کرمان-1

پنجشنبه 25 اسفند 1390  10:01 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

جاده‌ی کرمان سیرچ شهداد - اسفند ۱۳۹۰


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

کرمان-2 (به سوی کرمان)

چهارشنبه 24 اسفند 1390  10:02 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

ساعت ۶غروب بود که راه افتادیم. سوار بر اتوبوس دوطبقه‌ای که ما را با سرعت حداکثر ۹۰کیلومتر بر ساعت بعد از ۱۴ساعت به کرمان رساند. طبقه‌ی دوم نشسته بودیم و تصویری که از جاده‌ها و خیابان‌ها می‌دیدم جدید و نو و سرگرم کننده بود. به خصوص اینکه درپوش‌های سقفی اتوبوس هم در تمام طول سفر باز بود و آسمان را بالای سرم می‌دیدم و جاده را هم از ارتفاع ۳ متری رصد می‌کردم... توی تهران از صندلی‌ها بالا می‌رفتم و از بالای سقف به خیابان‌ها نگاه می‌کردم و خوش خوشانم می‌شد. انگار که بر ماشینی سان روف دار سوار شده باشم. از تهران که خارج شدیم و وارد جاده‌های کویری شدیم قرص ماه شب چهارده و ستاره‌های درخشان بودند که از دریچه‌ی سقف دیده می‌شدند و نرمه باد خنکی که از سقف می‌وزید. و اگر این دریچه‌های سقفی نبودند عجیب هوای داخل طبقه‌ی دوم گرم و خفه می‌شد... نزدیکی‌های کرمان بودیم که علی حبیبا یکهو دریچه‌ی سقف را بست و ما هر چه قدر زور می‌زدیم نمی‌توانستیم بازش کنیم. من که دستم به پیچ‌های تیزش گیر کرد و زخمی هم شد. بعد که توی پلیس راه باغین ایستادیم کمک راننده آمد و دریچه را به راحتی باز کرد. ما هی زور می‌زدیم تا دریچه را به طرف بالا هل بدهیم و بازش کنیم. در حالی که باید آن را به طرف پایین می‌کشیدیم. مشتی مهندس مکانیک در یک اتوبوس جمع شده بودیم و عرضه نداشتیم یک درپوش سقفی را باز کنیم...

من و مهدی فقط هفتی هستیم. بقیه همه نهی هستند. به علاوه‌ی ۴-۵تا ارشد.
اتوبوسه خیلی آرام می‌رفت. توی جاده وقتی به سختی و آرامی از یک بنز ده تن سبقت می‌گرفت با بچه‌ها کلی جیغ و داد می‌کشیدیم و البته بیشتر کامیون‌ها و تریلی‌ها از ما سبقت می‌گرفتند و ما از طبقه‌ی دوم سبقت گرفتنشان را از بالا نگاه می‌کردیم. ۴تا از ارشد‌ها وی آی پی یعنی‌‌ همان ردیف اول طبقه‌ی بالا را اشغال کرده بودند و پشتش هم ما بودیم و دید خوبی داشتیم. علی توی اتوبوس تخمه پخش کرد و بعدش چند تا از بچه‌ها آمدند جلوی اتوبوس شروع کردیم به بازی هفت خبیث... بلد نبودم. خیلی‌هامان بلد نبودیم. ساجد توضیح داد و شروع کردیم به بازی. یک می‌آوردی نفر بعدی باید یک می‌آورد وگرنه باید رد می‌داد. دو می‌آوردی می‌توانستی یک نفر را یک کارت جریمه کنی. هفت می‌آوردی نفر بعدی باید هفت می‌آورد در غیر این صورت باید دو کارت جریمه می‌شد و اگر هفت می‌اورد نفر بعدی‌اش باید هفت می‌اورد و اگر نمی‌اورد چهار کارت جریمه می‌شد و الخ... هشت می‌اوردی جایزه داشت. ده می‌اوردی جهت بازی عوض می‌شد. سرباز می‌اوردی می‌توانستی نوع کارت را تغییر بدهی. یا باید هم شماره می‌گذاشتی وسط یا هم نوع برگه... جالب بود. هر وقت هم تک برگ می‌شدی باید خبر می‌دادی در غیر این صورت جریمه می‌شدی. و من چه قدر سر همین یک ثانیه دیر گفتن تک برگ شدنم جریمه شدم... از یک جایی به بعد هر کس کلمه ی من را به کار می برد جریمه می کردیم...ولی بالاخره شانسی شانسی برنده شدم...
عقب اتوبوس بچه‌های اراذل اوباش و شوخ و شنگ و پرسرو صدای نهی جمع شده بودند. با خودشان لپ تاپ و اسپیکر اورده بودند و اهنگ‌ها ی شاد و تند پخش می‌کردند و می‌رقصیدند و اواز می‌خاندند... هر از گاهی هم می‌زدند زیر فریاد که آبم می‌یاد... آبم می‌یاد بر وزن خابم می‌یاد و دلشان خوش بود که صدایشان به دختر‌ها که طبقه‌ی اول نشسته‌اند می‌رسد و از این بوی فحل بلند شدن‌های تازه دانشجویی و تازه دختردیدگی... پانتومیم هم بازی کردیم. از سفسطه تا شازده قجر و کن فیکون و بیگانه را با ادا و اصول اجرا کردیم و خسته شدیم برای خودمان. خابیدن روی صندلی‌های اتوبوسه عذاب عظمایی بود برای خودش...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: به سوی کرمان ،

کرمان-3(باغ شاهزاده)

سه شنبه 23 اسفند 1390  10:05 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

ارزشش را دارد؟ آیا اینکه هزار کیلومتر از تهران دور شوی ارزشش را دارد؟ اینکه این هزار کیلومتر دور شدن به سمت شمال و غرب و سرسبزی و کوهستان هم نباشد و رو به کویر و بیابان‌های بی انتهای ایران باشد، ارزشش را دارد؟ حالا که نگاه می‌کنم ارزشش را داشته... همیشه وقتی خاسته‌ام از سفری چیزی بنویسم، این سوال و دوراهی توی ذهنم تاب خورده که الان من باید به ترتیب توالی زمان بنویسم یا درهم و برهم و هر تصویر وچیز خاصی که دیده‌ام و به ذهنم می‌رسد؟ اگر به ترتیب زمانی بنویسم و بگویم که کی حرکت کردیم و کی رسیدیم و در فلان موقع چه کردیم و الخ، یک تصویر جامع و شامل برای خودم می‌سازم و یک جور تاریخ نگاری دقیق. اما این جوری خیلی از برجستگی‌ها یادم می‌رود یا ذکرشان حالت برجستگی پیدا نمی‌کند... گور بابای نظم و ترتیب.
ارزشش را دارد. سفر که می‌روی روز‌ها خاصیتشان را از کف می‌دهند. شنبه و ۱شنبه و ۲شنبه و... برای دنیایی است که تو ازش دل کنده‌ای و آمده‌ای به سفر که ۳شنبه یا ۴شنبه بودن یک روز توفیری ندارد. وقتی می‌روی سفر روز‌ها و اسم روز‌ها معنایشان را از دست می‌دهند و مبدا تاریخی جدیدی توی ذهنت شکل می‌گیرد و این خودش از عجایب سفر است. پس اینکه من بگویم ۵شنبه‌ای اسفندی بود که راه افتادیم به سمت باغ شاهزاده‌ی کرمان، ۵شنبه بودنش یک حشو خیلی تابلو است. اما اسفندی بودنش، نه. هوای کرمان در اسفند به قاعده بود. نه گرم و نه سرد. و جاده‌ی کرمان به ماهان و بهتر بگویم کرمان به بم از آنجاده‌های کویری بود. شاید بخشی از آن رویای آمریکایی است که هالیوود در ناخودآگاه ما ساخته است. شاید هم واقعن یک ناخودآگاه جمعی و حس مشترکی از رهایی باشد که آمریکایی‌ها فیلمش را ساختند و مجسمش کرده‌اند... جاده‌های کویری...
نور زلال و شدید و مستقیم خورشید. کویری که از ۲ طرف جاده تا افق ادامه پیدا کرده است. تک و توک علف‌ها و خار مغیلان که شن‌ها و خاک کویر را گله گله کرده‌اند. و جاده‌ای که صاف و مستقیم پیش می‌رود. صاف و مستقیم امتداد دارد. می‌رود تا آن دور‌ها که سراب و دریاچه‌ای حتم خیالی انتظارش را می‌کشد و هرم گرمای آفتاب که همه چیز را پیچ واپیچ می‌کند. هیچ کسی در جاده نیست. هر از چندگاهی نسیمی است که می‌وزد. توی فیلم‌های آمریکایی قهرمان فیلم سوار بر ماشینی است که سقف ندارد و باد مو‌هایش را افشان می‌کند و او می‌رود و می‌رود. و فقط هم او است و جاده‌ی کویری. و البته همه‌ی جاده‌های کویری خلوت‌اند. اتوبوسی هم سوارش بودیم دریچه‌ی سقفش را تا ته باز کرده بودیم و نسیم کویری از‌‌ همان دریچه توی اتوبوس می‌زد و نور خورشید هم به چشم‌‌هایمان...

سروکله‌ی باغ شاهزاده وسط همین کویر بی‌انتها پیدا می‌شود. تکه‌ای از خاک کویر که به گونه‌ای دیگر است. هوایش خنک‌تر است. درخت‌هایش زیادند و وسط زردی بی‌انتهای خاک کویر دیدن تن درخت‌های این باغ که دارند کم کم جوانه می‌زنند و کاج‌ها و صنوبر‌هایش هم که همیشه سبزند... هنوز برف‌های روی کوه‌های تیگران در بالادست باغ ذوب نشده‌اند تا حوض‌های باغ را پر از آب کنند و فواره‌هایش را به بالا و پایین بردن آب وادار کنند... ۵۰-۶۰نفر ما هستیم. ۴-۵تا مینی بوس هم جلوی باغ پارک‌اند. توی باغ که می‌رویم می‌فهمیم مینی بوس‌ها برای دخترمدرسه‌ای‌های کرمان هستند که آمده‌اند اردوی باغ شاهزاده.

گشت می‌زنیم. آبی که توی حوض‌ها است هوا را خنک کرده. دور باغ می‌چرخیم. دیوارهای کاهگلی دورتادور باغ. عمارت باغ که با پنجره‌های سبک دوران قاجار جالب است. زیرزمینش باز است. می‌رویم توی تاریکی زیرزمین برای خودمان می‌چرخیم. خوراک قایم باشک است زیرزمین خنک عمارت باغ شاهزاده. طبقه‌ی اول نمایشگاه عکس‌های دوران قاجار است و صنایع دستی کرمان. عکس‌های سازنده‌های باغ و والی‌های کرمان در دوران قاجار. عکس ناصرالدوله حاکم کرمان که دستور ساخت باغ را داده. عکس دختر‌ها و زن‌های چاق و سبیلوی دوران قاجار که سوگلی حاکم‌ها و پادشاه‌های دوران قاجار بوده‌اند. باغ را سال ۱۲۷۶ساخته‌اند. یعنی ۱۱۴سال پیش... مرتضا مطلق می‌گفت که وقتی خبر مرگ ناگهانی ناصرالدوله را به ماهان می‌برند، بنّایی که مشغول تکمیل سردر ساختمان بود تغار گچی را که در دست داشته محکم به دیوار کوبیده و کار را‌‌ رها کرده و فرار کرده. به خاطر همین جاهای خالی کاشی‌ها را بر سردر ورودی می‌شود دید. موقع برگشتن از جای خالی کاشی‌های سردر باغ شاهزاده عکس می‌گیرم. عکس دیدنی‌ها کرمان از کلوت‌های کویر شهداد تا ارگ راین و ارگ بم قبل و بعد از زلزله هم هست....

طبقه‌ی دومش را بسته‌اند. راه پله‌هایی که به طبقه‌ی دوم راه دارند با دیوار پیش ساخته دیوارکشی شده‌اند. همیشه همین طور است. هر مکان تاریخی که توی ایران بروی یک سری در‌ها هستند که بسته‌اند. یک سری راهرو‌ها و اتاق‌ها هستند که تو نمی‌توانی ببینیشان. توی هر موزه‌ای که توی ایران بروی از موزه‌ی گلستان بگیر تا نیاوران و سعدآباد تا خانه‌های تاریخی و همین باغ شاهزاده. همیشه درهایی هستند که به رویت بسته‌اند. جاهایی هستند که معلوم نیست چرا ممنوع‌اند... می‌رویم تا دم دیوارهای راه پله‌ها. من و مهدی. بقیه‌ی بچه‌ها هم دارند برای خودشان توی باغ فر می‌خورند. دیوار است. لعنتی دیوار است. توی‌‌ همان ایوان کنار راه پله می‌ایستیم و از بالا به باغ و حوض‌های باغ که طبقه طبقه پایین رفته‌اند نگاه می‌کنیم. عجب ایوانی است لامصب.... منظره‌ی حوض‌های طبقه طبقه‌ی باغ و آسمان آبی بالای سرمان و آن دوردور‌ها کوه‌هایی که از برف تقریبن سفیدپوش هستند و این طرف هم جاده‌ی کویری که از کوه‌ها دور می‌شود و به سمت کویر بی‌پایان می‌رود... قارقار کلاغ. جیک جیک گنجشک‌ها. صدای پرنده‌هایی که اسمشان را نمی‌دانم. صدای دخترمدرسه‌ای‌ها که جیغ و ویغ می‌کنند. پنجره‌ای که از دیوار کناری ایوان باز است. پنجره‌ی چوبی با نیمدایره‌ی بالایش... مهدی می‌نشیند روی صندلی. صندلی کناری‌اش یک پایه‌اش شکسته. صندلی آن طرفی خونی است. نمی‌دانم چرا خونی است. لعنتی. صندلی شکسته را تکیه می‌دهم به دیوار و با مهدی می‌نشینیم به نگاه کردن و حرف زدن... حرف زدن... حرف زدن... چه کار کنم؟ سال ۹۱ دارد می‌آید... آینده دارد می‌آید... ساجد و شهاب سروکله‌شان آن پایین پیدا می‌شود. بستنی لیس می‌زنند. نگاه‌شان به ما می‌افتد که برای خودمان توی ایوان خلوت کرده‌ایم. می‌خندند که این ۲تا را نگاه کن تو رو خدا... یک پایه‌ی صندلی‌ام که شکسته انگار به مهدی تکیه داده‌ام.... می‌روند. ۲تا دختر با روپوش‌های سورمه‌ای سروکله‌شان پیدا می‌شود. ما را این بالا روی ایوان نمی‌بینند. دبیرستانی‌اند حکمن. ۲تا پسر هم دنبالشان هستند. کاپشن پوشیده‌اند. من و مهدی با تی شرت نشسته‌ایم این بالا. هوا به این خوبی. حتم کرمانی‌اند. دختر‌ها برمی گردند به پسر‌ها نگاه می‌کنند. دوروبرشان را نگاه می‌کنند و یکیشان سریع برمی گردد به پسر تکه کاغذی می‌دهد و می‌خندد. دختر‌ها می‌روند به سمت پشت عمارت. پسر‌ها هم برمی گردند یک طرف دیگر می‌روند... عجب... آسمان چه قدر آبی است.

ناهار را می‌رویم قسمت شاه نشین باغ که آن طرف‌تر و با فاصله از عمارت اصلی باغ است. حجره حجره و پر از اتاق است. حجره‌ها را کرده‌اند رستوران سنتی و وسطش هم یک حوض با فواره کاشته‌اند و بالایش هم یک چادر به سبک تکیه دولت علم کرده‌اند. از‌‌ همان چادرهای تکیه‌ی دولت ناصرالدین شاهی که که عکس شیر و خورشید دارد و بعد کناره‌هایش نوشته‌اند یا حسین و لعنت بر یزید و.... باغ شاهزاده ارزشش را دارد....


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: باغ شاهزاده ،

کرمان-4(در حسرت کلوت ها)

دوشنبه 22 اسفند 1390  10:08 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

می‌خاستیم برویم کلوت‌های شهداد. می‌خاستیم برویم گرم‌ترین نقطه‌ی زمین را ببینیم. می‌خاستیم غروب را در کویر باشیم و آتش درست کنیم و سیب زمینی سوخته بخوریم و ستاره‌ها را تماشا کنیم. باید می‌رفتیم شهداد. به نقشه‌ی توی موبایلم که نگاه کرده بودم مسافت کرمان تا شهداد را ۹۵کیلومتر زده بود. سیرچ هم یک جایی بین راه بود. شهاب بود که سیرچ و هوشنگ مرادی کرمانی را یادم انداخت. توی کرمان هم یک خیابان به اسم هوشنگ مرادی کرمانی دیدیم. خیابان پایین هتل پارس کرمان توی بلوار جمهوری. و جاده‌ای که به سمت سیرچ و شهداد می‌رفت کوهستانی بود. اتوبوس ما آرام آرام می‌رفت. خیلی آرام. سربالایی‌ها را با حرکت آهسته بالا می‌رفت. بچه‌ها توی اتوبوس مافیا بازی می‌کردند. از این بازی اصلن خوشم نمی‌آید. هیچ وقت نتوانسته‌ام خوب نقش بازی کنم. محض بیکاری رفتم قاطیشان و بازی کردم.‌‌ همان شب اول مافیا من را کشتند. تابلو بودم که پلیسم. مافیا هم که می‌شوم پلیس‌ها خیلی راحت می‌فهمند من مافیا هستم. اصلن نمی‌توانم نقش بازی کنم.‌‌ همان دور اول شوت شدم از بازیشان بیرون. آمدم نشستم به تماشای جاده و جان کندن اتوبوس برای رساندن ۶۰نفر آدم به کویر شهداد... کوه‌های کنار جاده را نگاه می‌کردم و به خاطرات مرادی کرمانی توی کتاب شما که غریبه نیستید فکر می‌کردم. به اینکه با قاطر و پس از چند روز به شهداد رسیده بودند و اولین بار که به کرمان رفت چه قدر آن شهر برایش غریب و عجیب بود و... به سیرچ که رسیدیم توقف کردیم. کنار جاده مسجدی بود و یک دستشویی ۲طبقه. طبقه‌ی اول توالت‌ها و طبقه‌ی دوم شیرهای شستن دست و مایع دستشویی. شاهکار حرام کردن مصالح بود برای خودش آن دستشویی ۲طبقه‌ی سیرچ. بعد، سیرچ کنار جاده بود. سیرچی که مرادی کرمانی تعریف می‌کرد جایی پشت کوه‌ها بود و واقعن دورافتاده و دور از دسترس. شاید جاده آمده بود کنار‌‌ همان سیرچ و این چنین در دسترس شده بود، شاید هم اهالی سیرچ قدیم را‌‌ رها کرده بودند و آمده بودند سیرچ جدیدی کنار جاده ساخته بودند و زندگی را شروع کرده بودند. آخر خانه‌‌هایشان کلنگی و تو سری خورده نبود و خانه‌ی نوساز بینشان زیاد بود. این هم دلیل نمی‌شود البته. چون توی ایران خانه‌ها همه‌شان عمری بین ۲۵تا ۳۰ سال دارند و ۳۰ساله که می‌شوند ملت ایران به بهانه‌ی کلنگی بودن می‌زنند خانه را خراب می‌کنند و یک دانه جدیدش را می‌سازند و اینجا اروپا نیست که خانه‌ها بالای ۱۰۰سال عمر داشته باشند. اصلن به خاطر همین است که ایران جامعه‌ی کوتاه مدت است و حتا حکومت‌ها و انقلاب‌هایش هم هیچ کدام عمر طولانی ندارند. ملتی که خانه‌هایش را زود به زود خراب می‌کند و دوباره می‌سازد حکومت‌هایش را هم... چرت دارم می‌گویم. خلاصه سیرچ کنار جاده بود...

و چند کیلومتر بعد از سیرچ بود که رویای کلوت‌های کویر و غروب در کویر و آسمان پرستاره‌ی کویر همه‌شان پر پر شدند.... بعد از یکی از پیچ‌های جاده بود که اتوبوس به آرامی در حاشیه‌ی جاده ایستاد. چندین دقیقه ایستاد. بچه‌ها مشغول بازی بودند و نفهمیدند اصلن. بعد از چندین دقیقه کم کم همه‌مان از اتوبوس پیاده شدیم و دیدیم‌ای دل غافل. راننده و کمک راننده رفته‌اند عقب اتوبوس و دل و روده‌ی موتورش را دارند درمی آورند... چی شده چی نشده... تمام هیکل آن اتوبوس از کلاچش بگیر تا ترمزش پنیوماتیکی بوده و بادی و حالا یکی از پمپ‌های بادش ترکیده و همین که راننده توانسته اتوبوس را کنار جاده نگه دارد و نرفته‌ایم ته دره‌ای چیزی باید خدا را شکر کنیم.
ایستادیم‌‌ همان جا. همه‌ی بچه‌ها از اتوبوس خسته شدند و آمدند پایین. همه‌مان کنار جاده ایستادیم. درست وسط راه بودیم. جایی بین سیرچ و شهداد. جاده در محوطه‌ی بین ۲تا کوه بود و کنار جاده هم رودخانه‌ی وسیعی بود که حتا قطره‌ای آب هم درش جریان نداشت. اما روزگاری رودخانه بوده به هر حال. کوه‌های پشت سرمان شکل عجیبی داشتند. سوراخ سوراخ بودند. به قول کرمانی‌ها کُت کُتو بودند. احسان گیر داد که چرا این کوه‌ها این شکلی‌اند؟ خودش فرضیه ارائه داد که به خاطر تفاوت دمای خیلی زیاد شب و روز این چه شکلی شده‌اند و این کوه‌ها دارند متلاشی می‌شوند و این سوراخ سوراخ شدنشان مقدمه‌ای ست بر ویرانیشان... چیزی به مغز ما نمی‌رسید. حرفش را تصدیق کردیم. بعد دکتر رحیمیان از یکی از بچه‌های اهل دود یک فندک قرض گرفت و رفت آن طرف جاده سراغ علف‌های خشک کنار جاده. فندک زد و علف‌های خشک هم آتش گرفتند. نسیم می‌وزید و آتش را میان علف‌های خشک پخش می‌کرد و نمی‌دانی چه منظره‌ی خوشگلی شده بود منظره‌ی آتش گرفتن ناگهانی یک گله علف خشک... ۷-۸نفری ایستادیم کنار جاده. یک کیسه تخمه را گذاشتیم وسط و نفری یک مشت برداشتیم و شروع کردیم به تخمه شکستن و حرف زدن. سعید قصه‌ی یکی از شهرهای کرمان را گفت به اسم نرماشیر. گفت آن طرف بم است. تازگی‌ها شهر شده. اکثرن پوستشان تیره است. گفت که اجداد این‌ها برده‌های سیاه پوستی بوده‌اند که پرتقالی‌ها با خودشان آورده بودند ایران. پرتقالی‌ها رفتند. اما این‌ها آمدند و ساکن یکی از نقاط دور کرمان شدند. زمان صفویه شاه عباس فرستاد سراغشان که برای جنگ باید مرد‌هایتان بیایند و بجنگند و زن‌‌هایتان هم پشت جبهه باشند و کارهای پشت جبهه را انجام بدهند. خلاصه، وقت جنگ، یکهو دید که زن‌‌هایشان شیر‌تر از مرد‌هایشان دارند می‌روند جلو که بجنگند و خوب هم می‌جنگند. شاه عباس گفت که این‌ها هم نر و هم ماده‌شان عین شیر جنگی‌اند و وقت جنگ که می‌شد می‌گفت بروید به نرماده شیری‌ها بگویید که بیایند. اسم آنجا شد نرماده شیر و به مرور زمان تغییر شکل داد و تبدیل شد به نرماشیر... تخمه می‌جویدیم و پوستش را تف می‌کردیم زیر پایمان. دکتر رحیمیان هم به جمعمان پیوسته بود. همه‌مان خوشحال بودیم که می‌توانیم تخمه بجویم و با خیال راحت آن را زیر دست و پایمان تف کنیم. دیگر نگران این نیستیم که پوست تخمه‌ها روی فرش می‌ریزد و مامان جانمان غر می‌زند و نگران نیستیم که پوست تخمه‌ها زیر صندلی‌های اتوبوس می‌ریزد و اتوبوس به گند کشیده می‌شود... بعد از نیم ساعت زیر پا‌هایمان فرشی از پوست تخمه پهن شده بود. ولی اتوبوس درست نشد. جاده پر از کامیون و تریلی بود. کامیون‌ها و تریلی‌هایی که از سمت شهداد می‌آمدند بارشان سنگ معدنی بود. سنگ‌های معدنی خیلی بزرگ که حتم برده می‌شدند به جایی تا ماده‌ی ارزشمند از تویشان استخراج شود. ایستاده بودیم آنجا و نگاه می‌کردیم به جاده و نگاه می‌کردیم به راننده و کمک راننده که موتور پمپ باد را باز کرده بودند. نگاه می‌کردیم به بچه‌ها که رفته بودند طبقه‌ی بالای اتوبوس برای خودشان آهنگ گذاشته بودند و می‌رقصیدند. نگاه می‌کردیم به دختر خوش بر و رویی که معلوم نبود چه ش شده بود. یکهو از اتوبوس آمد بیرون و رفت آن طرف جاده کنار پل برای خودش تک و تنها نشست. کمی در مورد شکست عشقی و این جور خزعبلات صحبت کردیم. بعد سر اینکه برویم و از تنهایی دربیاوریمش صحبت کردیم. ولی او از تنهایی نشستن و به کوه‌ها نگاه کردن خسته نشد. ما هم بی‌خیال شدیم و تخمه‌مان را جویدیم و پوستش را تف کردیم.
غروب شد.

علف‌های کنار جاده را آتش زدیم و از سردی هوا به گرمای آتش پناه بردیم. زغال‌هایی که قرار بود در کویر با‌هاشان سیب زمینی سوخته درست کنیم‌‌ همان کنار اتوبوس آتش کردیم. دور قرمزی زغال‌ها نشستیم و زیر زغال‌ها سیب زمینی‌ها را گذاشتیم. بعد حلقه زدیم و با هم حرف زدیم. آهنگ هم گذاشتیم. از آهنگ‌های معین بگیر تا مهستی و رضا یزدانی. هوا هم سرد شده بود و گرمای زغال‌های گداخته می‌چسبید. محسن و محمدجعفر آن طرف دوربین دستشان گرفته بودند و به آسمان پرستاره نگاه می‌کردند و صورت‌های فلکی و ستاره‌ها را شناسایی می‌کردند. از کرمان یک پراید آمده بود و یک قطعه برای اتوبوس آورده بود که تعمیر شود. سیب زمینی‌ها دیر می‌پختند. باید پوستشان کامل کامل می‌سوخت تا مغزپخت شوند. سیب زمینی‌ها را در آوردیم. هر کداممان یک سیب زمینی را گرفتیم دستمان. از وسط نصفش کردیم و شروع کردیم به خوردن مغزش. عجیب خوشمزه بودند...

 ساعت ۹شب شد. اتوبوس تعمیر نشد. بالاخره یک اتوبوس قدیمی بنز۳۰۲ رسید. همه‌مان سوارش شدیم و ۳نفری و ۴نفری روی صندلی‌هایش نشستیم تا جا بشویم. اتوبوس گرم بود. موتورش قار قار یکنواختی می‌کرد. همه‌مان از گذراندن یک عصر و غروب در کنار جاده خسته بودیم. ۳نفری ۳نفری روی صندلی‌ها همدیگر را بغل کردیم و تا خود کرمان خابیدیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: در حسرت کلوت ها ، سیرچ ،

کرمان-5(از لذایذ دنیوی)

یکشنبه 21 اسفند 1390  10:13 ق.ظ

نوع مطلب :کرمان ،

یکی از لذت‌های دنیا می‌تواند این باشد که نیمه شبی خنک بلند شوی بروی بلوار جمهوری کرمان. بروی برسی به دانشکده‌ی فنی مهندسی دانشگاه باهنر. بروی تا برسی به سردر دانشکده‌ی فنی دانشگاه باهنر و آن چند بنای گنبدی شکل. بایستی زیر آن گنبد سردر. درست در وسط گنبد بایستی. ماشین‌ها توی خیابان با سرعت تمام رد شوند. هیچ بنی بشری توی پیاده رو نباشد. بروی در مرکز گنبد بایستی. داد بزنی‌های و بشنوی هاااااای. دو قدم این طرف و آن طرف بشوی. بفهمی که فقط در‌‌ همان نقطه است که صدایت اکو می‌شود. بعد شروع کنی به خاندن شعر رضا موتوری فرهاد. مثل فرهاد صدایت را بلند و‌‌ رها کنی و صدایت در زیر طاق گنبدی شکل اکو شود. با تمام وجودت فریاد بکشی:

با صدای بی‌صدا
مثل یه کوه بلند
مثل یه خاب کوتاه
یه مرد بود یه مرد...
فوق العاده ست...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

غار چال نخجیر

پنجشنبه 20 بهمن 1390  03:10 ق.ظ

نوع مطلب :مرکزی ،

شب قبلش میثم آمده بود دنبالم که برویم خرید. تصمیم گرفتیم که ناهارمان ناگت مرغ باشد. صبحانه هم که نان و پنیر و چای. با ماشین آمد دنبالم. باران نم نم می‌بارید و نمی‌بارید. من گفتم که فردا هوا خوب خاهد بود. هواشناسی یاهو گفته که از فردا دیگر برف نخاهد آمد. نهایت باران ببارد. گفت یاهو هم چرند می‌گه. ولی دیگر امیر پورمیرزا علی می‌آمد و ماشین هم که پرشیای مقداد بود و زیاد باکش نبود. رفتیم نان سنگگ خریدیم. ناگت مرغ خریدیم. خیارشور خریدیم. بعد قرار گذاشتیم که ساعت 6صبح حرکت کنیم. 

5صبح بیدار شدم. دیدم خیابان‌ها سفیدپوش بودند. اسمس زدم به میثم و مقداد که بریم آیا؟ آخر هفته‌ی پیش که برنامه را کنسل کردیم به خاطر همچین آب و هوایی بود. میثم گفت من مشکلی ندارم. مقداد هم گفت ایشالا خیره. پس شال وکلاه کردم. زیر شلوار لی‌ام شلوار کردی پوشیدم که سردم نشود! سویی‌شرت یقه‌پرچم‌ایرانم را هم گذاشتم توی کوله‌ام و مجله‌ی "سرزمین من" به‌دست ساعت 6صبح سوار پرشیا شدم. بابا آمد بدرقه که مواظب باشید. جاده برفی است. سُر است. اگر قرار بود با لاک‌پشت برویم عمرن اگر می‌گذاشت... 

رفتیم دم خانه‌ی میثم. کمی معطل کرد. برف‌های روی کاپوت ماشین را گلوله گلوله کردیم و به محض این که از در خانه آمد بیرون رگبار گلوله برف‌ها را به سمتش شلیک کردیم... مات و متحیر مانده بود که این چه وضع استقبال است...

رفتیم امیر را هم سوار کردیم و راه افتادیم. مقداد پشت فرمان بود. من دوربین به دست جلو نشسته بودم. فرت و فرت از جاده‌ی زمستانی، از آبی و خاکستری سحر، از ماشین‌ها و نور قرمز چراغ‌عقب‌های‌شان، از این طرف و آن طرف رفتن برف پاک کن ، از قطره‌های باران روی شیشه‌ی ماشین، از جاده و از جاده و از جاده عکس می‌گرفتم. یک فلش آهنگ هم آورده بودم که نمی‌دانم چه بلایی سر فرمت کردن فلش‌هام آورده بودم که یو اس بی ضبط مقداد نمی‌خاندش و حسرت آهنگ‌های در و بی‌در توی فلش، از یان تیرسن و هانس زیمر تا مهستی به دلم ماند. 

امیر چرت و پرت می‌گفت. آدم چرت و پرت گو سفر را کوتاه‌تر می کند. عکس‌هایی که از نقاشی‌های زمان بچگی‌ام گرفته بودم به‌شان نشان دادم. سر فرصت نشستند نگاه‌شان کردند. زوم می‌کردند و جز جز نقاشی‌ها را نگاه می‌کردند و می‌خندیدند. سوژه خنده توی نقاشی های 6سالگی ام زیاد بود.

صبحانه را بعد از عوارضی قم خوردیم. نمی‌دانم به چه مناسبتی (یحتمل به خاطر دهه‌ی فجر یا میلاد پیامبر) عوارضی قم تعطیل بود. نه رفتنی عوارض دادیم نه برگشتنی. بعد از عوارضی چند تا آلاچیق کنار جاده بود. ایستادیم و بند و بساط صبحانه را بردیم توی آلاچیق. سرد بود. لب‌هامان را با صدا می‌لرزاندیم و به سبک یکی از این کلیپ‌های بلوتوثی می‌گفتیم س س س سرده. 

بعد که کمی نشستیم روی زیرانداز عادت کردیم. چای گرم را هم که خوردیم و نان و پنیر را، گرم گرم شدیم. و عجب چسبید این صبحانه‌ی 8صبحی...

بعد هم سر خر را کج کردیم سمت سه‌راه سلفچگان. جاده دوبانده شده بود. دیگر اثری از برف نبود. ابرهای تیره بودند و گاه به گاه از هم جدا می‌شدند و روشنایی خورشید از پس‌شان می‌زد بیرون و جاده از آن جاده‌های زمستانی پاییزی و دو بانده... میثم جلو نشسته بود. من عقب. کنار جاده دست‌فروش‌ها بودند که انار ساوه می‌فروختند. انارها را روی تابلوهایی دانه دانه چیده بودند انگار که فرشی از انار را کنار جاده آویخته باشند... 

هر چه قدر نزدیک‌تر می شدیم من نگران‌تر می شدم که نکند ورودی غار بسته باشد. نکند ضایع شوم. این همه راه را برویم و بعد غار بسته باشد چه خاکی تو سرم بریزم؟! رسیدیم دلیجان. بعد هم به سمت نراق. 10کیلومتر که به سمت نراق راندیم. یک جاده‌ی فرعی بود. افتادیم تویش. 

اول صبح که راه افتاده بودیم توی آزادگان جاده 4-5بانده بود. توی اتوبان قم جاده 3بانده شده بود. بعد که به سمت سلفچگان و دلیجان آمدیم جاده 2بانده شد و بعد از دلیجان جاده دو طرفه و تک بانده... باریک و باریک تر... 

جاده‌ی فرعی به سمت کوه‌ها می رفت. غار چال نخجیر توی همان کوه‌هایی بود که به سمت‌شان می‌رفتیم. به دلیجان که رسیدیم سر هر میدان یک تابلو بود که فلش زده بود که برای رفتن به غار نخجیر باید کدام طرف برویم. دلیجان شهر کوچکی بود. خیلی کوچک. و فکر کنم برای رفتن به نخجیر تمام میدان‌ها وخیابان‌هایش را هم دور زدیم... میثم و مقداد و امیر تهدیدم می‌کردند که وای به حالت اگر غار بسته باشد... مقداد تو راه قصه‌ی آن 3تا راننده‌ی نیسان را که پشت دانشگاه آزاد قائمشهر یک پسر و دختر را که با هم خلوت کرده بودند گیر آوردند و بعد اول پسره و بعد دختره را نمودند برای‌مان تعریف کرده بود توی جاده. میثم و امیر و مقداد می گفتند اگر غار بسته باشد ما می شیم اون 3تا راننده نیسان...! ما را سیاه زمستانی کجا کشانده‌ای آخر؟!

قرار بود من دیروز زنگ بزنم بپرسم غار باز هست یا نه. زنگ نزده بودم و همین‌جوری راه افتاده بودیم. فلسفه‌ام هم این بود که مهم این است که رفته باشیم... رفته باشیم... خدا خدا می‌کردم غار باز باشد... آبرویم نرود. آن‌ها هم تهدید می‌کردند.

رسیدیم به آخر جاده‌ی اختصاصی تونل چال نخجیر. بعد پارکینگ بود. هیچ ماشین دیگری آن‌جا نبود. اولین ماشینی بودیم که وارد پارکینگ می‌شدیم. بالاخره رسیدیم... 

کوه مثلث شکل آن روبه‌رو در میان مه فرو رفته بود... پارکینگ در بالادست بود. ماشین را که پارک کردیم و از پله‌ها آمدیم پایین تونل ورودی غار را دیدیم. این طرف چند آلاچیق بود و بوفه. آن طرف چند تا سوییت ویلایی پیش‌ساخته و یک کانتینر... 

کسی نبود. رفتیم دم ورودی غار. در کشویی گذاشته بودند جلویش و بسته بود. رفتیم طرف کانتینر. امیر داد وبی‌داد کرد که کسی هست؟ آهای کسی هست؟ بعد یک نفر آمد. یک بسته بلیط هم دستش بود. آخخخخییی... نفسی به راحتی کشیدم که بیهوده نیامده‌ایم. نفری 5هزار تومان  پول بلیط شد. بلیط خریدیم و قرار شد یک ربع دیگر بیاییم تا برویم داخل غار. رفتیم دستشویی. دستشویی هم تمیز. کیف داد. فقط ما بودیم و آن محوطه... به سرمان زد که یک سوییت هم اجاره کنیم. یک سوییت مخصوص مدیریت بود. یکی برای امور اداری و آموزش و 3تا هم برای اجاره دادن. آسمان ابری بود و میثم می‌گفت برای تا عصر یکی از این ها را اجاره کنیم یه دست پاسور بزنیم. از دستشویی که برگشتیم پرسیدیم که شبی چه قدر است؟ گفتند شبی 50تومان. تا 40تومان هم راه می آمد. گفتیم تا عصر چه قدر؟ گفت 25-20تومان. 

بعد از یک‌ربع آقایی چراغ  قوه‌به‌دست با یک بلوز خالی آمد به طرف‌مان و ما را به غار برد. راهنمای ما بود. آقای حسینی. اسمش را تو راه برگشت پرسیدیم. غار را سال 1368کشف کرده بودند. سازمان آبی ها که دنبال آب برای شهر دلیجان بودند کشفش کردند. و از سال 1389 بازدیدش برای عموم فراهم شد. خوب توضیح می‌داد. کارمند میراث فرهنگی بود و کارش محافظت از غار. می‌گفت این غار و بازدیدش را به بخش خصوصی داده‌اند. آن سوییت‌ها و محوطه‌ی تر و تمیز بیرون مسئولیتش با بخش خصوصی بود... از پله‌های غار رفتیم پایین. 

و دیواره‌های آهکی و عجیب و غریب و خیال‌انگیز غار. غار سفره‌های آب هم داشت. 60متر زیرتر از سطح کنونی غار بخش آبی هم داشت. می‌گفت راهِ رفتن به بخش آبی‌اش خیلی تنگ است. نمی‌شود رفت بدون لوازم. باید یک کاری کنیم که برای عموم قابل رفت و آمد بشود. کار ما نیست. قرار بود آبان ماه یک گروه غارشناس از لهستان بیایند و برای بخش آبی این غار یک کارهایی بکنند اما آبان ماه آمد و الان که بهمن ماه است.... شاید هم هنوز آبان ماه نیامده...می‌گفت که اگر بخش آبی و قایقرانی این غار راه بیفتد غار علیصدر را می‌گذارد توی جیبش. چون غار علی صدر از نظر زیبایی دیواره‌های آهکی و این بلورهای شاخ نباتی و گل کلمی دیواره‌ها اصلن به پای غار نخجیر نمی‌رسد. و انصافن زیبا بود. دالان‌ها تنگ و باریک... استالاگتیت ها و استالاگمیت ها. 

نحوه‌ی تهویه ی هوای غار، جوری است که همیشه دمای داخلی آن ثابت و حدود 15درجه است. می‌گفت در فصل بهار و مخصوصن تابستان به خاطر نفوذ آب‌های حاصل  از برف و باران فصل‌های پاییز و زمستان از سقف غار آب به داخل می‌چکد و هوای داخل غار شرجی می‌شود... شکل‌های خیال‌انگیز دیواره‌ها و حجم‌های آهکی. لاک‌پشت سنگی. سر تمساح. یک جا هم میثم یکی از حجم‌های آهکی را که از دیوار بیرون زده بود نشان داد و گفت این هم شبیه سر سگ است. خود راهنمای غار کشف نکرده بود. 

آن شکل‌هایی را که شبیه بودند کنارش تابلو زده بودند که سر تمساح. کله ی فیل. لاک پشت سنگی. برای لاک پشته با زغال چشم و دهان هم گذاشته بودند که مشخص‌تر بشود... جایی از غار آب چکه چکه روی سنگی می‌چکید. از بس روی سنگ چکیده بود، روی سنگ یک چاله‌ی کوچک درست کرده بود. آقای حسینی می‌گفت که آبی که از سقف می‌چکد قابل آشامیدن نیست. اما این آبی که در چاله‌ی روی سنگ جمع شده چون املاح آهکی آن ته نشین شده‌اند قابل خوردن و آب معدنی است. یک جای دیگر هم یک سنگ را نشان‌مان داد که آن هم از سقف رویش آب می‌چکید. گفت که این غار نخجیر یک غار زنده است. هر 100سال 2سانتی متر رشد می‌کند. این گل‌کلم ها رشد می‌کنند. گل‌کلم ها و شاخ‌نباتی‌های آهکی هر کدام‌شان رنگ خاصی داشتند. نورپردازی غار رنگ‌های کاذب زرد و قرمز و آبی و سبز به‌شان داده بود. ولی اگر آن‌ها هم نبودند می‌دیدی که رنگ گل‌کلم‌ها و شاخ نباتی های دیواره‌های مختلف با هم فرق می‌کند... 

ترگ های روی دیوار را نشان‌مان داد که آب‌بندی شده بودند. می‌گفت خود غار این کار را با خودش می‌کند. ترگ که ایجاد می‌شود بعد از مدتی انگار که بخاهد جلوی خونریزی خودش را بگیرد در محل ترگ‌ها آهک ترشح می‌کند. یک ترگ پر نشده و یک ترگ پرشده را هم نشان‌مان داد... 

طول مسیر بازدید 1200متر بود. یعنی یک دهم مسافتی از غار که کشف شده بود. 12کیلومتر از غار کشف شده بود. آخرین جایی از غار که رفتیم تالار کنفرانس نام داشت که سقفش بلند بود و صدا تویش اکو می‌شد و سقفش از رگه‌های آهن اکسید شده سیاه بود. بعد از آن غار سه راهی می‌شد. یک راهش می‌رفت به تالار عروس که شکل آهک‌های کف و دیواره هایش پیچ پیچی بود و چون این پیچ پیچی‌ها زیر پا خرد می‌شوند ورود بهش ممنوع بود. راه دوم شاهراه اصلی بود که 10-11کیلومتر ادامه داشت و آخرش به یک جایی رسیده بود که آب شدت زیادی داشت و نمی‌شد ازش رد شد. به خاطر همین هنوز انتهای غار کشف نشده بود. راه سوم فرعی‌ای بود که بعد از یکی دو کیلومتر به شاهراه اصلی ختم می‌شد. آقای حسینی گفت که این که می‌گویند 12کیلومتر غار کشف شده، راه‌های فرعی را هم حساب می‌کنند. این جوری نیست که 12کیلومتر راه اصلی را کشف کرده باشند. 

سر راه‌مان کلی مسیر میان بر بود که زنجیر گذاشته بودند که نرویم. ولی آن راه‌ها هم مسافت‌شان حساب می‌شد. یعنی این که ما 1200متر که رفتیم ممکن است 1800متر از غار کشف شده را رفته باشیم و....

رفت و برگشت‌مان در غار یک ساعت و نیم طول کشید. رفتنی وسط‌های غار که بودیم بلندگوهای داخل غار شروع کردند به خش خش کردن و آقای حسینی را صدا کردن که 2نفر جدید آمده‌اند. آن ها را هم با خودت ببر. ما را وسط غار گذاشت و رفت آن‌ها را هم آورد. ما هم تا او بیاید شروع کردیم به عکس یادگاری انداختن با فلش. عکس انداختن ممنوع بود. ولی من بدون فلش چند تایی انداختم. با فلش زیاد قشنگ نمی‌شد. هر چند بدون فلشش هم زیاد جالب نبود. آن غاری که من می‌دیدم، آن خیال‌انگیزی و آن قدمت و هزارتوهای سال‌ها اصلن توی عکس‌هام نمود نداشتند... آن 2نفر هم پسر و دختری یعنی زن و شوهری بودند که ماشین زیرپای‌شان هم پاترول نمره تهران بود... 

آمدیم بیرون غار. جلوی دهانه‌اش چند تایی عکس یادگاری انداختیم. بعد چه کنیم چه نکنیم. بوفه‌هه بسته بود. ولی آلاچیق‌ها بودند. هوا هم ابری بود. ولی خبری از برف و باران نبود... رفتیم توی یکی از آلاچیق‌ها جاگیر شدیم. یک دست پاسور زدیم. من تو پاسور بازی کردن ابلهم. یک ابله تمام عیار. من و پورمیرزا با هم بودیم. مقداد و میثم هم با هم. حکمن حکم بازی کردیم دیگر. اسم‌های برگه‌ها را نمی‌توانم یاد بگیرم. گیشنیز داریم و لوزی و قلب و برگ نارون دیگر. خشت چی است و نمی‌دانم چی چی های دیگر چه می‌دانم. نمی‌توانم یاد بگیرم! ... کلی هم این‌ها زدند توی سر من و مسخره‌ام کردند. مطابق معمول تیمی که من تویش نبودم برنده شد. میثم این‌ها 6به 5 ما  را بردند. بعد بساط ناهار را به پا کردیم. اجاق گاز سفری مقداد. نان باگت و ناگت مرغ و ماهی تابه ی امیر و ساندویچ‌هایی که میثم درست‌شان کرد...

بعد از ناهار میثم و امیر رفتند دنبال قلیان. مسئول بوفه آمده بود. سرخوش بودند. مشتری نداشتند. یک پسر و یک دختر یا بهتر بگویم یک زن و یک مرد جوان بودند. برای خودشان می‌پلکیدند. امیر و میثم یک قلیان ناصرالدین‌شاهی گرفتند. من و مقداد هم رفتیم به پیاده روی اطراف کوه نخجیر.

کوه و ردیف درخت‌های پشت تپه و گوسفندها و بزهایی که چوپانی آن‌ها را آورده بود به دامنه‌ی کوه‌های نخجیر... حرف زدیم. از ماشین خریدن. که می‌گفت پاترول بخرم و گفتم بابام نمی‌خرد و ماشین خریدنم موکول شده است به سرکار رفتنم و پول درآوردنم که پراید برای بابام بهتر است و او نمی‌خرد ماشین دیگری. در مورد کار آینده حرف زد. ازم پرسید دوست داری چه جور کاری داشته باشی. نمی‌دانستم. واقعن هیچ تصوری از آینده ام ندارم. از کار برای شرکت نفت در عسلویه و 2هفته کار و 2هفته استراحت گفتم. ولی آن هم سخت است. او از کار طراحی گفت. دوست دارد سفارش بگیرد و بعد بنشیند خودش بسازد... چند تا عکس گرفتیم. از 4دیواری سیمانی که گویا آب دلیجان را تامین می‌کند حرف زدیم. از خاک نرم آن اطراف. از آن تک گنبد روی کوه که چه است؟ ندانستیم و حدس هم نتوانستیم بزنیم.

هوا خوب بود. از آن هواهای دوست‌داشتنی. ملس. سرد نبود. ابرهای تیره. آسمان فراخ. دشت و دمن. فقط خبری از سبزه و چمن نبود.... بیشتر پاییز بود.

تا عصر آن‌جا بودیم و بعد به سمت تهران برگشتیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: غار چال نخجیر ،

خور-1

شنبه 26 شهریور 1390  06:26 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

دیگر حال حرف زدن نداشتیم. در سکوت تکیه داده بودیم به صندلی‌های خشک و سفت اتوبوس. من از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. اتوبوس خسته کننده بود. فنرهاش بیش از حد نرم بودند. هی بالا و پایین می‌شد. بدنه‌ی اتوبوس بین فنرهای راست و چپش مثل گهواره تاب می‌خورد و اتوبوس پیش می‌رفت. ناهار نخورده بودیم. شکممان خالی بود. وگرنه حتم از این تکان‌های گهواره وار اتوبوس دلپیچه می‌گرفتیم. پشت یخچال نشسته بودیم. دلم می‌خاست آن جلوی جلو می‌نشستیم. ولی پر شده بود. از همین هم خدا را شکر می‌کردم. می‌توانستیم پا روی پا بیندازیم و جای پایمان کمی وسیع‌تر بود!

درختچه‌های زرشک کنار جاده بودند که بعد از سه روز فقط دیدن خاک و علف‌های خشکیده و بیابان سرحالمان آوردند. بار داده بودند و قرمز شده بودند و در قهوه‌ای خاکی زمین‌های پیرامونشان چشم را متوجه خودشان می‌کردند.
نگاهم به جاده بود. کوهستانی و پرپیچ و خم شده بود. باریک بود و از دو طرف ماشین می‌آمد. شلوغ نبود اما. پراید‌ها توی سربالایی‌ها نفس نداشتند. اتوبوس ازشان سبقت می‌گرفت. خوب و برو بود. اسکانیای دنده اتومات. اما صندلی هاش... نیمه‌ی عقبی اتوبوس پر از سرباز بود. بعضی‌هاشان با‌‌ همان لباس‌های فرم و بعضی‌‌هایشان با تی شرت و شلوار که کچل بودنشان و ته اتوبوس نشستنشان سرباز بودنشان را داد می‌زد. خوش و خرم بودند. تخمه می‌شکستند. اتوبوس بوی تخمه گرفته بود. می‌گفتند و می‌خندیدند...
باز هم درختچه‌های قرمز زرشک... به حمید گفتم: این دو روزی که آنجا بودیم، آنجا توی کویر یک چیزی یاد گرفتم. اینکه کویر آدم را جست‌و‌جوگر بار می‌آورد. وقتی می‌خاستم جلوی مدرسه عکس بگیرم این را فهمیدم. از توی کادر دوربین نگاه می‌کردم می‌دیدم هیچ چیز چشم نوازی وجود ندارد. همه ش خاک. همه ش قهوه‌ای. می‌خاستم از جاده عکس بگیرم. گرفتم. اما بیشتر از جاده فقط خاک و خل‌ها و یکنواختیشان بود که توی چشم می‌زد. انگار هیچی نیست. تو باید برای اینکه چیزی پیدا کنی بگردی. با دقت نگاه کنی. همون روستا. صبح که آمدیم اصلن چیزی پیدا نبود. هیچی هیچی. یعنی هر کس با ماشین بیاید به آنجا اصلن آن را نمی‌بیند. فقط یک پاسگاه پلیس می‌بیند و یک دست انداز و دوباره بیابان. آدم باید بگردد. بگردد. برای چیزی دیدن بگردد. حالا ما که اهل آنجا نبودیم. ولی اهل کویر که باشی برای زنده ماندن هم باید بگردی... باید جست‌و‌جو کنی... دنبال آب باشی.. آبی دیده نمی‌شود. برهوت است. پوچ است. اما باید بجوییش. باید پیداش کنی. وگرنه می‌میری...
حمید پوزخند زد که: فیلسوف شدی برای ما!...
بوی نان و پنیر توی اتوبوس پیچید. از جلوی اتوبوس بود. گرسنه شدم. صدای ضعیف زنی که آواز می‌خاند هم آمد. راننده آهنگ گوش می‌داد. رسیدیم به یک سه راهی. یک شقش می‌رفت به سمت تایباد، یک شقش به سمت قائن و سبزوار و تهران و یک شقش راهی که آمده بودیم: بیرجند. تابلوی سبز کنار جاده کیلومتر‌ها را نوشته بود:
تا تایباد ۲۶۰ کیلومتر و تا تهران ۱۳۰۰کیلومتر مانده بود.
توی ذهنم برای خودم فانتزی ساختم که اگر ماشین زیر پام بود همین جا کله می‌کردم سمت تایباد تا بروم سمت افغانستان! والا... هرات به ما نزدیک‌تر بود تا تهران. کارخانه سیمان قائن ورود ما به شهر قائن را از تابلوی کنار جاده خوشامد گفت. چند لحظه گیج ماندم که چرا حالا کارخانه سیمان باید خوشامد بگوید؟! جلو‌تر اتوبوس خاست که از یک تریلی سبقت بگیرد. تا نصف هم پیش رفته بود. بعد پشیمان شد. نمره‌ی پلاک تریلی برایم عجیب بود. دوربینم را چاق کردم و وقتی ازش سبقت گرفت عکس گرفتم. پلاک تریلی پلاک ایران نبود. نوشته بود: هرات. بعد پایینش یک لام بزرگ و بعد یک شماره‌ی پنج رقمی. پر از سیمان کیسه‌های سیمان بود تریلی...

تکان‌ها و بالا و پایین رفتن‌های فنر نرم اتوبوس... سربازهای صندلی‌های کناری ما ایده زده بودند. یکیشان روی دو تا صندلی دراز کشید و خابید. آن یکی که بی‌صندلی شده بود رفت پایین، زیر صندلی. او هم زیر صندلی، روی کف اتوبوس دراز کشید و چرت زد. حمید چشم هاش را بسته بود. اتوبوس یکنواخت پیش می‌رفت. چیزی برای سرگمی نداشتم. موبایلم شارژ نداشت. فقط هر از چندگاهی از روش نقشه را نگاه می‌کردم که از کجا‌ها گذشته‌ایم و به کدام شهر‌ها می‌رویم و ازشان رد می‌شویم.  به سمت گناباد می رفتیم. هندزفری هم نداشتم با خودم که آهنگ گوش بدهم. حال و حوصله‌ی حرف زدن هم نبود. کمرم درد می‌کرد. پا‌هایم را دراز کرده بودم روی یخچال گذاشته بودم...
صدای زمزمه وار آهنگی که راننده گوش می‌داد آشنا شد. مهستی بود... زل زدم به مناظری که از شیشه‌ی اتوبوس می‌گذشتند و می‌رفتند و ساعت‌ها و لحظه‌های سه شبانه روز گذشته‌ام شروع کردند به رفتن و آمدن...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

خور-2(شرق وحشی)

جمعه 25 شهریور 1390  06:30 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

پنج و نیم شش صبح بود که رسیدیم. اتوبوس جلوی پاسگاه نگه داشت، شاگرد راننده آمد گفت خور اینجاست. ریختیم پایین. من بودم و حمید و سعید و شهاب. نگاه کردیم به تابلوی پاسگاه خور. بعد به دوروبر نگاه کردیم. خبری از شهر نبود. دوروبرمان بیابان بود. آن ته، آنجا که چند تپه بودند، خورشید در حال بالا آمدن بود. نسیم خنکی می‌وزید. جاده خلوت بود. اتوبوس که رفت دیگر ماشینی نیامد. نگاه به دوروبرمان کردیم. تا چشم کار می‌کرد بیابان بود. فقط آن طرف جاده چند تا خانه‌ی آجری به چشم می‌خورد. می‌شد با انگشت تعدادشان را بشمری، بس که کم تعداد بودند. حمید زنگ زد به بچه‌ها که بپرسد کجا باید بیاییم. که بیایند دنبالمان، ما رسیدیم! خاب بودند. گوشی را برنمی داشتند. آمدیم راه بیفتیم سمت‌‌ همان چند تا خانه که صدای پارس کردن سگ‌ها بلند شد. درندگی صدایشان واداشتمان که‌‌ همان جا بایستیم و به طلوع خورشید نگاه کنیم. دیگر انتظار داشتیم حتا صدای زوزه ی گرگ‌ها را هم بشنویم!
اینجا خور است.
حساب کردیم دیدیم چهارده ساعت و نیم توی راه بودیم. از تهران آمدیم قم، بعد به سمت جاده اصفهان تا نطنز پیش رفتیم، بعد راننده اتوبوس سر خر را کج کرد سمت اردستان و نایین و انارک. بعد رسیدیم طبس و از طبس به دیهوک و از آنجا به خور.
دو تا خور داریم. یکیش سر راه‌مان بود. جزء استان اصفهان بود و آباد‌تر. با اتوبوس که از کنارش رد می‌شدیم، ورودی‌اش یک میدان خیلی بزرگ بود که تویش چند تا خانه شبیه ایگلوهای اسکیمو‌ها، منتها با گل و خشت و کاه گل ساخته بودند. و این یکی خور... در ۹۰کیلومتری بیرجند بود. جایی وسط کویر. روی نقشه‌ی موبایلم که که نگاه می‌کردم اسمش بود. فکر می‌کردم حتمن شهر است که اسمش روی نقشه آمده. ولی چون جزء معدود آبادی‌های سر راه بوده اسمش را روی نقشه نوشته بودند.
مانده بودیم عاطل و باطل آنجا. نه می‌توانستیم راه بیفتیم برویم سمت‌‌ همان چند خانه‌ی آجری که فکر می‌کردیم خور است، نه کسی از بچه‌ها می‌آمد سراغمان. پاسگاه پلیس هم تعطیل بود. به وضعیتمان می‌خندیدیم.
در مورد وجه تسمیه‌ی خور چند تا روایت وجود دارد. می‌گویند چون این آبادی در جلگه و زمین پستی واقع شده این نام را پذیرفته است. می‌گویند لغت خور معرب هور به معنی زمین‌پست وآبگیر و یا زمین پست میان دو بالا می‌باشد. یکی دیگر اینکه واژه‌ی خور در اوستا و مذهب زرتشت واژه‌ی مقدسی است. به خاطر همین این اسم را روی این آبادی گذاشته‌اند. و یک احتمال دیگر به خاطر پیشینه معرفه الارضی این دیار و آن تغییر و تحولاتی است که از گذشته دور تاکنون در فلات ایران بوقوع پیوسته. به نظر بیشتر زمین‌شناسان وضع سطح الارضی بیشتر خاک ایران در قدیم بگونه‌ای دیگری بوده. بسیاری از زمین‌های پست کویری مرکزی را دریاچه‌های متعددی پوشانیده بوده و کوهپایه‌های سواحل آن از حیات گیاهی انبوهی از قبیل جنگل و بیشه و مانند آن پر بوده. در ایران اسامی محلی بسیاری که بنحوی حاکی از وجود دریاچه، برکه، باطلاق، جنگل و غیره می‌باشد در صورتی که امروزه نواحی خشکی هستند خور به معنای ریختن‌گاه آب دریا، خلیج و لنگرگاه هم آمده، بعید نیست در قدیم‌الایام چنین چیزی بوده.
و حالا خور روستایی بود در دل کویر که در آن گرگ و میش اول صبح از کنار جاده هیچ چیزش پیدا نبود برای ما.
بعد‌ها فهمیدیم که فقط ده سال است که خوری‌ها برق دار شده‌اند. تا ده سال پیش برق نداشتند. تا پنج سال پیش این جاده‌ی آسفالته را هم نداشتند. راه خور به بیرجند خاکی بود. این جاده‌ی آسفالت را پنج سال پیش به خاطر پادگان نیروی هوایی که پنج شش کیلومتر آن طرف خور است ساخته‌اند...
بالاخره یکی از بچه‌های اردو بیدار شد. علی با پیکان وانت آمد دنبالمان. پریدیم پشت پیکان وانت. باد سرد و سوزناک اول صبح کویر می‌خورد به صورتمان و صورتمان سوزن سوزنی می‌شد. چند کیلومتر توی جاده برگشتیم. رسیدیم به روستای سروباد و روستای نوغاب. مدرسه‌ی عشایری خور که کنار جاده بود. بچه‌های اردو آنجا بودند...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

خور-3(اردوی جهادی)

پنجشنبه 24 شهریور 1390  06:32 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

اولین بارم بود. خودم می‌خاستم بیایم. اما پایه‌اش را نداشتم. سختی‌ام می‌آمد. برای همین هفته‌ی پیش به اسمس صادق جواب منفی داده بودم، گفته بودم نمی‌آیم. کار حمید بود. گفت بیا با هم برویم. به قول خودش من را هم مجاب کرد که یک سری کار فهرست نویسی کتابخانه است باید انجام بدهیم، سخت نیست. برایم سختی و آسانی‌اش مهم نبود. رفتیم. اولین بارم بود. هم اردوی جهادی، هم بیل زدن، هم آجر انداختن. ظهر که برگشتیم دو تا دست هام زق زق می‌کردند.

همه بچه‌های انجمن اسلامی دانشگا تهران بودند. از دانشکده‌های مختلف. از پزشکی و دامپزشکی بگیر تا علوم اجتماعی و فیزیک و بچه فنی‌ها. صبحانه که خوردیم بچه‌ها چند دسته شدند. چند تا از بچه‌های پزشکی رفتند درمانگاه روستا. یک گروه رفتند سرغ حمام عمومی روستا که در حال بازسازی بود. یک گروه رفتند شهرک برای ساختن یک خانه. یک گروه هم بچه‌های فرهنگی بودند که می‌رفتند سراغ بچه‌ها، به‌شان کاغذ و مدادرنگی می‌دادند تا نقاشی بکشند...
خور روستای غریبی بود. از کنار جاده اصلن خانه‌ها دیده نمی‌شدند. اما همین که دویست متر به طرف روستا پیش می‌رفتی یکهو زیر پایت، در فضای گودی مانندی خانه‌های کاهگلی زیادی می‌دیدی با سقف‌های گنبدی و بادگیر‌ها. خانه‌هایی از گِل و دیوارهای قطور. کوچه‌های خاکی. صدای همیشگی هوهوی باد. چهره‌های آفتاب سوخته. بچه کوچولوهایی که از غریبه بودنت خوشششان نمی‌آمد و اگر‌‌ همان جا می‌ایستادی حمله می‌کردند به سمتت ولی بچه‌های بزرگ‌تر جلویشان را می‌گرفتند... خوب که چشمت را باز می‌کردی ذو سه تا باروی بلند و خراب شده (حتم به جا مانده از قلعه‌ای گلی و بزرگ) دوروبر روستا می‌دیدی...
حمامی که مرصاد و چند تا از بچه‌های معماری رویش کار می‌کردند برای زمان صفویه بود. شاهکاری بود برای خودش. از بیرون یک گنبد کاهگلی کوچک بود. اما همین که خم می‌شدی و از در کوچکش می‌رفتی تو اول یک هشتی با کاشی‌های سفید می‌دیدی. بعد هر گوشه‌اش یک خروجی بود. هر کدام را می‌رفتی به یک خزینه و یک اتاق کوچک دیگر می‌رسیدی که آن هم به یکی دو اتاق کوچک دیگر راه داشت و اصلن هزار تویی بود این حمام روستای خور. مشغول مرمت بودند. کاشی‌هایش کامل نبود. یک سری از خزینه‌ها را خراب کرده بودند و دوباره داشتند می‌ساختند. برای لحظه‌ای وقتی همه‌ی آن هشتی‌ها و اتاق‌ها و خزینه‌ها و حوض‌ها و تاقچه‌های حمام را پوشیده در ابری از بخار تصور کردم سرم از رازآلودگی‌اش گیج رفت.
بیرون حمام چند سری صفحه‌ی خورشیدی هم کار گذاشته بودند. گرمای لازم برای گرم کردن آب حمام یا تولید برق روستا شاید. اما مهندس هاش ایرانی بودند. مثل اینکه به ماه نکشیده صفحه‌های خورشیدی توی یکی از سیاه بادهای کویر از جا کنده می‌شوند و باد آن‌ها را با خودش می‌برد و اهالی تکه شکسته‌های صفحه‌های خورشیدی را جمع می‌کنند‌‌ همان کنار حمام…
همه‌ی خانه‌های روستا کاهگلی و قدیمی‌اند. سر همین وزارت مسکن طرح در انداخته و ایده زده و زمین‌های شمال جاده (روستای خور در جنوب جاده است) را تقسیم بندی کرده است و به هر خانواده صدوشصت متر زمین داده که بیایید آنجا خانه بسازید و ساکن آنجا شوید. یعنی یک جورهایی روستاسازی دارد می‌کند. با خیابان‌ها و کوچه‌های منظم. اهل روستا بهش می‌گویند شهرک.
شهرک از کنار جاده دیده می‌شود. چند تایی از اهالی خانه‌های آجری ساخته‌اند آنجا. آقایان وزارتخانه می‌گویند که این کار را برای جلوگیری از مهاجرت روستاییان و نوسازی روستا انجام داده‌ایم. دستشان درد نکند. خانه‌ها را هم مهندسی شده دارند می‌سازند مثلن. صدوشصت متر زمین، شصت متر بنا بقیه حیاط. وام هم می‌دهند. چند مرحله‌ای البته. وام اول را وقتی می‌دهند که اسکلت خانه را ساختند. وام دوم وقتی دیوارهای آجری ساخته شد، وام سوم وقتی دیوار‌ها گچ کشی شدند و الخ.
خانه‌ای که رفتیم برای ساختنش بچه‌ها از اول هفته رویش کار می‌کردند. توی سه روز گذشته سه تا از دیوار‌ها را بالا برده بودند و امروز نوبت دیوار چهارم بود. صاحب خانه یکی از اهالی روستا. پیرمردی پنجاه و خرده‌ای ساله که دامدار بود. هشتاد نود راس گوسفند داشت. دو تا پسرهاش هم به‌مان کمک می‌کردند. و ما هم دانشجوهای ریقویی که ده تایمان را روی هم می‌گذاشتی اندازه‌ی یک کارگر سر میدان‌های تهران زور و قوت نداشتیم. که البته یکیمان پزشک بود، آن یکی مهندس و این یکی دانشجوی دوره‌ی دکترا و... کار کُند پیش می‌رفت. ولی پیش می‌رفت. پیرمرد به تنهایی اندازه‌ی دو سه تای ما کار می‌کرد و زور داشت و ما پیشش جوجه بودیم.
من به لهجه‌ی خراسانی‌اش فکر می‌کردم. وقتی می‌خاست بگوید آن کیسه‌ی سیمان که پاره شده را بردار، می‌گفت اون کیسه‌ی چاکیده‌ی سیمانو بردار. نمی‌گفت «پاره»، می‌گفت «چاکیده». خیلی اصیل حرف می‌زد.
ملات درست کردن. هم زدن مخلوط سیمان و ماسه و آب. با بیل زیر رو کردنش. آجر جابه جا کردن. آجر بالا انداختن برای اوستا کار. ملات روی آجر‌ها ریختن. ماله کشیدن... خستگیِ روز اول. باد خنکی که دائم می‌وزید. آفتابی که تیز می‌تابید و دست‌ها و صورت را می‌سوزاند. شربت آب لیمو. ساعت ده: دهونه: تغذیه‌ای که ساعت ده به‌مان می‌دهند و...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: خور ،

خور-4(گل مال)

چهارشنبه 23 شهریور 1390  06:35 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

گل‌مال عملی ست بس ناجوانمردانه. شوخی پسرانه‌ای از نوع تک سلولی. نوعی انتقام گیری. لذتی عظیم و سادیسم گونه از اذیت و آزار دیگری. نوعی توحش حتا شاید. و البته راوی پس از تجربه کردنش یک مورد دیگر را هم به آن اضافه می‌کند: نوعی رهایی!
شتری که در خانه‌ی هر کدام از بچه‌های اردو می‌نشست. منتها آسیا به نوبت. ساعت دوازده و نیم یک که می‌شد بیل زدن و آجر چیدن و ملات درست کردن تعطیل می‌شد. یک روز کاری تمام. حوالی همین دقایق پایانی کار دو نفر به ماموریت می‌رفتند. کجا؟ تکه‌ای از زمین خالی بغلی یا تکه‌ای از زمین جلوی خانه‌ی در حال احداث. با بیل چاله‌ای به اندازه‌ی یک گور می‌کندند. این کار تخصص علیرضا بود. بعد گور را با آب پر می‌کردند. بعد کار تعطیل می‌شد.
نوعی دلهره همه را فرا می‌گرفت. یعنی امروز نوبت کی است؟! نیازی چندانی به بهانه نبود. کسی که می‌خاست‌‌ همان روز برود ولایت خودش و اردو را ترک بگوید، یا کسی که در طول روز تنبلی و کاهلی کرده بود یا کسی که زیاد خوشحال و شاد و خندان بود یا کسی که از همه گوشه گیر‌تر بود یا... اصلن هیچ بهانه‌ای وجود نداشت...
علیرضا شروع می‌کرد به نوحه خاندن و انالله و انا الیه راجعون گفتن. بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و از هم فاصله می‌گرفتند. یعنی چه کسی امروز؟... سه چهار نفر با هم جمع می‌شدند. معمولن بچه‌هایی که روزهای قبل طعم گل‌مال را چشیده بودند. شورای تصمیم گیری. سوژه انتخاب می‌شد. فرمان حمله را مهدی می‌داد. چهار پنج نفر می‌دویدند سمت سوژه پا‌ها و دست‌هایش را می‌گرفتند. بقیه هم خوشحال ازین که سوژه نشده‌اند به سمتش می‌دویدند.
قساوت عظما. تشییع جنازه. چهار دست و پایش را می‌گرفتند و می‌آوردندش سمت چاله (گور). سه. دو. یک. تالاپ. توی گور پر شده از آب.
حالا نوبت خاک ریزان است. مشت مشت خاک روی جنازه. این علیرضا... گورکن‌زاده شده این بشر اصلن. با بیل خاک می‌ریخت. با بیل از آب گل آلود توی چاله برمی داشت و می‌ریخت روی سر و روی جنازه. بعد نوبت پاچه‌ها بود. یکی پای جنازه را بلند می‌کرد. دیگری مشت مشت گل و خاک می‌رخت توی پاچه‌ی جنازه... بله... نفرت انگیز است. ولی وقتی گل-مال می‌شوی، وقتی خاک بر سر می‌شوی دیگر همه چیز تمام می‌شود. حس می‌کنی دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. تمیزی و کثافت؟ بی‌خیال بابا. ارزشی ندارد. یک جور حس رهایی بهت دست می‌دهد...!!!
پایان عملیات گل‌مال! حالا همه دور جنازه‌ی از گور برخاسته جمع می‌شدیم و عکس یادگاری!...
اما این گل‌مال تازه خوبش بود. گل‌مال قسمت دومی هم داشت. وقتی می‌رسیدیم مدرسه... گل‌مال در مدرسه طاقت فرسا‌تر بود. پرده‌ی دوم گل‌مال آنجا اجرا می‌شد. با‌‌ همان مقدمات نوحه خانی و شورای تصمیم گیری و حمله و تشییع جنازه و... توی قناتی که از پشت مدرسه رد می‌شد و آبش زلال و سرد بود. اما آنجا محل آبخوری گوسفند‌ها و بز‌ها بود. آبش زلال بود. اما خاک‌های اطرافش پر از پشکل گوسفند‌ها بود. و گل‌مال در آنجا... گل‌مال نبود دیگر، گه مال بود... و البته حس رهایی فزون تر...!!!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: خور ، اردوی جهادی ، گل مال ،

خور-5(امیرحمزه)

سه شنبه 22 شهریور 1390  06:38 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

شب کویر‌‌ همان بود که علی شریعتی توی کویریاتش با آب و تاب تعریف می‌کرد: «شبِ کویر، این موجودِ زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی‌شناسند. آنچه می‌شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می‌شود. شب کویر به وَصف نمی‌آید. آرامشِ شب که بی‌درنگ با غروب فرا می‌رسد _ آرامشی که در شهر از نیمه شب، درهم ریخته و شکسته می‌آید و پریشان و ناپایدار _ روز زشت و بی‌رحم و گذران وخفه‌ی کویر می‌میرد و نسیم سرد و دِل انگیز غروب، آغاز شَب را خبر می‌دهد.»

نسم خنکی که می‌وزید، آسمانی که پر از ستاره بود، قرص کامل ماه که از سمت شرق آرام آرام بالا آمد و آسمان را روشن کرد. با شهاب آمدیم نشستیم جلوی در مدرسه. در مدرسه باز بود، اما جلوی مدرسه چراغی نداشت. نشستیم و زل زدیم به آسمان و شروع کردیم به حرف زدن. و‌ گاه گاه سکوت‌های طولانی. مدرسه‌ی عشایری خور کنار جاده بود. جاده خلوت بود. هر از گاهی تریلی و کامیونی می‌آمد و سکوت شب را می‌شکست.
خور روستای بزرگ تری بود. مدرسه بین دو روستای نوغاب و سروباد بود. نوغاب و سروباد روستاهای عشایری بودند. یعنی پنج ماهه‌ی اول سال فصل ییلاق سروبادی‌ها بود و روستا خالی از سکنه می‌شد (طایفه‌ی بهمدی ها- همه آنجا فامیلشان بهمدی بود! حتا تعداد آدم‌هایی که اسم کوچکشان هم مثل هم بود زیاد بود، برای شناسایی می‌گفتند علی بهمدی فرزند محمد.‌گاه پیش می‌آمد اسم پدر‌ها هم یکی می‌شد. اسم پدربزرگ را می‌آوردند وسط...!). می‌رفتند به جاهایی که از گرمای مردافکن کویر دور باشند. از اواخر مرداد ماه است که اهل روستا برای قشلاق می‌آیند به این روستا. اینکه مدرسه خابگاه داشت هم دقیقن برای همین بود. برای اینکه بچه‌ها موقع ییلاق خانواده‌ها سرپناهی داشته باشند تا بتوانند درسشان را بخانند. البته خابگاه برای بچه‌های دوره‌ی راهنمایی بود فقط. می‌گفتند هوای شهریور ماه و هوای دو ماه اول بهار بهترین هوای کویر است.
شهاب سیگاری گیراند. من به زندگی فکر کردم. به رهایی و آزادگی فکر کردم. به آسمان بی‌انت‌ها و آن دور دورهای کویر نگاه کردم. توی همین حال و هوا‌ها بودیم که سروکله‌ی امیرحمزه پیدا شد.
موتور داشت. سی جی ۱۲۵. با موتور آمدجلوی مدرسه و به ما نگاه کرد. چشم هاش درخشان بودند. توی‌‌ همان تاریکی هم برق می‌زدند. مدرسه‌شان بود. آمده بود ببیند چه خبر است. دوم دبیرستان بود. به‌مان گفت: ۹ روز دیگه مدرسه شروع می‌شه.
روزشماری می‌کرد برای شروع مدرسه. می‌گفت اینجا فقط یک رشته داریم: انسانی. کسی ریاضی و تجربی و فنی نمی‌خاند.
با لهجه حرف می‌زد. می‌گفت فقط آن‌هایی که باباشان معلم است یا باباشان پولدار است و بیرجند خانه دارند می‌روند بیرجند ریاضی و تجربی می‌خانند.
ازش پرسیدیم کنکور چه طور؟ بچه‌ها کنکور می‌دن؟
گفت: کنکور؟ چی هست؟
گفتیم: دانشگا. بچه‌ها دیپلم که گرفتن دانشگا می‌رن؟
گفت: بیشتری‌ها نمی‌رن دیگه. چند نفر فقط می‌رن بیرجند دانشگا. می‌گفت می‌ریم اینجا، همین پاسگاه. امتحان می‌دیم برای سربازی و نظامی شدن. سرباز نیروی انتظامی می‌شیم. همه اینجا سرباز و پلیس می‌شن.
گفتیم: مواد؟ قاچاق؟
گفت:‌ها... یه عده هم می‌رن دنبال قاچاق. پول خوبی داره. ولی خطر داره. با ماشین نمی‌شه. با موتور اچ مواد جابه جا می‌کنن. می‌ندازن تو کویر با موتور اچ. پلیسا هم به گردشون نمی‌رسن. ولی پلیس شدن بهتره.
موتور اچ موتورهای بزرگ و بالای ۲۵۰سی سی روسی بودند که آن طرف‌ها زیاد بودند. اکثرشان هم پلاک نداشتند. امیرحمزه توی دنیای دیگری زندگی می‌کرد. می‌گفت سرگرمی تابستانیشان این است که بروند با موتور خرگوش شکار کنند. می‌گفت توی جالیز‌ها لانه‌های خرگوش‌ها را شناسایی می‌کنند. بعد دم غروب و شب با موتور می‌افتند توی جالیز و لانه‌های خرگوش‌ها. نور چراغ را می‌اندازند توی چشم خرگوش‌ها و بعد با موتور دنبالشان می‌کنند. خرگوش‌ها از نور چراغ گیج می‌شوند و آن‌ها اخرش با چرخ موتور له‌شان می‌کنند... می‌گفت گوشت خرگوش خوشمزه ست.
شب موقع شام خربزه داشتیم. خربزه‌های جالیزهای روستای نوغاب. بیرونشان مثل طالبی بود، ولی مزه‌ی خربزه می‌دادند. یک چیزی بودند بین طالبی و خربزه.
امیرحمزه ازمان خداحافظی کرد و رفت. وقتی می‌رفت به این فکر می‌کردم که اگر استعداد کار فنی داشته باشد چه می‌شود؟! اگر نقاشی تو ذاتش باشد چه می‌شود؟! حتمن باید انسانی بخاند. آن هم چه خاندنی؟ فقط برای دیپلم گرفتن...
اهل خور برای اسم روستایشان یک افسانه هم دارند. می‌گویند در گذشته‌ها که ترکمن‌ها قومی مهاجم بودند، خور جایی سرسبز بود که مورد حمله‌ی ترکمن‌ها قرار می‌گرفته. یک بار گروهی اسب سوار مهاجم که برای حمله به خور آمده بودند در مسیر راه خودشان به پیرمردی چوپان برخورد می‌کنند و از او مسیر رسیدن به شهر سبز خور را می‌پرسند. چوپان هم، قلعه شهر را به آنان نشان می‌دهد و به آنان می‌گوید: «با سرعت به سمت قلعه بتازید تابراثررعب و وحشتی که درمردم ایجاد می‌کنید بتوانیدشهررا تصاحب نمایید.»
سواران مهاجم نیز به علت واقع شدن شهر در پستی و ندیدن آن و همچنین ناآگاه از وجود خندقی عمیق در مقابل شهر، با سرعت به سمت قلعه می‌تازند و در نزدیکی قلعه، و به علت ندیدن خندق و همچنین عدم توانایی درکنترل اسبان خویش، ناگهان به درون خندق مقابل شهر فرو می‌روند و عده زیادی از آنان کشته می‌شوند. به طوری که خندق از خون جاری آنان پر می‌شود. و چون در این حادثه خون زیادی ریخته می‌شود این شهر بعد از این ماجرا به «خون» تغییر نام می‌دهد و به مروز زمان به «خور» تبدیل می‌شود.
بادی که از سمت شمال و تپه‌های آن دور دور‌ها می‌وزید... ماه درخشان... شهاب که آهنگ گذاشته بود و...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: خور ،

جاده فریاد می زنه بی یا ااا...

یکشنبه 1 خرداد 1390  06:23 ق.ظ

1-"جاده باید برود. جاده اگر یک جا بماند که جاده نیست."          (از کتاب "جاده"ی محمدرضا شمس)
2-با امیر نشسته بودیم ردیف دوم از اسکانیای سفیدرنگی که راننده ای خمار از خواب نشسته بود پشت رلش و سیاهی شب را می شکافت و می رفت.  من کنار پنجره نشسته بودم.
از توی آینه راننده خواب آلود بود انگار. روی فرمان خم شده بود. انگار همین الان است که چرتش بگیرد و همان طوری ولو شود روی فرمان و بخوابد. ما بهش می خندیدیم. از لاین وسط می رفت و ماشین که سر راهش پیدا می شد نوربالا می زد برود کنار. اگر نمی رفت کنار بوق می زد. سه چهار بار. اگر باز هم نمی رفت کنار یا می انداخت توی لاین راست و از آن جا سبقت می گرفت یا می انداخت توی لاین سرعت و می رفت. هر چه قدر که از تهران و کرج دورتر می شدیم جاده خلوت تر می شد. قزوین را که رد کردیم و افتادیم توی اتوبان زنجان جاده خلوت بود و تاریکی تا دوردست ها ادامه داشت. از آن تاریکی ها که جان می دهند برای زل زدن و مثلن به دوردورها نگاه کردن و فکرهای بزرگ بزرگ کردن و.... خواب مان نمی برد. با هم حرف می زدیم. من غر می زدم. از همه ی چیزهای کوچکی که آزارم می دادند نالیدم. از همه ی بدبختی هایم. از خیلی چیزها که بیخ گلویم گیر کرده بودند و فکر می کردم ارزش گفته شدن ندارند برای امیر گفتم و او گوش داد و من گفتم و او گوش داد. هر از چندگاهی ساکت می شدیم. زل می زدیم به دوردورها. به جاده ای که می رفت و ما را با خودش می برد. به جاده نگاه می کردم و پیچ و خم هایش. یاد سرگردانی هایم خودم می افتادم. شروع می کردم به گفتن از سرگردانی هایم. از پادرهوا بودن هایم. از آینده ای که هیچ چیزش برایم روشن نبود. از اتفاقاتی که معلوم نبود چه طوری سرم خراب می شوند. از بی هدفی هایم. از بی عشق بودنم. از این که چه قدر خوب است آدم جاده ای پیش روی خودش داشته باشد و شروع کند به رفتن در این جاده و به جایی رسیدن. از این که من مثل کسی می مانم که در بیابانی برهوت گم و گور شده و نمی داند به کدام سو برود و هیچ جاده ای هم پیش رویش نیست و...امیر که خوابید زل زدم به جاده. جاده خلوت تر شده بود. آسمان شب صاف بود و پر ستاره. مهستی شروع به خواندن کرد: "جاده به جز جدایی هیچی بهم نداده... نداده...نداده..." و بعد شکیلا:"همه یار دارن و بی یار ماییم..." و بعد مردی که ترکی می خواند و آهنگ های ترکی و خیالاتی که توی سرم وول می خوردند و تصویرهایی که توی ذهنم می آمدند و می رفتند و و امیر که خوابیده بود و من که به جاده نگاه می کردم و آهنگ های ترکی ضبط راننده را گوش می کردم و...
3-لاهیجان که می روم دوست دارم هوا ابری باشد. اصلن شمال به روزهای ابری اش است که شمال است. هوا که ابری می شود سرسبزی درخت ها و زمین توی سایه ی ابرها یک جور دیگری می شود. یک جور غم انگیزی می شود. من غم این جور رنگ های سبزِ روزهای ابری شمال را خیلی دوست دارم. و اگر باران ریزریزی هم ببارد... آن روز صبح زود که سوار ماشین شدم تا از روستای پدری بزنم بیرون هوا همین جوری ها بود و شروع به حرکت که کردم باران ریز هم شروع به باریدن کرد. من تنها بودم. تنها بودم و باران روی شیشه ی ماشین می ریخت و قطره های ریز شیشه را پوشاندند و برف پاک کن را روشن کردم و صدای عبور لاستیک های ماشین از جاده ی خیسِ روستایی. جاده ای که صبح به آن زودی خلوت بود و تصویری از کوه های لاهیجان در منظره ی جلوی رویم که داشتم به سمت شان می رفتم و....
4-همیشه همین جوری هاست. توی ماشین کنار هم که می نشینیم سر چیزهای خیلی کوچک جرومنجرمان می شود. من و بابام. آن روز هم سر دور موتوری که باید دنده عوض کرد جر و منجرمان شده بود. من روی دور موتور 4000دنده عوض می کردم و او می گفت که خیلی زیاد است و پدر موتور ماشین را درمی آوری و من می گفتم که باید پرگاز دنده عوض کرد و این جوری ها بود که از توی آینه بغل عقب را نگاه کردم و...گفتم: واای...این جارو.
جاده ی بجنورد گرگان بود. آن قسمت های کوهستانی اش.
به بابا گفتم: توی آینه بغلتو نگاه کن...
گفت: آره...چه قشنگ.
گفتم: مثل یه تابلوی نقاشی می مونه.
توی قاب آینه بغل جاده بود که صاف و مستقیم(بی هیچ خم و پیچشی) از آن دورها، از لابه لای کوه ها می آمد و می آمد تا به ما می رسید و کوه ها بودند و آسمانِ به شدت آبی و ابرهای پنبه ای که جابه جا توی آبیِ قشنگ آسمان ایستاده بودند...
بابا موبایلش را درآورد و از قاب آینه بغل عکس گرفت و من سرعتم را کم و کم تر کردم و فقط زل زدم به آینه بغل که اثری هنری شده بود...
5-هنوز خیلی خیلی جاده ها هستند که نرفته ام و ندیده ام شان. ولی این تابستان بیشتر  اوقاتی که می توانم بگویم بیهوده سپری نکردم در جاده ها بودم. به مهدی می گفتم: از بس اسیر جاده ها بودم مثال هم که می خواهم بزنم مثال هایم همه شان جاده ای اند....!
اگر هر پدیده ای و هر آدمی بخواهد آهنگی مخصوص خودش داشته باشد برای من آهنگ جاده ها این آهنگ است. با همه ی معنایی که جاده با رفتن و نماندن و دل بریدن پیدا کرده...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: جاده بازی ، جاده ،

کلیسای میار میار

چهارشنبه 3 شهریور 1389  01:33 ق.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،

می گفتند من آبادانی ام و امیر هم مازندرانی یا همدانی. نمی دانم روی چه حسابی می گفتند. از پوست آفتاب سوخته ام می گفتند یا لهجه ی مزخرف ناکجاآبادی ام یا... ویرمان گرفته بود برویم کلیسا و هر چه روی نقشه زور می زدیم بفهمیم این کلیسای کاتولیک ها کجاست نمی توانستیم. پایین تر از عابرگذر(!) تربیت سر کوچه ی هفت کچل بود که از یکی شان پرسیدیم.

گفتیم می خواهیم برویم کلیسای کاتولیک ها چه کار کنیم؟ کجا برویم؟ گفت: محل کار من همان جاست. بیاید با هم بریم. سومین نفری بود که وقتی ادرس ازش می پرسیدیم می گفت بیایید با هم برویم، من هم همان جا می روم. انگار این تبریزی ها به شدت همراه و پایه داشتن را دوست دارند.... طبق معمول سر صحبت مان این جوری باز شد که از کجا آمده ایم و برای چه آمده ایم. و ما هم گفتیم حدس بزن کجایی هستیم و من به نظر او آبادانی بودم و امیر این بار مازندرانی. خندیدیم گفتیم: از تهران آمده ایم. برای دیدن شهرتان. گفت: به تان نمی خورد آخر تهرانی باشید. ایل گلی رفتید؟ پیشنهاد اول همه ی تبریزی ها در برخورد با ما ایل گلی بود. وقتی گفتیم رفته ایم شروع کرد به گفتن از کوچه ی میارمیار که یک کوچه ی تاریخی تبریز است و خیلی دراز است و طولانی و پر از چیزهای تاریخی و کلیسای کاتولیک ها هم توی همین کوچه است و این حرف ها. گفتیم: می گذارند برویم توی کلیسا؟ گفت: این اقلیت های تبریز فقط خودشان را تحویل می گیرند. و نومیدمان کرد. از خیابان که رد می شدیم نمی دانستیم از این که به مان نمی خورد تهرانی باشیم باید خوشحال باشیم یا ناراحت...

رسیدیم به کوچه ی میارمیار. به مان گفت: این مغازه هارو می بینید؟ اینا همه ش قبل انقلاب مشروب فروشی بود.

و ما نگاه می کردیم به مغازه های کهنه و محقر با شیشه های کثیف و تاریکی غبارآلود درون شان. یکی شان لباس بچگانه می فروخت. چند تای شان دیزی سنگی و قهوه خانه بودند. از آن صندلی چوبی های خیلی قدیمی داشتند. سر صبحی خلوت بودند. یکی شان به دیوار تقریبن خاکستری و پر از چرک و کثافت مغازه اش یک عکس بزرگ از امام علی زده بود. ازشان بوی تند قلیان می ریخت بیرون. از جلوی سلمانی(سالن آرایش) صفا هم گذشتیم. از آن سلملنی ها بود که فکر کردیم عمرن اگر ماشین اصلاح برقی داشته باشد. مشغول کچل کردن یک مرد بود. 

کمی که جلوتر رفتیم یک ساختمان چند طبقه ی متروک را نشان مان داد. گفت: اینو می بینید؟ قبل از انقلاب فاحشه خونه بود. درش از همین مشروب فروشی پایینش بود. 

مشروب فروشی مورد نظر او دیزی سنگی و آبگوشت می فروخت. یک جور عجیبی، با حسرت غریبی گفت این جا فاحشه خونه بوده که دل مان برایش کباب شد؛ یادمان رفت باید بیشتر دل مان برای خودمان کباب بشود که....

گفت: خب، من باید برم. آجیل فروشی دارم. شما یک کم برید جلوتر، اون ساختمون بلنده که شبیه برجه، اون کلیساست.

تشکر کردیم ازش و خداحافظی. رسیدیم به کلیسای کاتولیک ها که یک دیوار آجری سه متری طویل بود با یک در آهنی کوچک. در بسته بود. دیوار آجری را دو سه بار رفتیم و آمدیم.

-حالا چه جوری بریم توش؟

-بذار ازش عکس بگیرم.

امیر رفت آن طرف کوچه و عکس انداخت. خورشید می زد عکس را داغان می کرد.

-در بزنیم؟

-چی بگیم؟

-بگیم می خوایم کلیساتونو ببینیم.

-نمی ذارن که. باید بگیم اومدیم اعتراف کنیم.

-آخه تو مسیحی هستی؟

-بابا خیلی گناه هام زیاد شده ن. باید اعتراف کنم سبک شم بتونم توبه کنم. دیگه.

-این کلیساشون آجریه. ناقوس نداره انگار. شبیه خرپشته ی ساختمونه. چرا این جوریه؟

کلیسا آیفون نداشت. کنار در یکی از این زنگ سفیدها که فقط یک دگمه دارند و یک جای اسم بود. دگمه ی سفید را فشار دادم. فکر کنم از این زنگ بلبلی ها بود. منتظر شدیم کسی بیاید در را باز کند. پنج دقیقه بعد دوباره زنگ زدم. ده دقیقه ایستادیم و کسی نیامد در را باز کند. به انتهای دیوار آجری نگاه کردم و گفتم: امیر. اون تیربرقه. بیا ازش بریم بالا توی کلیسارو ببینیم.

اما وقتی رسیدیم به تیربرق دیدیم که سوراخ های تیربرق بتونی را با سیمان پر کرده اند تا کسی نتواند ازشان برود بالا!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: هفت کچل ، کلیسای میار میار ،

جانم فدای سرب هوایت و فساد عیانت،روسپی بی‌ریای من، تهران!

سه شنبه 1 تیر 1389  06:18 ق.ظ

نوع مطلب :تهران ،

1- توی این بیست روز این چندمین بار بود که دم دمای سحر می رسیدم تهران و تهران سه و نیم چهار صبح، تهران دیگری است. هر جوری که نگاه کنی و هر جوری که باشی تهران سه و نیم چهار صبح تهران دیگری است. با اتوبوس از شهر دوری برگشته باشی و میدان آزادی پیاده شده باشی و پای پیاده شروع به راه رفتن بر پیاده رو هایش کرده باشی و سوار بی آرتی های آزادی تهرانپارسش شده باشی یا روی صندلی عقب ماشین نشسته باشی و یا پشت فرمان باشی هیچ فرقی نمی کند. تهران را جور دیگری می بینی. تهران سه و نیم چهار صبح خیلی مظلوم است. تاریکی آسمانش ملموس تر است و روشنایی خیابان هایش امیدبخش تر. حس می کنی این شهر آن قدرها هم که فکر می کرده ای نامهربان و بی احساس نیست. اتفاقن خیلی هم خواستنی است. خلوتیِ محال و تصورناشدنیِ بزرگراه هایِ تهرانِ سه ونیم چهار صبح وامی داردت پنجره ی ماشین را بیاوری پایین دستت را ببری بیرون تا باد خنک سحرگاهی اش را لمس کنی. خنکای هوای صبحگاهی اش حتا وامی داردت که سرت را از پنجره ی ماشین ببری بیرون تا باد به صورت و چشم هایت بخورد و داد بزنی: آی تهران… تهران… تهران…

 2- هاچ بک از آن ماشین های دونفره است. از همان ها که تو می نشینی پشت فرمان و یارت کنارت و عقب هم ساک و کوله های تان. و هاچ بکی که زیر پایم بود از نسل پرایدهای کاربراتوری بود و دویست و هفتادهزار کیلومتر شیرین کار کرده بود. و این یعنی فاتحه. برای خودش روغن کم می کرد و هر ششصدهفتصد کیلومتر باید یک استکان روغن کاسترول به خیکش می بستی و تسمه کولرش هم پاره شده بود و چرخ عقب سمت راننده اش هم یک پنچری خیلی ریز داشت که باید هر دو سه روز بادش را تنظیم می کردی و ضبطش را هم همان تهران جاگذاشته بودم. خوشبختانه هیچ کدام مشکل حاد نبودند و من سه ساعت بود که بی وقفه می راندم و روی صندلی کناری ام هم یک بطری آب بود و کیف پولم و قفل فرمان ماشین.

مقداد می گفت: راندگی را دوست دارم. چون وقتی رانندگی می کنم دیگه به هیچ چیزی فکر نمی کنم و از دست خیال ها و رویاها راحت می شوم و من می گفتم دقیقن به همین خاطر رانندگی را دوست ندارم. چون به هیچ چیز دیگری نمی توانی فکر کنی. و زر مفت زده بودم. یعنی او زر مفت زده بود. تنها که باشی هرجور فکروخیالی توی هر وضعیتی به سرت می زند. اول از همان دویست و هفتادهزار کیلومتر شروع شد. با خودم کلنجار می رفتم که این پرایدک کجاها رفته؟ چه طور دویست و هفتادهزار کیلومتر رفته؟ با کی رفته؟ چی شده؟ چه چیزهایی دیده؟ گیر داده بودم به خودم که آخر پسره ی ریقو تو، توی عمرت تاحالا سرجمع دویست و هفتادهزارکیلومتر سفرکرده ای؟! و همین جوری ها شروع می شد و رشته به رشته می رفتم توی فکر و پشت فرمان که باشی و تنها هم که باشی و اسیر فکروخیالات هم که شده باشی یا خوابت می گیرد و یواش یواش می روی توی عالم هپروت، یا این رگ دیوانگی ات باد می کند و بلند بلند شروع می کنی با خودت حرف زدن...

و جاده خلوت بود و من صدوبیست تا را پر کرده بودم. بیشتر که می رفتم بوق بوق می زد و اعصاب آدم را خرد می کرد و کمترش را هم احساس ضرر و زیان می کردم. هرچند توی سینه کش ها خودبه خود تا صد هم پایین می آمد! و بلند بلند با خودم حرف می زدم. جاده خلوت بود و ماشین های کمی بودند و کسی نبود که به چشم یک دیوانه بهم نگاه کند. کمی که برای خودم دادوفریاد کردم خسته شدم و آرام شدم و مثل بچه ی آدم یک ساعت و نیم بعدی را هم یک نفس رفتم و و غروب بود که به سرشکه رسیدم. وقتی انداختم توی خاکی منظره ی سمت چپم بی نهایت زیبا بود. شالیزارها و ساقه های سبز و بلندبالای برنج تا دوردست ها ادامه داشتند. آن دورها ردیف درخت های تبریزی صاف و ستبر ایستاده بودند و خورشید داشت غروب می کرد و چند تکه ابر صورتی و نارنجی جلویش بودند. و ترکیب رنگ آن منظره آدم را به وجد می آورد...

3- از این پیکان های دنده هیلمنی بود که اگر بر حسب عادت بزنی توی دنده یک تا شروع به حرکت کنی می بینی که ماشین دارد عقبکی می رود. از همان ها که دنده یک و دنده عقب شان به ماشین آدمیزاد نمی ماند. و آقای راننده فارسی را خیلی زشت و کثیف صحبت می کرد. اول ها حالی مان نمی شد چه می گوید. صندلی عقب نشسته بودیم. برای بار چندم بود توی آن چند روز که به خودم فحش می دادم که چرا ترکی بلد نیستم. که اگر ترکی بلد بودم الان این بابا به زبان مادری اش برای ما صحبت می کرد و مطمئنن این قدر نه ما و نه خودش را عذاب نمی داد و... بعد کم کم به صدای ناواضحش عادت کردیم و فهمیدیم چه چیزهایی می گوید و همچین ازش خوش مان هم آمد. از ان راننده های اهل اطلاعات و جریان سیال ذهن روایت خویشتن بود. کلن من دیوانه ی این راننده های خطی ام. جایی خوانده بودم که توی شیراز راننده ی خطی ریشوی قدکوتاهی است که اول خط وقتی مسافرها سوار می شوند اسم گوشه های آواز را از اول تا آخر فهرست می کند و بعد به مسافرهایش می گوید که یکی اش را بگویند و بعد در همان گوشه شروع می کند به آواز خواندن و چهچهه زدن. راننده ی پیکان دنده هیلمنی هم خطی اسکو- کندوان بود و از اول شروع کرد به صحبت کردن برای مان. از جاده ی سربالایی کندوان گفت و از باغ های میوه ی اسکو و همچین که می رفتیم از گندم کاری در دشت و دمن ها و گله داری چوپان ها هم گفت. به یک جایی که رسیدیم اسم یک روستایی را گفت که نفهمیدیم و شروع کرد به تعریف کردن که این روستای تاریخی را تازه کشف کرده اند و مشغول خاک برداری اند و بعد به یک آبادی دیگر که رسیدیم لحن صحبت هایش غم انگیز شد که دولت به ما زور آورده که باید کندوان را خالی کنید بیایید توی این آبادی زندگی کنید. گفت این خانه ها را دولت ساخته، به ما هم هی اخطار می دهد که هرچه زودتر کندوان را خالی کنید. چون روستای تاریخی است نباید از بین برود باید محافظت شود. باید در معرض دید عموم قرار بگیرد. ولی آخر کندوان روستای اجداد من است و... به کندوان که نزدیک شدیم شروع کرد به اطلاعات رو کردن از روستای سرزمین گمنام فرهادان. که روستای ما در فاصله ی 19کیلومتری جنوب اسکو واقع شده و 680نفر جمعیت دارد و ارتفاع بعضی از این کله قندها به 5متر هم می رسد و این کله قندها را اجداد من درست نکرده اند. آن دوره های قدیم که زمین به وجود می امده در نتیجه ی جابه جایی کوه ها و فشارها سنگ های بزرگ مثل کله قند از زمین بیرون زده اند و گازهای دورن شان آزاد شده و توی شان توخالی شده و...پیاده که شدیم و توی کله قندها که پرسه زدیم جایی به تابلویی برخوردیم که همه ی چیزهایی را که راننده در معرفی کندوان گفته بود به همان ترتیب نوشته بود. دوزاری مان افتاد که حضرتش نشسته این تابلو را خوانده و حفظ کرده تا روز مبادایی همچون امروز برای آدم هایی همچون ما روایت کند. تابلو وسط کله قندهای روستا بود. ولی پایینش نوشته شده بود: سفر خوشی را برای شما آرزومندیم، بخشداری اسکو. از این طرف هم دوزاری مان افتاد که این تابلو که حالا وسط روستا است روزگاری کنار  جاده بوده و... کلی خندیدیم. هم به آن راننده ی باصفا که زحمت خواندن تابلو را برای مان کشیده بود و هم از اهل کندوان که همان تابلوی کنار جاده را صاف کاشته بودند وسط روستای شان و زحمت تابلوی جدید را نکشیده بودند و...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

قطارباز

یکشنبه 12 اردیبهشت 1389  06:05 ق.ظ

نوع مطلب :مازندران ،

من دیوانه­ ی قطارم. دیوانه­ ی واگن­‌ها، کوپه­‌ها و لکوموتیوی که به پیش می‌­راندش. من دیوانه­ ی راه­ رفتن توی راه­ روهای قطارم و ایستادن توی راه­ رو‌ها، کنار پنجره. دیوانه­ ی اینم که پنجره را پایین بیاورم تنه­ ام را بیندازم روی پنجره بگذارم باد بزند توی صورتم و نگاه کنم به منظره­ هایی که از پیش رویم می‌­روند و می‌­روند. دیوانه­ ی صدای تلق تولوق مداومش هستم که «آیریلیق آیریلیق» هم می‌­توانم بشنومش…
و آن قدر دیوانه­ اش بودم که فقط و فقط به خاطر او برای خودم و اسی تور مازندران گردی راه بیندازم…
وقتی آن روز با اسی رفتیم شرکت مسافرتی «زرین­ گشت» و دو تا بلیط قطار برای ساری خریدیم به قیمت هر بلیط ۱۴۵۰ تومان توی ذهنم رویایی بودنش را حدس می‌­زدم. اما فکرش را نمی‌­کردم که به خاطرش آن همه دعا به جان رضاشاه کبیر بکنم…
۶نفری که توی یک کوپه بودیم بلیط­ مان یک ویژگی مشترک داشت. توی قسمت توضیحاتش نوشته بود: ویژه­ ی برادران. من تهرانی بودم و اسی لاهیجانی و یکی مشهدی و یکی اراکی و آن یکی اردبیلی و آن یکی که کم حرف‌تر از هم ه­مان بود ماسالی. مشهدیه و اراکیه سرباز بودند و دم به دقیقه سیگار می‌­کشیدند. اردبیلیه و ماسالیه دانشجو بودند. و من و اسی هم فقط مسافر بودیم. برای هیچ کاری به ساری نمی‌­رفتیم. هدف­ مان‌‌‌ همان چیزی بود که برای آن چهارتا وسیله بود. دو تا کوپه آن طرف­ ترمان دو تا خارجکیه هم بودند. فارسی بلد نبودند. افسوس خوردم که چرا انگلیسی بلد نیستم بروم با‌هاشان گپ بزنم. حدس می‌­زدم مثل من و اسی باشند. در پی یک رویا. برای فرار از جهان مزخرفی که درش زندگی می‌­کردند…
و قطار از تهران راه افتاد و به گرمسار رفت و بعد به فیروزکوه. سر راه‌مان کویر و برهوت بود و بعد کوه­ های عجیب غریب و فیروزکوه چند ده­ دقیقه‌ای علاف شدیم. میان کوه­‌ها و باد خنکی که می‌­وزید. اردبیلی که پای ثابت قطار تهران ساری بود می‌­گفت اینجا قطار می‌­ایستد تا لکوموتیوش را تقویت کنند تا بتواند از کوه بالا برود. و بعد راه افتادیم. مسیر پرپیچ­ و خم بود. کنار پنجره ایستاده بودم و سر پیچ­‌ها با خوشحالی به لکوموتیو و ته قطار نگاه می‌­کردم. پیرمرد‌ها و بچه­ هایی که کنار خط آهن ایستاده بوند دست تکان می‌­دادند. برایشان بای بای کردم. توی یکی از روستاهای کنار خط آهن مادری بچه­ اش را بغل کرده بود آورده بود کنار ریل و به بچه­ هه یاد می‌­داد که برای قطار و مسافر‌هایش بای بای کند…و بعد تونل­‌ها شروع شدند. یکی از تونل­‌ها خیلی طولانی بود. چندین دقیقه فقط تاریکی بود و تاریکی. انگار تونل نمی‌­خواست تمام بشود. توی تونل ظلمات محض بود. چشم چشم را نمی‌­دید. و وقتی تونل تمام شد… یک رویا بود. دقیقن یک رویا بود. قطار داشت از میان مه‌ها حرکت می‌­کرد. از بین کوه­ هایی به هم چسبیده. آن قدر به نزدیک که انگار کوه­‌ها فقط برای عبور قطار صبر کرده­ اند و به هم نچسبیده­ اند و مه. مه. مه. و بعد درخت­‌ها و سبزه­‌ها. و درخت­‌ها. درخت­‌ها. درخت­‌ها. بوی باران. و به پنجره که تکیه می‌­دهی برای دیدن مناظر بیرون حس می‌­کنی صورتت دارد خیس می‌­شود. و از باران نیست. از این است که حالا تو وسط ابر‌ها داری به پیش می‌­روی…قطار از بالای بالای کوه می‌­رود. جاده­ ی آسفالته ته دره است. خیلی خیلی پایین. و تو ماشین­‌ها را دقیقن اندازه­ ی قوطی کبریت می‌­بینی و خودت از بالای کوه­‌ها و جنگل­‌ها می‌­روی…هیجان­ انگیز بود. آن­قدر هیجان­ انگیز که اسی موبایلش را دربیاورد و وسط راهروی قطار آهنگ بگذارد. آن­قدر هیجان­ انگیز که هر شش نفرمان از کوپه بزنیم بیرون و بچسبیم به پنجره­ ی راهرو و مست و ملنگ شویم…و بعد قطار کم کم شروع کرد به پایین آمدن از قله­‌ها. مسیر پرپیچ­ و خم­‌تر از همیشه بود. سر قطار را که نگاه می‌­کردم نمی‌­دانم چرا خیلی از یادهای دوران کودکی­ ام داشت توی دلم زنده می‌­شد. یاد یکی از کتاب­های دوست­ داشتنی دوران بچگی­م افتادم. یاد "جیم دگمه و لوکاس لوکوموتیوران". بعد یاد "بچه­ های راه آهن" افتادم و از خوشی خندیدم. قطار از زیر پل ورسک رد شد و بعد راهش از راه جاده­ ی آسفالته جدا شد. رفت وسط جنگل. رفت وسط درخت­‌ها. دل جنگل. جاهایی که وقتی از پنجره نگاه می‌­کردم گاهی اوقات فقط یک رنگ را می‌­دیدم: رنگ سبز برگ­‌ها و علف­‌ها و درخت­‌ها را. نه از این سبز معمولی­‌ها. نه. سبز اردیبهشتی. قطار از جاهایی رد می‌­شد که دست آدمیزاد‌ها به آنجا‌ها نرسیده بود تا به گند بکشانندش. سبز رادیبهشتی و آسمان ابری شمال و… و من دیوانه­ ی قطارم. من دیوانه­ ی قطار تهران ساری توی اردیبهشتم…دیوانه­ ی دیوانه!

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: قطاربازی ،
  • تعداد کل صفحات:6  
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic