تبلیغات
حاج سیاح - مطالب کرمانشاه

چرا سفر می‌کنید؟

پنجشنبه 21 دی 1396  11:44 ق.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،کرمان ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،ایلام ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،اردبیل ،اصفهان ،






کتاب «چرا سفر می‌کنید؟» کتابی خواندنی بود. مجموعه مصاحبه‌های سیروس علی نژاد در دهه‌ی 70 با آدم‌های اهل سفر ایران. به‌خصوص که این آدم‌ها در زمان مصاحبه همه بالای 40-50 سال دارند و از جوانی‌شان اهل سفر بوده‌اند. یعنی از روزگاری که سفر به‌سادگی امروز نبوده و فقط عشق به سفر بوده که آن را ممکن می‌کرده. خیلی‌هایشان این روزها در بین ما نیستند و به رحمت خدا رفته‌اند. مصاحبه‌ها جذاب و خواندنی بودند. حواشی، تجربه‌ها، قصه‌ها و روایت‌هایشان پر از نکات یادگرفتنی بود. برای من مثلاً به‌شخصه شرح دوصفحه‌ای منوچهر ستوده از سفرش به ارومچی و دیدار فارسی‌زبان‌های کشور چین یک دنیا معنا و مفهوم و تفسیر بود. یاد این افتادم که چند سال پیش چینی‌ها ارومچی را به خاک و خون کشیدند و ما ایرانی‌ها هیچ کاری نکردیم. نه دولتمان و نه خودمان... بله قدرتش را پولش را نداشتیم. ولی قلمش را که داشتیم و داریم.. 5 مصاحبه‌ی آخر (مصاحبه با جمشید گیوناشویلی و منوچهر صانعی) مرتبط با پرسش اصلی کتاب نبود، ولی باز هم جذاب و خواندنی و یادگرفتنی بودند.
نشستم تکه‌هایی از مصاحبه‌ها را که مربوط به سؤال اصلی کتاب بود رونویسی کردم و در یک جدول خلاصه کردم. دلایل خیلی متنوع، مستند و قشنگ و قابل‌تأملی شدند:

 نام مصاحبه‌شوندهپاسخ به سؤال چرا سفر می‌کنید؟ کلمات کلیدی  
 همایون صنعتی زادهمن هیچ‌وقت سفر نمی‌کنم مگر آن‌که کاری داشته باشم. تابه‌حال نشده به‌جایی سفر کنم مگر آن‌که کار داشته باشم. همه جای دنیا را هم دیده‌ام، اما خیلی جاهای تفریحی دنیا را اصلاً من ندیده‌ام. مثلاً جنوب فرانسه را ندیده‌ام، چون آنجا کاری نداشتم... 
مثلاً دو سال پیش رفتم هند. علت رفتن به هند هم کتاب التفهیم بود... یا در عرض ده‌پانزده سال اخیر جایی که مکرر سفر کرده‌ام به اردکان یزد بوده است. شاید سالی دو سه دفعه. مردم آنجا تا پیش از اختراع این ساعت امروزی یک‌ساعتی داشته‌اند به اسم ساعت شب نما که کارهای دقیق زندگی خود را به‌وسیله‌ی آن انجام می‌داده‌اند... نه اسم آن را تحقیق نگذارید. فضولی بهتر است، فضولی‌های بی‌حد. (ص55 و 56)
سفر از برای کار و ارضای حس فضولی نسبت به یک‌چیز 

تعریف یک سؤال و تحقیق و بعد سفر برای کشف پاسخ آن 
 هوشنگ دولت‌آبادی اگر آدم به این قصد سفر کند که ریشه‌های فرهنگی خود را پیدا کند،‌ ایران را بشناسد و ببیند که مملکت چه داشته است،‌ چه دارد و چه می‌تواند داشته باشد باید برود آثار باستانی ایران را ببیند. من اعتقاددارم که ما باید محیط‌زیست را از حالت منحصر به طبیعت خارج کنیم بدانیم که فضای فرهنگی ما هم جزو محیط‌زیست ماست. پیداست که ما به شناختن این محیط‌زیست فرهنگی احتیاج داریم. انسان‌هایی که در کشورهای کهن‌سال زندگی می‌کنند، لازم است که تاریخ خود را بشناسند. شناختن تاریخ هم از روی کتاب‌های تاریخ بسیار مشکل است، زیرا تاریخ نویسان ما بیشترشان وزیر و همه مواجب‌بگیر حکومت‌ها بوده‌اند... این است که ما باید با بررسی آثار باستانی با بررسی ادیانی که در کشورمان وجود داشته‌اند و نیز با بررسی اشعارمان که در حقیقت تنها گنجینه‌ی تاریخی ماست سعی کنیم به واقعیات تاریخی دست پیدا کنیم... به همین جهت اغلب دنبال معابد قدیمی می‌روم و سعی می‌کنم ارتباط آن‌ها را با کیش‌های دیگر پیدا کنم. سعی می‌کنم بفهمم در کدام دوره‌ی تاریخی تحولات عمده‌ای در تفکرات مذهبی ایرانیان پیداشده. (ص 70 و 71)سفر به‌قصد کشف ریشه‌های فرهنگی ما در این کشور

 منوچهر ستودهمن آدمی هستم که زیر یک سقف برایم مشکل است زندگی کنم. به قشقایی‌ها می‌مانم. از اتاق و نشستن در کنج خانه بدم می‌آید. دلم می‌خواهد حرکت داشته باشم، سیر بکنم، بگردم، چیزهای تازه ببینم، جاهای تازه ببینم، آدم‌های تازه ببینم،. این انگیزه‌ی من است و کسی مرا در این زمینه تربیت نکرده است. (ص102) سفر به خاطر چیزهای تازه، جاهای تازه، آدم‌های تازه 
 منوچهر ستودهمی‌خواهید یک منطقه‌ی جغرافیایی را بررسی کنید. خوب آن منطقه هست. این کتاب‌ها را هم بردار و توی محل بنشین. تمام دهکده‌ها هنوز هست، لااقل مقدار زیادی هست، خوب برو همان‌جا اصلاح کن. وگرنه پشت میز باید بنویسی نسخه‌ م فلان،‌ نسخه ن فلان،‌ نسخه‌ی د بهمان. آقا فلان فلان ندارد،  هنوز دهکده هست،‌ برو ببین بنویس دیگر. این کشمکش ندارد. من از قدیم معتقد بوده‌ام که اگر قلم با قدم توأم نباشد، تحقیق یک عباسی نمی‌ارزد. این انگیزه‌ی من  بوده که راه افتاده‌ام، وگرنه هیچ‌چیز دیگر نبوده. (ص101) همراه کردن قلم با قدم 

تحقیقی که فقط با پشت‌میزنشینی انجام شود تحقیق قابل اتکایی نیست. 
 نصرالله کسرائیانآدم تا وقتی چیزی را نمی‌داند شاید انگیزه‌ای برای دانستن در او پیدا نشود،‌اما همین‌که دانست شاید میل بیشتر به دانستن در او تشدید شود. سفر رفتن هم برای من همین‌طور بوده است. هر چه بیشتر سفرکرده‌ام، عطش به سفرهای دیگر در من تشدید شده است. الآن که بیش از بیست سالی است که به سفرهای جدی می‌روم، می‌بینم همین‌که مدتی به سفر نمی‌روم کلافه‌ام،  احساس کلافگی به من دست می‌دهد،‌ فکر می‌کنم دیر شده. اگر بپرسی چه دیر شد نمی‌دانم. اما می‌دانم که باید بروم. مثلاً همین الآن که مدتی است به خاطر چاپ کتابم به سفر نرفته‌ام، مثل فنر فشرده‌شده‌ام و بی‌تردید به‌محض آن‌که از شر چاپ کتاب خلاص شدم به سفر خواهم رفت. (108) یک جور تشنگی به دانستن و تجربه کردن 
 نصرالله کسرائیاناز دوره‌ی دانشکده که به عکاسی علاقه‌مند شدم، سفرهای جدی‌ام شروع شد. بچه که بودم نقاشی‌ام بد نبود. شاید بعداً بایست نقاش می‌شدم اما این‌که نمی‌توانستم یکجا بنشینم و این‌که دلم می‌خواست همه‌اش بروم سفر بی آن‌که خودم متوجه شوم علاقه‌ام را تغییر داد. درواقع عکاسی راه‌حلی بود برای حل تعارض درونی من. هم‌سفر را دوست دارم، هم نقاشی را. رفتم سفر و عکاس شدم و این ادامه پیداکرده تا حالا. (ص109) سفر به خاطر عکاسی و عکس گرفتن 
 نصرالله کسرائیانیک روز در یک روستای بجنورد معلمی از من پرسید که شما چند سالتان است. گفتم سی‌ونه سال. گفت شما اشتباه می‌کنید صد و پنجاه سال دارید. خوب، من به این موضوع به این شکل فکر نکرده بودم اما درواقع این احساس که هر انسان فرصت ناچیزی برای زندگی دارد، و باید به نحوی از این فرصت اندک حداکثر استفاده را بکند در من وجود داشت. شاید دارم یک‌جوری کلک می‌زنم به زندگی. به طول و عرضش اضافه می‌کنم. ممکن است این تنها راه اضافه کردن به طول و عرض زندگی نباشد. اما برای من راه این است. گاه احساس می‌کنم در دو روز آن‌قدر جای تازه و چیز تازه دیده‌ام که انگار دو روز نبوده، بلکه دو ماه بوده و ازآنجاکه ناگزیری مرگ مرا اندوهگین و عصبی می‌کند گویی تلاش می‌کنم به‌نوعی با آن مبارزه کنم. (ص111) طولانی و غنی کردن این زندگی محدود 

یک جور تسلیم نشدن در برابر مرگ 
 محمدعلی موحداگر قصد شما از طرح این موضوع انگیزه‌های ابن‌بطوطه در سفر کردن است، به گمانم او چهار انگیزه داشته است:
یکی انگیزه‌ی روحی بوده است و دیدن اقطاب و مشایخ و تبرک به مشاهد مشرفه. هر جا که می‌رسد سراغ شیوخ و خانقاه‌ها و اقطاب و مردان خدا را می‌گیرد. پس یکی از محرک‌های عمده‌ی او این بوده، و این کشش به تصوف در تمام زندگی این مرد دوام داشته است.
انگیزه‌ی دیگر او طلب علم بوده است. جوانی می‌آید به دمشق و می‌رود به حلقه‌ی درس در بغداد و همین‌طور در شیراز.
سوم عطش دیدن افق‌های تازه و کشف جاهای ناشناخته و برخورد با آدم‌های اهل علم.
انگیزه‌ی چهارم او بعداً پیدا می‌شود: نام و وضعیتی برای خود فراهم کردن و سری میان سرها درآوردن. چنان‌که به کار دیوانی هم می‌پردازد و این دنیادوستی در سراسر عمرش با کشش روحی به‌سوی تصوف و زهد و انقطاع از عالم به‌طور توأمان ادامه یافته است. (ص134) 
انگیزه‌های روحی: دیدن اقطاب و مشایخ و تبرک به مشاهد مشرفه.

طلب علم.

دیدن افق‌های تازه و کشف جاهای ناشناخته.

به شهرت رسیدن. 
عبدالرحمان عبادی - موضوع سفرهای شما چیست؟ در سفرهای خود دنبال چه می‌گردید؟
- علاقه‌ی اصلی من به همین لغات محلی است که به عقیده‌ی من سند عمده‌ی فرهنگ ایران است. زیرا این لغات زبان‌های مختلف محلی، یا به‌اصطلاح گویش‌ها،‌اسناد زنده‌ای هستند که در طول تاریخ توسط مردم نگهداری شده‌اند. زبان‌های محلی ایران گنجینه‌ی عظیمی است که شاید ده‌ها هزار لغت و شاید بیش از ده هزار فعل دارند که همه‌ی آن‌ها مایه‌ی عظیمی برای زبان ادبی فارسی است.
یک وجه دیگر زبان‌های محلی لغات جغرافیایی است. هر دهی اسم‌های خاص خودش را دارد. نام ده، نام چشمه، کوه، دره،‌تپه و... پنجاه شصت هزار آبادی در ایران داریم که اگر هرکدام فقط چند اسم خاص داشته باشند، بیش از دویست هزار اسم می‌شود. اگر لغات مشترک آن‌ها را هم کنار بگذارید بازهم ده بیست هزار لغت پیدا می‌کنید که مانند زبان اوستایی و فارسی هخامنشی لغات ریشه‌ای هستند... اسم اشخاص،‌اسم جغرافیایی،  زبان اوستایی، زبان فارسی هخامنشی،‌ زبان پهلوی و زبان‌های دیگر ایرانی گنجینه‌ی عظیم فرهنگ ایرانی را می‌سازند. در این کلمات و اصطلاحات و لغات اگر کسی دقت کند خواهد دید که گاه قسمتی از تاریخ ایران در آن‌ها متبلور است.
به عقیده‌ی من لغات زنده‌ترین اثر تاریخ ما هستند. چون برخلاف آثار دیگر به دست این‌وآن دستخوش تغییر نشده‌اند. شعرها و دوبیتی‌هایی که در بین مردم مانده نیز همین وضع را دارند. (ص 145 و 146) 
به خاطر شنیدن، ثبت و ضبط گویش‌ها و لغات محلی و مطالعه در زبان‌های محلی ایران، لغات زنده‌ترین اثر تاریخ ایران هستند
 ایران درودی- یعنی تمام سفرهایی که کرده‌اید برای برپایی نمایشگاه بوده؟
- بله، تمامش. چه برای نمایشگاه بوده و چه برای تهیه‌ی مقدمات آن. مثلاً می‌روم سانفرانسیسکو ببینم زمینه‌ی نمایشگاه چیست،  کجا می‌توان نمایشگاه دایر کرد،‌ کجا می‌شود سفارش نقاشی گرفت و... من آدم ماجراجویی هستم، حتی بیشتر از آن، حادثه‌سازم. سفر گذشته از تنوعی که به زندگی‌ام می‌دهد، از آن نظر برایم جالب است که با آدم‌های مختلف آشنا می‌شوم. (ص157) 
برگزاری نمایشگاه نقاشی و پول در آوردن

تنوع دادن به زندگی روزمره

آشنا شدن با آدمهای مختلف 
 ایران درودی زندگی یک حادثه است و من دلم می‌خواهد این حادثه را در تمامیتش زندگی کنم. می‌خواهم پرتر و غنی‌تر زندگی کنم، می‌خواهم ببینم چطور می‌شود با آدم‌هایی که نمی‌شناسم ارتباط برقرار کرد. چطور می‌شود ساده زندگی کرد،  چطور می‌شود از داشتن یک‌چیز ناقابل خوشحال شد. می‌خواهم این‌ها را از دیگران یاد بگیرم. (ص 158)غنی تر کردن زندگی

ارتباط برقرارکردن با آدم های جدید

یادگرفتن خوشحالی های کوچک 

چرا سفر می کنید؟/ سیروس علی نژاد/ انتشارات کند و کاو/ 262 صفحه/ 17 هزار تومان

مرتبط: معرفی این کتاب در سایت آریارمنا

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 دی 1396 | نظرات() 

زائران هورامان

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  02:01 ب.ظ

نوع مطلب :کرمانشاه ،

شامگاه روز اول بود که به دروازه‌ی هورامانات رسیدیم: روانسر.

ذهن‌مان پر از تصویر بود و خنکی هوا بوی سرمایی شبانه می‌داد.

از جوانی آدرس جایی برای شب ماندن، مسافرخانه یا سوییتی اجاره‌ای را پرسیدیم. گفت تنها مهمان‌پذیر شهر تعطیل شده است. دوید رفت آن سوی خیابان، از سرباز فرمانداری جایی برای شب ماندن را پرسید. نبود. جوان گفت این شهر هیچ چیز ندارد. رفتیم جلوتر...

و سرآب روانسر زیباتر از آن بود که جوان بگوید این شهر هیچ ندارد. چشمه‌های جوشان و خروشان از دل کوه کوتاه برکه‌ای عظیم با صداهایی مهیب و زندگی‌بخش آفریده بودند. راه رفتیم، به قایق‌های پدالی نگاه کردیم. به جوشندگی و خروشندگی آبی که از دل کوه بیرون می‌زد. به مردانی با شلوارهای کردی. و آرامش و سکوتی که از ورود به سرزمین هورامانات داشت ما را می‌گرفت.

از بیستون و طاق بستان گذشته بودیم. در دامنه‌های سرسبز بیستون مجسمه‌ی غافلگیرکننده‌ی هرکول و نقش‌برجسته‌های مهرداد و گودرز و وقف‌نامه‌ی شیخ علی خان زنگنه و داربست‌های زیر کتیبه‌ی داریوش را به تماشا نشسته بودیم(خود کتیبه معلوم نبود. فکر می‌کردم کتیبه در دل تخته سنگی صاف و نمایان و خیلی بزرگ باشد. اما کتیبه بر روی سینه‌ی تخته‌سنگی در شکاف کوه بیستون بود و کوچکتر از تصویر توی کتاب‌ها و مجله‌ها ...)

از نیروی عظیم و وحشی قدرت احساس بیهودگی کردم. آیا داریوش مردی خائن را به زیر پا افکنده بود؟ دوست نداشتم باور کنم. دوست داشتم فکر کنم که داریوش از به زیر پا افکندن و لگدکوب کردن مردی دیگر، مردی که قدرتی سرکش داشته آن قدر لذت برده که داده آن را به هزار زور و زحمت به چند زبان ثبت کنند. قدرت او سرکش‌تر بوده.کتیبه‌ی داریوش بیش از هر چیز برای من نماد قدرتی وحشیانه بود... قدرتی که فقط برای داریوش شیرین و لذت‌بخش بوده، فقط داریوش بوده که با این کتیبه، با لگدکوب کردن آن مرد و به زنجیر کشیدن مردانی دیگر احساس مردانگی می‌کرده.

برکه‌ی سرآب بیستون در هوای ابری و بارانی، سبزی و سرزندگی عجیبی داشت و تنها کاری که از دست‌مان برمی‌آمد تند تند نفس کشیدن و بوی باران اردیبهشتی را فرو دادن و تند تند عکس گرفتن برای ثبت لحظه‌ها بود.

فرهادتراش از کتیبه‌ی داریوش اما عظیم‌تر و پرمعناتر بود. نیروی عظیم عشق بود. این که آدمی بتواند چنان صخره‌ای را با سمبه و تیشه تراش بدهد و سنگ‌ها را تکه تکه و تیغه تیغه کند، فقط از نیروی عشق برمی‌آمده، نیروی بزرگ و بی‌مانع عشق. یک صفحه‌ی صاف و عظیم در دل کوه بیستون که فقط یک صورت هلالی شکل در آن حجاری شده و باقی جای سنبه‌هاست و کنده شدن ردیف ردیف سنگ سخت... پای فرهادتراش نشستیم. علف‌های و گل‌های زرد روییده بودند. آسمان ابری بود. ما خسته بودیم. دراز کشیدیم. به آسمان کیپ از ابر نگاه کردیم. آسودیم.

کاخ ناتمام ساسانی کمی پایین‌تر از دیواره‌ای بود که فرهاد برای شیرین در دل کوه کنده بود. انگار سنگ‌های تراش‌خورده‌ی فرهادتراش پی و بنای کاخ ناتمام ساسانی شده بود. کاخی که در دوره‌های بعد کاروانسرای ایلخانی شده بود. (سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی‌ست)

پیرمرد و پیرزنی که در خلنگزار پای بیستون در کنار هم راه می‌رفتند، بی این که دست هم را بگیرند، شیرین و فرهاد نبودند؟

بیستون مجموعه‌ای از انتهای امیال انسانی بود: انتهای قدرت‌طلبی(کتیبه‌ی داریوش)، انتهای عشق ورزیدن به زن‌ها(فرهادتراش)، انتهای رفتن و سفر و کندن(کاروانسراهای ایلخانی و صفوی)، انتهای نیاز به خدایانی برای پرستیدن (غارها و پرستشگاه‌‌های پارتی) و...

کرمانشاه طاق بستان بود و رستورانی با نقاشی کتیبه ی بیستون که خوب دولا پهنا حساب کرد با ما (همان رستوران‌های اطراف پارک جنگلی طاق بستان...گوجه را جدا حساب کرد، نان را جدا، برنج هندی کاه مانندش را جدا، هر سیخ کبابش را جدا...) و مرد معرکه‌گیری که برای پر کردن کاسه‌ی معرکه‌گیری‌اش از مارهای بی‌خاصیت تا امام حسین مایه می‌گذاشت...

و طاق بستان...

قطره‌های گاه به گاه درشت باران، چشمه‌های جوشان پای سنگ‌نگاره‌ها، تمرین عکاسی با لنز 50 میلیمتر، دختران نوجوانی که موهای خرمایی دمب‌اسبی‌شان دل‌ها را شاد می‌کرد و سنگ‌نگاره‌های شاهانی که شاه بودن‌شان نمادی از خدا بودن‌شان بود، سنگ‌نگاره‌هایی با حضور اهورامزدا و زرتشت و پادشاهان و بی‌حضور ما مردم معمولی، قاجاریه هم با آن سنگ‌نگاره‌های رنگی کناره‌ی طاق شیطنت‌هایی کرده بودند و به یاد می‌آوردند که آهو نمی‌شوی بدین جست و خیز گوسفند...

راز دل من همه‌ی این‌ها را دیده بود. حتی شبی را هم در انتهای امیال انسانی (بیستون) گذرانده بود. فقط نمی‌دانستم که دشت‌های شقایق جاده‌ی کرمانشاه تا روانسر را هم دیده بود؟ همانی که آدم را وامی‌داشت که کنار جاده توقف کند و برود لابه‌لای گل‌های شقایق. گل‌هایی که در زمین‌های بایر و کشاورزی نشده روییده بودند. برود بین‌شان، بنشیند، به زوال شکوهمند خورشید در انتهای جاده نگاه کند و یکهو بپرد، با تمام وجود لابه‌لای گل‌ها بپرد و سوژه‌ی عکس‌هایی با سرعت شاتر 2000/1 شود...

وقتی می‌خواستیم جاگیر شویم خبری خوش شنیدم. راز دلم رهسپار همان جاده‌هایی بود که من در حال عبور ازشان بودم...

شب را در روانسر بودیم. سکویی بر بالای سرآب اختیار کردیم، صدای جوشش و خروش و پاشش آب تمام شب فضای چادر مسافرتی ما را انباشته بود.

صبح زود بیدار شدیم. آسمان از ابر کیپ بود. خورشید مثل یک دایره‌ی کوچک از انتهای کوه‌ها بالا می‌آمد. از کوه بالا رفتیم. پشت کوه سرآب، مزارع سبز تا پای کوه‌ها پیش رفته بودند. گندم بودند و شالیزار. این طرف‌تر، کنار جاده‌ای خاکی، دخمه‌ای در دل کوه بود. تابلویی زنگ‌زده می‌گفت که این دخمه و تپه‌ای که آن را در دل خودش جا داده بود ثبت ملی بودند. از سنگ‌ها بالا رفتیم. توی دخمه چیزی نبود. یک دخمه‌ی کوچک 2متر در 2 متر بود که دیواره‌هایش از دود آتش‌ها سیاه شده بود و کفش پر بود از بطری نوشابه و پاکت سیگار و قرص و پایپ و سرنگ...

پیرمرد روانسری سلام‌مان را به گرمی پاسخ داد. گفت که اسم دخمه طاق فرهاد است. از بوته‌ی گل محمدی، 2 تا گل کند و صبح‌مان را عطرآگین کرد. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها عبورمان داد. از پسرش گفت که بیکار است و همه‌اش سر در موبایل. ولی سالم است و اهل کشیدن نیست. از جاده‌ای که ما را به قوری قلعه خواهد رساند گفت و میل نداشت که از ما جدا شود. ما را تا دم سرآب همراهی کرد. وقتی از ما جدا شد، سیگار صبحگاهی‌اش را روشن کرد و توی محوطه‌ی سرآب شروع کرد به راه رفتن...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: بیستون ، کرمانشاه ، طاق بستان ، روانسر ، سرآب ، شقایق ، زائران هورامان ،

زائران هورامان 2

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  01:58 ب.ظ

نوع مطلب :کرمانشاه ،

انبوه درخت‌های بلوط کوه‌های دور تا دور قوری قلعه را در برگرفته بودند. رشته‌کوه‌های شاهو آن دوردست‌ها زیر باران شلاقی خیس می‌شدند. باران تند و بی‌امان می‌بارید. اول آهسته می‌بارید. برف‌پاک‌کن ماشین بعد از چند ثانیه می‌توانست تکانی به خودش بدهد و تصاویر جاده را زلال کند. بعد اما تند و تندتر شد. جوری که برف‌پاک‌کن به تب و تاب افتاد و بی‌لحظه‌ای استراحت قطرات را از شیشه به کنار می‌راند. جاده هم پیچ پیچی تر شد... آلاچیقی که در آن جاگیر شده بودیم سقفی حلبی داشت. باران روی سقف حلبی آلاچیق عروسی راه انداخته بود.

صبحانه زدیم (نان بربری که از روانسر خریده بودیم و پنیر و گوجه و خیار(مغازه‌ی کنار نان بربری یک سوپرمارکت بود که روی سقفش یک تلویزیون خیلی بزرگ(مثلا 100 اینچی) تصاویری از کشتارگاه مرغ‌ها (سر بریده شدن مرغ‌ها در یک مکانیزم صنعتی) را اول صبحی پخش می‌کرد!)) و کاپشن‌های‌مان را پوشیدیم و راه افتادیم سمت دهانه‌ی غار. بارانی به قدری شدید بود که توانش را نداشتیم پرسه بزنیم و قلعه‌ی قوری‌شکل را پیدا کنیم.

بنر تبلیغاتی نزدیک غار از آن مغازه‌ی آقای مرادی بود: 3 تا رژ لب 7000 تومان و 3 تا مداد 4000 تومان.

بزرگ‌ترین غار آبی آسیا اما برای ما شگفتی‌هایش را عیان نکرد.

مسیر سنگ‌فرش‌شده‌ی داخل غار از کنار رود همیشه جاری غار می‌گذشت. تو از کنار استالاگمیت‌ها، استالاگتیت‌ها (قندیل‌های آهکی)، هلیکتیت‌ها (هزاران زائده‌ی آهکی که شبیه نوک سینه‌های جنس آدمیزادند)، و ستون‌های آهکی می‌گذشتی و هر از گاهی سرت از ریزش قطره‌ای آب سرد می‌شد و درست به جایی می‌رسیدی که رویاانگیزی غار شروع می‌شد. درست همان‌جا بود که دری آهنی قفل و زنجیر شده بود. صدای ریزش آب از آبشارهای چهارگانه‌ی غار به گوش می‌رسید، قندیل‌های گوش‌فیلی با صداهای رازانگیزشان تو را صدا می‌کردند، تالارهای 4 طبقه‌ی عروس با کریستال‌های شفاف من و راز دلم را صدا می‌کردند اما...

از غار که زدیم بیرون، چند دختر کرد با لباس‌های رنگارنگ و قامت بلند و کشیده‌شان چشم‌مان را خیره کردند. اما رفتند. زود رفتند. بی‌آن که بتوانیم از نگاه‌کردن‌شان سیر شویم رفتند.

باران شلاقی‌تر از پیش باریدن گرفت. به سیاه‌چادری پناه آوردیم. زنان روستایی نان کلانه می‌پختند. نان کلانه با سبزی‌های کوهی. خوردیم. کلوچه‌ی روغنی شیرین هم به راه بود...

مردی روستایی به اصرار می‌خواست به ما رب انار بفروشد. 2 کیلو 15 هزار تومان. نه. نمی‌خواهیم. باشد. 2 کیلو 13 هزار تومان. نه. نیازی نداریم. بچشید مشتری می‌شوید. نفری یک بند انگشت رب ترش انار مزه مزه کردیم و باز هم مشتری نشدیم...

پسرکی چتر به دست به سوی‌مان آمد. چتر نمی‌خواهید؟ باران تند است. 2500 تومان چتر اجاره می‌دهم. خندیدیم. قیمت را پایین آورد. باشد، 1500 تومان اجاره می‌دهم. خندیدیم. سمج بود. تا چترش را اجاره نمی‌داد دست از سرمان برنمی‌داشت. چتر نمی‌خواهیم. دوست داریم خیس شویم. ازش ‌خواستیم که بایستد تا با چترش ازش عکس بگیریم. گفت: نمی‌خوام. باید پول بدید. پول می‌گیرم تا عکس بگیرید. پشتش را به ما کرد تا نتوانیم عکس بگیریم. خندیدیم. دلش به رحم آمد و گذاشت که ازش عکس بگیریم...

از قوری‌قلعه تا پاوه باران لحظه‌ای سقف ماشین را رها نکرد.

پاوه در دل کوه بود و ماسوله‌وار می‌زد. پاوه نامی رازآمیز داشت. برای ما بوی جنگ می‌داد. بوی روایت‌هایی که از جنگ شنیده و خوانده بودیم. جنگ تن به تن. جنگ چریکی. پاوه نام مصطفی چمران را در ذهن‌مان تداعی می‌کرد و دوست داشتیم که ازش بیشتر بدانیم. ولی وقت نبود... باید به قلب هورامانات می‌رسیدیم. شهر پر بود از ماشین‌هایی که برای کوه و کمر طراحی شده بودند: لندرورهای سبز رنگ مدل 1950 و 1960 تر و تمیز و سالم و قبراق در شهر رفت و آمد می‌کردند. تا هورامانات راهی دراز داشتیم و آن باران نباید آن قدر ممتد می‌شد. سرد بود. جایی در شهر کنار مغازه‌ای ایستادیم. احسان دوید تا یک فلاکس آب جوش بگیرد. باران شدید بود. فلاکس آب جوش را مهمان شدیم. مرد پاوه‌ای دوست نداشت به خاطر یک لیتر آب جوش ازمان پول بگیرد. کنار مغازه‌ای که روی کرکره‌ی پایین‌کشیده‌اش، بزرگ نوشته شده بود: کرکره‌سازی عثمانی ایستادیم و بستنی خریدیم. بستنی شیرین بود و خوشمزه. بستنی را که خوردیم باران آرام شد. نم نم شد...

یکی از زیباترین و مهیب‌ترین جاده‌ها انتظارمان را می‌کشید...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: غار قوری قلعه ، نان کلان ، پاوه ، باران ، جاده ، زائران هورامان ،

در محضر ایرج افشار

چهارشنبه 20 اسفند 1393  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،اصفهان ،اردبیل ،ایلام ،البرز ،بوشهر ،تهران ،چهارمحال و بختیاری ،خراسان شمالی ،خراسان رضوی ،خراسان جنوبی ،زنجان ،خوزستان ،سیستان و بلوچستان ،سمنان ،فارس ،قزوین ،قم ،کردستان ،کرمانشاه ،کرمان ،کهگیلویه و بویراحمد ،گلستان ،گیلان ،لرستان ،مازندران ،مرکزی ،هرمزگان ،همدان ،یزد ،

گلگشت در وطن-ایرج افشار

۱- حالا که سال ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست و جو بود. وجب به وجب ایران را می گشت و می دید و ثبت می کرد. جای جای خاک ایران را می رفتند و می دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستاها و ده کوره های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می کرد تا «تات نشین های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می روی و به روستا ها و خانه های دوردست روی کوه و کمر نگاه می کنی به نظرت کار غیر ممکنی می آید رفتن و گشتن و دیدنو حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می رفت تا قلعه ی حسن صباح را جست و جو کند (سال های دهه ی ۲۰) و پایان نامه ی درسی اش را بنویسد. منوچهر ستوده ای که از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه ی شمال را تا منتهی الیه شرق و گرگان و بندر ترکمن در نور دیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشق ان هصخره های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می رفت تا بعد ها متن ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار ها و بار ها در گوشه گوشه ی خاک ایران پرسه زده بود...

در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خواندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه های ایرج افشار ازسال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه ی مجله ی بخارا و گفته های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفر دوستی و به مسافرت رفتن های او چیز دیگری است. بعضی آدم ها هستند که یاد گرفتنی هستند. کوچکترین حرکات و گفته هایشان هم یاد گرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم ها بوده.

به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. (مگر چند سالم است؟ متولد 1368م!) چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خواندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز ها توی سفرنامه های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته ها از این مرد نادیده است...

۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه هایی دارد که با یک سفر نمی توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵

کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید ترین سفرنامه ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه ی او. وقتی در سفرنامه ی «طواف شاه جهان»ش خواندم که باردهم است که به اسفراین می رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی آن جمله ها را در سفرنامه ی سال ۱۳۵۵ خواندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...

۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتی گوشه ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰

«در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می شود که در دشت بی آبادی به خرابه ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می یابید و آن بیش از ده ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده ی اسرار گذشته است.» ص۱۸

چیزی هست که برایم خیلی آزار دهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف های سبز و دریا. آدم های زیادی را می بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده ام که تو چون زیاد می روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی معناست و قدر شمال را نمی دانی. و وقتی سفرنامه ها و کشف کردن های ایرج افشار را خواندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده ایم.

ایرج افشار که به مسافرت می رفت به خیلی چیز ها توجه می کرد. از شاهراه ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده های اصلی فرار می کرد و به جاده های فرعی و کم رفت و آمد می زد.

«برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴

به جاده خاکی ها می زد. هر بنای مخروبه ای که می دید صبر می کرد و به دیدنش می شتافت. با مردمان محلی حرف می زد. ازشان یاد می گرفت. بله. استاد دانشگاه بود. مرد شماره ی یک ایرانشناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را در نور دیده بود. کتاب ها در مورد ایران خوانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز، هم صحبتی با مردم برایش یاد گرفتنی بود:

«آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آنرا به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می گوییم.» ص۱۸۱

«با راننده ی فسایی صحبت از بی وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می دانم. گفت بافت و بنه ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده اند.» ص۳۸۲

۴- همسفرخوب:
«بامداد پگاه که تهران غم خیز در خواب بود با منوچهرستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می کند. هر نان خشک و سیاهی را می خورد، هر آبی را می نوشد، در هر بیغوله و کلبه ای آرام به خواب خوش میرود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

۵- رفتن با هر وسیله ای:
«در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله ی عمومی به راه افتادیم.»ص۳۲۵

«برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خودفرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵

«از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خواند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل های محلی هستند یادداشت می کنم که از میان نرود:

روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰

توی کتاب «گلگشت در وطن» سفرنامه ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال۱۳۳۳هست که اصلا به آن حوالی جاده ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده اش هم اشاره می کند و این اشاره کردن هایش هم عجیب یاد گرفتنی اند (برای خواندن سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار باید به سراغ مجله ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلا خاطره ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خواند)...:

«بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده واحمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷

البته ایرج افشار خانواده ای متمول داشته. از همان اول برای مسافرت هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین هایی که بتواند با آن ها جاده های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله ای که می شد می رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...

«این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان ها و آبادی ها انجام شد.» ص۳۹۶

خاطره ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خواندنی است:

«در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه ای که پدر بزرگوارش به او لطف می کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم واز نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می گذراندیم...» ص۱۵

۶- رفاقتهای ایرج افشار:
«در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می خواستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه مند به زبان شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:

اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. میخواستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی بازبود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می خواند. پس از پرسش درباره ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می خوانید. گفت زبانشناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می خواهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. از و نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می کند. شاد شدند. کور از خدا چه می خواست دو چشم بینا. به خانه ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسهای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

۷-آدم هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینیشده است. معلوم است که کجا می روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می خوری و کجا می خوابی. هیچ چیز غیر مترقبه ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولا هم به جاهایی می برند که گل درشت اند. جاهایی که معمولا آدم ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشاندارند و ندیده هم می توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می کند و احساس امنیت شان به بی نهایت. البته مسافران این تور ها می توانند در جمع های خانوادگی غمپز در کنندکه به فلان جای ایران رفته ایم و مثلا قلعه رودخان و ماسوله را دیده ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می افتاد و آبادی به آبادی می رفت.آرام آرام. به دنبال ندیده ها بود. یک دفترچه ی بی شیرازه ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می داد به همسفر ها. توی دفترچه اسم شهر ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره ی تماس. همسفر ها می گشتند و می گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

«اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه ی دریا دولت محروم می شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی ها را در دست نخواهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

(1)خاندن وبلاگ لیراوی و پست دویست و هشتم آن نشان می دهدکه این دوستان ایرج افشار در دور افتاده ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته اند.

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می جسته؟ از همان اولین سفر ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می دهد:

«در ارسنجان پی دانایی می گشتیم که از گذشته ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه ی سعیدیه بسته بود و کتیبه ی قدیمی سر در آن به پارچه ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خواندن آن بود. در مسجدجامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا از آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد وگفت همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خوانده و قبراق و خوش برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خواهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره های تحقیقات ایرانی شرکت می کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسر عموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خواندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکاندر سفر
«- در این سال ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می روید در کجا اقامت می کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می رویم و اقامت می کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتا از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می کند. هر گاه درسفر گذرش به آنجا ها افتاد در منزل آن ها اقامت می کند. اما نوع دیگری هم علاوه براین دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می شود کرد؟ ناچار به خانه ای وارد می شویم و می گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده ایم، می فرمایید چه کار کنیم؟ صاحب خانه با خوش رویی می گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می آورد. اما ازصحبت با اوست که آدمی لذت می برد و می تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه ی اداره ی میراث فرهنگی آن قدر نمی تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را درخانه اش به صحبت می گذرانم بپرسم که آیا اینجا ها خرابه ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می زنم، می گوید دنبال گنج آمدید؟ می گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها گاه پیش می آید که شب در جایی دربیابان بخوابید؟

-بار ها اینکار را کرده ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه مان بوده با همان و به ناچار کنار سنگی خوابیده ایم. این مهم نیست. آن هایی که به این قصد سفر می کنند،نباید اصلا دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخواهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵

9- و ده ها نکته ی یادگرفتنی دیگر از چگونه سفر کردن که با خواندن کتاب «گلگشت در وطن» می توان آن ها را دریافت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، گلگشت در وطن ،