تبلیغات
حاج سیاح - مطالب کرمان

چرا سفر می‌کنید؟

پنجشنبه 21 دی 1396  11:44 ق.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،کرمان ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،ایلام ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،اردبیل ،اصفهان ،






کتاب «چرا سفر می‌کنید؟» کتابی خواندنی بود. مجموعه مصاحبه‌های سیروس علی نژاد در دهه‌ی 70 با آدم‌های اهل سفر ایران. به‌خصوص که این آدم‌ها در زمان مصاحبه همه بالای 40-50 سال دارند و از جوانی‌شان اهل سفر بوده‌اند. یعنی از روزگاری که سفر به‌سادگی امروز نبوده و فقط عشق به سفر بوده که آن را ممکن می‌کرده. خیلی‌هایشان این روزها در بین ما نیستند و به رحمت خدا رفته‌اند. مصاحبه‌ها جذاب و خواندنی بودند. حواشی، تجربه‌ها، قصه‌ها و روایت‌هایشان پر از نکات یادگرفتنی بود. برای من مثلاً به‌شخصه شرح دوصفحه‌ای منوچهر ستوده از سفرش به ارومچی و دیدار فارسی‌زبان‌های کشور چین یک دنیا معنا و مفهوم و تفسیر بود. یاد این افتادم که چند سال پیش چینی‌ها ارومچی را به خاک و خون کشیدند و ما ایرانی‌ها هیچ کاری نکردیم. نه دولتمان و نه خودمان... بله قدرتش را پولش را نداشتیم. ولی قلمش را که داشتیم و داریم.. 5 مصاحبه‌ی آخر (مصاحبه با جمشید گیوناشویلی و منوچهر صانعی) مرتبط با پرسش اصلی کتاب نبود، ولی باز هم جذاب و خواندنی و یادگرفتنی بودند.
نشستم تکه‌هایی از مصاحبه‌ها را که مربوط به سؤال اصلی کتاب بود رونویسی کردم و در یک جدول خلاصه کردم. دلایل خیلی متنوع، مستند و قشنگ و قابل‌تأملی شدند:

 نام مصاحبه‌شوندهپاسخ به سؤال چرا سفر می‌کنید؟ کلمات کلیدی  
 همایون صنعتی زادهمن هیچ‌وقت سفر نمی‌کنم مگر آن‌که کاری داشته باشم. تابه‌حال نشده به‌جایی سفر کنم مگر آن‌که کار داشته باشم. همه جای دنیا را هم دیده‌ام، اما خیلی جاهای تفریحی دنیا را اصلاً من ندیده‌ام. مثلاً جنوب فرانسه را ندیده‌ام، چون آنجا کاری نداشتم... 
مثلاً دو سال پیش رفتم هند. علت رفتن به هند هم کتاب التفهیم بود... یا در عرض ده‌پانزده سال اخیر جایی که مکرر سفر کرده‌ام به اردکان یزد بوده است. شاید سالی دو سه دفعه. مردم آنجا تا پیش از اختراع این ساعت امروزی یک‌ساعتی داشته‌اند به اسم ساعت شب نما که کارهای دقیق زندگی خود را به‌وسیله‌ی آن انجام می‌داده‌اند... نه اسم آن را تحقیق نگذارید. فضولی بهتر است، فضولی‌های بی‌حد. (ص55 و 56)
سفر از برای کار و ارضای حس فضولی نسبت به یک‌چیز 

تعریف یک سؤال و تحقیق و بعد سفر برای کشف پاسخ آن 
 هوشنگ دولت‌آبادی اگر آدم به این قصد سفر کند که ریشه‌های فرهنگی خود را پیدا کند،‌ ایران را بشناسد و ببیند که مملکت چه داشته است،‌ چه دارد و چه می‌تواند داشته باشد باید برود آثار باستانی ایران را ببیند. من اعتقاددارم که ما باید محیط‌زیست را از حالت منحصر به طبیعت خارج کنیم بدانیم که فضای فرهنگی ما هم جزو محیط‌زیست ماست. پیداست که ما به شناختن این محیط‌زیست فرهنگی احتیاج داریم. انسان‌هایی که در کشورهای کهن‌سال زندگی می‌کنند، لازم است که تاریخ خود را بشناسند. شناختن تاریخ هم از روی کتاب‌های تاریخ بسیار مشکل است، زیرا تاریخ نویسان ما بیشترشان وزیر و همه مواجب‌بگیر حکومت‌ها بوده‌اند... این است که ما باید با بررسی آثار باستانی با بررسی ادیانی که در کشورمان وجود داشته‌اند و نیز با بررسی اشعارمان که در حقیقت تنها گنجینه‌ی تاریخی ماست سعی کنیم به واقعیات تاریخی دست پیدا کنیم... به همین جهت اغلب دنبال معابد قدیمی می‌روم و سعی می‌کنم ارتباط آن‌ها را با کیش‌های دیگر پیدا کنم. سعی می‌کنم بفهمم در کدام دوره‌ی تاریخی تحولات عمده‌ای در تفکرات مذهبی ایرانیان پیداشده. (ص 70 و 71)سفر به‌قصد کشف ریشه‌های فرهنگی ما در این کشور

 منوچهر ستودهمن آدمی هستم که زیر یک سقف برایم مشکل است زندگی کنم. به قشقایی‌ها می‌مانم. از اتاق و نشستن در کنج خانه بدم می‌آید. دلم می‌خواهد حرکت داشته باشم، سیر بکنم، بگردم، چیزهای تازه ببینم، جاهای تازه ببینم، آدم‌های تازه ببینم،. این انگیزه‌ی من است و کسی مرا در این زمینه تربیت نکرده است. (ص102) سفر به خاطر چیزهای تازه، جاهای تازه، آدم‌های تازه 
 منوچهر ستودهمی‌خواهید یک منطقه‌ی جغرافیایی را بررسی کنید. خوب آن منطقه هست. این کتاب‌ها را هم بردار و توی محل بنشین. تمام دهکده‌ها هنوز هست، لااقل مقدار زیادی هست، خوب برو همان‌جا اصلاح کن. وگرنه پشت میز باید بنویسی نسخه‌ م فلان،‌ نسخه ن فلان،‌ نسخه‌ی د بهمان. آقا فلان فلان ندارد،  هنوز دهکده هست،‌ برو ببین بنویس دیگر. این کشمکش ندارد. من از قدیم معتقد بوده‌ام که اگر قلم با قدم توأم نباشد، تحقیق یک عباسی نمی‌ارزد. این انگیزه‌ی من  بوده که راه افتاده‌ام، وگرنه هیچ‌چیز دیگر نبوده. (ص101) همراه کردن قلم با قدم 

تحقیقی که فقط با پشت‌میزنشینی انجام شود تحقیق قابل اتکایی نیست. 
 نصرالله کسرائیانآدم تا وقتی چیزی را نمی‌داند شاید انگیزه‌ای برای دانستن در او پیدا نشود،‌اما همین‌که دانست شاید میل بیشتر به دانستن در او تشدید شود. سفر رفتن هم برای من همین‌طور بوده است. هر چه بیشتر سفرکرده‌ام، عطش به سفرهای دیگر در من تشدید شده است. الآن که بیش از بیست سالی است که به سفرهای جدی می‌روم، می‌بینم همین‌که مدتی به سفر نمی‌روم کلافه‌ام،  احساس کلافگی به من دست می‌دهد،‌ فکر می‌کنم دیر شده. اگر بپرسی چه دیر شد نمی‌دانم. اما می‌دانم که باید بروم. مثلاً همین الآن که مدتی است به خاطر چاپ کتابم به سفر نرفته‌ام، مثل فنر فشرده‌شده‌ام و بی‌تردید به‌محض آن‌که از شر چاپ کتاب خلاص شدم به سفر خواهم رفت. (108) یک جور تشنگی به دانستن و تجربه کردن 
 نصرالله کسرائیاناز دوره‌ی دانشکده که به عکاسی علاقه‌مند شدم، سفرهای جدی‌ام شروع شد. بچه که بودم نقاشی‌ام بد نبود. شاید بعداً بایست نقاش می‌شدم اما این‌که نمی‌توانستم یکجا بنشینم و این‌که دلم می‌خواست همه‌اش بروم سفر بی آن‌که خودم متوجه شوم علاقه‌ام را تغییر داد. درواقع عکاسی راه‌حلی بود برای حل تعارض درونی من. هم‌سفر را دوست دارم، هم نقاشی را. رفتم سفر و عکاس شدم و این ادامه پیداکرده تا حالا. (ص109) سفر به خاطر عکاسی و عکس گرفتن 
 نصرالله کسرائیانیک روز در یک روستای بجنورد معلمی از من پرسید که شما چند سالتان است. گفتم سی‌ونه سال. گفت شما اشتباه می‌کنید صد و پنجاه سال دارید. خوب، من به این موضوع به این شکل فکر نکرده بودم اما درواقع این احساس که هر انسان فرصت ناچیزی برای زندگی دارد، و باید به نحوی از این فرصت اندک حداکثر استفاده را بکند در من وجود داشت. شاید دارم یک‌جوری کلک می‌زنم به زندگی. به طول و عرضش اضافه می‌کنم. ممکن است این تنها راه اضافه کردن به طول و عرض زندگی نباشد. اما برای من راه این است. گاه احساس می‌کنم در دو روز آن‌قدر جای تازه و چیز تازه دیده‌ام که انگار دو روز نبوده، بلکه دو ماه بوده و ازآنجاکه ناگزیری مرگ مرا اندوهگین و عصبی می‌کند گویی تلاش می‌کنم به‌نوعی با آن مبارزه کنم. (ص111) طولانی و غنی کردن این زندگی محدود 

یک جور تسلیم نشدن در برابر مرگ 
 محمدعلی موحداگر قصد شما از طرح این موضوع انگیزه‌های ابن‌بطوطه در سفر کردن است، به گمانم او چهار انگیزه داشته است:
یکی انگیزه‌ی روحی بوده است و دیدن اقطاب و مشایخ و تبرک به مشاهد مشرفه. هر جا که می‌رسد سراغ شیوخ و خانقاه‌ها و اقطاب و مردان خدا را می‌گیرد. پس یکی از محرک‌های عمده‌ی او این بوده، و این کشش به تصوف در تمام زندگی این مرد دوام داشته است.
انگیزه‌ی دیگر او طلب علم بوده است. جوانی می‌آید به دمشق و می‌رود به حلقه‌ی درس در بغداد و همین‌طور در شیراز.
سوم عطش دیدن افق‌های تازه و کشف جاهای ناشناخته و برخورد با آدم‌های اهل علم.
انگیزه‌ی چهارم او بعداً پیدا می‌شود: نام و وضعیتی برای خود فراهم کردن و سری میان سرها درآوردن. چنان‌که به کار دیوانی هم می‌پردازد و این دنیادوستی در سراسر عمرش با کشش روحی به‌سوی تصوف و زهد و انقطاع از عالم به‌طور توأمان ادامه یافته است. (ص134) 
انگیزه‌های روحی: دیدن اقطاب و مشایخ و تبرک به مشاهد مشرفه.

طلب علم.

دیدن افق‌های تازه و کشف جاهای ناشناخته.

به شهرت رسیدن. 
عبدالرحمان عبادی - موضوع سفرهای شما چیست؟ در سفرهای خود دنبال چه می‌گردید؟
- علاقه‌ی اصلی من به همین لغات محلی است که به عقیده‌ی من سند عمده‌ی فرهنگ ایران است. زیرا این لغات زبان‌های مختلف محلی، یا به‌اصطلاح گویش‌ها،‌اسناد زنده‌ای هستند که در طول تاریخ توسط مردم نگهداری شده‌اند. زبان‌های محلی ایران گنجینه‌ی عظیمی است که شاید ده‌ها هزار لغت و شاید بیش از ده هزار فعل دارند که همه‌ی آن‌ها مایه‌ی عظیمی برای زبان ادبی فارسی است.
یک وجه دیگر زبان‌های محلی لغات جغرافیایی است. هر دهی اسم‌های خاص خودش را دارد. نام ده، نام چشمه، کوه، دره،‌تپه و... پنجاه شصت هزار آبادی در ایران داریم که اگر هرکدام فقط چند اسم خاص داشته باشند، بیش از دویست هزار اسم می‌شود. اگر لغات مشترک آن‌ها را هم کنار بگذارید بازهم ده بیست هزار لغت پیدا می‌کنید که مانند زبان اوستایی و فارسی هخامنشی لغات ریشه‌ای هستند... اسم اشخاص،‌اسم جغرافیایی،  زبان اوستایی، زبان فارسی هخامنشی،‌ زبان پهلوی و زبان‌های دیگر ایرانی گنجینه‌ی عظیم فرهنگ ایرانی را می‌سازند. در این کلمات و اصطلاحات و لغات اگر کسی دقت کند خواهد دید که گاه قسمتی از تاریخ ایران در آن‌ها متبلور است.
به عقیده‌ی من لغات زنده‌ترین اثر تاریخ ما هستند. چون برخلاف آثار دیگر به دست این‌وآن دستخوش تغییر نشده‌اند. شعرها و دوبیتی‌هایی که در بین مردم مانده نیز همین وضع را دارند. (ص 145 و 146) 
به خاطر شنیدن، ثبت و ضبط گویش‌ها و لغات محلی و مطالعه در زبان‌های محلی ایران، لغات زنده‌ترین اثر تاریخ ایران هستند
 ایران درودی- یعنی تمام سفرهایی که کرده‌اید برای برپایی نمایشگاه بوده؟
- بله، تمامش. چه برای نمایشگاه بوده و چه برای تهیه‌ی مقدمات آن. مثلاً می‌روم سانفرانسیسکو ببینم زمینه‌ی نمایشگاه چیست،  کجا می‌توان نمایشگاه دایر کرد،‌ کجا می‌شود سفارش نقاشی گرفت و... من آدم ماجراجویی هستم، حتی بیشتر از آن، حادثه‌سازم. سفر گذشته از تنوعی که به زندگی‌ام می‌دهد، از آن نظر برایم جالب است که با آدم‌های مختلف آشنا می‌شوم. (ص157) 
برگزاری نمایشگاه نقاشی و پول در آوردن

تنوع دادن به زندگی روزمره

آشنا شدن با آدمهای مختلف 
 ایران درودی زندگی یک حادثه است و من دلم می‌خواهد این حادثه را در تمامیتش زندگی کنم. می‌خواهم پرتر و غنی‌تر زندگی کنم، می‌خواهم ببینم چطور می‌شود با آدم‌هایی که نمی‌شناسم ارتباط برقرار کرد. چطور می‌شود ساده زندگی کرد،  چطور می‌شود از داشتن یک‌چیز ناقابل خوشحال شد. می‌خواهم این‌ها را از دیگران یاد بگیرم. (ص 158)غنی تر کردن زندگی

ارتباط برقرارکردن با آدم های جدید

یادگرفتن خوشحالی های کوچک 

چرا سفر می کنید؟/ سیروس علی نژاد/ انتشارات کند و کاو/ 262 صفحه/ 17 هزار تومان

مرتبط: معرفی این کتاب در سایت آریارمنا

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 دی 1396 | نظرات() 

در محضر ایرج افشار

چهارشنبه 20 اسفند 1393  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،اصفهان ،اردبیل ،ایلام ،البرز ،بوشهر ،تهران ،چهارمحال و بختیاری ،خراسان شمالی ،خراسان رضوی ،خراسان جنوبی ،زنجان ،خوزستان ،سیستان و بلوچستان ،سمنان ،فارس ،قزوین ،قم ،کردستان ،کرمانشاه ،کرمان ،کهگیلویه و بویراحمد ،گلستان ،گیلان ،لرستان ،مازندران ،مرکزی ،هرمزگان ،همدان ،یزد ،

گلگشت در وطن-ایرج افشار

۱- حالا که سال ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست و جو بود. وجب به وجب ایران را می گشت و می دید و ثبت می کرد. جای جای خاک ایران را می رفتند و می دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستاها و ده کوره های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می کرد تا «تات نشین های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می روی و به روستا ها و خانه های دوردست روی کوه و کمر نگاه می کنی به نظرت کار غیر ممکنی می آید رفتن و گشتن و دیدنو حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می رفت تا قلعه ی حسن صباح را جست و جو کند (سال های دهه ی ۲۰) و پایان نامه ی درسی اش را بنویسد. منوچهر ستوده ای که از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه ی شمال را تا منتهی الیه شرق و گرگان و بندر ترکمن در نور دیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشق ان هصخره های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می رفت تا بعد ها متن ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار ها و بار ها در گوشه گوشه ی خاک ایران پرسه زده بود...

در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خواندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه های ایرج افشار ازسال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه ی مجله ی بخارا و گفته های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفر دوستی و به مسافرت رفتن های او چیز دیگری است. بعضی آدم ها هستند که یاد گرفتنی هستند. کوچکترین حرکات و گفته هایشان هم یاد گرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم ها بوده.

به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. (مگر چند سالم است؟ متولد 1368م!) چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خواندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز ها توی سفرنامه های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته ها از این مرد نادیده است...

۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه هایی دارد که با یک سفر نمی توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵

کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید ترین سفرنامه ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه ی او. وقتی در سفرنامه ی «طواف شاه جهان»ش خواندم که باردهم است که به اسفراین می رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی آن جمله ها را در سفرنامه ی سال ۱۳۵۵ خواندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...

۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتی گوشه ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰

«در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می شود که در دشت بی آبادی به خرابه ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می یابید و آن بیش از ده ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده ی اسرار گذشته است.» ص۱۸

چیزی هست که برایم خیلی آزار دهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف های سبز و دریا. آدم های زیادی را می بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده ام که تو چون زیاد می روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی معناست و قدر شمال را نمی دانی. و وقتی سفرنامه ها و کشف کردن های ایرج افشار را خواندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده ایم.

ایرج افشار که به مسافرت می رفت به خیلی چیز ها توجه می کرد. از شاهراه ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده های اصلی فرار می کرد و به جاده های فرعی و کم رفت و آمد می زد.

«برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴

به جاده خاکی ها می زد. هر بنای مخروبه ای که می دید صبر می کرد و به دیدنش می شتافت. با مردمان محلی حرف می زد. ازشان یاد می گرفت. بله. استاد دانشگاه بود. مرد شماره ی یک ایرانشناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را در نور دیده بود. کتاب ها در مورد ایران خوانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز، هم صحبتی با مردم برایش یاد گرفتنی بود:

«آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آنرا به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می گوییم.» ص۱۸۱

«با راننده ی فسایی صحبت از بی وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می دانم. گفت بافت و بنه ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده اند.» ص۳۸۲

۴- همسفرخوب:
«بامداد پگاه که تهران غم خیز در خواب بود با منوچهرستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می کند. هر نان خشک و سیاهی را می خورد، هر آبی را می نوشد، در هر بیغوله و کلبه ای آرام به خواب خوش میرود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

۵- رفتن با هر وسیله ای:
«در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله ی عمومی به راه افتادیم.»ص۳۲۵

«برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خودفرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵

«از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خواند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل های محلی هستند یادداشت می کنم که از میان نرود:

روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰

توی کتاب «گلگشت در وطن» سفرنامه ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال۱۳۳۳هست که اصلا به آن حوالی جاده ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده اش هم اشاره می کند و این اشاره کردن هایش هم عجیب یاد گرفتنی اند (برای خواندن سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار باید به سراغ مجله ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلا خاطره ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خواند)...:

«بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده واحمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷

البته ایرج افشار خانواده ای متمول داشته. از همان اول برای مسافرت هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین هایی که بتواند با آن ها جاده های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله ای که می شد می رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...

«این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان ها و آبادی ها انجام شد.» ص۳۹۶

خاطره ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خواندنی است:

«در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه ای که پدر بزرگوارش به او لطف می کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم واز نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می گذراندیم...» ص۱۵

۶- رفاقتهای ایرج افشار:
«در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می خواستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه مند به زبان شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:

اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. میخواستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی بازبود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می خواند. پس از پرسش درباره ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می خوانید. گفت زبانشناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می خواهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. از و نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می کند. شاد شدند. کور از خدا چه می خواست دو چشم بینا. به خانه ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسهای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

۷-آدم هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینیشده است. معلوم است که کجا می روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می خوری و کجا می خوابی. هیچ چیز غیر مترقبه ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولا هم به جاهایی می برند که گل درشت اند. جاهایی که معمولا آدم ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشاندارند و ندیده هم می توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می کند و احساس امنیت شان به بی نهایت. البته مسافران این تور ها می توانند در جمع های خانوادگی غمپز در کنندکه به فلان جای ایران رفته ایم و مثلا قلعه رودخان و ماسوله را دیده ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می افتاد و آبادی به آبادی می رفت.آرام آرام. به دنبال ندیده ها بود. یک دفترچه ی بی شیرازه ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می داد به همسفر ها. توی دفترچه اسم شهر ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره ی تماس. همسفر ها می گشتند و می گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

«اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه ی دریا دولت محروم می شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی ها را در دست نخواهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

(1)خاندن وبلاگ لیراوی و پست دویست و هشتم آن نشان می دهدکه این دوستان ایرج افشار در دور افتاده ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته اند.

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می جسته؟ از همان اولین سفر ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می دهد:

«در ارسنجان پی دانایی می گشتیم که از گذشته ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه ی سعیدیه بسته بود و کتیبه ی قدیمی سر در آن به پارچه ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خواندن آن بود. در مسجدجامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا از آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد وگفت همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خوانده و قبراق و خوش برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خواهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره های تحقیقات ایرانی شرکت می کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسر عموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خواندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکاندر سفر
«- در این سال ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می روید در کجا اقامت می کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می رویم و اقامت می کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتا از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می کند. هر گاه درسفر گذرش به آنجا ها افتاد در منزل آن ها اقامت می کند. اما نوع دیگری هم علاوه براین دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می شود کرد؟ ناچار به خانه ای وارد می شویم و می گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده ایم، می فرمایید چه کار کنیم؟ صاحب خانه با خوش رویی می گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می آورد. اما ازصحبت با اوست که آدمی لذت می برد و می تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه ی اداره ی میراث فرهنگی آن قدر نمی تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را درخانه اش به صحبت می گذرانم بپرسم که آیا اینجا ها خرابه ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می زنم، می گوید دنبال گنج آمدید؟ می گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها گاه پیش می آید که شب در جایی دربیابان بخوابید؟

-بار ها اینکار را کرده ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه مان بوده با همان و به ناچار کنار سنگی خوابیده ایم. این مهم نیست. آن هایی که به این قصد سفر می کنند،نباید اصلا دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخواهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵

9- و ده ها نکته ی یادگرفتنی دیگر از چگونه سفر کردن که با خواندن کتاب «گلگشت در وطن» می توان آن ها را دریافت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، گلگشت در وطن ،

کرمان-1

پنجشنبه 25 اسفند 1390  10:01 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

جاده‌ی کرمان سیرچ شهداد - اسفند ۱۳۹۰


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

کرمان-2 (به سوی کرمان)

چهارشنبه 24 اسفند 1390  10:02 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

ساعت ۶غروب بود که راه افتادیم. سوار بر اتوبوس دوطبقه‌ای که ما را با سرعت حداکثر ۹۰کیلومتر بر ساعت بعد از ۱۴ساعت به کرمان رساند. طبقه‌ی دوم نشسته بودیم و تصویری که از جاده‌ها و خیابان‌ها می‌دیدم جدید و نو و سرگرم کننده بود. به خصوص اینکه درپوش‌های سقفی اتوبوس هم در تمام طول سفر باز بود و آسمان را بالای سرم می‌دیدم و جاده را هم از ارتفاع ۳ متری رصد می‌کردم... توی تهران از صندلی‌ها بالا می‌رفتم و از بالای سقف به خیابان‌ها نگاه می‌کردم و خوش خوشانم می‌شد. انگار که بر ماشینی سان روف دار سوار شده باشم. از تهران که خارج شدیم و وارد جاده‌های کویری شدیم قرص ماه شب چهارده و ستاره‌های درخشان بودند که از دریچه‌ی سقف دیده می‌شدند و نرمه باد خنکی که از سقف می‌وزید. و اگر این دریچه‌های سقفی نبودند عجیب هوای داخل طبقه‌ی دوم گرم و خفه می‌شد... نزدیکی‌های کرمان بودیم که علی حبیبا یکهو دریچه‌ی سقف را بست و ما هر چه قدر زور می‌زدیم نمی‌توانستیم بازش کنیم. من که دستم به پیچ‌های تیزش گیر کرد و زخمی هم شد. بعد که توی پلیس راه باغین ایستادیم کمک راننده آمد و دریچه را به راحتی باز کرد. ما هی زور می‌زدیم تا دریچه را به طرف بالا هل بدهیم و بازش کنیم. در حالی که باید آن را به طرف پایین می‌کشیدیم. مشتی مهندس مکانیک در یک اتوبوس جمع شده بودیم و عرضه نداشتیم یک درپوش سقفی را باز کنیم...

من و مهدی فقط هفتی هستیم. بقیه همه نهی هستند. به علاوه‌ی ۴-۵تا ارشد.
اتوبوسه خیلی آرام می‌رفت. توی جاده وقتی به سختی و آرامی از یک بنز ده تن سبقت می‌گرفت با بچه‌ها کلی جیغ و داد می‌کشیدیم و البته بیشتر کامیون‌ها و تریلی‌ها از ما سبقت می‌گرفتند و ما از طبقه‌ی دوم سبقت گرفتنشان را از بالا نگاه می‌کردیم. ۴تا از ارشد‌ها وی آی پی یعنی‌‌ همان ردیف اول طبقه‌ی بالا را اشغال کرده بودند و پشتش هم ما بودیم و دید خوبی داشتیم. علی توی اتوبوس تخمه پخش کرد و بعدش چند تا از بچه‌ها آمدند جلوی اتوبوس شروع کردیم به بازی هفت خبیث... بلد نبودم. خیلی‌هامان بلد نبودیم. ساجد توضیح داد و شروع کردیم به بازی. یک می‌آوردی نفر بعدی باید یک می‌آورد وگرنه باید رد می‌داد. دو می‌آوردی می‌توانستی یک نفر را یک کارت جریمه کنی. هفت می‌آوردی نفر بعدی باید هفت می‌آورد در غیر این صورت باید دو کارت جریمه می‌شد و اگر هفت می‌اورد نفر بعدی‌اش باید هفت می‌اورد و اگر نمی‌اورد چهار کارت جریمه می‌شد و الخ... هشت می‌اوردی جایزه داشت. ده می‌اوردی جهت بازی عوض می‌شد. سرباز می‌اوردی می‌توانستی نوع کارت را تغییر بدهی. یا باید هم شماره می‌گذاشتی وسط یا هم نوع برگه... جالب بود. هر وقت هم تک برگ می‌شدی باید خبر می‌دادی در غیر این صورت جریمه می‌شدی. و من چه قدر سر همین یک ثانیه دیر گفتن تک برگ شدنم جریمه شدم... از یک جایی به بعد هر کس کلمه ی من را به کار می برد جریمه می کردیم...ولی بالاخره شانسی شانسی برنده شدم...
عقب اتوبوس بچه‌های اراذل اوباش و شوخ و شنگ و پرسرو صدای نهی جمع شده بودند. با خودشان لپ تاپ و اسپیکر اورده بودند و اهنگ‌ها ی شاد و تند پخش می‌کردند و می‌رقصیدند و اواز می‌خاندند... هر از گاهی هم می‌زدند زیر فریاد که آبم می‌یاد... آبم می‌یاد بر وزن خابم می‌یاد و دلشان خوش بود که صدایشان به دختر‌ها که طبقه‌ی اول نشسته‌اند می‌رسد و از این بوی فحل بلند شدن‌های تازه دانشجویی و تازه دختردیدگی... پانتومیم هم بازی کردیم. از سفسطه تا شازده قجر و کن فیکون و بیگانه را با ادا و اصول اجرا کردیم و خسته شدیم برای خودمان. خابیدن روی صندلی‌های اتوبوسه عذاب عظمایی بود برای خودش...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: به سوی کرمان ،

کرمان-3(باغ شاهزاده)

سه شنبه 23 اسفند 1390  10:05 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

ارزشش را دارد؟ آیا اینکه هزار کیلومتر از تهران دور شوی ارزشش را دارد؟ اینکه این هزار کیلومتر دور شدن به سمت شمال و غرب و سرسبزی و کوهستان هم نباشد و رو به کویر و بیابان‌های بی انتهای ایران باشد، ارزشش را دارد؟ حالا که نگاه می‌کنم ارزشش را داشته... همیشه وقتی خاسته‌ام از سفری چیزی بنویسم، این سوال و دوراهی توی ذهنم تاب خورده که الان من باید به ترتیب توالی زمان بنویسم یا درهم و برهم و هر تصویر وچیز خاصی که دیده‌ام و به ذهنم می‌رسد؟ اگر به ترتیب زمانی بنویسم و بگویم که کی حرکت کردیم و کی رسیدیم و در فلان موقع چه کردیم و الخ، یک تصویر جامع و شامل برای خودم می‌سازم و یک جور تاریخ نگاری دقیق. اما این جوری خیلی از برجستگی‌ها یادم می‌رود یا ذکرشان حالت برجستگی پیدا نمی‌کند... گور بابای نظم و ترتیب.
ارزشش را دارد. سفر که می‌روی روز‌ها خاصیتشان را از کف می‌دهند. شنبه و ۱شنبه و ۲شنبه و... برای دنیایی است که تو ازش دل کنده‌ای و آمده‌ای به سفر که ۳شنبه یا ۴شنبه بودن یک روز توفیری ندارد. وقتی می‌روی سفر روز‌ها و اسم روز‌ها معنایشان را از دست می‌دهند و مبدا تاریخی جدیدی توی ذهنت شکل می‌گیرد و این خودش از عجایب سفر است. پس اینکه من بگویم ۵شنبه‌ای اسفندی بود که راه افتادیم به سمت باغ شاهزاده‌ی کرمان، ۵شنبه بودنش یک حشو خیلی تابلو است. اما اسفندی بودنش، نه. هوای کرمان در اسفند به قاعده بود. نه گرم و نه سرد. و جاده‌ی کرمان به ماهان و بهتر بگویم کرمان به بم از آنجاده‌های کویری بود. شاید بخشی از آن رویای آمریکایی است که هالیوود در ناخودآگاه ما ساخته است. شاید هم واقعن یک ناخودآگاه جمعی و حس مشترکی از رهایی باشد که آمریکایی‌ها فیلمش را ساختند و مجسمش کرده‌اند... جاده‌های کویری...
نور زلال و شدید و مستقیم خورشید. کویری که از ۲ طرف جاده تا افق ادامه پیدا کرده است. تک و توک علف‌ها و خار مغیلان که شن‌ها و خاک کویر را گله گله کرده‌اند. و جاده‌ای که صاف و مستقیم پیش می‌رود. صاف و مستقیم امتداد دارد. می‌رود تا آن دور‌ها که سراب و دریاچه‌ای حتم خیالی انتظارش را می‌کشد و هرم گرمای آفتاب که همه چیز را پیچ واپیچ می‌کند. هیچ کسی در جاده نیست. هر از چندگاهی نسیمی است که می‌وزد. توی فیلم‌های آمریکایی قهرمان فیلم سوار بر ماشینی است که سقف ندارد و باد مو‌هایش را افشان می‌کند و او می‌رود و می‌رود. و فقط هم او است و جاده‌ی کویری. و البته همه‌ی جاده‌های کویری خلوت‌اند. اتوبوسی هم سوارش بودیم دریچه‌ی سقفش را تا ته باز کرده بودیم و نسیم کویری از‌‌ همان دریچه توی اتوبوس می‌زد و نور خورشید هم به چشم‌‌هایمان...

سروکله‌ی باغ شاهزاده وسط همین کویر بی‌انتها پیدا می‌شود. تکه‌ای از خاک کویر که به گونه‌ای دیگر است. هوایش خنک‌تر است. درخت‌هایش زیادند و وسط زردی بی‌انتهای خاک کویر دیدن تن درخت‌های این باغ که دارند کم کم جوانه می‌زنند و کاج‌ها و صنوبر‌هایش هم که همیشه سبزند... هنوز برف‌های روی کوه‌های تیگران در بالادست باغ ذوب نشده‌اند تا حوض‌های باغ را پر از آب کنند و فواره‌هایش را به بالا و پایین بردن آب وادار کنند... ۵۰-۶۰نفر ما هستیم. ۴-۵تا مینی بوس هم جلوی باغ پارک‌اند. توی باغ که می‌رویم می‌فهمیم مینی بوس‌ها برای دخترمدرسه‌ای‌های کرمان هستند که آمده‌اند اردوی باغ شاهزاده.

گشت می‌زنیم. آبی که توی حوض‌ها است هوا را خنک کرده. دور باغ می‌چرخیم. دیوارهای کاهگلی دورتادور باغ. عمارت باغ که با پنجره‌های سبک دوران قاجار جالب است. زیرزمینش باز است. می‌رویم توی تاریکی زیرزمین برای خودمان می‌چرخیم. خوراک قایم باشک است زیرزمین خنک عمارت باغ شاهزاده. طبقه‌ی اول نمایشگاه عکس‌های دوران قاجار است و صنایع دستی کرمان. عکس‌های سازنده‌های باغ و والی‌های کرمان در دوران قاجار. عکس ناصرالدوله حاکم کرمان که دستور ساخت باغ را داده. عکس دختر‌ها و زن‌های چاق و سبیلوی دوران قاجار که سوگلی حاکم‌ها و پادشاه‌های دوران قاجار بوده‌اند. باغ را سال ۱۲۷۶ساخته‌اند. یعنی ۱۱۴سال پیش... مرتضا مطلق می‌گفت که وقتی خبر مرگ ناگهانی ناصرالدوله را به ماهان می‌برند، بنّایی که مشغول تکمیل سردر ساختمان بود تغار گچی را که در دست داشته محکم به دیوار کوبیده و کار را‌‌ رها کرده و فرار کرده. به خاطر همین جاهای خالی کاشی‌ها را بر سردر ورودی می‌شود دید. موقع برگشتن از جای خالی کاشی‌های سردر باغ شاهزاده عکس می‌گیرم. عکس دیدنی‌ها کرمان از کلوت‌های کویر شهداد تا ارگ راین و ارگ بم قبل و بعد از زلزله هم هست....

طبقه‌ی دومش را بسته‌اند. راه پله‌هایی که به طبقه‌ی دوم راه دارند با دیوار پیش ساخته دیوارکشی شده‌اند. همیشه همین طور است. هر مکان تاریخی که توی ایران بروی یک سری در‌ها هستند که بسته‌اند. یک سری راهرو‌ها و اتاق‌ها هستند که تو نمی‌توانی ببینیشان. توی هر موزه‌ای که توی ایران بروی از موزه‌ی گلستان بگیر تا نیاوران و سعدآباد تا خانه‌های تاریخی و همین باغ شاهزاده. همیشه درهایی هستند که به رویت بسته‌اند. جاهایی هستند که معلوم نیست چرا ممنوع‌اند... می‌رویم تا دم دیوارهای راه پله‌ها. من و مهدی. بقیه‌ی بچه‌ها هم دارند برای خودشان توی باغ فر می‌خورند. دیوار است. لعنتی دیوار است. توی‌‌ همان ایوان کنار راه پله می‌ایستیم و از بالا به باغ و حوض‌های باغ که طبقه طبقه پایین رفته‌اند نگاه می‌کنیم. عجب ایوانی است لامصب.... منظره‌ی حوض‌های طبقه طبقه‌ی باغ و آسمان آبی بالای سرمان و آن دوردور‌ها کوه‌هایی که از برف تقریبن سفیدپوش هستند و این طرف هم جاده‌ی کویری که از کوه‌ها دور می‌شود و به سمت کویر بی‌پایان می‌رود... قارقار کلاغ. جیک جیک گنجشک‌ها. صدای پرنده‌هایی که اسمشان را نمی‌دانم. صدای دخترمدرسه‌ای‌ها که جیغ و ویغ می‌کنند. پنجره‌ای که از دیوار کناری ایوان باز است. پنجره‌ی چوبی با نیمدایره‌ی بالایش... مهدی می‌نشیند روی صندلی. صندلی کناری‌اش یک پایه‌اش شکسته. صندلی آن طرفی خونی است. نمی‌دانم چرا خونی است. لعنتی. صندلی شکسته را تکیه می‌دهم به دیوار و با مهدی می‌نشینیم به نگاه کردن و حرف زدن... حرف زدن... حرف زدن... چه کار کنم؟ سال ۹۱ دارد می‌آید... آینده دارد می‌آید... ساجد و شهاب سروکله‌شان آن پایین پیدا می‌شود. بستنی لیس می‌زنند. نگاه‌شان به ما می‌افتد که برای خودمان توی ایوان خلوت کرده‌ایم. می‌خندند که این ۲تا را نگاه کن تو رو خدا... یک پایه‌ی صندلی‌ام که شکسته انگار به مهدی تکیه داده‌ام.... می‌روند. ۲تا دختر با روپوش‌های سورمه‌ای سروکله‌شان پیدا می‌شود. ما را این بالا روی ایوان نمی‌بینند. دبیرستانی‌اند حکمن. ۲تا پسر هم دنبالشان هستند. کاپشن پوشیده‌اند. من و مهدی با تی شرت نشسته‌ایم این بالا. هوا به این خوبی. حتم کرمانی‌اند. دختر‌ها برمی گردند به پسر‌ها نگاه می‌کنند. دوروبرشان را نگاه می‌کنند و یکیشان سریع برمی گردد به پسر تکه کاغذی می‌دهد و می‌خندد. دختر‌ها می‌روند به سمت پشت عمارت. پسر‌ها هم برمی گردند یک طرف دیگر می‌روند... عجب... آسمان چه قدر آبی است.

ناهار را می‌رویم قسمت شاه نشین باغ که آن طرف‌تر و با فاصله از عمارت اصلی باغ است. حجره حجره و پر از اتاق است. حجره‌ها را کرده‌اند رستوران سنتی و وسطش هم یک حوض با فواره کاشته‌اند و بالایش هم یک چادر به سبک تکیه دولت علم کرده‌اند. از‌‌ همان چادرهای تکیه‌ی دولت ناصرالدین شاهی که که عکس شیر و خورشید دارد و بعد کناره‌هایش نوشته‌اند یا حسین و لعنت بر یزید و.... باغ شاهزاده ارزشش را دارد....


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: باغ شاهزاده ،

کرمان-4(در حسرت کلوت ها)

دوشنبه 22 اسفند 1390  10:08 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

می‌خاستیم برویم کلوت‌های شهداد. می‌خاستیم برویم گرم‌ترین نقطه‌ی زمین را ببینیم. می‌خاستیم غروب را در کویر باشیم و آتش درست کنیم و سیب زمینی سوخته بخوریم و ستاره‌ها را تماشا کنیم. باید می‌رفتیم شهداد. به نقشه‌ی توی موبایلم که نگاه کرده بودم مسافت کرمان تا شهداد را ۹۵کیلومتر زده بود. سیرچ هم یک جایی بین راه بود. شهاب بود که سیرچ و هوشنگ مرادی کرمانی را یادم انداخت. توی کرمان هم یک خیابان به اسم هوشنگ مرادی کرمانی دیدیم. خیابان پایین هتل پارس کرمان توی بلوار جمهوری. و جاده‌ای که به سمت سیرچ و شهداد می‌رفت کوهستانی بود. اتوبوس ما آرام آرام می‌رفت. خیلی آرام. سربالایی‌ها را با حرکت آهسته بالا می‌رفت. بچه‌ها توی اتوبوس مافیا بازی می‌کردند. از این بازی اصلن خوشم نمی‌آید. هیچ وقت نتوانسته‌ام خوب نقش بازی کنم. محض بیکاری رفتم قاطیشان و بازی کردم.‌‌ همان شب اول مافیا من را کشتند. تابلو بودم که پلیسم. مافیا هم که می‌شوم پلیس‌ها خیلی راحت می‌فهمند من مافیا هستم. اصلن نمی‌توانم نقش بازی کنم.‌‌ همان دور اول شوت شدم از بازیشان بیرون. آمدم نشستم به تماشای جاده و جان کندن اتوبوس برای رساندن ۶۰نفر آدم به کویر شهداد... کوه‌های کنار جاده را نگاه می‌کردم و به خاطرات مرادی کرمانی توی کتاب شما که غریبه نیستید فکر می‌کردم. به اینکه با قاطر و پس از چند روز به شهداد رسیده بودند و اولین بار که به کرمان رفت چه قدر آن شهر برایش غریب و عجیب بود و... به سیرچ که رسیدیم توقف کردیم. کنار جاده مسجدی بود و یک دستشویی ۲طبقه. طبقه‌ی اول توالت‌ها و طبقه‌ی دوم شیرهای شستن دست و مایع دستشویی. شاهکار حرام کردن مصالح بود برای خودش آن دستشویی ۲طبقه‌ی سیرچ. بعد، سیرچ کنار جاده بود. سیرچی که مرادی کرمانی تعریف می‌کرد جایی پشت کوه‌ها بود و واقعن دورافتاده و دور از دسترس. شاید جاده آمده بود کنار‌‌ همان سیرچ و این چنین در دسترس شده بود، شاید هم اهالی سیرچ قدیم را‌‌ رها کرده بودند و آمده بودند سیرچ جدیدی کنار جاده ساخته بودند و زندگی را شروع کرده بودند. آخر خانه‌‌هایشان کلنگی و تو سری خورده نبود و خانه‌ی نوساز بینشان زیاد بود. این هم دلیل نمی‌شود البته. چون توی ایران خانه‌ها همه‌شان عمری بین ۲۵تا ۳۰ سال دارند و ۳۰ساله که می‌شوند ملت ایران به بهانه‌ی کلنگی بودن می‌زنند خانه را خراب می‌کنند و یک دانه جدیدش را می‌سازند و اینجا اروپا نیست که خانه‌ها بالای ۱۰۰سال عمر داشته باشند. اصلن به خاطر همین است که ایران جامعه‌ی کوتاه مدت است و حتا حکومت‌ها و انقلاب‌هایش هم هیچ کدام عمر طولانی ندارند. ملتی که خانه‌هایش را زود به زود خراب می‌کند و دوباره می‌سازد حکومت‌هایش را هم... چرت دارم می‌گویم. خلاصه سیرچ کنار جاده بود...

و چند کیلومتر بعد از سیرچ بود که رویای کلوت‌های کویر و غروب در کویر و آسمان پرستاره‌ی کویر همه‌شان پر پر شدند.... بعد از یکی از پیچ‌های جاده بود که اتوبوس به آرامی در حاشیه‌ی جاده ایستاد. چندین دقیقه ایستاد. بچه‌ها مشغول بازی بودند و نفهمیدند اصلن. بعد از چندین دقیقه کم کم همه‌مان از اتوبوس پیاده شدیم و دیدیم‌ای دل غافل. راننده و کمک راننده رفته‌اند عقب اتوبوس و دل و روده‌ی موتورش را دارند درمی آورند... چی شده چی نشده... تمام هیکل آن اتوبوس از کلاچش بگیر تا ترمزش پنیوماتیکی بوده و بادی و حالا یکی از پمپ‌های بادش ترکیده و همین که راننده توانسته اتوبوس را کنار جاده نگه دارد و نرفته‌ایم ته دره‌ای چیزی باید خدا را شکر کنیم.
ایستادیم‌‌ همان جا. همه‌ی بچه‌ها از اتوبوس خسته شدند و آمدند پایین. همه‌مان کنار جاده ایستادیم. درست وسط راه بودیم. جایی بین سیرچ و شهداد. جاده در محوطه‌ی بین ۲تا کوه بود و کنار جاده هم رودخانه‌ی وسیعی بود که حتا قطره‌ای آب هم درش جریان نداشت. اما روزگاری رودخانه بوده به هر حال. کوه‌های پشت سرمان شکل عجیبی داشتند. سوراخ سوراخ بودند. به قول کرمانی‌ها کُت کُتو بودند. احسان گیر داد که چرا این کوه‌ها این شکلی‌اند؟ خودش فرضیه ارائه داد که به خاطر تفاوت دمای خیلی زیاد شب و روز این چه شکلی شده‌اند و این کوه‌ها دارند متلاشی می‌شوند و این سوراخ سوراخ شدنشان مقدمه‌ای ست بر ویرانیشان... چیزی به مغز ما نمی‌رسید. حرفش را تصدیق کردیم. بعد دکتر رحیمیان از یکی از بچه‌های اهل دود یک فندک قرض گرفت و رفت آن طرف جاده سراغ علف‌های خشک کنار جاده. فندک زد و علف‌های خشک هم آتش گرفتند. نسیم می‌وزید و آتش را میان علف‌های خشک پخش می‌کرد و نمی‌دانی چه منظره‌ی خوشگلی شده بود منظره‌ی آتش گرفتن ناگهانی یک گله علف خشک... ۷-۸نفری ایستادیم کنار جاده. یک کیسه تخمه را گذاشتیم وسط و نفری یک مشت برداشتیم و شروع کردیم به تخمه شکستن و حرف زدن. سعید قصه‌ی یکی از شهرهای کرمان را گفت به اسم نرماشیر. گفت آن طرف بم است. تازگی‌ها شهر شده. اکثرن پوستشان تیره است. گفت که اجداد این‌ها برده‌های سیاه پوستی بوده‌اند که پرتقالی‌ها با خودشان آورده بودند ایران. پرتقالی‌ها رفتند. اما این‌ها آمدند و ساکن یکی از نقاط دور کرمان شدند. زمان صفویه شاه عباس فرستاد سراغشان که برای جنگ باید مرد‌هایتان بیایند و بجنگند و زن‌‌هایتان هم پشت جبهه باشند و کارهای پشت جبهه را انجام بدهند. خلاصه، وقت جنگ، یکهو دید که زن‌‌هایشان شیر‌تر از مرد‌هایشان دارند می‌روند جلو که بجنگند و خوب هم می‌جنگند. شاه عباس گفت که این‌ها هم نر و هم ماده‌شان عین شیر جنگی‌اند و وقت جنگ که می‌شد می‌گفت بروید به نرماده شیری‌ها بگویید که بیایند. اسم آنجا شد نرماده شیر و به مرور زمان تغییر شکل داد و تبدیل شد به نرماشیر... تخمه می‌جویدیم و پوستش را تف می‌کردیم زیر پایمان. دکتر رحیمیان هم به جمعمان پیوسته بود. همه‌مان خوشحال بودیم که می‌توانیم تخمه بجویم و با خیال راحت آن را زیر دست و پایمان تف کنیم. دیگر نگران این نیستیم که پوست تخمه‌ها روی فرش می‌ریزد و مامان جانمان غر می‌زند و نگران نیستیم که پوست تخمه‌ها زیر صندلی‌های اتوبوس می‌ریزد و اتوبوس به گند کشیده می‌شود... بعد از نیم ساعت زیر پا‌هایمان فرشی از پوست تخمه پهن شده بود. ولی اتوبوس درست نشد. جاده پر از کامیون و تریلی بود. کامیون‌ها و تریلی‌هایی که از سمت شهداد می‌آمدند بارشان سنگ معدنی بود. سنگ‌های معدنی خیلی بزرگ که حتم برده می‌شدند به جایی تا ماده‌ی ارزشمند از تویشان استخراج شود. ایستاده بودیم آنجا و نگاه می‌کردیم به جاده و نگاه می‌کردیم به راننده و کمک راننده که موتور پمپ باد را باز کرده بودند. نگاه می‌کردیم به بچه‌ها که رفته بودند طبقه‌ی بالای اتوبوس برای خودشان آهنگ گذاشته بودند و می‌رقصیدند. نگاه می‌کردیم به دختر خوش بر و رویی که معلوم نبود چه ش شده بود. یکهو از اتوبوس آمد بیرون و رفت آن طرف جاده کنار پل برای خودش تک و تنها نشست. کمی در مورد شکست عشقی و این جور خزعبلات صحبت کردیم. بعد سر اینکه برویم و از تنهایی دربیاوریمش صحبت کردیم. ولی او از تنهایی نشستن و به کوه‌ها نگاه کردن خسته نشد. ما هم بی‌خیال شدیم و تخمه‌مان را جویدیم و پوستش را تف کردیم.
غروب شد.

علف‌های کنار جاده را آتش زدیم و از سردی هوا به گرمای آتش پناه بردیم. زغال‌هایی که قرار بود در کویر با‌هاشان سیب زمینی سوخته درست کنیم‌‌ همان کنار اتوبوس آتش کردیم. دور قرمزی زغال‌ها نشستیم و زیر زغال‌ها سیب زمینی‌ها را گذاشتیم. بعد حلقه زدیم و با هم حرف زدیم. آهنگ هم گذاشتیم. از آهنگ‌های معین بگیر تا مهستی و رضا یزدانی. هوا هم سرد شده بود و گرمای زغال‌های گداخته می‌چسبید. محسن و محمدجعفر آن طرف دوربین دستشان گرفته بودند و به آسمان پرستاره نگاه می‌کردند و صورت‌های فلکی و ستاره‌ها را شناسایی می‌کردند. از کرمان یک پراید آمده بود و یک قطعه برای اتوبوس آورده بود که تعمیر شود. سیب زمینی‌ها دیر می‌پختند. باید پوستشان کامل کامل می‌سوخت تا مغزپخت شوند. سیب زمینی‌ها را در آوردیم. هر کداممان یک سیب زمینی را گرفتیم دستمان. از وسط نصفش کردیم و شروع کردیم به خوردن مغزش. عجیب خوشمزه بودند...

 ساعت ۹شب شد. اتوبوس تعمیر نشد. بالاخره یک اتوبوس قدیمی بنز۳۰۲ رسید. همه‌مان سوارش شدیم و ۳نفری و ۴نفری روی صندلی‌هایش نشستیم تا جا بشویم. اتوبوس گرم بود. موتورش قار قار یکنواختی می‌کرد. همه‌مان از گذراندن یک عصر و غروب در کنار جاده خسته بودیم. ۳نفری ۳نفری روی صندلی‌ها همدیگر را بغل کردیم و تا خود کرمان خابیدیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: در حسرت کلوت ها ، سیرچ ،

کرمان-5(از لذایذ دنیوی)

یکشنبه 21 اسفند 1390  10:13 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

یکی از لذت‌های دنیا می‌تواند این باشد که نیمه شبی خنک بلند شوی بروی بلوار جمهوری کرمان. بروی برسی به دانشکده‌ی فنی مهندسی دانشگاه باهنر. بروی تا برسی به سردر دانشکده‌ی فنی دانشگاه باهنر و آن چند بنای گنبدی شکل. بایستی زیر آن گنبد سردر. درست در وسط گنبد بایستی. ماشین‌ها توی خیابان با سرعت تمام رد شوند. هیچ بنی بشری توی پیاده رو نباشد. بروی در مرکز گنبد بایستی. داد بزنی‌های و بشنوی هاااااای. دو قدم این طرف و آن طرف بشوی. بفهمی که فقط در‌‌ همان نقطه است که صدایت اکو می‌شود. بعد شروع کنی به خاندن شعر رضا موتوری فرهاد. مثل فرهاد صدایت را بلند و‌‌ رها کنی و صدایت در زیر طاق گنبدی شکل اکو شود. با تمام وجودت فریاد بکشی:

با صدای بی‌صدا
مثل یه کوه بلند
مثل یه خاب کوتاه
یه مرد بود یه مرد...
فوق العاده ست...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات()