک ایران پرسه زده بود...

در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خواندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه های ایرج افشار ازسال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه ی مجله ی بخارا و گفته های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفر دوستی و به مسافرت رفتن های او چیز دیگری است. بعضی آدم ها هستند که یاد گرفتنی هستند. کوچکترین حرکات و گفته هایشان هم یاد گرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم ها بوده.

به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. (مگر چند سالم است؟ متولد 1368م!) چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خواندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز ها توی سفرنامه های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته ها از این مرد نادیده است...

۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه هایی دارد که با یک سفر نمی توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵

کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید ترین سفرنامه ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه ی او. وقتی در سفرنامه ی «طواف شاه جهان»ش خواندم که باردهم است که به اسفراین می رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی آن جمله ها را در سفرنامه ی سال ۱۳۵۵ خواندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...

۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتی گوشه ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰

«در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می شود که در دشت بی آبادی به خرابه ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می یابید و آن بیش از ده ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده ی اسرار گذشته است.» ص۱۸

چیزی هست که برایم خیلی آزار دهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف های سبز و دریا. آدم های زیادی را می بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده ام که تو چون زیاد می روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی معناست و قدر شمال را نمی دانی. و وقتی سفرنامه ها و کشف کردن های ایرج افشار را خواندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده ایم.

ایرج افشار که به مسافرت می رفت به خیلی چیز ها توجه می کرد. از شاهراه ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده های اصلی فرار می کرد و به جاده های فرعی و کم رفت و آمد می زد.

«برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴

به جاده خاکی ها می زد. هر بنای مخروبه ای که می دید صبر می کرد و به دیدنش می شتافت. با مردمان محلی حرف می زد. ازشان یاد می گرفت. بله. استاد دانشگاه بود. مرد شماره ی یک ایرانشناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را در نور دیده بود. کتاب ها در مورد ایران خوانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز، هم صحبتی با مردم برایش یاد گرفتنی بود:

«آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آنرا به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می گوییم.» ص۱۸۱

«با راننده ی فسایی صحبت از بی وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می دانم. گفت بافت و بنه ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده اند.» ص۳۸۲

۴- همسفرخوب:
«بامداد پگاه که تهران غم خیز در خواب بود با منوچهرستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می کند. هر نان خشک و سیاهی را می خورد، هر آبی را می نوشد، در هر بیغوله و کلبه ای آرام به خواب خوش میرود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

۵- رفتن با هر وسیله ای:
«در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله ی عمومی به راه افتادیم.»ص۳۲۵

«برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خودفرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵

«از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خواند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل های محلی هستند یادداشت می کنم که از میان نرود:

روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰

توی کتاب «گلگشت در وطن» سفرنامه ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال۱۳۳۳هست که اصلا به آن حوالی جاده ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده اش هم اشاره می کند و این اشاره کردن هایش هم عجیب یاد گرفتنی اند (برای خواندن سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار باید به سراغ مجله ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلا خاطره ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خواند)...:

«بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده واحمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷

البته ایرج افشار خانواده ای متمول داشته. از همان اول برای مسافرت هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین هایی که بتواند با آن ها جاده های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله ای که می شد می رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...

«این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان ها و آبادی ها انجام شد.» ص۳۹۶

خاطره ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خواندنی است:

«در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه ای که پدر بزرگوارش به او لطف می کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم واز نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می گذراندیم...» ص۱۵

۶- رفاقتهای ایرج افشار:
«در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می خواستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه مند به زبان شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:

اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. میخواستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی بازبود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می خواند. پس از پرسش درباره ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می خوانید. گفت زبانشناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می خواهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. از و نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می کند. شاد شدند. کور از خدا چه می خواست دو چشم بینا. به خانه ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسهای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

۷-آدم هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینیشده است. معلوم است که کجا می روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می خوری و کجا می خوابی. هیچ چیز غیر مترقبه ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولا هم به جاهایی می برند که گل درشت اند. جاهایی که معمولا آدم ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشاندارند و ندیده هم می توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می کند و احساس امنیت شان به بی نهایت. البته مسافران این تور ها می توانند در جمع های خانوادگی غمپز در کنندکه به فلان جای ایران رفته ایم و مثلا قلعه رودخان و ماسوله را دیده ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می افتاد و آبادی به آبادی می رفت.آرام آرام. به دنبال ندیده ها بود. یک دفترچه ی بی شیرازه ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می داد به همسفر ها. توی دفترچه اسم شهر ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره ی تماس. همسفر ها می گشتند و می گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

«اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه ی دریا دولت محروم می شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی ها را در دست نخواهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

(1)خاندن وبلاگ لیراوی و پست دویست و هشتم آن نشان می دهدکه این دوستان ایرج افشار در دور افتاده ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته اند.

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می جسته؟ از همان اولین سفر ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می دهد:

«در ارسنجان پی دانایی می گشتیم که از گذشته ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه ی سعیدیه بسته بود و کتیبه ی قدیمی سر در آن به پارچه ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خواندن آن بود. در مسجدجامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا از آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد وگفت همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خوانده و قبراق و خوش برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خواهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره های تحقیقات ایرانی شرکت می کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسر عموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خواندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکاندر سفر
«- در این سال ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می روید در کجا اقامت می کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می رویم و اقامت می کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتا از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می کند. هر گاه درسفر گذرش به آنجا ها افتاد در منزل آن ها اقامت می کند. اما نوع دیگری هم علاوه براین دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می شود کرد؟ ناچار به خانه ای وارد می شویم و می گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده ایم، می فرمایید چه کار کنیم؟ صاحب خانه با خوش رویی می گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می آورد. اما ازصحبت با اوست که آدمی لذت می برد و می تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه ی اداره ی میراث فرهنگی آن قدر نمی تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را درخانه اش به صحبت می گذرانم بپرسم که آیا اینجا ها خرابه ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می زنم، می گوید دنبال گنج آمدید؟ می گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها گاه پیش می آید که شب در جایی دربیابان بخوابید؟

-بار ها اینکار را کرده ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه مان بوده با همان و به ناچار کنار سنگی خوابیده ایم. این مهم نیست. آن هایی که به این قصد سفر می کنند،نباید اصلا دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخواهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵

9- و ده ها نکته ی یادگرفتنی دیگر از چگونه سفر کردن که با خواندن کتاب «گلگشت در وطن» می توان آن ها را دریافت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، گلگشت در وطن ،