جاده نخی ها-1(گنبد سلطانیه)

یکشنبه 30 مهر 1391  03:33 ق.ظ

نوع مطلب :زنجان ،

ساعت ۶صبح بود که راه افتادیم. آن زمان که تهران و تهرانیان در خاب نازند و هنوز ماشین‌‌هایشان خیابان‌ها و بزرگراه‌ها را سرب آلود نکرده، باید ازین شهر بیرون زد. این قانونی است که برای خودم گذاشته‌ام و راستش اگر همسفر‌هایم به این قانون احترام نگذارند سگرمه‌هایم در هم می‌روند. یک ربع به ۶ میثم آمد دنبالم و سوار شدیم و رفتیم دنبال امیر زحمتی و امیر پورمیرزا و پیش به سوی جاده‌ها. اتوبان تهران-قزوین را به سرعت طی کردیم. خروجی جاده قدیم رشت-قزوین، نرسیده به محمودآباد، مسجد و استراحتگاهی است که آلاچیق‌هایش برای صبحانه خوردن مناسبِ مناسب‌اند. قزوینی‌ها به آنجا می‌گویند ناصرآباد. صبحانه را خوردیم و رفتیم به سمت زنجان. ۳۵-۴۰کیلومتری زنجان که رسیدیم حواسمان بود که تابلوی سلطانیه را ببینیم و بعد از خروجی‌اش بپیچیم و وارد جاده نخی‌های این سفر بشویم. گنبد سلطانیه در سمت چپ جاده از آن فاصله‌ی دور نمایان بود... آرامگاه سلطان محمد خدابنده یا‌‌ همان سلطان الجایتو در دشت سلطانیه خودنمایی می‌کرد. قطاری در دشت داشت رد می‌شد. بعد از دقایقی که به خود گنبد رسیدیم و بزرگی‌اش را دیدیم تازه فهمیدیم که قرن‌ها پیش در دشت سلطانیه چه اتفاقی افتاده است. بزرگ‌ترین گنبد آجری جهان، و سومین گنبد بزرگ جهان که ثبت جهانی هم شده بود انتظارمان را می‌کشید. 
وارد محوطه شدیم. روز جمعه بود و موزه‌ی مجموعه‌ی سلطانیه تعطیل بود. وارد ساختمان گنبد شدیم. یک ساختمان ۵۰متری عظیم. آرامگاه شاه ایلخانی سلطان محمد خدابنده، الجایتو. خانده‌های پیش از سفر می‌گفت که حضرتش این شاهکار را ساخته تا پیکر امام علی را از نجف به اینجا بیاورد و عزت و احترام بگذاردش. ۲نفر می‌رغضب جلوی ورودی انتظارمان را می‌کشیدند. نفری ۵۰۰تومانمان را که دادیم ر‌هایمان کردند تا در ساختمان برای خودمان بچرخیم.
اول نگاهی به سقف انداختیم تا عظمت آن گنبد آبی را بفهمیم. اما هر چه قدر چشم گرداندیم جز انبوهی داربست فلزی چیزی ندیدیم. رفتیم توی سرداب و کمی نگاه نگاه کردیم. یک زیرزمین بود پر از یادگار نوشته‌ها. بعد به سمت بالا رفتیم. خانده‌های پیش از سفر می‌گفت که این حجره‌های دور تا دور طبقه‌ی دوم، حجره‌های زنان و بانوان به هنگام انجام مراسم دینی بوده. دور تا دور هشت ضلعی را گشت زدیم. توی یکی از حجره‌ها دختر پسری نشسته بودند و خلوت کرده بودند. مزاحمشان شدیم. مشغول صحبت‌های مقدسی بودند. دیوارنگاری‌ها از بین رفته بودند. ولی‌‌ همان ویرانه‌ها نشان می‌داد که چه هنری در این ساختمان خرج شده است. طبقه‌ی دوم را‌‌ رها کردیم و از پله‌های مارپیچی دویدیم سمت ایوان گنبد سلطانیه.
از ایوان گنبد سلطانیه کل شهر سلطانیه و دشت سلطانیه معلوم بود. قلمرو پادشاهی پایتخت ایلخانان زیر نگاه ما بود. طاق‌ها و گچ بری‌های و سقف نگاره‌هایی که زیبا بودند. هندسه و نظم و ترتیبشان. ریزه کاری‌‌هایشان. گچ بری‌هایی هنرمندانه. پنجره‌های کوچکی که به درون گنبد باز می‌شدند. روی دیوار‌ها و پنجره‌ها پر از یادگار نوشته‌های احمقانه بود. از پنجره هم که نگاه می‌کردی جز انبوهی داربست فلزی چیزی نمی‌دیدی. تمام ۸ ضلع را می‌گشتیم و نگاه می‌کردیم... دیوار‌ها و سقف‌ها جا به جا ترک خورده بودند. بست‌های گچی جا به جا جلوی بیشتر ترک خوردنشان را می‌گرفت. روی هر بست تاریخ زده شدن آن بست گچی هم نوشته شده بود. از سال ۵۹ و ۶۹ تا سال ۹۱ بست‌های گچی جا به جا روی ترک‌ها دیده می‌شدند. 
رفتیم جلوی ایوان اصلی گنبد ایستادیم. از ارتفاع ۵۰متری به کارگرهایی که زیر پایمان داشتند در محوطه‌ی باستانی اطراف گنبد کار می‌کردند نگاه کردیم. محوطه‌ی باستانی اطراف گنبد قصر و تشکیلات درباری فرماندهی سلطان الجایتو بود... بعد به بالای گنبد نگاه کردیم. باد شدید زنجان تکانمان می‌داد. شدید و وحشی می‌وزید. به مناره‌های کنار گنبد آبی نگاه کردیم. یکیشان نیمه خراب بود. اما آن یکی که سالم بود... لحظه‌ای فکر کردیم منار جنبان است. انگار که با هر تکان باد آن منار ۱۸متری هم سر جایش چون بید می‌لرزید... ولی شاید هم این خودمان بودیم که با هر وزش باد تکان تکان می‌خوردیم و فکر می‌کردیم که مناره‌ی گنبد سلطانیه می‌لرزد... 
همه‌ی سوراخ سنبه‌های گنبد را که نگاه کردیم به پایین روان شدیم. امیر فانوس نفت سوزی به یادگار خرید. هنوز وقت ناهار نشده بود. سوار شدیم راه افتادیم به سمت قیدار. سر راه از یک وانتی میوه فروش گرمک خریدیم. انار سیاه رنگ شیرینی هم داشت که تا به حال به عمرمان ندیده بودیم. می‌گفت خاصیت دارویی دارد! انار سیاه شیرین...

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: گنبد سلطانیه ،

جاده نخی ها-2(قیدار نبی)

شنبه 29 مهر 1391  03:43 ق.ظ

نوع مطلب :زنجان ،

جاده باریک و پیچ در پیچ و خلوت است. میثم پشت فرمان نشسته است و می‌راند. گندمزار‌ها تا دور دست‌ها ادامه دارند. آن دور‌ها تپه‌ها با دامن‌های پر چین و شکنشان خاستنی‌اند. هر از گاهی گله‌ی گوسفندی با چوپانش دیده می‌شود. هر از گاهی تک درخت‌ها. بعد باغ‌های میوه. سیب‌های زرد. زردآلو. درخت‌های گردو. بعد کامیونی که با سرعت لاک پشتی، سینه کش گردنه‌ای را بالا می‌رود. باد در دشت زنجان شدید می‌وزد. تراکتور‌ها سر بعضی زمین‌ها مشغول شخم زدن‌اند...

یک ساعت بعد از سلطانیه به قیدار می‌رسیم. روی نقشه نوشته است قیدار. اما قیداری‌ها با اصراری عجیب نام شهرشان را قیدار نمی‌گویند. به شهر خدابنده خوش آمدید. دادگستری خدابنده. پاسگاه نیروی انتظامی خدابنده. فرمانداری خدابنده... عجیب است. آخر چرا خدابنده؟! قیدار قرن‌ها نام این شهر بوده. به خاطر آرامگاه قیدار نبی. و آن وقت حضرات برداشته‌اند نام پیامبری از پیامبران خدا را از شهرشان پاک کرده‌اند و اسم پادشاهی که ۴۰کیلومتر آن طرف‌تر گنبدی برای خودش ساخته گذاشته‌اند روی شهرشان. سلطان محمد خدابنده را چه به قیدار آخر؟!

ظهر جمعه است و شهر تعطیل. کنار یک ساندویچی می‌ایستیم و نوشابه می‌خریم و آدرس آرامگاه قیدار نبی را می‌پرسیم. کمی جلو‌تر به سمت راست می‌پیچیم و وارد خیابانی می‌شویم که به آرامگاه قیدار نبی می‌خورد. کمی که در خیابان بالا می‌رویم به چیزی برنمی خوریم. دوباره سوال می‌کنیم. امیر پورمیرزا ترکی بلد است. می‌گوید: مشهدی باقوشدا و ترکی می‌پرسد و ترکی جواب می‌شنود. ترکی بلد بودنش بعضی جا‌ها خیلی به درد می‌خورد. می‌رویم جلو‌تر و بعد کوچه‌ها را رد می‌کنیم. گنبد آجری و کاهگلی آرامگاه قیدار نبی را می‌بینیم و دوباره برمی گردیم. کوچه‌ی تنگ و باریکی است که به آرامگاه می‌رسد. اول کوچه یک گودال عظیم کنده شده. میثم به سختی و با ترس اینکه کف ماشین توی این گودال به زمین گیر کند ماشین را رد می‌دهد...

آرامگاه قیدار نبی با آنچه که در ذهنمان ساخته‌ایم زمین تا آسمان فرق می‌کند. زمین خاکی جلوی آرامگاه. آشغال‌هایی که‌‌ رها شده‌اند. جوی آبی که همین طور روان است. ظهر جمعه است و بقعه‌ی قیدار نبی عجیب اندوهناک. پیرمرد‌ها و پیرزن‌ها آرام آرام و در سکوت مشغول رفت و آمدند. گنبد آرامگاه به شدت مهجور نشان می‌دهد. گنبد زنگوله‌ای که یادگار قرن‌ها است، خاکی و بی‌رنگ بر فراز بقعه‌ی قیدار نبی نشسته. توی گنبد کوچک است. ضریحی که توی عکس‌ها دیده بودم ضریحی چوبی و قدیمی بود. اما توی بقعه دیگر خبری از آن ضریح خاص و چوبی نیست. ازین ضریح‌های برنجی که توی همه‌ی امامزاده‌های واقعی و الکی ایران ساخته‌اند گذاشته‌اند. و خیلی پر زرق و برق و مضحک و در تضاد با فضای آرامگاه. گچ بری‌ها قدیمی و ساده‌اند. خبری از آینه کاری نیست. بهتر. فقط‌ ای کاش یک دستی به سر و روی این بقعه می‌کشیدند و این دیواره‌های گچی این قدر سیاه و کثیف نمی‌بودند. کتیبه‌های قرن‌های پیش هنوز پا بر جاست. چند نفر مشغول نماز خاندن‌اند. سنگینی فضای عصر جمعه توی محوطه و توی بقعه یک جوری است... 

قیدار نبی پسر اسماعیل بود. نوه‌ی حضرت ابراهیم و جد بزرگ حضرت محمد. قیدار یعنی سیاه پوست. روی دیوار بقعه استفتایی از آیت الله مرعشی نجفی زده‌اند در مورد صحت اینکه اینجا آرامگاه قیدار نبی است... ولی انگار قیداری‌ها ر‌هایش کرده‌اند. همین که اسم شهرشان را از قیدار به خدابنده تغییر داده‌اند خیلی حرف است...

اطراف آن بقعه‌ی قدیمی حجره‌های حوزه‌ی علمیه‌ی امام صادق شهر قیدار است. جلوی حجره‌ها را می‌رویم و به داخلشان و جلویشان نگاه می‌کنیم. یک اتاق کوچک با فرش و پشتی و مخده و بخاری. مثل عکس‌های تبعید امام خمینی به نجف اشرف. جلوی یک حجره ریکا و اسکاچ است. جلوی حجره‌ی دیگر یک کتابخانه پر از کتاب‌های عربی و قرآن و مفاتیح و عکس رهبر جمهوری اسلامی در فضای باز. جلوی یک حجره‌ی دیگر خیلی مغرورانه نوشته: وقت بیکاری شما وقت مطالعه ی ماست...حمام حوزه علمیه درش باز است. رختکن کثیف. گربه‌ای که مشغول رفت و آمد است. سقف حلبی راهروی حمام‌ها. کثیف و در هم بر هم... بوی خوبی نمی‌دهد... برمی گردیم. چند عکس به یادگار از بقعه‌ی قیدار نبی می گیریم برمی گردیم و سوار ماشین می‌شویم و به سوی گرماب و غار کتله خور راه می‌افتیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: قیدار نبی ،

جاده نخی ها-3(غار کتله خور)

جمعه 28 مهر 1391  02:28 ق.ظ

نوع مطلب :زنجان ،

۸۰کیلومتر دیگر هم رفتیم تا به غار کتله خور رسیدیم. جاده‌‌ همان جاده‌ی نخی بود با گندمزارهایی که ۲ طرف جاده تا به افق گسترده شده بودند. از کنار کارخانه سیمان زنجان و سیلوهای گندم گذشتیم. به درخت‌های لخت شده از باد پاییزی نگاه کردیم. امیر می‌گفت غم انگیز‌ترین تصویر دنیا، حمله‌ی دسته جمعی کلاغ‌های سیاه به شاخه‌های یک درخت لخت توی پاییز است. از کنار راه‌های روستایی گذشتیم. ورودی روستای سازین، خانه‌ای بود. زنی فرش خانه‌اش را روی آسفالت جاده پهن کرده بود و می‌شستش. فارغ از دار دنیا. انگار نه انگار که آنجا جاده است... یک جاده‌ی نخی... به گوگجه ییلاق رسیدیم. بعد روستای پیر مرزبان و آغوزلو. روی پشت بام خانه‌های کاهگلی، تپه‌های «سامان» بالا رفته بود. امیر می‌گفت اسمشان «سامان» است. سامان با تکیه بر اولین الف. مثل اینکه بخاهی بگویی سیمان. سامان تکه‌های خرد شده‌ی ساقه‌ی گندم و کاه‌ها بودند که روستایی‌ها برای تامین غذای دام‌‌هایشان برای زمستان آن‌ها را جمع می‌کردند و روی سقف خانه‌‌هایشان کپه می‌کردند. هنوز هفته‌ی سوم مهر بود. اما آن‌ها به استقبال زمستان سخت می‌رفتند. روستای قشقجه. ۲ پسر نوجوان که از جاده‌ی اول روستا پای پیاده به سمت روستایشان می‌رفتند. دست هر کدامشان یک کیسه با آرم قلمچی و به کانون بیایید بود... بعد از زرین رود به سمت راست پیچیدیم و به سوی گرماب و غار کتله خور رفتیم. راه مستقیم به کبودرآهنگ و همدان می‌رفت...

ساعت ۳:۳۰ عصر بود که به محوطه‌ی جلوی غار کتله خور رسیدیم. ناهار نخورده بودیم. توی راه هر جا خاسته بودیم بایستیم باد شدیدی می‌وزید و گرد و خاک مزارع تازه شخم زده را به روی جاده می‌پاشاند. عصر جمعه بود و توی پارکینگ چند تا ماشین بود. یک اتوبوس هم بود. مقصد اولمان دستشویی بود. بعد رفتیم یکی از آلاچیق‌های جلوی غار را اشغال کردیم تا ناهار بخوریم و بعد برویم توی غار. امیر رفت دنبال بلیط. گفت که آخرین سانس بازدید از غار ساعت ۴:۱۵دقیقه است. چه کنیم چه نکنیم؟ گرسنه‌مان بود. اما این همه راه را از تهران آمده بودیم که این غار را ببینیم. بی‌خیال ناهار شدیم و بلیط گرفتیم. نفری ۴۰۰۰هزار تومان. 

غار‌ها از عجایب‌اند. از دیدنی‌هایی که هیچ‌گاه هیچ‌گاه نباید از دست دادشان. شگفت انگیزی و اعجابشان. خیال انگیز بودنشان. اینکه تو فکر کنی این غاری که در دل کوه طی میلیون‌ها سال شکل گرفته محل زندگی آبا و اجدادت بوده.... و «غار کتله خور» هم غاری بود که ارزشش را داشت که ۵۰۰کیلومتر از شرق تهران تا آنجا را بروی. و ارزشش را داشت که ناهارت را یک چند ساعتی به تعویق بیندازی. ورودی غار نوشته بود که ورود افراد مجرد، ۵شنبه‌ها و جمعه‌ها بعد از ساعت ۵. گرچه کمی توهین آمیز بود. ولی ما از خدایمان بود که بعد از ساعت ۵بیاییم. ولی بلیط را به ما فروخته بودند. آقای راهنمای غار تهدید هم کرد که لطفن پراکنده نشوید. چون بعد از خروج گروه چراغ‌های داخل غار خاموش می‌شوند.

دالان ورودی غار بی‌شکوه بود. دالانی که پیدا بود برای عبور و مرور راحت‌تر کاملن تخریب شده و به شکل یک راهروی بی‌روح درآمده. اما هر چه قدر که در غار بیشتر جلو می‌رفتی شگفتی غار بیشتر تو را می‌گرفت...

بعد از دالان ورودی آقای راهنما که لهجه‌ی شیرین ترکی هم داشت شروع کرد به توضیح دادن:

کتله خور معانی مختلفی مثل تپه خورشید، روستای بدون خورشید و غیره دارد که مناسب‌ترین معنی بدست آمده یک کاربرد ترکی بوده که کتله به معنی پستی و بلندی و ناهمواری‌های داخل غار و خور به معنی راحتی و آسانی است که به صورت کلی به معنی پستی و بلندی‌های راحت و دنج است.

غار به طول تقریبی ۱۰ کیلومتر در بهار سال ۱۳۳۱ هجری شمسی توسط یک هیئت کوهنوردی و با همکاری مرحوم سید اسدالله جمالی شناسایی و کشف شد.

طبق نظریه‌های علمی و نقشه‌های زمین‌شناسی غار کتله خور در دل کوه ساقیزلو در آهک‌های الیگومیوسن مربوط به دوران سوم زمین‌شناسی بوجود آمده و تقریبا حدود ۳۰ میلیون سال می‌تواند قدمت داشته باشد.

سال پیدایش این غار برای اولین بار توسط انسان معلوم نیست ولی مردمان این منطقه از سال پیدایش در این غار رفت و آمد داشته‌اند. گفته‌های افراد مسن منطقه حاکی از آن است که پدران آنان نیز در این غار رفت و آمد داشته و داستان‌های مختلفی در این باره تعریف می‌کرده‌اند. دهانه ورودی غار کتله خور به صورت طاق مثلثی شکل به قطر ۷۰ سانتی‌متر تنها راه دسترسی به داخل غار بوده و هست.

هم اکنون این غار به صورت سه طبقه خشک و طبقه چهارم به بعد مسیرهائی نیز به صورت آب بوده و زمین‌شناسان احتمال تشکیل چهار طبقه دیگر را تا سفره آب زیرزمینی داده‌اند که در سال ۲۰۰۳ میلادی حدود ۳۰ کیلومتر از مسیرهای متعدد غار توسط زمین‌شناسان آلمانی و سوئیسی نقشه برداری شد و از سال ۷۲ تاکنون تقریبا ۵. ۲ کیلومتر آن به صورت رفت و برگشت آماده بازدید شده است...

بعد شروع کردیم به راه رفتن در مسیر ۲کیلومتری غار. هر چه قدر که جلو‌تر می‌رفتیم، سنگ‌ها و استلاگتیت‌ها و استلاگمیت‌ها زیبا‌تر می‌شدند. جلو‌تر که می‌رفتیم ریزش قطرات آب بر روی کف غار را می‌دیدیم و می‌شنیدیم. چند بار هم قطرات آب زا سقف روی سر و یقه‌مان چکیدند... مجسمه‌های طبیعی شیر خابیده، پنجه‌ی شیر، پای فیل، راهروی لباس عروس، سگ شکاری، نخل سوخته، مریم مقدس، تونل قندیلی و بعد در آخر غار: تالار قصر عروسی. سفره‌ی عقد، ش‌تر با جهاز، و ۲ استلاگمیتی که مثل ۱ عروس و داماد کنار هم ایستاده بودند... وسط راه امیر شیطانی‌اش گل کرد. چند جا مسیر غار دو راهی می‌شد. راه اصلی آن بود که روشن بود و راه دیگر تاریک بود. امیر به جای اینکه راه اصلی را برود زد به دل تاریکی. ما هم جلو رفتیم. گفتیم خب این‌ها به هم راه دارند دیگر. کمی جلو‌تر به ما می‌رسید. کمی جلو رفته بودیم که یکهو آقای راهنما به‌مان رسید. دست امیر را گرفته بود و با عصبانیت به ترکی جمله‌هایی را به ما می‌گفت. وقتی هاج و واج نگاهش کردیم به فارسی گفت: این رفیق تون با شماست؟ شیطونی می‌کنه‌ها. بعد برای اینکه تعدیل کرده باشد گفت: البته شما پسرهای خوبی هستید. مواظب باشید فقط. خندیدیم. امیر تعریف کرد که وقتی آقای راهنما بهش رسیده ازش پرسیده مجردی؟ این هم گفته آره. او هم گفته همین دیگه. فقط مجرد‌ها ازین کار‌ها می‌کنن. کلی خندیدیم... از آن ضد مجرد‌ها بود راهنمای غار... وقتی به نرده‌های آهنی آخر مسیر بازدید عمومی رسیدیم به خودمان گفتیم‌ای کاش غارنورد و غار‌شناس بودیم.‌ای کاش می‌شد آن ۳طبقه‌ی دیگر این غار را رفت و نوردید.‌ای کاش...

گرسنه‌مان بود. سریع برگشتیم. همه تقریبن رفته بودند که ما کز کردیم توی یک آلاچیق. میثم و امیر فلافل‌ها و قارچ‌ها را سرخ کردند و گوجه و خیارشور را خرد کردند. میثم خودش ساندویچ‌ها را درست کرد و بعد شروع کردیم به لمباندن... ساعت ۵:۳۰بود که ما ناهار خوردیم!

خورشید که غروب کرد همه جا سرد شد. شروع کردیم به سگ لرز زدن. دو تا امیر‌ها گفتند برگردیم تهران. من و میثم مخالف بودیم. کل روز در جاده بودیم و شب در آنجاده‌ی نخی، آن هم با این خستگی راندن خطرناک بود. قرار شد که بگردیم دنبال اتاقی، مسافرخانه‌ای، سوئیتی. اگر قیمتش مناسب بود شب را بمانیم. اگر نه که به نوبت رانندگی کنیم و برگردیم به تهران. رفتیم سراغ سوئیت‌های‌‌ همان محوطه‌ی غار. امیر جلو رفت و به ترکی با صاحب سوئیت‌ها شروع کرد به حرف زدن. از عجایب این بود که تک تک جملات رد و بدل شده بینشان را فهمیدم! یک روز بیشتر نبود که به میان آذربایجانی‌ها رفته بودم، اما گوشم به واژه‌ها آشنا شده بود! صاحب سوئیت‌ها گفت که شبی ۶۰تومان ۴تخته‌ها را اجاره می‌دهم. ولی اینجا گران است. گرانی‌اش هم دست من نیست. قیمتش تصویب شده است و به ۱۰۰۰نفر باید جواب بدهم. اما اگر ارزان‌تر می‌خاهید بروید گرماب پیش آقای معصومی. به گرماب که رسیدید همین اول، سمت راستتان توی اولین کوچه را نگاه کنید پیدایش می‌کنید. از خونگرمی و جوانمردی‌اش خوشمان آمد. کاملن انسان دوستانه عمل کرد. مثل یک لاشخور نبود که بگوید فقط خودم هستم و ارزان‌ترین جا من هستم. تورمان نکرد. از غار کتله خور تا گرماب ۵کیلومتر بیشتر راه نیست. رفتیم گرماب و جلوی خانه‌ی آقای معصومی. زنگ زدیم و آمد. خانه‌ی خوبی بود. دوبلکس با ۴تخت و آشپزخانه و حمام و دستشویی. برای ما ۴نفر که شاهانه بود. سر قیمت هر چه قدر خاستیم طی کنیم آقای معصومی چیزی نگفت. به‌مان گفت: یک شب اجاره دادن این خانه نه من را پادشاه می‌کند و نه شما را فقیر. هر چه قدر دوست داشتید بدهید. اصلن یک ۱۰۰۰تومانی هم بدهید برایم کافی است.

راضی شدیم. برخورد آقای معصومی خیلی دوستانه بود. فقط یک شرط برای ما گذاشت. به‌مان گفت که اینجا منطقه‌ی محرومی است. با اینکه غار کتله خور یکی از زیبا‌ترین غارهای جهان است، کسی تبلیغش را نمی‌کند. صدا و سیما به اینجا کاملن بی‌توجه است... وقتی برگشتید توی محیط مجازی و اینترنت حتمن از اینجا نام ببرید...

شب را در گرماب ماندیم.

پس نوشت: الان اگر از من بپرسید کجا بروم برای مسافرت ۱۰۰در ۱۰۰ یکی از پیشنهادهای من غار کتله خور خاهد بود. غاری که از دیدنش پشیمان نخاهید شد. اگر گذارتان به گرماب و غار کتله خور افتاد و خاستید شب را بمانید، خانه‌ی اجاره‌ای آقای معصومی جای خوبی است. این شماره‌ی موبایل آقای معصومی برای هماهنگی: ۰۹۱۲۵۴۲۴۸۲۷


پس نوشت۲: بروشور غار کتله خور


پس نوشت ۳: این وبلاگ‌های محلی بهتر از هر دایرت المعارف و دفترچه راهنمایی در مورد محلشان اطلاعات ارائه می‌دهند. وبلاگ غار کتله خور ازین دست وبلاگ هاست: غار کتله خور


پس نوشت۴: عکس های طبقات زیرین غار کتله خور



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: غار کتله خور ،

جاده نخی ها-4(برج میلاد شهر بیجار)

پنجشنبه 27 مهر 1391  02:56 ق.ظ

نوع مطلب :کردستان ،زنجان ،

گاهی اوقات پیش می­آمد که وارد شهر کوچکی بشوی و به یک میدان برسی که ماکتی از برج آزادی وسطش ساخته­اند و اسمش را گذاشته­اند میدان آزادی. این برای قبل­ها بود. حالا دیگر ثابت شده که آزادی طاغوتی بود. برج میلاد نماد شده. سرنوشت برج میلاد و ماکت­هایش اما جور دیگری است... 

توی یکی از پارک­های شهر بیجار این را دیدیم...



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: برج میلاد ،

جاده نخی ها-6(زندان سلیمان)

سه شنبه 25 مهر 1391  03:03 ق.ظ

نوع مطلب :زنجان ،آذربایجان غربی ،

بالا رفتن از آن مخروط ۱۱۰متری یکی از دهشتناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بود. 

نه... به خاطر ارتفاعش نه. به خاطر منظره‌ای که آن بالا غافلگیرم کرد. ۴۰کیلومتر از تکاب دور شده بودیم و داشتیم به تخت سلیمان نزدیک می‌شدیم که منظره‌ی مخروط از دور نمایان شد. بالایش انگار ساختمان نیمه خرابی بود که حدس می‌زدیم دژی قلعه‌ای چیزی باشد. یعنی منظره‌اش از دور داد می‌زد که باید چیزی آن بالا باشد. اما دور و بر آن مخروط کسی و چیزی نبود. 

تا که جاده به پای مخروط رسید. داشتیم رد می‌شدیم که چشممان افتاد به یک تابلوی کوچک زنگ زده: زندان سلیمان. همین و بس. رد شده بودیم. به همین راحتی. چند ده متر بعد ایستادیم و دور زدیم و برگشتیم. گفتیم برویم آن بالا. برویم ببینیم چه خبر است. هیچ کسی نبود. فقط ما بودیم. میثم کفش کوهش را پوشید. امیر هم کتانی‌اش را. آن جلو یک ساختمان نیمه ساخته بود. یک کانکس هم بود. کسی توی کانکس نبود. ساختمان نیمه ساخته هم دستشویی بود. هنوز قابل بهره برداری (!) نشده بود. یال مخروط را گرفتیم و رفتیم بالا. شیب نفس گیری داشت. آن بالا‌ها پلکانی می‌رفت بالا. بقایای سنگ‌های بزرگی که دژ را می‌ساختند عمودی می‌رفت بالا. لای سنگ‌ها پر بود از مارمولک‌ها و مورچه‌ها و جک و جانور‌ها. انتظار داشتیم با چیزی مثل قلعه‌ی الموت روبه رو شویم. یعنی یک دژی که خراب و نابود شده باشد و چند تا سنگ از بقایایش باشد و ‌‌نهایت چند تا اتاقک و دهلیز و این حرف‌ها... اما وقتی به نوک مخروط رسیدیم... شگفت انگیز بود. آن قدر شگفت که فریادی که کشیدیم کاملن ناخودآگاه بود. خدایا... این دیگر چیست؟!

انگار کن به نوک یک قله‌ی آتشفشانی رسیده باشی. نه. آنجا ساختمانی نبود. زندان یا دژی هم نبود. آنجا نوک یک قله‌ی آتشفشانی بود. یک قله‌ی توخالی. به‌‌ همان اندازه که بالا آمده بودیم توخالی بود. یک دره‌ی دهشتناک آنجا بود. بوی گندی به مشاممان خورد. بوی اعماق زمین بود. بوی تعفن بود. از نوک قله، روی سنگ‌ها خپ می‌کردیم و زور می‌زدیم ته دره را ببینیم. سنگ‌ها صاف و قاچ خورده تا اعماق زمین رفته بودند... و شگفتش این بود که وسط آن بوی تعفن در اعماقِ آن دره، ۲تا پرنده‌ی سفید داشتند پرواز می‌کردند. دقت که کردم دیدم آن پایین که دره گشاد‌تر و گشاد‌تر می‌شد لانه دارند... 

ایستادن لب آن دره‌ی دایروی، روی آن قله، پاهای آدم را به لرزش می‌انداخت. هر آن حس می‌کردی الان است که بادی برخیزد و هولت بدهد به درون مخروط و تو تا اعماق زمین سقوط کنی. ترسناک بود. وقتی داشتم از میثم و امیر و امیر عکس می‌گرفتم پاهای خودم می‌لرزید و شگفت زدگی را توی چشم‌‌هایشان می‌دیدم.

زندان سلیمان. بعد فهمیدم که چرا آنجا را زندان سلیمان می‌نامند. محلی‌ها می‌گویند حضرت سلیمان وقتی دیوهای شرور را می‌گرفته، آن‌ها را توی این مخروط ترسناک می‌انداخته و آن‌ها را این تو زندانی می‌کرده. 

اما اهلش چیز دیگری می‌گویند. می‌گویند که این مخروط هزار‌ها سال عمر دارد. هزار‌ها سال پیش این مخروط پر از آب بود. بعد کم کم آب و املاح درون آن به درون زمین نفوذ می‌کنند و کم کم چشمه‌ی درون این مخروط خشک می‌شود و این مخروط پر از آب تبدیل می‌شود به یک مخروط توخالی. املاح آن آب و آهک، مواد اعماق این مخروط را تشکیل می‌دهد و این بوی تعفن بوی املاح گوناگون است. می‌گویند که این مخروط ۲۰۰۰سال پیش یکی از مکان‌های مقدس ایران زمین بوده. نیایشگاه مانوی‌ها بوده. جایی بوده که موبدان زرتشتی قربانی‌های خودشان را از جای جای ایران می‌آورده‌اند روی نوک این مخروط و قربانی می‌کرده‌اند... صحرای عرفاتی بوده برای خودش... 

زندان سلیمان جایی عجیب بود...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

جاده نخی ها-7(تخت سلیمان)

دوشنبه 24 مهر 1391  03:08 ق.ظ

نوع مطلب :آذربایجان غربی ،زنجان ،

آخ... نان گیر نیامد. رسیدیم به تخت سلیمان. به روستای تخت سلیمان. البته ساختمان بخشداری تخت سلیمان اندازه‌ی یک فرمانداری بود. سراغ تنها نانوایی آن محل رفتیم و با در بسته مواجه شدیم. سر ظهر بود. اما در نانوایی بسته بود. پیرمردی که مغازه داشت گفت نانوایی چند وقت است که خراب شده بسته است. خودش اغذیه فروشی داشت. وقتی دید عاطل و گرسنه داریم نگاهش می‌کنیم گفت چند تا نان می‌توانم به‌تان بدهم. ولی خودم ساندویچی دارم نمی‌شود همه‌ی نان‌ها را بدهم. ۴عدد نان لواش تقدیممان کرد. به نان لواش‌ها نگاه کردیم. ۴تا نان لواش لاغر و کوچولو کجای شکم ما ۴تا را می‌گرفت آخر؟! بی‌خیال ناهار شدیم. گفتیم برویم به دیدار خود تخت سلیمان... 

آخ... فقط ما بودیم. هیچ ماشین دیگری آنجا پارک نبود و هیچ بازدیدکننده‌ی دیگری هم نبود. به سمت دیواره‌های قطور مجموعه‌ی تخت سلیمان راه افتادیم. سنگ نوشته‌ی ثبت میراث جهانی تخت سلیمان‌‌ همان اول راه بود: 

"یونسکو

سازمان آموزشی علمی و فرهنگی ملل متحد

معاهده‌ی مربوط به حفاظت از میراث فرهنگی و طبیعی جهانی

کمیته‌ی میراث جهانی تخت سلیمان را در فهرست میراث جهانی ثبت کرده است. ثبت در این فهرست موید ارزش استثنایی و جهانی یک مجموعه‌ی فرهنگی و طبیعی است که لازم است به نفع تمام بشریت حفظ شود. 

تاریخ ثبت در فهرست میراث جهانی: ۵جولای ۲۰۰۳-۱۴تیر ۱۳۸۲"

از پله‌ها رفتیم بالا. جوی زردرنگ «اژدهای سلیمان» جلوی در ورودی جاری بود. از دروازه‌های دژ وارد شدیم. نفری ۵۰۰تومان را سلفیدیم و... آخ... ر‌هایمان کردند در مجموعه‌ی تخت سلیمان. ر‌هایمان کردند تا چند هکتار زمینی را که روزگاری جزء مقدس‌ترین خاک‌های ایران زمین بود خودمان ببینیم. راهنمایی نبود. کسی نبود که برایمان توضیح بدهد. حتا کسی نبود که مواظب ما باشد. می‌توانستیم تک تک آجرهای آتشکده‌ی آذرگشنسب و معبد آناهیتا و کاخ ایلخانیان را لمس کنیم. حتا اگر دیوانگانی می‌بودیم که محض شوخی لگد به در و دیوار می‌انداختیم باز هم کسی نبود. و تخت سلیمان جزء ۱۲مکانی است که از ایران زمین ثبت جهانی یونسکو شده است... 

ویکی پدیا که بروی یک بحث طولانی در مورد اینکه تخت سلیمان‌‌ همان جایی است که چند ۱۰۰۰سال پیش شیز می‌نامیده‌اند می‌بینی. و شیز‌‌ همان جایی است زرتشت متولد شده. 

از پیاده روهای چوبی که بوی گازوییل می‌دادند گذشتیم و به دریاچه‌ی وسط مجموعه‌ی تخت سلیمان رسیدیم. خیره کننده بود. وسط آن همه دشت و کوه و خشکی و ویرانه‌های اعصار یکهو چشمت به آبیِ دریاچه‌ای بیفتد و بعد بفهمی که این دریاچه نیست. این یک چشمه‌ی خیلی عمیق است. چشمه‌ای که ۱۱۰متر عمق دارد. یعنی یک چیزی مثل‌‌ همان مخروطی که زندان سلیمان نامیده می‌شود، اما پر از آب. یک آب آبی رنگ با خاصیت اسیدی و پر از املاح و گوگرد که نه برای خوردن خوب است و نه برای کشاورزی. به درد چه می‌خورد؟ به درد تقدیس آب به عنوان یکی از عناصر چهارگانه‌ی سازنده‌ی طبیعت... 

در زمان ساسانیان که دین رسمی ایران زرتشتی بوده سه آتشکده‌ی بزرگ در ایران وجود داشته. آتش هر کدام از این آتشکده‌ها یک نامی داشته. یکی «بُرزین مهر» به معنای آتش عشق والا و ویژه برزیگران بود که در نزدیکی نیشابور خراسان در آتشکده‌ی «آذربرزین» بود. 

دومی فَربغ بود به معنای آتش فرّ ایزدی که در کاریان فارس و ویژه موبدان و بلندپایگان بود و نام آتشکده‌اش هم «آذرفرنیخ» بود. 

سومی آتشکده آذرگشنسپ که در تکاب آذربایجان قرار داشت. آتشکده آذرگشنسپ ویژه ارتشیان و پادشاهان بود و در شهر و محلی بنام شیز یا گَنجَک بر روی کوه اَسنَوند (محلی که الان بهش می‌گویند تخت سلیمان) قرار داشت. 

آذرگشنسپ یعنی اسب نر. علت آذرگشنسپ نامیدنش هم این بود که کیخسرو به هنگام گشودن بهمن دژ در نیمروز با تیرگی شبانه که دیوان با جادوی خود به وجود آورده بودند روبرو شد. آن وقت آتشی بر یال اسبش فرود آمد و جهان را دوباره روشن کرد و کیخسرو پس از پیروزی و گشودن بهمن دژ، به پاس این یاوری اهورایی، آتش فرود آمده را آنجا نهاد و آن آتش و جایگاه به نام آتش اسب نر (گشسب یا گشنسب) نامیده شد. 

در امپراطوری ساسانی رسم بر این بود که پادشاهان ساسانی باپای پیاده و اعطای انواع نذورات به این اتشکده می‌رفتند وقدرت ونصرت می‌طلبیدند وپس از انجام هر جنگی وکسب پیروزی در آن بخشی از غناییم به دست امده را به این اتشکده هدیه می‌کردند. وقتی در میان ویرانه‌ها پیش رفتیم به محل آتشکده هم رسیدیم. فقط چند خشت و چند آجر بازسازی شده بود. بدون هیچ دیواره‌ای. مربعی بود که نوشته بود محل نگه داری آتش جاویدان. می‌گویند ساختمان اصلی آتشکده به عنوان اصلیترین محل عبادت ۴ستون و یک گنبد از جنس طلا و فیروزه داشته... کنارش هم معبد آناهیتا بوده برای تقدیس کردن آب... آتشکده برای آتش و معبد آناهیتا برای آب... 

اما در کرانه‌های آن چشمه‌ی خیلی بزرگ بقایای ایوان‌های شرقی و شمالی کاخ‌های سلاطین ساسانی برقرار بود... آن سو‌تر از محل آتشکده دالان نگه داری اشیاء مقدس بود. یک دالان بازسازی شده که راه رفتن تویش حس غریبی بهت می‌داد. این سو‌تر ستون‌های سالن‌های مختلف کاخ ساسانی پا برجا بود. سالن غذاخوری عام. سالن غذاخوری ارتشیان و صاحب منصبان. حمام‌ها و... 

آخ...‌ای کاش کسی بود که برایمان قصه می‌گفت که آن موقع آدم‌ها چطوری حمام می‌رفتند. چه جوری توی آن آتشکده جمع می‌شدند و چه جوری نیایش می‌کردند. چه جوری توی آن سالن‌ها با آن ستون‌های عظیم غذا می‌خوردند. چه می‌خورند. چطور می‌خوردند... 

با انقراض حکومت ساسانیان آتشکده‌ی آذرگشنسب و کاخ ساسانی با همه‌ی تقدس و شکوه و جلالش ویرانه شد. هجوم رومیان و مسلمانان آتشکده را با خاک یکسان کرد. چند صد سال آتشکده‌ای که روزگاری پادشاهان به خاطرش پای پیاده هزاران گز راه می‌رفتند یک مخروبه بود. جز ویرانه‌هایی که بعد از ۱۴۰۰سال ما به دیدنشان رفتیم چیزی باقی نماند....

گذشت و گذشت تا هجوم مغول‌ها به ایران. بعد از چند صد سال این مغول‌ها بودند که شروع کردند به آباد کردن تخت سلیمان. ایلخانیان و در زمان اباخان در محدوده‌ی تخت سلیمان شروع کردند به ساختمان ایوان‌ها و طاق‌ها و کاخ‌های ۸ضلعی و کاخ‌های ۱۲ضلعی. بخش دیگر تخت سلیمان کاخ‌ها و آثار به جا مانده از زمان ایلخانیان است که آن‌ها هم دیدنی‌اند. مخصوصن اینکه صحیح و سالم‌تر از بخش‌های آتشکده و کاخ ساسانی‌اند... هر چند طاق اصلی نیمه ویران شده. توی عکس های موزه که نگاه می کردیم این یک طاق کامل بود. ولی مثل این که در طول عملیات اکتشاف گند زده اند و فقط یک دیواره اش مانده و آن دیواره را هم یک عالمه داربست زده اند که نیفتد و ویران نشود...

بیش از ۹۰دقیقه در میان ویرانه‌های تخت سلیمان چرخیدیم. پیش خودمان بار‌ها آخ گفتیم. جایی به این عظمت و با این تاریخ چرا این قدر مهجور است؟ چرا همه فقط تخت جمشید را بلدند. تخت جمشید هم که به اندازه‌ی اینجا ویرانه است. آن چند تا سرستون‌ها را ازش بگیری یک مشت میله است دیگر. تخت سلیمان که از آنجا تاریخی‌تر و پرماجرا‌تر است... بعد وارد ساختمانی شدیم که مجموعه عکس‌های تخت سلیمان بود. پوسترهای قشنگ قشنگ. عکس‌های قدیمی. عکس هوایی قبل از خاک برداری از مجموعه. به غیر از دریاچه‌ی وسط تخت سلیمان هیچ چیزی پیدا نبود. عکس بعد از خاک برداری که تازه بنا‌ها مشخص شده بودند. تاریخ کشف مجموعه‌ی تخت سلیمان. خارجی‌هایی که شناختندش. تیم‌های خاک برداری و مطالعه‌ی مختلف و...

فقط تخت سلیمان نیست. فقط این دریاچه یا چشمه‌ی شگفت انگیز نیست. سرت را که بالا بگیری آن کوه‌های روبه رو در ارتفاع ۳۵۰۰متری تخت بلقیس است. ویرانه‌های کاخی که بین دو قله واقع شده و در فصل‌های پرآب بین آن دو قله دریاچه‌ی فصلی به وجود می‌آید. فکرش را بکن.... آخ... فکرش را بکن... بر فراز یک قله‌ی ۳۵۰۰متری... فکرش را بکن. آخ. بیایی اینجا. بیایی تخت سلیمان را ببینی. آن را بازسازی کرده باشند. از زرتشتی‌های ایران کمک گرفته باشند و آتشکده را به‌‌ همان شکل باستانی‌اش بازسازی کرده باشند و بعد راهنماهایی گذاشته باشند که برایت از روزگاران شکوه و تقدس اینجا برایت روایت کنند. کاخ‌های ایلخانی را هم کامل بازسازی کرده باشند. بعد از مجموعه‌ی تخت سلیمان بیایی بیرون. با جوی آبی که از چشمه‌ی وسط تخت سلیمان از دیواره‌های دژ بیرون آمده و بهش می‌گویند اژدهای سلیمان همراه شوی. بعد برسی به یک تله کابین. تله کابینی که تو را به آن ارتفاع می‌برد. برسی آن بالا. یک گشت بزنی. به دریاچه‌ی فصلی و تخت بلقیس نگاه کنی و برگردی... 

به آن می‌گویند یک میراث جهانی، نه...

وقتی آمدیم بیرون یک آخ دیگر هم گفتیم. به جز ماشین ما یک ماشین دیگر هم بود. یک ماشین با پلاک اتحادیه‌ی اروپا. یعنی اینکه طرف ایرانی نبوده و به این میراث جهانی سر زده...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: تخت سلیمان ،

جاده نخی ها-8

یکشنبه 23 مهر 1391  03:19 ق.ظ

نوع مطلب :زنجان ،

 - گشتی دیگر در روستا می‌زنیم. شاید شاید نانوایی باز شده باشد. نه. مغازه‌ها هم نان ندارند. خانه‌ها را نگاه می‌کنیم. توی یکیشان تنوری خانگی را آتش کرده‌اند. تنوری که کنار ساختمان خانه است. تازه آتشش را روشن کرده‌اند. رویمان نمی‌شود برویم در بزنیم بگوییم نان می‌خاهیم. حتم بینشان رسم نیست که به مسافر و مثلن توریست نان محلی بفروشند، ورنه... راه می‌افتیم سمت دندی و زنجان. 
     - جاده نخی‌تر می‌شود. پر از پیچ و گردنه و سربالایی. ۹۰کیلومتر دیگر تا زنجان داریم. سر و کله‌ی تله کابین‌های «معدن سرب و روی انگوران» هم کنار جاده پیدا می‌شود. تله کابین‌هایی که به جای آدم سنگ‌های معدنی را جابه جا می‌کنند. طولانی‌ترین تله کابینی است که به عمرم دیده‌ام. بیش از ۱۰کیلومتر پا به پایمان سبدهای سنگ‌های معدنی روی سیم‌های تله کابین در حال رفت و آمد بودند. جاده، جاده‌ی کامیون‌های معدن است... سرعت می‌روند. با هم کورس می‌گذارند. از هم سبقت می‌گیرند و جاده پر است از دست انداز‌ها و چاله‌های نا‌به هنگام... یکی از همین چاله‌های نا‌به هنگام رینگ سمت چپ را کج و کوله می‌کنند. ادامه می‌دهیم. 
     - ساعت ۴به دندی می‌رسیم. نانوایی‌های اینجا هم تعطیل‌اند. به میدان مرکزی شهر می‌رسیم و از یک فروشگاه نان بسته بندی می‌خریم. آدامس اربیت را ۶۰۰تومان می‌فروشد. آدامسی که توی تهران و هر جای دیگر ۱۱۰۰ یا ۱۲۰۰تومان است. آدامسی که دارد برای ۵یا ۶ ماه پیش است. فاجعه‌ای را که رخ داده مزه مزه می‌کنیم... 
     - ناهار در پارک شهر دندی. به سوی زنجان. وارد اتوبان می‌شویم. خلوت و تاریک. با سرعت به سوی تهران. 
     - جالب‌ترین ویژگی سفر شاید این باشد که لحظه‌هایت پربار می‌شوند. زمانی را که در سفر گذرانده‌ای طولانی‌تر حس می‌کنی. پلی را موقع رفتن نگاه می‌کنی. وقت برگشتن به‌‌ همان پل که نگاه می‌کنی حس می‌کنی خیلی وقت پیش بود که آن را دیده بودی. به ساعت شاید فقط ۴۸ساعت گذشته باشد، اما اصلن حس نمی‌کنی که آن را ۲روز قبل دیده‌ای. حس می‌کنی تصویر قبلی‌ات از پل برای چند ماه پیش است... 
     - کرج نفرت‌گاه من است. کرج نفرت انگیز‌ترین شهر بین راهی دنیا است. کرج جایی است که شهر و آدم‌ها و روزگار به صورتم سیلی می‌زنند. کرج جایی است که یکهو به یادم می‌آورند. چیزهایی را که فراموش کرده‌ام همه را یکهو به صورتم می‌زند. اتوبان که به کرج می‌رسد یکهو شلوغ‌تر می‌شود. یکهو ترافیک می‌شود. یکهو حس می‌کنی این آدم‌هایی که در حال راندن‌اند آدم‌های قبلی جاده‌ها نیستند. حس می‌کنی مشتی روانی پر استرس دور و برت هستند. حس می‌کنی این آدم‌ها، آدم‌های دشت‌های فراخ و جاده‌های نخی نیستند. این آدم‌ها دیگر فراخی دیده ندارند. این آدم‌ها دیگر چیزهای دور را نمی‌بینند. فقط فاصله‌ی جلوی دماغشان را می‌بینند. عجله دارند. شتاب دارند. نوربالا می‌زنند. بوق می‌زنند. سرعت می‌خاهند. نه. سرعت هم نمی‌خاهند. یکهو حس می‌کنی که به خاطر ماشین زیر پایت دارند تحقیرت می‌کنند. یکهو می‌بینی دور و برت آدم‌هایی در حال راندن هستند که ۵ثانیه ای‌اند. ۵ثانیه کند‌تر بودن تو را تحمل نمی‌کنند. می‌خاهند تو نباشی. می‌خاهند بکشی کنار... می‌خاهند فقط خودشان باشند. حس می‌کنی همه‌شان رقابت دارند. رقابت بر سر چه؟! گیج و گول می‌مانی. یکهو می‌بینی که آدم‌ها در حال دویدن هستند. به کجا؟ گیج و گول می‌مانی... 
     - به کرج که می‌رسیم احساس غربت می‌کنم. احساس می‌کنم دوباره خودم شده‌ام. حس می‌کنم آن پیمانی که ۱۲۰۰کیلومتر را رفته و برگشته یک پیمان دیگر بوده. هیچ وقت دوست نداشته‌ام آدم وطن پرستی باشم. بدم می‌آید مثل پیرمرد‌ها بگویم وطنم وطنم وطنم... ولی خاک راه جاده‌های نخی غریبم می‌کند. یکهو احساس می‌کنم ایران جای دیگری است. این اتوبان تهران کرج و این دیوانگانی که درش در حال رفتن‌اند ایران نیستند. یکهو احساس می‌کنم ایران چیز دیگری بوده است. حس می‌کنم آن ایران زیر خاک است. آن ایران غریب است. آن ایران چیزهای دیگری برای جوش و جلا زدن دارد. آن ایران چیزهایی دارد که هیچ سرزمین دیگری ندارد. سفر می‌روم تا گم و گور شوم. یعنی سفری که درش خودم را گم و گور کنم، فراموش کنم که چه هستم و چه نیستم برایم سفر است. وقتی به کرج رسیدیم حس می‌کردم به دیدار زنی رفته‌ام که چهره‌اش خاک آلودِ خاک آلود بود. ولی وقتی نوک انگشتم را به اندازه‌ی یک خش کوچک روی صورتش کشیدم لطافت صورتش مبهوت کننده بود... وقتی به کرج رسیدیم احساس کردم آن خاک ناچیز روی انگشتم است. ولی هیچ کس نمی‌تواند ببیندش. حس کردم خیلی ناچیز است... و تازه اگر کسی پیدا می‌شد و آن ذره‌ی خاک را می‌دید، چطور لطافت آن صورت را بهش نشان می‌دادم؟! صورتی که خودم هم اصلن ندیدمش... 
     - می‌دانم که خبری نیست. حتم همه چیز گران‌تر شده. حتم جنون بیشتر شده. حتم کسانی که باید برایشان مهم باشد مزخرفات دیگری می‌گویند. حتم... یک چیز دیگر هم هست. به کرج و بعد تهران که می‌رسی یکهو همه چیز برایت دور‌تر می‌شود. یکهو آرزوهایی که در سرت جوانه زده دور می‌شوند. خیلی دور. یکهو جایی که رفته‌ای دور می‌شود. جاهایی که دیده‌ای و ندیده‌ای همه‌شان دور می‌شوند. صلح و مهربانی دور می‌شود. آرزوی داشتن ماشینی که توی چاله‌ها رینگش کج نشود دور و دست نیافتنی می‌شود. یکهو دوست داشتن یک زن دور و ناممکن می‌شود. هم چیز دور و ناممکن می‌شوند... 
     -می نشینم و حساب کتاب‌های هزینه‌ها را می‌کنم که سهم‌‌هایمان را بسلفیم... به تهران رسیده‌ایم.... 
بنزین: ۵۲۴۰۰تومان- خانه: ۳۰۰۰۰تومان- بلیط‌ها: ۲۰۰۰۰تومان- خورد و خوراک و دیگر هزینه‌ها: ۴۶۰۰۰تومان
میثم از هزینه‌ی بنزین معاف است. (هزینه‌ی استهلاک ماشین به اندازه‌ی کافی هست.) -نفری ۴۲۰۰۰تومان. 
- و...

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: جاده نخی ها ، دندی ،

چهارمحال و بختیاری-1

دوشنبه 12 تیر 1391  01:55 ق.ظ

نوع مطلب :چهارمحال و بختیاری ،

باد گرمی از پنجره‌های ماشین می‌وزید. سر ظهر بود و جاده‌ی کاشان اصفهان سینه کش‌هایی داشت که لاک پشت نمی‌توانست با حداکثر سرعت ممکن ازشان بالا برود. مقداد آهنگ‌های هچل هفتی و تخته حوضی و شاد و شنگولی گذاشته بود. از تهران دور شده بودم. کیلومتر‌ها دور شده بودم. جاده یکنواخت بود. هیچ منظره‌ای نداشت. بیابان بود و بیابان...

 هفته‌ی خوبی را نگذرانده بودم. هر روزش یک جواب نه یا یک شکست داشت. امتحان‌های دانشگاهم تمام شده بود و فقط تمام شده بود. باز هم فقط تمام شده بود. خاسته بودم ترم تابستانی بردارم. اصلن نمی‌دانستم که باید تا ۲۵خرداد اقدام می‌کردم. توی هیچ بوردی از این دانشکده ا ی که درش درس می‌خانم همچین قانونی را اعلام نکرده بودند و بعد یکهو وقتی که رفتم برای ترم تابستانی... بعدش هم انجمن اسلامی دانشگاه بود که فهمیدم آدم‌هایی که داعیه‌ی معترض بودن به خیلی چیز‌ها و خیلی پستی‌ها و تقلب‌ها را دارند، آدم‌هایی که خودشان را در صف اول اعتراض به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ جا می‌زنند، خودشان پست فطرت‌تر و تمامیت خاه‌تر از هر آن کسی هستند که علیه ش فحش می‌دهند. فهمیدم که در جبهه‌ی مخالفان، در جبهه‌ای که شاید فردای جامعه در دستان آن‌ها باشد هم خبری نیست. شدیدن نومیدکننده بود. آن قدر نومیدکننده بود که حتا نتوانستم بنشینم دیده‌ها و شنیده‌های انجمن اسلامی را بنویسم و مکتوب کنم. باید به جاده می‌زدم. باید دور می‌شدم...

قرار بود با میثم و مقداد برویم. قرار بودصبح جمعه حرکت کنیم. میثم گفت عروسی پسرخاله‌ام است. یک هفته عقب بیندازیم. نمی‌توانستم یک هفته‌ی دیگر هم صبر کنم. داغان‌تر از این حرف‌ها بودم. با مقداد ۲نفری راه افتادیم. شب جمعه تصمیم گرفتیم که ۲نفری برویم. بی‌هیچ برنامه‌ای. فقط یک چیز کلی می‌دانستیم که برویم شهر کرد و چهارمحال بختیاری... ۷صبح جمعه بود که راه افتادیم. سوار بر لاک پشتی که ۳۰۰۰۰۰کیلومتر شیرین کار کرده بود و باز هم قرار بود مرکب سفر من باشد. آن هم بدون کولر. توصیه‌های ایمنی همیشگی بابام را روی یک کاغذ نوشتم و چسباندم به داشبورد ماشین که همیشه جلوی چشمم باشد:

عجله نکن. سرعت نرو. لج بازی نکن. بیشتر از ۱۰۰تا سرعت نرو.

وسط راه، توی یکی از استراحتگاه‌های اتوبان تهران قم روغن ماشین را عوض کردم.

دم عوارضی قم چند تا آلاچیق گذاشته‌اند و سایه بانی است. صبحانه را آنجا خوردیم. شب پیش نشسته بودم بازی آلمان و ایتالیا را نگاه کرده بودم و آلمان باخته بود تا هفته‌ی پر از شکست و درب و داغان من تکمیل شود. کمی خابم می‌آمد. کتاب «راه یاب ایران» را همراه خودم آورده بودم. تویش دنبال شهر کرد گشتم ببینم در موردش گشت و گذار در چهارمحال و بختیاری چه نوشته. فقط یک صفحه نوشته بود که دیدن عشایر بختیاری جالب است. شهر کرد را جز هیچ کدام از مقصد‌هایش معرفی نکرده بود. حس عجیبی داشتم. فقط داشتیم می‌رفتیم.... 

ساعتی بعد به کاشان رسیدیم و بعد توی اتوبان به سمت اصفهان بودیم... چند کیلومتری که از کاشان دور شدیم کنار جاده تابلوی ابیانه و آقا علی عباس را دیدم. خروجی اتوبان به سمت روستای ابیانه و شهر بادرود و مرقد آقاعلی عباس می‌رفت. هیچ کدام را نرفته بودم. گرمای جاده‌ی کویری و یکنواختی‌اش باعث شد که تصمیم بگیریم که برویم به سمت یکی از این دوتا. ابیانه اسمش را زیاد شنیده بودم. آقاعلی عباس را هم زیاد شنیده بودم. همین جوری الله بختکی کله کردم سمت آقاعلی عباس. ۳۰کیلومتری رفتیم تا رسیدیم. گنبد بزرگ و زیبای امامزاده از چند کیلومتری رخ نمایی می‌کرد. حیاط بزرگ. اتاقک‌هایی که دورتادور چیده شده بودند و مردمی که گله به گله دورتادور حیاط نشسته بودند و در گرمای ظهر تابستان سست و رخوتناک دراز کشیده بودند یا قلیان می‌کشیدند... بقعه‌ی امامزاده در مرز کویر قرار داشت و بعد از آن هیچ آبادی‌ای نبود. بزرگ‌ترین گنبد خاورمیانه شکوه خاصی داشت. البته آنجا آرامگاه ۲نفر بود. ۲برادر. آقاعلی عباس و شاهزاده محمد. هر دو برادر امام رضا و من در عجب مانده بودم که امام موسا کاظم مگر چند تا بچه داشته که هر جای ایران می‌رویم امامزاده‌ها و بقعه‌ها یک جورهایی به او ختم می‌شوند...

ساعت دوازده و نیم بود که رسیدیم. وقت اذان ظهر را نمی‌دانستم. توی صحن آینه کاری و پر زرق وبرق امامزاده چشم گرداندم شاید اوقات شرعی روز را ببینم. نه.‌ای جا هم مثل خیلی مسجد‌ها و امامزاده‌های دیگر ایران بود. عرب‌های عربستان عادت ندارند مساجد با شکوه و عظمت بسازند. ولی یک عادت خوبی که دارند این است که توی همه‌ی مسجد‌هایشان اوقات شرعی روز را روی تابلوهایی نشان می‌دهند. یک جور نماد اهمیت نماز و عبادت برای آن‌ها است. اما ایرانی‌ها از این عادت‌ها ندارند. پستوی پشتی امامزاده اتاق خاب بود. همه دراز کشیده بودند و چرت می‌زدند. ما هم دراز کشیدیم و چرت زدیم. زل زدم به سقف آینه کاری شده. آن گوشه نوشته شده بود که آینه کاری از سال ۱۳۷۶شروع شده و در سال ۱۳۸۰تمام شده. یعنی این شاهکار معماری ۴سال زمان برده... از خودم می‌پرسیدم چرا؟ چرا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که ۴سال هنر خودشان را در این نقطه‌ی دورافتاده‌ی کویر خرج کنند... عجیب بود...

نماز را که خاندیم راه افتادیم به سمت اصفهان. و شکر خدا اصفهان کمربندی خوبی داشت و لازم نشد حتا وارد حومه‌ی این شهر بشویم و پرمان به پر مردمان اصفهان بخورد! از اصفهان رفتیم سمت نجف آباد و بعد زرین شهر. ناهار را در زرین شهر خوردیم. توی‌‌ همان پارک اول شهر و بعد دیگر از شر جاده‌های کویری راحت شدیم... جاده‌ی کوهستانی زرین شهر- شهر کرد آخرین تکه‌ی جاده بود برایمان... جاده‌ی کوهستانی و خنکای هوا بعد از یک روز راندن در جاده‌های کویری عجیب خوشایند بود... لاک پشت سربالایی‌ها را آرام آرام بالا می‌رفت و ما را به مرتفع‌ترین مرکز استان ایران می‌رساند... چند کیلومتری شهر کرد بودیم که یکهو باران باریدن گرفت. قطره‌های درشت باران سریع شیشه‌ی پنجره را پوشاندند. درست‌‌ همان زمان بود که فرهاد مهراد داشت توی ماشین، آهنگِ «با صدای بی‌صدا» را می‌خاند و صدایش با باران بیرون هارمونی دل انگیزی را ساخته بودند و من یکی که داشتم از باران روز نهم تیر با چاشنی آهنگ فرهاد به ‌‌نهایت خوشی نزدیک می‌شدم...



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

چهارمحال و بختیاری-3(محل اقامت)

شنبه 10 تیر 1391  02:02 ق.ظ

نوع مطلب :چهارمحال و بختیاری ،

به اینکه شب را کجا و چطوری سر کنیم اصلن فکر نکرده بودیم. قرارمان هم این نبود که فکر کنیم. در طول روز هم به اینکه شب را کجا سر کنیم و چطور فکر نکرده بودیم. شب شده بود و باید دنبال یک سقف می‌گشتیم... یک چیزی را یاد گرفته بودم. اینکه این جور چیز‌ها ارزش نگران شدن ندارند. از ایرج افشار یاد گرفته بودم. توی کتاب گلگشت در وطنش توی یکی از مصاحبه‌هایش از محل اقامت در سفر گفته بود. لحن تعریف کردنش چیزی بود که هرگز فراموش نمی‌کنم... ازش پرسیده بودند یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه سفر می‌روید در کجا اقامت می‌کنید؟

جواب داده بود که: سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می‌رویم و اقامت می‌کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتن از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می‌کند. هر‌گاه در سفر گذرش به آنجا‌ها افتاد، در منزل آن‌ها اقامت می‌کند. اما نوع دیگری هم علاوه بر این دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می‌شود کرد؟ ناچار به خانه‌ای وارد می‌شویم و می‌گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده‌ایم، می‌فرمایید چه کار کنیم؟ صاحبخانه با خوشرویی می‌گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به صورت باید با آن زندگی ساخت. می‌رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه که دارد (ما حضر) می‌آورد. اما از صحبت با اوست که آدمی لذت می‌برد و می‌تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه‌ی اداره‌ی میراث فرهنگی آن قدر نمی‌تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می‌شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را در خانه‌اش به صحبت می‌گذرانم بپرسم...

ازش پرسیده بودند که در سفر‌هایتان پیش می‌آید که شب در جایی در بیابان بخابید؟

گفته بود بار‌ها این کار را کرده‌ام. همیشه پتویی، لحافی چیزی همراه‌مان بوده با‌‌ همان و به ناچار کنار سنگی خابیده‌ایم. این مهم نیست... آن‌هایی که به این قصد سفر می‌کنند نباید اصلن دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی‌شود سفر بیابانی کرد...

عصر جمعه را در بوستان مادر شهر کرد پیاده روی کرده بودیم. یک هتل‌‌ همان نزدیکی‌ها بود. ولی پول هتل رفتن توی جیب‌هایمان نبود. توی شهر دوست و رفیقی هم نداشتم. قبل از اینکه وارد دانشگاه شوم یکی از تصویرهای خیالی‌ام این بود که توی دانشگاه دوستان و رفقایی از شهرهای مختلف ایران پیدا می‌کنم. اما کور خانده بودم. بیشتر هم دانشگاهی‌ها تهرانی درآمده بودند و آن‌هایی هم که شهرستانی بودند راستش تهرانی‌تر ازتهرانی‌ها بودند... حسابگر و بیش از حد اهل درس و مشق وبی بخار‌تر از این حرف‌ها که... هنوز هم حسرت همچین تصویری را می‌خورم... ایرج افشار گفته بود که از راه قلم و نوشتن دوستانی پیدا کرده. من که همچین دوستانی نیافته‌ام. شاید هم دوست شدن را بلد نیستم... باری، توی‌‌ همان بوستان مادر که راه می‌رفتیم به یک جایش برخوردم که آدرس حمام‌های عمومی و نمره‌ی شهر کرد را زده بود. خیابان‌های مرکزی شهر بودند. پیش خودم گفتم حکمن این حمام‌ها در جاهایی از شهر هستند که مسافرخانه‌ای پیدا می‌شود. مسافرخانه برایمان به صرفه تمام می‌شد... غروب شده بود و با ماشین راه افتاده بودیم توی خیابان ملت شهر کرد که فکر می‌کردیم تویش با توجه به آدرس حمام‌ها مسافرخانه یافت می‌شود. همین طور آرام آرام رفتیم تا رسیدیم به میدان انقلاب شهر کرد. پیاده شدم تا از فروشنده‌ی مغازه‌ای، کسی بپرسم که مسافرخانه کجا می‌توانم پیدا کنم. تا پیاده شدم یک ماشین کنارم نگه داشت و مسافرش را پیاده کرد. از راننده پرسیدم کجا می‌توانم مسافرخانه پیدا کنم؟ گفت از کجا می‌یای؟ گفتم از تهران.

این سوالی بود که همه‌ی اهالی استان چهارمحال و بختیاری وقتی ازشان سوال می‌کردم از من می‌پرسیدند: از کجا می‌یای؟!

بهم گفت: برو می‌دون فردوسی. بعد برو بالا تا برسی به چهارراه بازار. بعد برو به می‌دون جهاد برس. اداره‌ی کل ورزش و جوانان شهر کرد. سراغ آقای امیری رو بگیر. بگو منو آقای انصاری فرستاده. بهت اتاق می‌ده!

رفتم تا رسیدم به میدان جهاد شهر کرد. اسم می‌دان، امام حسین بود. ولی همه به آن میدان جهاد می‌گفتند. از چهار پنج تا نوجوان نوشکفته پرسیدیم که اداره‌ی ورزش و جوانان کجاست؟ پشت سرشان را نشان دادند. خاستم پیاده شوم و بروم تو که گفتند با ماشین برو تو!

از حراست خبری نبود. با ماشین رفتم تو. عجیب بود برایم. الان اگر اینجا تهران بود، همین حراستش کلی برای من ناز و نوز می‌کرد تا خودم را راه بدهد که با آقای امیری حرف بزنم.

رفتیم و فهمیدیم آقای امیری اسم درستش آقای امیرنژاد است. نبود. به شماره موبایلش زنگ زدم و گفتم ماوقع را. پرسید که خانواده هستید؟ گفتم نه. آمد. ساختمان خابگاه تربیت بدنی شهر کرد بود که مسئولیتش با او بود. اتاقی به‌مان نشان داد و گفت راضی هستید؟ یک اتاق سه تخته بود با پتو و پشتی و رخت آویز. یک یخچال هم توی راهرو بود. گفتیم چرا راضی نباشیم؟ ساختمان خابگاه شرقی غربی بود. اتاق‌های سمت شرق در قوروق بچه‌های کشتی گیر نوجوانی بود که در اردوی آمادگی به سر می‌بردند! ازمان پرسید دانشجو هستید؟ و وقتی گفتیم بله، ما را فرستاد به قسمت غربی ساختمان. به غیر از ما کس دیگری در سمت غربی نبود و همه‌ی اتاق‌ها خالی بودند. حمام هم به راه بود. برایم عجیب بود. یک اتاق سه تخته همراه با حمام و دستشویی شبی ۱۲هزار تومان... راضی بودیم. کلن از دو دسته آدم آدرس پرسیدن و راهنمایی خاستن عاقلانه است: زن‌ها و راننده تاکسی‌ها. زن‌ها به خاطر اینکه دروغ نمی‌گویند معمولن و راننده تاکسی‌ها برای اینکه ممکن است آقای انصاری دربیایند...!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

چهارمحال و بختیاری-4(چشمه دیمه)

جمعه 9 تیر 1391  02:03 ق.ظ

نوع مطلب :چهارمحال و بختیاری ،

جوراب هام را درآورده بودم و پاچه‌ی شلوار را بالا زده بودم و توی آب چشمه رفته بودم. عمق زیادی نداشت. در عمیق‌ترین حالت تا بالای ساق پام. ولی آبش عجیب تگری و سرد بود. بعد از چند ثانیه از شدت سرما پاهام درد گرفته بودند و آمده بودم بیرون و لب چشمه ایستاده بودم. تابش خورشید به پاهام گرمای لذت بخشی را توی تنم ریخته بود. دوربین دستم گرفته بودم و داشتم از جوشش آب از زیر سنگ‌ها عکس می‌گرفتم که سروکله‌ی یک دسته گاو پیدا شد. از تخته سنگ‌های بالای چشمه آمدند. با آن سنگینی و کرختیشان با هزار زور و زحمت از تخته سنگ‌ها گذشتند. گاوهای بزرگی بودند. بزرگ و شیرده. به پستان‌های بزرگشان، پستان بندهای پارچه‌ای بسته بودند و بند پستان بند‌ها را دور شکم حیوان گره زده بودند. ۱۰-۱۲تا گاو بزرگ و شیرده بودند با یک چوپان خیلی کوچک. پسرک قدش به اندازه‌ی هیچ کدام از گاو‌ها نمی‌رسید. اما چوپان آن‌ها بود. یک دسته گل خوش رنگ صحرایی هم دستش گرفته بود و گاو‌ها را هی می‌کرد. خاهرش هم همراهش بود. نمی‌دانم. شاید هم خاهرش نبود و... وقتی دید دارم از گله‌ی گاو‌هایش عکس می‌گیرم داد زد از من هم عکس بگیر. ژست هم گرفت. دخترک گفت: نمی‌خاد عکس بگیری. اما پسرک با دسته گلش یک ژست جانانه گرفته بود که نمی‌شد ازش عکس نگیری. خوشحال بود. خیلی خوشحال بود... توی عکس خاهرش را هم داخل کادر انداختم. خاهرش هم توی عکس می‌خندید...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: چشمه دیمه ،

چهارمحال و بختیاری-5(شهر کرد-کوهرنگ)

پنجشنبه 8 تیر 1391  06:51 ق.ظ

نوع مطلب :چهارمحال و بختیاری ،

حس می‌کردم وسط یکی از فیلم‌های عباس کیارستمی‌ام. حس می‌کردم شخصیت اول یکی از فیلم هاش هستم که نشسته‌ام پشت فرمان ماشین و در جاده‌ای خلوت در دامنه‌های زاگرس و زردکوه بختیاری می‌رانم. حس می‌کردم عباس کیارستمی دوربین را کاشته روی صندلی عقب و منظره‌های بیرون را از پنجره‌ی جلوی ماشین نشان می‌دهد و صدای محسن نامجو و آلبوم الکی‌اش موسیقی زمینه است و حرف‌هایی که بین من و مقداد رد وبدل می‌شود معناهایی بیش از معناهای معمول دارند... دشت‌های فراخ. مینی بوس‌های خطی که هر از چند گاهی سروکله‌شان در جاده پیدا می‌شد. گله‌های گوسفند و بز که زیاد بودند...

ساعت ۷صبح از شهر کرد راه افتاده بودیم به سمت کوهرنگ. می‌خاستیم برویم چشمه کوهرنگ. اطلاعات نقشه‌ای می‌گفت که باید ۱۲۰کیلومتر از شهر کرد دور شویم. جاده‌ی باریکی که به سمت کوهرنگ می‌رفت پستی و بلندی زیاد داشت. دشت و دمن بود که تا پای کوه‌های دوردست رفته بودند و علف‌های زرد و قهوه‌ای که از آفتابِ تابستان، سبزیشان سوخته بود. هر از چند وقتی می‌دیدی که بز‌ها پشت سر هم، ردیفی در حال دویدن از یک سمت جاده به سمت دیگرش هستند. از مرغملک و سودجان بی‌توقف گذشتیم. نقشه‌ی استان چهارمحال و بختیاری دستمان بود و اسم مکان‌ها و رود‌ها را از روی آن می‌فهمیدیم. 

کنار رود جوب آسیاب توقف کردیم. آب رود که مثل آب دریا آبی تیره رنگ بود. خروشان بودنش. کف آلود شدنش وقت برخورد به قلوه سنگ‌ها. چند عکس یادگاری. هوس آبتنی کردن در آب رود. دوباره راه افتادیم.

حس خوبی داشتم. هر چه قدر که جلو‌تر می‌رفتیم احساس زدوده شدن زنگارهای چند وقت اخیر در روح و وجودم را بیشتر داشتم. عباس کیارستمی اگر بود حتمن این حالتم را توی فیلمش یک جوری نشان می‌داد.. جلگه‌های کنار رود. زمین‌های کشاورزی. کوه‌های بلند دوردست در هاله‌ای از ابر و مه. تراکتوری که از وسط زمین‌های کشاورزی می‌گذرد. رسیدن به دشت لاله‌های واژگون که فصلش نیست الان و فقط ساقه‌های پلاسیده و خشکیده نصیبمان می‌شود. اردیبهشت ماه باید بهشت باشد اینجا... 

و بعد به چلگرد می‌رسیم. هتل و رستوران زردکوه در اول شهر. یک بلوار بزرگ و مغازه‌های دو طرف و آدم‌های توی شهر که همه کلاه نمدی به سر و لباس محلی و شلوارهای گشاد به تن کرده‌اند. شروع روز است و همه در جنب و جوش. کمی جلو‌تر تونل اول کوهرنگ است. یکی از سرچشمه‌های اصلی زاینده رود. تونل را هم برای این زده‌اند که آب جوشان و خروشان چشمه‌ی کوهرنگ را به زاینده رود برسانند و زاینده رود را غنی‌تر و پرآب‌تر کنند. هر چند که تا به اصفهان نمی‌رسد غنا و پرآبی‌اش... آدرس می‌پرسیم. مرد بختیاری با لهجه صحبت می‌کند. خیلی با لهجه صحبت می‌کند. درست ترش این است که بگویم با گویش صحبت می‌کند. گویش بختیاری. می‌گویند یکی از گویش‌های خالص و دست نخورده‌ی زبان پارسی است. اما از تمام جملاتش فقط ۳-۴کلمه‌ای که به فارسی ِ معیار بیان کرده می‌فهمیم و‌‌ همان برایمان کافی است. تشکر می‌کنیم ازش. و راه می‌افتیم به سمت آبشار شیخ علیخان و بعد چشمه کوهرنگ...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: کوهرنگ ، چلگرد ،

چهارمحال و بختیاری-6(لاک پشت)

چهارشنبه 7 تیر 1391  06:54 ق.ظ

نوع مطلب :چهارمحال و بختیاری ،

بِه خورده هر آنکه منکرش شده که لاک پشت ماشین مسافرت نیست و نمی‌شود با آن هیچ جایی رفت... بِه خورده...

 
مکان عکس: ایلراه کوچ عشایر بختیاری، نرسیده به چشمه کوهرنگ


پس نوشت: برگشتن از این سربالایی یکی از لحظه‌های پراسترس سفر بود. جاده خاکی بود و از یک جایی به بعد، جاده چالوس وار، پایین و بالا می‌شد. سربالایی‌ها را پرگاز می‌رفتیم و دست انداز‌ها را به آرامی با سرعت ۵کیلومتر بر ساعت طی می‌کردیم. اما این سربالایی سخت‌ترین بود. پر از دست انداز و قلوه سنگ بود. ارتفاع کف لاک پشت از سطح زمین فقط ۲۵سانتی متر بود و کوچک‌ترین پایین و بالا شدن فنر ماشین یعنی گیر کردن کف ماشین به یکی ازقلوه سنگ‌های تیز جاده و خطرات مزخرفش، مثلن پاره شدن سیم انتقال بنزین از باک به موتور ماشین. از طرف دیگر سربالایی بود و باید پرگاز می‌رفتیم وگرنه وسطش خاموش می‌کرد. بیل و بیلچه هم همراه‌مان نبود که حداقل جاده را صاف کنیم... کیلومتر‌ها از جاده‌ی اصلی فاصله داشتیم و هر چند اگر اتفاقی می‌افتاد عشایر آن دور و بر بودند. اما اگر حادثه‌ای برای لاک پشت پیش می‌آمد باید‌‌ همان جا ر‌هایش می‌کردیم و کیلومتر‌ها می‌رفتیم تا به جایی برسیم که مکانیک و تعمیرکار و لوازم یدکی داشته باشند.
بد مخمصه‌ای بود.
یا علی گفتیم و پر گاز رفتیم. اما وسط کار توی یک دست انداز افتاد و بعد یک لحظه خون به مغز لاک پشت نرسید و خاموش کرد. هر چه قدر استارت می‌زدم روشن نمی‌شد. توی سربالایی بود و بنزین از عقب به جلوی ماشین نمی‌رسید. مقداد پیاده شد که بیا هلش بدیم. قبول نمی‌کردم. از لاک پشت بعید بود که بخاهد من را وسط جاده ایلان و ویلان کند. چند بار پدال گاز را فشردم تا بنزین به کاربراتورش بریزد. و بعد... روشن شد. با تمام قدرت گاز دادم و از آن سربالایی و دست انداز آمدیم بیرون... دلم برایش سوخت. بوی موتورش به شدت بلند شده بود و آمپر آب طی چند ثانیه به حد جوش آوردن رسیده بود... ولی توانسته بود... توانست که از پس آنجاده هم بربیاید... کاپوتش را که باز کردم دلم می‌خاست درپوش رادیاتورش که رویش به زبان کُره‌ای چیزهایی نوشته ببوسم!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: لاک پشت ،

ترش و شور و شیرین

سه شنبه 6 تیر 1391  06:57 ق.ظ

نوع مطلب :چهارمحال و بختیاری ،

اول دبیرستان را تمام کرده بود. ریاضی را یازده شده بود و فیزیک را هم یازده و هفتادوپنج صدم. ازمان راهنمایی می‌خاست که بروم انسانی یا بروم فنی حرفه‌ای؟! 
می‌خاستم عسل بخرم. عسل کوهرنگ برای سوغات و اینکه دست خالی برنگشته باشم و این حرف‌ها. فی قیمت عسل هم دستم نبود که بدانم ارزان می‌فروشند یا گران. آمدنی از یکیشان که آدرس پرسیده بودیم قیمت هم گرفته بودیم. کیلویی ۱۰هزار تومان. برگشتنی کنار کپرش که کنار جاده بود ایستادیم. او هم همین قیمت می‌گفت. اول می‌خاستم فقط قیمت بپرسم. گیر داد که ماشینت را خاموش کن. به حرفش گوش دادم. هر نوع عسلی که توی کپرش داشت برایم آورد. عسل آبکی. عسل موم دار. توی شیشه. توی دبه. در همه‌شان را هم باز می‌کرد و می‌گفت بچش. بچش. گفتم چشم. از این موم دار‌ها می‌خاهم. بعد ازش پرسیدیم که زمستان و پاییز اینجاده بسته می‌شود؟ گفت:‌ها. برف می‌یاد پرش می‌کنه. ما اینجا نمیمونیم. کوچ می‌کنیم می‌ریم مسجدسلیمان. آخر شهریور می‌ریم مسجدسلیمان. 
با لهجه حرف می‌زد. اما تمام کلماتش فارسی بودند و تمام حرف‌هایش را می‌فهمیدیم. سوال معهود همشهری‌هایش را از ما پرسید: از کجا می‌یاید؟ گفتیم: تهران. گفت: اهل جردنید؟ 
بلند خندیدیم. گفتیم: جردن که پولدارنشینه. ما اگه پولدار بودیم که این نبود ماشین مون. 
صادقانه گفت: مو از تهران فقط جردنشو بلدُم. جای پولداری زیاد داره این تهران؟ ۲-۳تاشو می‌گی یاد بگیرُم؟! 
گفتیم: نیاوران. تجریش. 
گفت: به نظر شما مو برم فنی حرفه‌ای برق بخونم بهتره یا‌ای که برم انسانی. 
گفتیم: صد در صد برق بهتره. کار پیدا می‌کنی. پول درمیاری. 
گفت: برق سخته؟ 
گفتیم: نه. ولی باید درس بخونی دیگه. 
گفت: همه دوستام دارن می‌رن انسانی. اینجا همه می‌رن انسانی می‌خونن. من برم برق قدرت بخونم یا که برم الکترونیک بخونم؟ کدوم آسون تره؟ 
مقداد رشته‌اش برق بود. برایش توضیح داد که چی به چی است. برایش گفت که دانشگاه هم می‌توانی بروی. من خودم رشته‌ام ریاضی بود. دانشگاه رفتم رشته‌ی برق. 
برگشت گفت: خب. اشتباه کردی دیگه. ریاضی نباید می‌خوندی. ریاضی سخته. از همون اول باید می‌رفتی برق! 
خنده‌مان گرفته بود. گفتیم: بله. صحیح می‌فرمایید. عسل ما رو وزن می‌کنی؟ 
بدو بدو رفت طرف سیاه چادری که پایین‌تر از جاده بود و تویش ترازو داشت. وزن کرد و آمد گفت کشک نمی‌خای؟ کشک هم دارم‌ها. یک بسته کشک از کپرش بیرون آورد. تکه کرد و یک تکه به من داد که بخور و ببر. خوردم. شور بود. خیلی شور بود. گفتم کشک نمی‌خام. بی‌خیال. گفت بیا قره قوروت ببر. یک سر سوزن از قره قوروتش برداشتم و چشیدم و تافیهاخالدونم سوخت. به طرز عجیبی ترش بود. ذوب شدن و حل شدن مری و معده‌ام در اسید ترش قره قوروت را حس کردم.... از آن طرف شیرینی مزه‌ی عسل و شوری مزه‌ی کشک هم ته دهانم بود. یک لحظه احساس دلپیچه کردم. گفتم: بی‌خیال. بیا همین عسلو حساب کن. پولش را بهش دادم. گفت: پس من همی الان زنگ می‌زنم داداشم تو مسجدسلیمان بره فنی حرفه‌ای اسم منو بنویسه. 
گفتیم: آفرین. کار درستی می‌کنی. 
و ازش خداحافظی کردیم... سادگی و شیرینی‌اش عجیب خوشایند بود.

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

چهارمحال و بختیاری-8(چشمه کوهرنگ و عشایر بختیاری)

دوشنبه 5 تیر 1391  07:00 ق.ظ

نوع مطلب :چهارمحال و بختیاری ،

چشمه نگهبان داشت. پیرمردی بود که چندین بار به‌مان گفت‌ای چشمه ممنونه. ممنونه. رییس اداره‌ی آب ممنونش کرده. بعد که فهمید از تهران آمده‌ایم گفت خب چون از راه دور آمده‌اید بیاید تا لب چشمه بریم.

تصوری که از چشمه کوهرنگ داشتیم اشتباه اندر اشتباه درآمده بود. چشمه کوهرنگ اصلن آنجای آرامی که می‌شود در کنارش لحظاتی آسود و غنود نبود. چشمه‌ی شدیدن خروشانی بود که از دل دامنه‌های زردکوه به بیرون می‌جهید. دقیقن از دل سنگ‌های دامنه‌های زردکوه به بیرون می‌پاشید و بعد از ارتفاع به پایین می‌ریخت و آبشار مانندی درست کرده بود. اینکه آب آن طور با شدت و حدت از دل کوه بیرون بزند تا به حال ندیده و نشنیده بودم. نگهبان می‌گفت که یک قسمت آب چشمه را برای آب شهر کرد برمی دارند و از طریق لوله‌ها منتقل می‌کنند و قسمت دیگرش هم می‌رود به سمت تونل‌های کوهرنگ و سرچشمه‌ی آب زاینده رود است. و چه سرچشمه‌ی وحشی و زلالی داشت این زاینده رود...

برایمان تعریف کرد که اول این چشمه ممنون نبود. چند نفر رفتند لب چشمه و پا به آب شدند. ولی آب زورش زیاد بوده و آن‌ها را با خودش برده. چند روز دنبال جنازه‌ی یکیشان گشتند ولی پیدا نشده که نشده. بعد از آن این چشمه کوهرنگ ممنون شده.

کلی راه از جاده خاکی آمده بودیم. آن هم آن نوع از جاده خاکی که آخرهاش سربالایی‌ها و دست اندازهای ناجوری داشت. به غیر از ما کسی توی جاده خاکی نبود. یعنی بود. عشایر بودند. محل زندگیشان دشت‌های فراخ دو طرف جاده بود... جاده، ایلراه کوچ عشایر بختیاری بین ییلاق و قشلاقشان بود. در دو طرف جاده‌ی خاکی سیاه چادر‌ها، سیاه چادر که نه، به قول خودشان بوهون‌ها و مال‌های زیادی را دیدیم. بادی که از سمت زردکوه می‌وزید. خنکای هوا. بوهون‌ها‌‌ همان سیاه چادر‌ها بودند و مجموعه‌ای از چند سیاه چادر که با هم فامیل نزدیک بودند و کنار هم چادر‌هایشان را به پا کرده بودند محوطه‌ای به اسم مال را می‌ساخت. توی حیاط مال‌ها نیسان آبی پارک بود. چند تایی هم پژو دیدیدم. عشایر ماشین‌های سواری هم سوار می‌شدند. ولی ماشین خاصشان نیسان آبی بود.

آن‌ها جور دیگری زندگی می‌کردند. از جاده‌ی چشمه کوهرنگ که برمی گشتیم همه‌اش به این فکر می‌کردیم که چه قدر عجیب است که آن‌ها یک جور دیگر زندگی می‌کنند. فاصله‌ی تهران تا آنجا ۶۵۰-۷۰۰کیلومتر بود. ولی جهانی که آن‌ها درش زندگی می‌کردند کوچک‌ترین سنخیتی با جهانی که ما درش زندگی می‌کردیم نداشت.... به بز‌ها و گوسفندهایی که در‌‌ همان حوالی بوهون‌ها و مال‌ها می‌چریدند نگاه می‌کردیم. به چادرهای مختلفشان. به سنگ چین‌هایی که باهاش دستشویی صحرایی درست کرده بودند و...

توی سایت انسان‌شناسی و فرهنگ که نگاه می‌کردم به یک گزارش جالب برخوردم. گزارشی بود از یک روز زندگی عشایر بختیاری.‌‌ همان حوالی کوهرنگ و دامنه‌های زردکوه. اینکه از صبح تا شبشان چه طور و با چه کار‌ها و دغدغه‌هایی به سر می‌شود. زندگی روزمره‌شان چطور است. خیلی دقیق‌تر از دیدن‌های من نوشته شده بود. نقل قولش در اینجا را خالی از لطف نمی‌بینم: 

یک روز از زندگی عشایر بختیاری


عشایر بختیاری در سال دو نوبت کوچ می‌کنند. در بهار از نیمه‌ی فروردین تا اواخر اردیبهشت از گرمسیر (شهرهایی دراستان خوزستان) به منطقه‌ی سردسیر (ییلاق) خود در استان چهار محال و بختیاری و دامنه‌های شمالی رشته کوه زاگرس نقل مکان می‌کنند و از اواخر شهریور تا اواسط آبان هم همین مسیر را برمی گردند.

در اینجا تلاش می‌شود تا یک روز از زندگی یک خانوار عشایری بختیاری در زمان استقرار در ییلاق به تصویر کشیده شود. لازم به ذکر است که این شرح حال برگرفته از مشاهدات و زندگی با خانوارهایی ازعشایربختیاری، هفت لنگ و طایفه‌ی هموله مستقر در منطقه‌ی خوربه (دشت لاله) از شهرستان کوهرنگ است و بنا براین در مورد مشغله‌ها و ویژگی‌های خاص روابط و زندگی این افراد با سایر خانوارهای عشایری طوایف دیگر ویا درمواقع دیگر سال ممکن است تفاوت‌هایی ملاحظه شود. مثلاً در جامعه‌ی مورد نظر اشتغال به صنایع دستی تقریباً اصلاً دیده نمی‌شود در حالیکه بخش عمده‌ای از روز یک دختر ویا زن طایفه‌ی موری ویا آرپناهیِ که باز هم متعلق به ایل هفت لنگ ومستقر در منطقه‌ی شیخ عالیخون‌‌ همان شهرستان کوهرنگ هستند صرف بافتن فرش و یا انواع دست بافت‌های بومی می‌شود.

یک روز تابستانی در ایلاقِ خوربه (بختیاری‌ها واژه‌ی «ییلاق» را به این صورت تلفظ می‌کنند.)

اولین صدایی که هر روز صبح خانواده‌ی عشایری می‌شنوند، صدای زنگوله‌ها و تحرک گله است که پیش از طلوع آفتاب با اصوات گوناگون چوپان و سگ‌های گله جهت هدایت آن‌ها در هم می‌آمیزد. در هر خانوار عشایری بر اساس میزان بزرگی گله و نیروی کار، دو یا سه عضو خانواده که معمولاً مذکر و یا دختران نابالغ و به ندرت بالغ هستند وظیفه‌ی گله چرانی و چوپانی را به عهده می‌گیرند و در صورت تمول خانواده و یا نداشتن نیروی کار کافی، چوپانی به استخدام خانواده در می‌آید.

این افراد که چنانکه ذکر شد، اغلب پسران خیلی جوان خانواده هستند، با احساس مسئولیت تحسین برانگیزی هر روز پیش از طلوع آفتاب و با وجود بیدارخوابی‌های شبانه به دلیل مراقبت از گله در برابر حمله‌ی گرگ و یا سرقت دزد، نخستین کسانی هستند که از رخت خواب بدرآمده و پس از بِینَت کِردِن و چو زِیدِنِ گله که هر دو در واقع به معنی شمارش گله است، با برداشتن یک تُربه. («توبره». چوپان در تُربه که به آن تُربلو هم گویند معمولاً نان، یک کتری و کمی قند و چای می‌گذارد تا در کوه با دم کردن کمی چای رفع خستگی کند.) گله را به سمت چراگاه می‌رانند.

زن یا مادر خانواده که هنگام سحر جوان‌ها را از خواب بیدار می‌کند، معمولاً پس از رفتن گله به دلیل سردی هوا کمی بیشتر در رخت خواب دراز کشیده، کمی بعد برمی خیزد و هم اوست که اولین آتش روز را در چاله روشن می‌کند و بلافاصله ظرف‌های بیست لیتری پلاستیکی و به ندرت مشک آب را برداشته به سوی نزدیک‌ترین چشمه می‌رود. هوای ایلاق در سرتاسر تابستان در شب و صبح خیلی زود بسیار سرد می‌باشد و سردی آب چشمه‌های ایلاق هم که زبانزد است. بنابراین برای خانمی که اغلب بالاپوش مناسبی ندارد، حمل دست کم دو ظرف پر از آبِ سرد که در مسیرمعمولا ناهموار چشمه لمبر می‌زند و بر دست و پایش می‌ریزد، در آن هوای بسیار خنک صبحگاهی قاعدتاً نباید خیلی کار مطلوب و دلچسبی باشد. اما اگر صبح زود از توی یک بوهون

 (سیاه چادرِ بافته شده از موی بز که سرپناه و خانه‌ی برخی عشایرِ ایرانی از جمله بختیاری‌ها ست.) نظاره گر محوطه‌ی بیرون باشید، زن یا دختری را خواهید دید که بدون هیچ تذکر و خواهشی و از سرِ ضرورت خانواده، معمولاً با لبخندی بر لب از سَرِ اَو (از سر چشمه) برمی گردد.

 سپس نوبتِ هویر شِشنیدن (خمیر نان را ورز دادن و آماده کردن.) و چویی راست کِردِن (چایی درست کردن.) است. خیلی از آنان عادت به نوشیدنِ چویی ناشتا دارند و پس از نوشیدن دو سه استکان چای با قند فراوان بساط نان پزی، سفره، تیر (چوبی باریک و به طولِ تقریبیِ ۷۰ سانتی متر که دو سر آن باریک‌تر از قسمت میانی است و در حکم وردنه برای پهن کردن چانه‌ی خمیر روی توسی به کار می‌رود)

و تُوسی (سطحی گرد و چوبی به قطر تقریبی ۵۰ سانتی متر که با پایه‌ای به ارتفاع ۴ تا ۵ سانی متر از زمین فاصله داده می‌شود و با تیر چانه را روی آن پهن می‌کنند) گسترده شده و پس از مُچه کِردِن (چانه کردن. هر مُچه حدود ۲۰۰ تا ۲۵۰ گرم وزن دارد) خمیری که در فاصله‌ی چایی نوشیدن ورز آمده، پهن کردن و تیر زِیدِن (عملی که پس از اندکی باز و پهن کردن مچه انجام می‌شود. به این ترتیب که با حرکات پیچشی و دوار دست و تیر نان نیمه پهن شده را از روی توسی بلند کرده و گوشه‌ی آنرا روی کف دست و ساعد قرار می‌دهند و بایک حرکت چرخشی آنرا روی تیر می‌اندازند و این بار با یک چرخش ۳۶۰ درجه نان را روی توسی می‌کوبند. با ۳ یا ۴ بار تکرار این حرکت نان به سرعت پهن و آماده‌ی گستردن روی تابه‌ی داغ می‌شود. تیر زیدن مهارت زیادی می‌طلبد و دختران خیلی جوان که تازه نان پزی را شروع کرده‌اند اغلب در این مرحله نان را پاره می‌کنند) آن‌ها به سرعت انجام شده و در ‌‌نهایت نان بسیار نازک تیری رویِ تابه پهن می‌شود. 

در این اثنا کم کم و با بالا آمدن خورشید سایر افراد خانواده هم بیدار شده، یکی به جستجوی آب و آفتابه جهت شستن دست و رو و یکی دوان دوان به سوی راندن چهارپا یا حیواناتی که ناغافل وارد غله شده‌اند و دیگری برای کَه علیق کِردِنِ (کاه و جو به گاو و اسب و الاغ و قاطر دادن) حیونون می‌رود.

پس از اتمام نان پزی همه به دور سفره‌ی صبحانه گرد آمده تا نو بخورند. نان، ماست، عسل، کره‌ی محلی، کباب، تخم (تخم مرغ) با تره لُری (. «تره‌ی کوهی». گیاهی خودرو شبیه پیازچه که در زمین‌های مناطق ییلاقی می‌رویند. زنان عشایری این گیاه را چیده و پس از تمیز کردن خشک می‌کنند و معمولاً به عنوان سوغات برای اهالی گرمسیر می‌برند. این گیاه را بیشتر پس از پودر کردن بین دو کف دست در روغن حیوانی سرخ کرده و سپس تخم مرغ به آن اضافه می‌کنند و یا در آش می‌ریزند.) و روغن حیوونی و به ندرت پنیر اقلامی هستند که به عنوان صبحانه به تناسب فصل و تمول خانواده بر سر سفره‌ی خانوارهای بختیاری قرار می‌گیرد.

اگر خانواده دارای گاو شیرده باشد، پیش از صبحانه شیر آن باید دوشیده شود. دوشیدن شیر همیشه کار زنان خانواده است، مگر در موارد نادری که به هر دلیلی هیچ زنی در مال (محوطه‌ای که یک یا چند بوهون متعلق به افراد یک خانواده یا فامیل در آن برپاست) نباشد، و بنابراین اگر در خانواده یک زن هر دو مسئولیت نان پزی و دوشیدن شیر را به عهده داشته باشد، معمولاً شب‌ها خمیر نان را آماده می‌کند تا صبح‌ها برای شیردوشی و نان پزی که هر دو از کارهای بسیار مهم و وقفه ناپذیر خانواده است، وقت کافی داشته باشد. پس از دوشیدنِ شیر آنرا روی چاله جوشانده و پس از سرد شدن به آن چیت (مایه‌ی ماست) می‌زنند تا به ماست تبدیل شود. دو زیدِن (عمل دوغ زدن در مشکی که بر سه پایه‌ای به اسم ملار آویزان است انجام می‌شود.) هم از کارهایی است که باید پیش از صبحانه انجام شود.

در طی صبحانه معمولاً افراد خانواده در باره‌ی برنامه‌ی روز و تقسیم کار بحث و گفتگو می‌کنند و سپس هر کس به دنبال کاری روانه می‌شود. 

زنان و دخترانِ مال به شستن دَلفا (ظرف‌ها) و جمع کردن جا‌ها (رختخاب‌ها) و نظافتِ بوهون یا چادر و چیدنِ هیوه (جمع کردن هیزم) می‌پردازند. مردان و پسران سرو صورتی صفا داده و آماده‌ی رفتن به شهر برای انجام خرید روزانه، سر زدن به جهاد برای عرضه‌ی درخواستی و یا مثلاً گرفتن کود و...، تلفن زدن به بستگانی که در گرمسیر هستند و سایر امور اداری و کاری می‌شوند.

زنان اغلب برای سر زدن به بهداشت، برای حَب گِرِدِن (قرص گرفتن) و سیزِن زیدِن (آمپول زدن)، و یا برای خرید پارچه و سایر مایحتاج شخصی به شهر می‌روند و اگر در مال چند دختر جوان وجود داشته باشد معمولاً دختران درس خوانده و با سواد جهت انجام این گونه امورِ همه‌ی زنانِ مال داوطلب می‌شوند.

در هر مال معمولاً یکی از خانوار‌ها دارای یک وسیله‌ی نقلیه، اغلب نیسان، می‌باشد. گاهی در بین چند مال یک ماشین وجود دارد که صبح‌ها در یک ساعت معین عازم شهر (در جامعه‌ی مورد نظر ما، چلگرد) می‌شود و تمام مردان و زنانی که می‌خواهند به شهر بروند سریع کارهای صبح خود را سر و سامان داده و خود را به ماشین می‌رسانند.

اگر زمان برداشتِ محصول باشد، سایر افراد خانواده از زن و مرد و کودک برای دِرَو بسیج می‌شوند. کار درو از قبل از طلوع وتا غروب آفتاب ادامه دارد. معمولاً یک یا چند زن و افراد پیردر مال باقی می‌مانند تا ظُر راست کنند (ناهار درست کنند) و برای همه یا سر زمین می‌برند و یا هنگام ظهر اگر فاصله‌ی زمین زراعی با بُنِوار (محل استقرار سیاه چادر. محل استقرار چند چادر) زیاد نباشد، افراد خانوار به چادر برگشته و بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت به سر زمین برمی گردند.

در طول خرداد تا اواخر تیرماه که موعدِ موسیر چینی است، زنان جامعه‌ی مورد نظر ساعاتِ زیادی از روز خود را صرف عمل آوردن، شیرین کردن و خشک کردن موسیر می‌کنند. موسیر از عمده‌ترین منابع درآمدِ زنان عشایر مورد نظر است. پس از اینکه حجم قابل ملاحظه‌ای موسیر خشک آماده شد، یکی دو تا از زنان و دختران آن‌ها را به شهر برده و اغلب به یکی از مغازه داران طرف حساب خود می‌فروشند. موسیر را گاهی به صورت خام و عمل نیاورده می‌فروشند که البته بهای بسیار کمتری دارد. مثلاً در سالِ ۸۶ اگر موسیر خشک را به بهای کیلویی شش هزار تومان می‌توانستند بفروشند، موسیرِ گُلو را فقط کیلویی پانصد تومان می‌فروختند.

 ساعات پیش از ظهر بدین منوال می‌گذرد و البته اگر خانواده باغ موروثی سنتی کوچکی هم داشته باشند، در ضمن سایر فعالیت‌ها، به آبیاری سنتی باغ هم می‌پردازند. 

هنگام ظهر و پیش از صرف ناهار، گله از کوه برای چاست خَوس (خاب بعدازظهر) برمی گردد. بی‌یَل (بزغاله‌ها) و بره یَلی (بره‌ها) که در کُلَه چُمچیت (اتاقکی از نی برای نگهداری از بره و بزغاله) هستند آزاد می‌شوند تا از مادران تازه از راه رسیده شیر بخورند. به این جریان بره مندال می‌گویند. سپس گله را زَنِن به دُون (. «به دون هدایت می‌کنند». دون به یک سنگ چین تقریباً مثلثی شکل اطلاق می‌شود که گله را از ضلع گشاد آن وارد کرده و به سوی زنی که در انتهای دیگر آن جهت دوشیدن شیر نشسته هدایت می‌کنند. دو نفر بز یا گوسفند را مهار می‌کنند و پس از اتمام شیر دوشی از سر تنگِ دون به بیرون هدایت می‌شود. دون را معمولاً در نزدیکی بوهون و غاش می‌سازند) و شیر بزگل (بز‌ها) دوشیده می‌شود. در صورتی که بره‌ها را فروخته باشند، می‌شوو (می‌ش) را هم می‌دوشند. سپس گله به استراحتِ نیم روزی می‌پردازد و پس از ناهار در ساعت ِ حدودِ دو دوباره گله را اِکَنِن به کُه (می‌کَنند به کوه: به سمت کوه هدایت می‌کنند).

در جامعه‌ی مورد مطالعه در طی چهار سالِ گذشته با همکاری سازمان امور عشایر، جهاد کشاورزی و سازمان فنی حرفه‌ای دوره‌های آموزشی خیاطی، قالی بافی و.. در محل و هر تابستان به مدت حدود یک ماه برگزار می‌شود و بنابراین بعداز ظهرهای بسیاری از زنان و دختران با شرکت در این کلاس‌ها سپری می‌شود.

پسین به محض برگشتن گله، دوباره شیر آن‌ها دوشیده، پالانده و پخته می‌شود و سایر مراحل تبدیل شیر به فراورده‌های گوناگونش طی می‌شود. زنان و دختران بار دیگر مراحلِ تَش وا کِردِن (آتش روشن کردن)، آب و هیزم آوردن، غذا پختن و جارو و نظافت خانه را انجام می‌دهند. پس از شام، معمولاً اعضای دو یا سه بوهون دور هم جمع شده و به گپ و گفت، جرو بحث و بگو و بخند می‌پردازند. تخمک خَردِن (تخمه شکاندن) و ورق بازی از مشغولیات رایج و مورد علاقه‌ی اکثر عشایر است. شو کنی (چرای شبانه) آخرین کار مهمی است که در حدود نیمه شب انجام می‌شود و پس از حدود یک ساعت گله را برگردانده و به غاش (حصاری سنگ چین که گله را شب در آن نگه می‌دارند) هدایت می‌کنند و در آخر خواب.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: چشمه کوهرنگ ، عشایر بختیاری ،

رحیم آباد- دیلمان

پنجشنبه 3 فروردین 1391  01:43 ق.ظ

نوع مطلب :گیلان ،

باید می‌رفتیم می‌چریدیم. اسماعیل گفت که برویم بچریم. به گوسفند‌ها نگاه کرده بود و گفته بود: مگر ما چه کم ازین گوسفند‌ها داریم؟ آن همه راه را آمده بودیم و یکهو بین آن همه کوه، کنار آنجاده‌ی خاکی، رودخانه بود و مرتع وسیع یکدست سبزرنگی که بین جاده تا کنار رودخانه گسترده شده بود و جان می‌داد برای نگاه کردن. نگاه کردن. نگاه کردن. یک دل سیر نگاه کنی و بعد یکهو بزند به کله‌ات ازین همه قشنگی‌اش و بدوی به سمتش و رویش غلط بزنی، غلط بزنی... ولی ما گرسنه بودیم. حال ایستادن نداشتیم. به آرامی لک و لک در جاده‌ی خاکی پیش می‌رفتیم و آب از لب و لوچه‌مان جاری شده بود که اینجا چرا این قدر زیباست؟ خاستم عکس بگیرم. اما قشنگ نمی‌شد عکس‌ها. آنچه را که به چشم می‌دیدیم وسیع‌تر و بزرگ‌تر از کادر محدود دوربین بود...

باک بنزین را تا لبه پرِ پر کرده بودم. روز قبلش صادق اسمس زده بود که عامو پیمان منم اومدم لاهیجان. قرار و مدار گذاشتیم که برویم. بهش نگفتم دقیقن می‌خاهم کجا بروم. یعنی خودم هم نمی‌دانستم. فقط می‌خاستم به دوراهی سفیدآب که رسیدم دیگر وسوسه‌ی راه بالا و آن تونل سیاه کنجکاوی برانگیز نشوم و راه پایین را بروم ببینم به کجا می‌رسد. تیز و بز راندم سمت لنگرود. بعد از کمربندی‌اش راندم سمت لیلا کوه و آن جاده‌ی روستایی پای کوه را رفتم. رسیدیم به پَرِشکوه و باغ‌های پرتقالی که ۲طرف جاده را پوشانده بودند. گفتیم پرتقال بخریم. اسماعیل گیر داد که از مرد‌ها پرتقال نخریم. گفت: مرد‌ها رحم و مروت ندارند. سر گردنه‌ای حساب می‌کنند. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک پیرزن. پرتقال هاش ریز و کوچولو کوچولو بودند. گفت: مزه‌ی قند می‌دهند. خندیدم. گفت: باورت نمی‌شه؟ پوست بکن بخور. پوست کندم و خوردم و عجیب شیرین بود. مرده باد این پرتقال‌های تامسونی که هزارتا بچه‌ی تلخ و بی‌مزه دارند. زنده باد پرتقال‌های آبدار و شیرین پرشکوه!

نمی‌دانم چی شد که خر شدیم و ۱۰کیلو پرتقال خریدیم و انداختیم پشت ماشین و دِ برو که رفتیم. کله کردم سمت کوموله و بعد اطاقور و بعد هم املش و رحیم آباد. به املش که نزدیک شدیم سروکله‌ی جیپ‌های بدون پلاک روسی هم پیدا شد. جیپ‌های روسی. جیپ‌های زمان جنگ که توی تلویزیون نشان می‌داد که نه در دارند و نه شیشه. مدل بالا‌ترین ماشین محلی تویوتاهای زمان جنگ بودند. سروکله‌ی کامیون‌های دوج روسی هم پیدا شده بود. صادق می‌خندید به زشتی این کامیون‌ها. به اینکه چه قدر طراحیشان ابتدایی و زشت است. به اینکه این‌ها کامیون‌های زمان جنگ جهانی دوم هستند که هنوز این دور و بر‌ها رفت و آمد دارند و کاربرد. می‌خندید به قیافه‌ی زشت وبی ریخت کامیون‌ها. باورش نمی‌شد که این‌ها برای خودشان غول بیابانی‌هایی باشند بی‌نظیر. اسماعیل بهش کلیپی را نشان داد که ازین کامیون‌ها برای قاچاق درخت و الوار از جنگل‌ها استفاده می‌کردند. اینکه چطور از رودخانه‌ی خروشان رد می‌شوند و چطور این کامیون‌ها تک چرخ هم می‌زنند!!!...

افتادیم توی جاده‌ی ییلاقی رحیم آباد. درخت‌هایی که شاخه‌‌هایشان را روی جاده انداخته بودند و تونل درختی درست کرده بودند. هنوز روزهای اول فروردین بود و درخت‌ها سبز سبز نشده بودند. سربالایی‌ها و سرپایینی‌ها و پیچ و خم‌های جاده. هوای اوایل فروردین خنک بود و لاک پشت توی سربالایی‌ها آمپرش بالا نمی‌رفت. آبشارهای زیادی که از کوه جاری شده بود و ماشین‌هایی که کنار آبشار‌ها ایستاده بودند و مرد‌ها و زن‌ها و بچه‌هایی که خوش و خندان بودند. کنار یکی از آبشار‌ها ایستادیم و دخل شیرینی کوکی‌هایی که از لاهیجان خریده بودیم درآوردیم. ۳تا آدم گرسنه، به دقیقه نکشیده همه‌ی شیرینی‌ها را بلعیدیم و چند ساعت بعد بود که فهمیدیم عجب خریتی کرده‌ایم که با خودمان خوردنی کم آورده‌ایم... کوه‌های سفیدپوشی که اول جاده ازمان دور بودند لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند. رسیدیم به سفیدآب و دوراهی معروفش. هر کسی که بار اول می‌زند به اینجاده توی این دوراهی به سمت تونل سیاه بالادست می‌رود که مخوف‌تر و رازآلود‌تر به نظر می‌آید. چند شب پیش توی یک مهمانی یکی دیگر را دیده بودم که به اینجاده زده بود و او هم به سمت تونل رفته بود. اما راه پایین را رفتم. از روی یک پل آهنی گذشتم و سربالایی خیلی تیزی شروع شد. سمت راستمان بلند‌ترین قله‌ی ایران بعد از دماوند خودنمایی می‌کرد. با ستیغ‌های سفیدش خیلی نزدیک به نظر می‌رسید: علم کوه. کنار جاده ایستادیم و چند تا عکس با پس زمینه‌ی علم کوه و آسمان آبی انداختیم.

جاده کم کم خاکی شد. یک تکه خاکی بود. یک تکه آسفالت بود. به آرامی بالا می‌رفتیم. هنوز جاده ادامه داشت. وقتی خاکی‌ها زیاد طولانی می‌شدند می‌گفتیم برگردیم. ولی آن وقت تکه‌های آسفالته‌ی جاده شروع می‌شد و سرعت زیاد می‌شد و می‌رفتیم. پیچ‌های تند و تیز جاده چالوسی. هوای به شدت خنک. خلوتی... خلوتی... هیچ کس توی جاده نبود... 

رسیدیم به جایی که درخت‌های فندق با شاخ و برگ‌های کت و کلفتشان از سراشیبی دامنه‌ی کوه بالا رفته بودند و یک باغ فندق را درست کرده بودند. باغ فندقی که اگر کمی مه آلود می‌شد جایی خیال انگیز و وهمناک می‌شد. ولی یک روز آفتابی بود. گنجشک‌ها و پرنده‌هایی که اسمشان را نمی‌دانستم می‌خاندند. ایستادیم. لحظه‌هایی نفس‌‌هایمان را در سینه حبس کردیم که هیچ صدایی به جز صدای طبیعت را نشنویم. هیچ صدایی نبود. بعد از دوردست‌ها صدای اذانی پخش شد. حتم از یکی از روستاهای آن حوالی... ۱۰کیلو پرتقال را درآوردیم و از دامنه‌ی کوه بالا رفتیم و در پناه یکی از درخت‌های فندق نشستیم. ۳نفری با چنگ و دندان پرتقال‌ها را پوست کندیم و تا می‌توانستیم پرتقال خوردیم. ۱۰کیلو پرتقال بود و تمام هم نمی‌شد. از آن طرف هم هیچ خوردنی دیگری با خودمان نداشتیم. ظهر شده بود. ماندیم که برگردیم یا تا ته جاده برویم. خوره‌ی رفتن به جانم افتاده بود و باید تا ته می‌رفتیم....

فکر کنم ۳کیلو پرتقال خوردیم و بعد راه افتادیم... کمی جلو‌تر آسفالت جاده مدام شد و راندن راحت و سریع. به یک دوراهی دیگر رسیدیم. از قهوه خانه‌ی سر دوراهی پرسیدیم که هر کدامشان کجا می‌روند. یکیشان می‌رفت سمت خشکبیجار و یکیشان به سمت دیلمان. راه دیلمان را گرفتیم و رفتیم. از یک نفر دیگر هم پرسیدیم که جاده‌اش چطوری است و خاکی است یا آسفالته؟ گفتند یک ساعت خاکی است و نیم ساعت هم آسفالته. ماندیم سر دوراهی که برویم یا نه؟ شور و مشورت کردیم که اگر بخاهیم برگردیم خیلی راه آمده‌ایم و چند ساعت طول می‌کشد تا برگردیم. بعد راه رفته را برگشتن تکراری است و خسته کننده. برویم دیلمان و از دیلمان برویم سیاهکل. گرسنه‌مان بود. ولی چاره‌ای نداشتیم...

افتادیم توی جاده خاکی. و جاده خاکی برای پراید عذاب عظیم است. به آرامی، لک و لک می‌رفتیم. دیگر توی اینجاده‌ی خاکی هیچ ماشینی نبود. اگر توی جاده‌ی آسفالته هر ۱۰دقیقه سروکله‌ی یک پیکان یا یک نیسان آبی پیدا می‌شد اینجا سکوت مطلق بود. سکوت مطلق و منظره‌های بکر و تماشایی. 

از کنار چند تا روستا رد شدیم. اسم یکی از روستا‌ها بود روستای امام. کلی خندیدیم که این چه روستایی است دیگر. از چند تا رودخانه گذشتیم. شانس آوردیم که اوایل فروردین بود و هنوز رود‌ها پرآب نشده بودند و و طغیان نکرده بودند و می‌شد رد شد...

به یک دوراهی دیگر رسیدیم. نمی‌دانستیم کدام را برویم. منتظر ماندیم تا یکی پیدا شود و بپرسیم. چند دقیقه صبر کردیم تا سروکله‌ی یک جیپ روسی پیدا شد. نگهش داشتیم. ازش پرسیدیم که می‌خاهیم برویم دیلمان کدام طرف برویم؟ یک نگاهی به پرایدمان کرد و بعد گفت این طرف. بعد تکلیف دوراهی‌های بعدی جاده را هم برایمان مشخص کرد: به هر دوراهی رسیدید، فقط راست. فقط راست.

تشکر کردیم. او هم به سرعت جاده خاکی را رفت و ما هم لک و لک ادامه دادیم.

و بعد به جایی از جاده رسیدیم که دیگر جاده نبود. یعنی داشت جاده می‌شد... بلدوزر‌ها و ماشین‌های راه سازی داشتند راست و ریسش می‌کردند و گلی و ناهموار بود. دلهره به جانم افتاد که یک موقع با این پراید اینجا گیر نکنیم... من خسته شده بودم و صادق پشت فرمان نشسته بود. بلدوزری که وسط جاده بود دید که یک عدد پراید دارد می‌آید. کمی جلو عقب کرد و با هیکل سنگینش جاده را کوبید و بعد از جاده انداخت بیرون و رفت توی باقالی‌های بیرون جاده. از آن تکه‌ی جاده به سلامتی رد شدیم و برایش بوق تشکر زدیم. صادق برایش بای بای هم کرد... کلی خندیدیم. به این فکر کردیم که اگر هم گیر می‌کردیم بلدوزره به راحتی آن تکه از زمین را که گیر کرده بودیم همراه با ماشینمان می‌کند و بلندمان می‌کرد و می‌گذاشتمان جلو‌تر...

به موساکلایه که رسیدیم رودخانه‌ی بزرگ دیلمان کنار جاده خودنمایی کرد و آن مناظر مراتع کنار جاده تا رودخانه...

کمی جلو‌تر جاده خاکی تمام شد. یک ساعت تمام توی جاده خاکی رانده بودیم. آسفالت که شروع شدیم هورا کشیدیم. ارتفاع لاهیجان و لنگرود از سطح دریا ۱۰-۱۵م‌تر بود. حالا ما در ارتفاعات ۲۰۰۰متری دیلمان بودیم و هوا خنک و پاکیزه بود و هیچ بنی بشرِ توریستِ آشغال تولید کنی هم دور و برمان نبود...

به اسپیلی که رسیدیم منظره‌ی دهشتناکی روبه رویمان بود. نرسیده به اسپیلی وسط دامنه‌ی کوه یک کارخانه سیمان علم کرده بودند. یک کارخانه سیمان خیلی بزرگ... تا به حال از اینجای اسپیلی رد نشده و این کارخانه سیمان را ندیده بودم. وحشتناک بود. کامیون‌ها پشت سر هم قطاری می‌آمدند و سنگ و کلوخ وارد کارخانه می‌کردند. خونم به جوش آمده بود. کدام کله خر گوساله‌ی مادرخرابی دستور داده بود که اینجا کارخانه سیمان بسازند آخر؟! آن کره خری که دستور داده بود اینجا کارخانه سیمان بسازند از طبیعت هیچ درکی داشته؟ می‌فهمیده که کارخانه سیمان چه قدر آلودگی دارد؟ می‌فهمیده که این هوای پاک غنیمت است؟! تف به آن مادری که تو را زاییده...

به اسپیلی رسیدیم و بعد از جاده‌ی دیلمان سیاهکل برگشتیم. ۶ساعت توی راه بودیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: دیلمان ، رحیم آباد ،
  • تعداد کل صفحات:6  
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو