پرسه در زاگرس - 2: بروجرد

پنجشنبه 24 مرداد 1392  04:48 ق.ظ

نوع مطلب :لرستان ،

روز دوم قرار گذاشته بودیم که با قطار به بیشه برویم. صبح اطراف دریاچه‌ی گهر قدم زدیم و هوای خنک خوردیم. برای رفتن به دریاچه‌ی کوچک گهر که در 5کیلومتری دریاچه‌ی اصلی بود وقت نداشتیم. برگشتیم. اما سربالایی‌های تیز چشمه پنبه‌کار تا گردنه‌ی پنبه‌کار سرعت رفتن‌مان را کم کرده بودند. نتوانستیم خودمان را به قطار ساعت 1 بعد از ظهر برسانیم. به قطار ساعت 3بعد از ظهر می‌توانستیم برسیم. اما وقتی به دورود رسیدیم خستگی پیرمان را درآورده بود و رمقی برای‌مان نگذاشته بود. رفتیم به پارک آزادگان و 2 ساعتی دراز کشیدیم و چرت زدیم. تصمیم گرفتیم برنامه را پس و پیش کنیم. به خرم‌آباد نمی‌توانستیم برسیم. اما بروجرد نزدیک بود. بروجرد را انداختیم برای عصر و شب دوم و قطار سواری تا آبشار بیشه را انداختیم به روز سوم. 
از دورود تا بروجرد 55کیلومتر راه بود و بعد از نیم ساعت به بروجرد رسیدیم. بروجرد نسبت به دورود خیلی شهرتر بود. خیابان‌ها، مغازه‌های اطراف، سرسبز بودن شهر، نظم و ترتیب. یک راست راندیم به طرف تپه چوغای شهر. وقت زیادی نداشتیم. عصر بود و وقت نمی‌شد که سری به آثار تاریخی شهر(مسجد شاه و مسجد امام) بزنیم. تپه چوغا را نباید از دست می‌دادیم فقط.
تپه چوغا همان تپه‌ای‌ست که حضرت نوح کشتی‌اش را روی آن ساخت. همان تپه‌ای است که سیل الهی تمام زمین‌های اطرافش را پر از آب کرد و کشتی حضرت نوح و سرنشینانش روی این تپه جان سالم به در بردند... جایی این را نگفته‌اند. ولی به نظر من همین‌طور است. بروجرد در دشت سیلاخور بنا شده است. یک شهر دشتی که خوب گسترده شده است. یک شهر در دشتی در میان سلسله کوه‌های زاگرس. خیلی از شهرهای ایران در پناه یک کوه بنا شده‌اند. مثلن تهران در پناه توچال و کلکچال و پلنگچال و... است. کوه‌ها آقا بالا سرهایی هستند که شهر در دامن‌شان ساخته شده. وقتی ارتفاع می‌گیری، شهر زیر پایت است. اما پشت سرت هم‌چنان کوهی بلند ایستاده است. اما تپه‌ی چوغا آقا بالاسر بروجرد نبود. تپه‌ای مرتفع بود در میانه‌ی شهر. جوری که از همه طرفش می‌توانستی به بروجرد نگاه کنی. یک دید 360درجه‌ی کامل به تو می‌داد. آن دورها روستاها و دهکده‌ها بودند. آن دور خانه‌های مسکن مهر بودند. آن دور گنبد امامزاده جعفر بروجرد بود. آن دور شهر در دشت پهن شده بود...
با ماشین یک دور بالا و پایین تپه را دور زدیم. بعد حوالی تپه شروع کردیم به راه رفتن. استخری ساخته بودند و قایق‌های پدالی و زوج‌های عاشق وسطش مشغول آسایش بودند. فواره‌ی استخر چند متری بالا می‌رفت و بعد پایین می‌ریخت. تندیس آرش کمانگیر را ساخته بودند که تیرش را به سوی انتهای شهر هدف گرفته بود. بالای دیواره‌ی صخره‌ای هم خرسی در حال انداختن یک سنگ بزرگ به استخر پای صخره بود. جوی و آب‌نما ساخته بودند. جوی سنگ‌چین شده از دو طرف صخره‌ی بلند پایین می‌آمد و پر آب بود. کنارش هم پله‌ها تو را به بالاترین نقطه‌ی تپه چوغا می‌رساندند... جوی زیبایی بود. کنارش نشستیم و هندوانه خوردیم. ولی مهندسی‌ساخت نبود. دبی آب عبوری از جوی و طبقه‌ طبقه‌اش بیشتر از حجم طبقه‌های جوی بود. در نتیجه آب سرریز می‌شد و می‌ریخت روی پله‌ها و مسیر پیاده‌روی و گند می‌زد. پایین‌تر از ما پسر و دختری روی پله‌ای نشسته بودند و سر به شانه‌ی هم گذاشته بودند. شهر زیر پاها‌ی‌شان بود. آن طرف خانواده‌ها می‌آمدند و توی آلاچیق‌های کنار استخر بساط می‌کردند.
مسیرهای پله‌پله‌ای تو را به پای تپه می‌رساندند. پایین رفتیم. مغازه‌ای به شکل 1 سیب گنده و 2 تا آلبالوی قرمز آن‌جا بود. آهنگ‌های لری پخش می‌کرد. قلیان و چای داشت. قلیانی گرفتیم و یک قوری چای. صاحب مغازه به‌مان یک پتوی سوراخ سوراخ هم داد که بروید روی چمن بنشینید و بیاسایید. چای خوردیم. میثم قلیان کشید. پایین‌تر از ما پسر و دختری نشسته بودند و قلیان می‌کشیدند. آهنگی پخش شد و رفت ترک بعدی. پسر گفت: آقا می‌شه آهنگ قبلی رو دوباره بذاری؟!
- چشم. حتمن.
این‌طرف چند پسر نشسته بودند. لیوان پلاستیکی‌های‌شان را تا نیمه عرق می‌ریختند و عرق می‌خوردند. برگشتیم بالا. پسر و دختری زیر درخت بید مجنونی نشسته بودند. دخترهای بروجرد هیچ کم از دخترهای آلامد تهران کم نداشتند. 
بروجرد
به بروجرد می‌گویند پاریس کوچولو. مثل پاریس رودی در میان شهر رد نمی‌شد. ولی شهر قشنگی بود. چرا به بروجرد می‌گویند پاریس کوچولو؟ توی این وبلاگه نوشته است که چرا بهش می‌گویند پاریس کوچولو:
1- اگر کسی از بام به غروب بروجرد نگاه کند متوجه وجود  دهکده‌هایی در اطراف شهر می‌شود که فقط در اروپا چنین صحنه‌ای قابل دیدن است.
2- شما در هر فصل سال که از بروجرد دیدن کنید متوجه می‌شوید که تمام فصل ها با نظم تغییر می کند. یعنی بر اساس تعریف هر فصل تغییر فصل داریم. بهار جای خود را به تابستان به پاییز و همین طور پاییز به زمستان می دهد و این موضوع باعث شده 75درصد میوه های ایران در این شهر قابل پرورش باشد که این موضوع نشان از وجود باغ های فراوان در این منتطقه است.
3- پست بودن اطراف شهر بر اساس توپوگرافی نزدیک به شهر پاریس است که دلیل وسعت پاریس همین موضوع می‌باشد. وجود کوه‌های فراوان با تنوع ارتفاع وشیب این شهر را تبدیل به پای‌تخت کوهنوردی ایران تبدیل کرده است. کوه‌ها نه خیلی از شهر دورهستند نه خیلی نزدیک می‌باشند که اگر جایی نیاز به ساخت پیست اسکی و تله کابین باشه بروجرد از همه جا مستعدتر است وجود چشمه سارهایی در کنار این کوه ها سبب تشکیل رودخانه هایی شده است.
پاریس
4- به نظر داشتن آب وهوای مناسب در یک شهر ، وجود بیش از 165 اثر تاریخی  طبیعت منحصر به فرد،  می تواند زیرساختی برای آن باشد که بروجرد را به عنوان  منطقه ویژه گردشگری انتخاب کند.
5- در پاریس میانگین دما 15 درجه ودر بروجرد14.4 درجه می یاشد.
6- شهر پاریس از دیرباز مهد مد در اروپا بوده و بروجرد هم  یکی از معدود شهرهای ایران است که به نوع لباس و مد بسیار اهمیت می دهند .
شام را باید کوبیده‌ی بروجردی می‌خوردیم. بروجرد است و کوبیده‌هایش. مغازه‌های کبابی جای جای شهر هستند و کوبیده‌های باکیفیت‌شان شهره‌ی عام و خاص است. مهدی می‌گفت بروید اطراف امامزاده جعفر کوبیده‌ی بروجردی بخورید. اما دم غروب بود و خیابان‌های شهر ترافیک عجیبی داشتند. بروجرد مثل خیلی از شهرهای کوچک ایران بودکه دم غروبی همه‌ی مردم با هم ماشین‌های‌شان را بیرون می‌آورند و خیابان‌های کوچک‌شان دچار ترافیک می‌شود. بی‌خیال امامزاده جعفر شدیم و همان حوالی کوبیده زدیم.
شب را همان بروجرد ماندیم. هوا خنک بود. چمن‌های تپه‌چوغا سکو‌های چادر و زیرانداز پهن کردن داشت. زیرانداز انداختیم و زیر درخت بید مجنون خاب رفتیم. کله‌ی سحر راه افتادیم تا به قطار صبح دورود به بیشه برسیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: بروجرد ، پرسه در زاگرس ،

پرسه در زاگرس - 3: قطار و آبشار بیشه

پنجشنبه 24 مرداد 1392  02:59 ق.ظ

نوع مطلب :لرستان ،

روزی سه تا قطار محلی از درود به سمت سپیددشت حرکت می‌کند. یکی ساعت 6:30 صبح. یکی ساعت 13 و یکی هم ساعت 15. برای رفتن به آبشار بیشه باید سوار یکی از این قطارهای محلی شد. از درود تا خرم‌آباد 85کیلومتر راه است و از خرم‌آباد تا آبشار بیشه 65 کیلومتر. اما با قطار این مسیر خیلی کوتاه‌تر است. عاقلانه و به صرفه است که با قطار رفت. تازه آن مسیری که قطار ازش رد می‌شود، دنیای دیگری است... قطار محلی، یک قطار درجه‌ی 2 اتوبوسی است. مسافرانش روستایی‌ها و عشایر و لرها. بلیطی نیست. پولی است. نفری 700تومان. سوار قطار می‌شوی و هر جا که دلت خاست می‌توانی بنشینی. روستایی‌ها مسافر همیشگی این قطاراند. 

راس ساعت 6:30 دقیقه‌ی صبح بود که قطار راه افتاد. بی‌هیچ تاخیری راه افتاد. از شهر دورود دور شد. وارد رشته‌کوه‌‌های زاگرس شد. تمام مسیر از کنار رودخانه و کوه‌های پرشیب و درخت‌های بلوط می‌گذشت. گه‌گاهی سمت کوه هم چشمه‌های آب جاری بودند و به سمت ریل می‌ریختند. قطار آرام می‌رفت. هنوز روز برنیامده بود و هوا خنک بود. ما خاب‌مان می‌آمد. صبحانه را می‌خاستیم دم آبشار بیشه بخوریم. روبه‌روی‌مان پیرمردی روستایی نشسته بود و با بغل‌دستی میانه‌سالش با لهجه‌ی لری حرف می‌زد. عاشق کشاورزی بود و متنفر از زندگی شهری. می‌گفت کشاورزی و باغ و درخت آدم را راست‌گو و صادق و بااخلاق می‌کند. می‌گفت ماشین و دود و دم آدم را دروغگو می‌کند! خودش بازنشسته‌ی همین راه‌آهن جنوب بود. از سال 1346تا 1376 توی راه‌آهن کار کرده بود و بعد از آن کشاورز شده بود. مردی توی قطار راه می‌رفت و کیک و ساندیس می‌فروخت. بچه‌های خاب‌آلود صندلی جلویی با شنیدن صدای کیک و ساندیس بیدار شدند و از بابا‌ی‌شان آویزان شدند که برای ما کیک و ساندیس بخر... مسیر کوهستانی بود. از لابه‌لای دره‌ها رد می‌شدیم. رودخانه همراه همیشگی‌مان بود. مسیر پر از تونل بود. تونل‌های کوچک. تونل‌های دراز و طویل... 

بعد از 25 تا تونل به روستای بیشه رسیدیم. سر تونل 18 پیرمرد روبه‌رویی اشاره داد به کنار مسیر و گفت. قبلن قطار از تونل بغلی رد می‌شد. اما اون تونل رانش داشت و این یکی را ساختند. بعد گفت پشت آن کوه معدن مس پیدا کرده‌اند. این پلی هم که می‌بینی روی رودخانه زده‌اند برای صاحب آن معدن است. می‌خاهد چند وقت دیگر استخراج را شروع کند... بعد از تونل 25 سرسبزی روستای بیشه خودش را به ما نشان داد. از قطار پیاده شدیم. دقیقن 45دقیقه طول کشیده بود تا برسیم به بیشه.

تا آبشار راه چندانی نبود. سرچشمه‌های آبشار از زیر ایستگاه راه‌آهن رد می‌شد و بعد به دیواره‌ی صخره‌ای 50متری می‌رسید و از آن بالا می‌ریخت به رودخانه‌ی سزار... از رطوبت همیشگی آب جاری، صخره‌های زیر آبشار همه خزه‌بسته بودند. روبه‌روی آبشار سکوهای چادر زدن بود و ملت نشسته بودند و چادر زده بودند. 

در طول مسیر دهیاری روستای بیشه یک سری تابلو این طرف و آن طرف علم کرده بود. 2تا مضمون هم بیشتر نداشتند تابلوها: یکی این‌که خطر غرق شدن در رودخانه جدی است. و یکی هم حفظ حجاب اسلامی. لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنید و ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است. خنده‌مان گرفت. حتا یک تابلوی لطفا آشغال نریزید هم نزده بودند. حتا یک تابلوی حفظ محیط زیست و تلاش برای پاک نگه داشتن حریم رودخانه و آبشار نزده بودند.... 

حجاب اسلامی از آن آبشار و آن منظره‌ی طبیعی زیبا خیلی برای‌شان مهم‌تر بود. وقتی دیدیم که یکی از مغازه‌دارهای کنار آبشار کیسه‌ی آشغالش را خیلی راحت وسط رودخانه پرتاب کرد متوجه شدیم که بله محیط زیست چه‌قدر مهم است این‌جا. ولی از حق نگذریم نسبت به آبشارها و رودخانه‌های شمال و گیلا و مازندران به مراتب تمیزتر و کم‌زباله‌تر بود. شاید چون که سر و کله‌ی تهرانی‌ها زیاد آن‌جا پیدا نیست...

کنار آبشار نشستیم. صبحانه خوردیم. زیرش ایستادیم و عکس یادگاری انداختیم. مبهوت زیبایی منظره‌اش شدیم و بعد به سمت ایستگاه راه‌آهن برگشتیم تا با قطار ساعت 11 به دورود برگردیم. ایستگاه بیشه جای جالبی بود. یک ایستگاه راه‌آهن خیلی سرسبز با درختان سر به فلک کشیده‌ای که تونل سبز بلندی روی ایستگاه ساخته بودند. بعد انگار قطار مثل متروهای تهران چیز خطرناکی نبود. توی ایستگاه صندلی برای نشستن و انتظار نبود. عوضش مردم می‌رفتند لب خط‌آهن و روی هره‌ی ایستگاه می‌نشستند به انتظار. 

قطار هنوز نیامده بود. ماشین آشغالی روستا آمده بود دقیقن وسط ریل‌های راه‌آهن ایستاده بود. ماشین آشغالی روستا یک تراکتور بود که به راحتی می‌توانست از روی خطوط راه‌آهن رد شود. ایستاده بود و مشغول جمع‌آوری آشغال‌ها بود. هیچ عجله‌ای هم نداشت که الان ممکن است قطار بیاید. یعنی حفظ بود که قطار کی‌ می‌آید. چون در آن زمانی که تراکتور روی ریل وسطی ایستاده بود از ریل کناری یک قطار باری دراز و طویل آمد و رد شد و رفت... 

بالاخره قطار آمد. مسیر برگشت را هم بعد از عبور از 25تا تونل سیاه، 45دقیقه‌ای برگشتیم. این‌بار هوای داخل قطار خیلی گرم‌تر شده بود. (به ظهر نزدیک شده بودیم.) قطار شلوغ‌تر بود. زن‌ها و مردهای عشایری خودشان را به شهر می‌رساندند. صدای زن‌ها و بچه‌ها قطار را پر کرده بود. مردهای توی قطار با هم آشنا بودند. قطار دوست‌داشتنی بود...

پس نوشت: عکس های مربوط به قطارها از خبرگزاری فارس-خلیل غلامی


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: آبشار بیشه ، قطار دورود به بیشه ، قطاربازی ، پرسه در زاگرس ،

پرسه در زاگرس - 4: حواشی

پنجشنبه 24 مرداد 1392  01:32 ق.ظ

نوع مطلب :لرستان ،

1-نامردی کردند. قرار بود 4نفر باشیم. قرار بود 4نفره برویم دریاچه گهر و 4نفره گشت و گذار کنیم. 4نفره بهینه‌ترین نوع سفر می‌شد. تمام ظرفیت ماشین تکمیل می‌شد و هزینه‌ها سرشکن می‌شد. حوصله‌مان از هم سر نمی‌رفت. خسته نمی‌شدیم. همیشه چیزی برای حرف زدن پیدا می‌شد. ولی نامردی کردند. روز آخر 2نفرشان من را قال گذاشتند. هر کدام به بهانه‌ای. دقیقن در روز آخر و یکی‌شان حتا در ساعت‌های آخر. قرار بود یکی از آن 2 نفر ماشین بهتری از لاک‌پشت خودم بیاورد. مالید. چیزی نگفتم. چیزی نمی‌توانستم بگویم. فحش‌‌شان نمی‌توانستم بدهم. ولی عجیب خورده بود توی حالم. هی به اسم‌ها و آدم‌ها فکر می‌کردم که به‌شان زنگ بزنم بگویم همین فردا صبح داریم می‌رویم، پایه هستی؟ به این پسره بگویم؟! نه. این که برای یک پیاده‌روی توی شهر کلی ناز و نوز می‌کند. تا گهر نمی‌تواند بیاید که...این یکی؟ نه. یک موقع وسط راه کم بیاورد، حسرت دریاچه را به دلم می‌گذارد. این یکی؟ نه. پراید پوست کپلش را خراش می‌دهد. غر زدنش می‌ماند به جان من... به 2نفر زنگ زدم. اصلن گوشی‌شان را جواب ندادند. به 2 نفر دیگر هم زنگ زدم، بهانه‌هایی آوردند. یکی‌شان کلاس چسکی گذاشت که حالم از خودم به هم خورد که چرا به این آدمی که این جور چس‌کلاس‌بازی در می‌آورد و خودش را سرشلوغ و آدم مهم نشان می‌دهد زنگ زده‌ام. کسی را نیافتم. 

برنامه‌ریزی روی ماشین بهتری بود. ولی من باید می‌رفتم. من تصمیم گرفته بودم و حتا 1 نفر هم برایم کافی بود. من تصمیم گرفته بودم و فقط باید کارم را می‌کردم. فکر کردن به نامردی دیگران، به امکانات ناچیزم، به نشدن، به خطر، به نتوانستن باید بی‌معنا می‌بود. و بی‌معنا شد. با میثم سوار لاک پشت شدیم و راه افتادیم و یک کله راندم و وقتی به اراک رسیدم و از تهران به حد کافی دور شدم یک حس گرمی از راسخ بودن، از اراده داشتن زیر پوستم دوید. گرمایی که کم کم توانست بر سرمای نامردی‌ها، بی‌محلی‌ها، سوسول‌بودن‌ها، چس‌کلاس‌بازی‌ها و... اثر بگذارد.

2-لُرها بلند بلند حرف می‌زنند. ناهار را در پارک دانشجوی شهر دورود خوردیم. پارک این طرف کوچه بود و خانه‌ها آن طرف کوچه. صدای حرف زدن اعضای خانواده از پنجره‌های خانه تا این طرف کوچه هم می‌آمد. 

دریاچه گهر که رفتیم دوباره این را تجربه کردم. وقتی که صدای حرف زدن مردها و زن‌های 4-5چادر آن طرف‌تر را هم به وضوح می‌شنیدم. آواز خاندن پسرهای چادر بغلی هیچ. آواز می‌خاندند خب. ولی آدم‌های چند چادر آن‌ طرف‌تر در مورد شام‌شان داشتند صحبت می‌کردند. مرد رفته بود و از بوفه‌ی کنار دریاچه کالباس خریده بود و در مورد این بحث می‌کردند و من به طور کامل در جریان وقایع چادرشان قرار می‌گرفتم....

توی قطار هم که نشسته بودم، پیرمرد روبه‌رویی و بغل‌دستی‌اش آن قدر بلند حرف می‌زدند که حتا در تونل‌ها که صدای عبور قطار تشدید می‌شد، باز هم من می‌توانستم کامل بشنوم که چی دارند می‌گویند به هم و در مورد چه چیزی بحث می‌کنند. یک جوری اصلن حس کردم دارند برای من حرف می‌زنند و برای‌شان مهم است که منی که با فاصله‌ی 1متری‌شان نشسته‌ام بشنوم حرف‌های‌شان را.

هیچی، لُرها بلند بلند حرف می‌زنند. همین.

3-آن‌جا کنار دریاچه گهر هیچ برقی نبود. تاریکی مطلق بود و آدم‌ها برای رفت و آمد از چراغ قوه استفاده می‌کردند. داشتم از تپه‌ای پایین می‌آمدم. چراغ قوه‌ی موبایلم سوی راهم بود. جلویم زن و مردی راه می‌رفتند. موبایل دست زن بود. چراغ قوه‌اش خیلی ضعیف بود. فقط یک کورسو بود. من پشت‌شان راه می‌رفتم و نور چراغ‌قوه‌ام زیاد بود، آن‌قدر که بتواند حتا جلوی آن 2نفر را هم روشن کند. سبقت نمی‌گرفتم. به طرز ابلهانه‌ای احساس برتری می‌کردم. احساس قدرت. من می‌توانم کاری کنم که سایه‌تان جلوی پای‌تان بیفتد...! به پایین تپه رسیدیم. راهم را کج کردم تا به چادرمان برسم. آن 2 نفر در تاریکی گم شدند. یکهو گم شدند. انگار صخره‌ای را پیدا کردند و رویش نشستند و چراغ‌قوه‌شان را هم خاموش کردند و دست همدیگر را گرفتند و به تاریکی خیره شدند. یکهو احساس تنهایی کردم. نه. احساس ضعف کردم. راه جلویم مشخص بود. نور می‌انداختم و می‌توانستم جلو بروم. ولی انگار وا مانده بودم. دیگر خبری از احساس برتری آن چند لحظه‌ی پیش نبود. یک احساس تنهایی ناگهانی، یک جور به خود رها شدن بد جایش را گرفته بود. 

4-از دیالوگ‌های آدرس پرسیدن: این خیابانه مستقیم می‌ری، می‌رسی به یه پیچ پیچی، تو می‌خوری می‌ری سمت چپ (با دستش سمت راست را نشان می‌دهد)،  بعد اون‌جا یه دوراهی بی، می‌پرسی بهت می‌گن چه طور باید بری...

پیچ‌پیچی یکی از جالب‌ترین تعبیرهایی بود که در مورد میدان شنیده بودم.

5-وقتی سوار قطار دورود به بیشه شدم، مثل حاج سیاح توی سفرنامه‌اش شروع کردم به شمردن تونل‌ها که بعدها ذکر کنم که بعد از عبور از چند تونل به مقصد رسیدم! 25تا تونل را رد کردیم تا به بیشه رسیدیم.

6-توی پارک آزادگان دورود دراز کشیده بودیم و استراحت می‌کردیم که صدای نوحه خاندن آمد. بعد مداح شروع کرد به صحبت کردن. تشییع جنازه‌ی یک نفر بود. مداح رفته بود بالای سقف وانتی که بلندگو بهش وصل بود و داشت ماشین‌هایی را که قرار بود پشت آمبولانس مشایعت‌کننده باشند سر و سامان می‌داد. تعداد ماشین‌ها زیاد بود. اول باید ماشین‌های سواری باشند. بعد مینی‌بوس‌ها و بعد اتوبوس‌ها. صبر کنید تا یک اتوبوس دیگر هم برسد بعد حرکت می‌کنیم.

تشییع جنازه‌ی ماشینی تا قبرستان. بار اول نبود که همچو چیزی می‌دیدم. ولی خب زیاد بودن تعداد ماشین‌ها من را به فکر برد: جایگاه اتومبیل. ماشین‌ها با آدم‌ها چه کار می‌کنند؟ آیا این تشییع جنازه‌ی ماشینی معناها و پیام‌هایی ندارد؟ اتومبیل‌ها جای خودشان را تا کجاها در زندگی آدم‌ها باز کرده‌اند... با خودم گفتم اگر برگشتم حتمن باید در این مورد چیزهایی بخانم. حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم کتاب "فرهنگ اتومبیل در شهر تهران" نوشته‌ی طاهره هوشنگی از انتشارات تیسا را دست گرفته‌ام. تا این جایش کتاب جالبی بوده. در مورد تاثیرات فرهنگی اتومبیل‌ها بر زندگی و رابطه‌ی دیالکتیک اتومبیل و آدم‌ها (یعنی که هم اتومبیل‌ها روی منش آدم‌ها تاثیر می‌گذارند و هم آدم‌ها به عنوان یکی تکنولوژی روی آن تاثیر می‌گذارند و ارتباط یک طرفه بین‌شان برقرار نیست...) خوب چیزهایی نوشته.

7-و تصویرهای زیادی که نمی‌دانم بعدها به درد کجای زندگی‌ام می‌خورد و در ذهنم ثبت شده است...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: قوم لر ، پرسه در زاگرس ،

جا پای ناصرخسرو (منجیل - طارم - زنجان -1)

پنجشنبه 30 خرداد 1392  12:13 ب.ظ

نوع مطلب :گیلان ،زنجان ،

بعضی شهرها هستند که باید تو گوش‌شان داد زد: تو بیش از اینی. انگار مردمان‌شان بلد نیستند تو گوش شهر خودشان داد بزنند که تو بیش از اینی. به نظرم منجیل ازین شهرهاست. شهری که شاید برای مسافران اتوبان قزوین رشت در روزهای تعطیل یک معنا بیشتر ندارد: یک ترافیک طولانی احمقانه! 
آیا منجیلی‌ها ازین ترافیک طولانی احمقانه استفاده می‌کنند؟ سوپرمارکت‌های کنار خیابان و 2-3تا رستوران کنار خیابان و آن دکه‌های قبل از تونل شاید نهایت بهره‌ای باشد که منجیلی‌ها می‌برند.
منجیل شهر جالبی است. یک شهر نیروگاهی ایران است. آن هم نه از نوع نیروگاه‌های دودزای هوا کثیف کن. بلکه یک شهر نیروگاهی پاک. منجیل شهر توربین‌های بادی است. فرفره‌های غول‌پیکری که با بادهای تندرآسای این شهر می‌چرخند. و شهر سد سفیدرود است. سد سفیدرودی که توربین‌های آبی پای سد با حرکت جریان آب می‌چرخند و برق تولید می‌کنند. شهر سرو هزارساله است. سرو هرزویل. و شهری ست که یک جاده‌ی کم رفت و آمد دارد که من دوست دارم آن را جاده‌ی صلح بنامم. جاده‌ای که اگر مردمانش بخاهند راحت می‌توانند آن را به اندازه‌ی جاده چالوس، آباد و مشهور و پول‌درآور کنند... راستش اگر سیاستمدار و کاره‌ی این مملکت بودم محض نماد و پیغام برای تمام دنیا هم که شده، سفرای کشورهای مختلف را سوار ماشین‌شان می‌کردم و می‌بردم به جاده‌ی منجیل زنجان. آن‌ها را وامی‌داشتم تا آن همه درخت زیتون با برگ‌های نقره‌ای (نماد صلح و دوستی) را نگاه کنند و توی سربالایی‌های طارم آرام آرام برانند و به آن همه منظره چشم بدوزند و از سکون و آرامش جاده لذت ببرند و خیلی چیزها را بفهمند ...
@@@
می‌گویند برای این‌که یک کتاب جدید بنویسی باید یک کتاب قدیمی بخانی. 
ما 8نفر بودیم. 8نفر بودیم که پا به همان مسیری گذاشتیم که ناصر خسروی قبادیانی  1000سال پیش به آن راه رفته بود:
"دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستای قزوین است. و از آن جا به دیهی که خرزویل خوانند. من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه در رفت تا چیزی از بقال بخرد. یکی گفت که چه می‌خواهی که بقال منم، گفتم هر چه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر. گفت هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی گفتمی بقال خرزویل است. چون از آن جا برفتم نشیبی قوی بود چون سه فرسنگ برفتم دیهی از حساب طارم بود برزالخیر می‌گفتند. گرمسیر و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیشتر خودروی بود. و از آن جا برفتم رودی آب بود که آن را شاهرود می‌گفتند. بر کنار دیهی بود که خندان می‌گفتند و باج می‌ستاندند از جهت امیر امیران و او از ملوک دیلمیان بود و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر بپیوندد که آن را سپیدرود گویند و چون هر دو رود به هم پیوندند به دره‌ای فرو رود که سوی مشرق است از کوه گیلان و آن آب به گیلان می‌گذرد و به دریای آبسکون می‌ریزد و گویند که 1400رودخانه در دریای آبسکون می‌ریزد و گفتند 1200فرسنگ دور است و در میان دریا جزایر است و مردم بسیار و من این حمایت از مردم بسیار شنیدم. اکنون با سر حکایت و کار خود شوم:
از خندان تا شمیران سه فرسنگ بیابانکی است همه سنگلاخ و آن قصبه‌ی ولایت طارم است و به کنار شهر قلعه‌ای بلند بنیادش بر سنگ خاره نهاده است سه دیوار در گرد او کشیده و کاریزی به میان قلعه فرو بریده تا کنار رودخانه که از آن جا آب برآورند و به قلعه برند و هزار مرد از مهترزادگان ولایت در آن قلعه هستند تا کسی بیراهی و سرکشی نتواند کرد و گفتند آن امیر را قلعه‌های بسیار در ولایت دیلم باشد و عدل و ایمنی تمام باشد چنان که در ولایت او کسی نتواند که از کسی چیزی ستاند و مردمان که در ولایت وی به مسجد آدینه روند همه کفش‌ها راب بیرون مسجد بگذارند و هیچ کس کفش آن کسان را نبرد و این امیر نام خود را بر کاغذ چنین نویسد که مرزبان‌الدیلم خیل جیلان ابوصالح مولی‌ امیرالمومنین و نامش جستان ابراهیم است.در شمیران مردی نیک دیدم از دربند بود نامش ابوالفضل خلیفه بن علی الفلسوف. مردی اهل بود و با ما کرامت‌ها کرد و کرم‌ها نمود و با هم بحث‌ها کردیم و دوستی افتاد میان ما. مرا گفت چه عزم داری. گفتم سفر قبله را نیت کرده‌ام. گفت حاجت من آن است که به وقت مراجعت گذر بر این‌جا کنی تا تو را باز بینم...."
سفرنامه‌ی ناصرخسرو/به تصحیح محمود غنی‌زاده/ به اهتمام محسن خادم/ نشر ققنوس/ ص124 و 125


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: ناصرخسرو ، جاده بازی ،

سرو هرزویل (منجیل - طارم - زنجان -2)

چهارشنبه 29 خرداد 1392  11:19 ق.ظ

نوع مطلب :گیلان ،زنجان ،

منجیل شهر درختان کج است. بادهای همیشگی کوه های اطراف منجیل درختان این شهر را به عقب نشینی وامی دارد. ولی این درختان هرگز سر به زمین نمی سایند...

اولین هدف‌مان بعد از رسیدن به منجیل دیدن سرو هرزویل بود. پرسان پرسان رفتیم تا به دهکده‌ی هرزویل رسیدیم. دهی که بالاتر از شهر منجیل به سوی دل کوه است. هرزویل در دوره‌های مختلف تاریخی وجود داشته و جالبش این است که بارها با خاک یکسان شده و دوباره ساخته شده. هر بار هم که از نو ساخته شده به رود سپیدرود و شهر منجیل نزدیک‌تر شده. یعنی هر چه قدر در دل کوه‌های شمال منجیل پیش‌تر بروی هرزویل‌های قدیم‌تر را مشاهده خاهی کرد. آخرین بار هم در زلزله‌ی سال 1369 با خاک یکسان شد و هرزویل جدید در اطراف سرو مشهور هرزویل شکل گرفته...

سرو هرزویل تنها بود. تنهاتر از هر تنهایی. در میان آن همه درخت زیتون با برگ‌های نقره‌ای، در وسط محوطه‌ای که فنس‌کشی شده بود، در میان خانه‌هایی که دور تا دور میدان‌گاهی بزرگ درخت را احاطه کرده بودند، مثل یک پیرمرد با پاهای سترگ ایستاده بود. قدش مثل چنارهای جوان خیابان ولیعصر بود. ولی وقتی بهش نزدیک می‌شدی و شاخه‌های درهم پیچیده‌اش را می‌دیدی کهنسالی‌اش را درک می‌کردی. دلت می‌خاست بروی و به تنه‌اش دست بکشی. سرت را بهش تکیه بدهی بهش بگویی که تو از نوادری. بهش بگویی این ایران خاک در خاک است. برای پیدا کردن گذشتگان هی باید لایه‌های خاک را کنار زد. هر چه قدر خاک را بیشتر کنار بزنی به گذشته بیشتر می‌رسی. اما تو درخت نازنین، تو این جوری نیست. تو به لایه لایه خاک را برداشتن و دست و رو را کثیف کردن نیاز نداری. تو گذشت سالیان درازی... بندهای پارچه‌های دخیل سالیان دور هنوز بر شاخه‌های پیچ در پیچ درخت مانده بود. این درخت نظرکرده است. نظرکرده‌ی کی؟! نذرها را هم ادا می‌کرده؟! حالا که فنس کشیده‌اند و کسی نمی‌تواند برود دخیل ببندد به انگشتان درخت و خون را در شریان‌های بدنش بند بیاورد... ولی حسرت در آغوش کشیدن این درخت پیر به دل آدم می‌ماند با این فنس‌ها...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: منجیل ، سرو هرزویل ،

جاده بازی (منجیل - طارم - زنجان -3)

چهارشنبه 29 خرداد 1392  10:07 ق.ظ

نوع مطلب :زنجان ،گیلان ،

 
برای رفتن از منجیل به سوی رودبار باید از 3تا تونل تاریک و همیشه دودآلود بگذری. تونل‌ها را که رد کنی سمت چپت رودخانه‌ی سپیدرود را می‌بینی. یک ساختمان هم می‌بینی که زندان شهر منجیل است. یک زندان در حاشیه‌ی رود سپیدرود... کنار زندان یک راه حاشیه‌ای است که جاده‌ی کنار گذر سد است. باید دور بزنی و به سوی آن جاده‌ی کنارگذر بروی. 200متر که جلو بروی قبل از سد یک پل آهنی باریک یک طرفه است که به آن سوی سپیدرود می‌رود. اگر ماشین از روبه رو بیاید باید صبر کنی تا رد شود بعد نوبت عبور تو برسد. بعد از آن 2 راه داری. اگر سمت راست بروی می‌رسی به رودبار و اگر از سمت چپ بروی می‌افتی توی جاده‌ی منجیل زنجان. 
روی پل ایستادیم و در بهترین کادر از سد و رودخانه‌ی سبز سپیدرود قرار گرفتیم. داشتیم عکس یادگاری می‌گرفتیم که یکهو دیدیم از انتهای پل یک تریلی 18چرخ اسکانیا دارد می‌پیچد تا از روی پل رد شود. ترسیدیم. پل باریک بود. آن قدر باریک که آن تریلی مماس با نرده‌های دو طرف پل داشت به سمت‌مان می‌آمد. همه‌مان یک طرف جمع شدیم و خودمان را از پشت چسباندیم به نرده‌های پل. تریلی به سمت‌مان آمد و مماس بر نوک دماغ‌مان رد شد. پاشنه‌ی پاهای‌مان را هم افقی و مماس بر نرده‌ها کرده بودیم. اگر پاهای‌مان را جفت می‌گذاشتیم لاستیک‌های تریلی... راننده و آقایی که کنارش نشسته بود به‌مان خندیدند و دست تکان دادند و به آرامی رد شدند...
ما 8نفر بودیم و هر کدام اطلاعاتی داشتیم برای خودمان که وقتی روی هم می‌گذاشتیم چیزهایی شنیدنی می‌شد. جاده‌ی آن سوی سپیدرود از کنار دریاچه‌ی بزرگ سد سپیدرود می‌گذشت. کنار تاج سد ایستادیم. به سرریزهای نیلوفری نگاه کردیم. سرریز نیلوفری را من یکی بلد نبودم. میثم که عمران خانده و محمدرضا که پروژه‌ی کارشناسی‌اس تاج سد بوده گفتند. سرریز نیلوفری دایره‌های بتونی در حاشیه‌ی دیواره‌ی سد هستند که وقتی آب سد خیلی زیاد شود، آب اضافی از طریق آن‌ها و نه از روی سد به آن سوی سد منتقل می‌شود. سرریزهای نیلوفری بودند. دریاچه‌ی سبز سد بود. بعد توربین‌های بادی نیروگاه‌های بادی منجیل بودند. بعد بادهای شدید منجیل بود که توی صورت‌مان می‌وزید و پیراهن‌های‌مان را به تن‌مان می‌چسباند...
دریاچه‌ی کنار سد خلوت بود. هیچ کس نبود. هیچ چیزی هم نبود. هیچ امکاناتی هم نبود. تو بگو حتا یک سوپرمارکت برای فروختن رانی و آب‌میوه. فقط چند تا درخت زیتون بود و ساحل و آن جاده‌... منجیلی‌ها انگار نمی‌خاهند از این دریاچه سودی ببرند...
دریاچه‌ی سد منجیل بزرگ بود. خیلی بزرگ‌تر از آن چیزی که فکرش را می‌کردم. چندین کیلومتر از جاده در حاشیه‌ی این دریاچه ادامه دارد و بعد نوبت می‌رسد به سنگلاخ و کوه‌های طارم. کوه‌های قهوه‌ای و قرمز طارم. درخت‌های سبز و نقره‌ای زیتون هر از گاهی مثل یک گله کنار جاده پیدا می‌شوند. ممکن است پسر نوجوانی را ببینی که کنار جاده ایستاده و 3-4تا ماهی کپور بزرگ جلویش گذاشته. آن‌ها را از دریاچه‌ی سد سپیدرود صید کرده. کار خودش است. کسی نمی‌داند که دریاچه ماهی‌هایی به آن بزرگی دارد. من آدم‌هایی را دیده‌ام که عشق ماهی‌گیری‌اند و قلاب دارند و دوست دارند بنشینند کنار آب و زل بزنند به آب تا قلاب‌شان به دهان یک ماهی گیر کند. ولی ندیده‌ام که آن‌ها برای ماهی‌گیری بروند منجیل...
جاده فراخ‌تر می‌شود. قهوه‌ای می‌شود. سرخ می‌شود. اخرایی می‌شود. سبزهای گوناگون می‌شود. جاده جنگلی نیست. در نگاه اول دلت لک می‌زند برای یک جاده‌ی جنگلی. اما... دقت که می‌کنی تعداد رنگ‌هایی که در اطراف جاده می‌بینی ده برابر رنگ‌های سبز هر جاده‌ی جنگلی است... دشت... فراخی... دید گسترده...
به گیلوان که می‌رسیم راه دو تکه می‌شود. یک تکه می‌رود به سوی آب‌بر و از کنار قزل اوزن و چند رودخانه‌ی دیگر که به هم ریهیده می‌شوند و سپیدرود را می‌سازند می‌گذرد. یک تکه هم می‌رود به سوی روستای سرخه دیزج و به سوی زنجان...
به سوی زنجان می‌رویم. جاده ارتفاع می‌گیرد. جاده یک‌هو ارتفاع می‌گیرد و پر پیچ و خم می‌شود. لحظه به لحظه بالا و بالاتر می‌رویم. ماشین‌هایی که از روبه‌رو و در سرپایینی می‌آیند همه بوی لنت ترمز می‌دهند.
نه. همین‌طور داریم ارتفاع می‌گیریم. نمی‌شود نایستیم و نگاه به منظره‌ی دشت‌های زیر پای‌مان نیندازیم. 
بالاتر می‌رویم. آن قدر بالا می‌رویم که یکهو می‌بینیم یک سرزمین زیر پای‌مان است. سرزمین طارم. آن دورها منجیل است. آن رودخانه سپیدرود است. آن بالا آب‌بر است. آن انتها را می‌بینی؟ پشت آن کوه ماسوله است. پشت آن یکی کوه خلخال است... کل طارم از ارتفاع این جاده دیده می‌شود...
جاده‌ای که از جاده چالوس هم خفن تر است. پیچ‌ها و سربالایی‌های این جاده کجا و جاده چالوس کجا؟
هر چه به سمت زنجان می‌رویم جاده سبزتر می‌شود. کوه‌ها پر از علف می‌شوند. عکس که می‌اندازیم شبیه تپه‌ی سبز ویندوز ایکس پی می‌شود! 
انتهای جاده می‌رسد به اتوبان زنجان قزوین. می‌رسد به 15کیلومتری زنجان...


پس نوشت: به عنوان یک تجربه، جاده ی منجیل- زنجان را باید از سمت زنجان آمد. 15کیلومتر مانده به زنجان پیچید توی این جاده و از منظره هایش سرشار از روح و زندگی شد. از سمت زنجان چند تا خوبی دارد. یکی این که مناظر سرسبز جاده در ابتدای مسیرند. در انتهای مسیر هم سد سپیدرود انتظار خیلی خوبی خاهد بود. یکی دیگر هم این که مسیر سرپایینی خاهد شد و روی ماشین فشار چندانی نخاهد آمد و... 

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: طارم ، سد منجیل ، جاده بازی ،

املت حسن (منجیل - طارم - زنجان- 4)

چهارشنبه 29 خرداد 1392  08:16 ق.ظ

نوع مطلب :زنجان ،

سخت می‌گرفتند. هماهنگ نمی‌شدیم. 8نفر بودیم و هر کس چیزی می‌گفت و به یک نتیجه‌ی مشترک رسیدن فرآیندی شده بود. به‌شان گفته بودم که با خودتان لباس گرم بیاورید، شاید شب را در کوی و برزن صبح کنیم. یعنی خب دوست داشتم که شب را در کوی و برزن به سر بریم. دوست داشتم آتش روشن کنیم و دور آتش بنشنیم. طارم سرزمین آتش بوده. آتشکده‌های کوچک زیادی از روزگار باستان در این سرزمین به جا مانده. دوست داشتم بزنم تو خط آتش. گرما. زردی تو از من سرخی من از تو... اگر هم خطرناک بود نهایت دلم می‌خاست برویم مهمانِ خانه‌های روستایی شویم... 

ولی نشد. گفتند شب را برویم زنجان. آمدیم زنجان. گفتیم پارک دارد. چادر مسافرتی هم داریم. می‌توانیم شب را زیر آسمان پرستاره‌ی زنجان بیدار بمانیم. گفتند نه. حتمن باید زیر سقف بخابیم. گشتیم دنبال مسافرخانه. پول هتل نداشتیم. میدان آزادی مرکز شهر زنجان است. دور و بر میدان چند تا مسافرخانه است. مسافرخانه‌ی نمونه بداخلاق بود. برای 8نفر 80هزار تومان می‌خاست بگیرد و وقتی ازش خاستیم که اتاق‌هایش را ببینیم نگذاشت. صاحبش پسر جوان ترکی بود که روی صندلی‌اش یک پوست پشمی گوسفند پهن کرده بود. بداخلاق بود. مسافرخانه‌ی حافظ می‌خاست ازمان 160هزار  تومان بگیرد. فرقش این بود که دستشویی‌اش توی راهرو نبود و برای اتاقش هم دستشویی داشت. به خاطر یک شب دستشویی دو برابر داشت حساب می‌کرد. مسافرخانه‌ی فردوسی و خیام هم توی خیابان بودند. جفت‌شان را رفتیم. آقای مسافرخانه‌ی فردوسی گفت برای 8نفر 45هزار تومان. ترک بود. ولی از آن ترک‌های متعصب نبود. نگاه به فارسی حرف زدن من نکرد. حسن هم که آمد و باهاش ترکی حرف زد از 45هزار تومانش پایین نیامد.

همراه با حسن و محمدرضا کمی دیکتاتوری به خرج دادیم و گفتیم همین. ارزان‌تر هم بود. مسافرخانه‌ها با هم زیاد فرقی ندارند. همه‌شان یک تخت جیر جیری دارند با ملافه‌های سفید که تار موی طلایی و بلند یک زن جزء جدانشدنی تخت‌شان است. قیمت‌شان به مرام صاحب مسافرخانه بستگی دارد. همه چیز بر پایه‌ی مرام است. نباید سخت گرفت. 

مصیبت بعدی شام بود. یکی می‌گفت برویم رستوران. یکی می‌گفت من املت نمی‌خورم. یکی می‌گفت ژامبون. یکی می‌گفت من کلاب می‌خاهم. دقایق زیادی صرف این شد که بابا بچه تهرانی بازی درنیاورید. رستوران از کجایمان دربیاوریم توی شهر غریب آن هم این موقع شب؟! حضرت به خیال تهران بود که ساعت 10شب اول شبش است! آخرش همه به املت رضایت دادند. قرار شد برای یک نفر هم ژامبون بگیریم! نان سنگک خریده بودم آورده بودم. من و حسن و مقداد راه افتادیم توی شهر. ساعت 10:30 شب بود و زنجان در خاب بود. همه‌ی مغازه‌ها بسته بودند. کلی راه رفتیم تا به یک مغازه‌ی باز رسیدیم. تخم‌مرغ‌ها را خریدیم و برگشتیم.

انتقاد(!) اول این بود که چرا نوشیدنی آب‌انگور ساندیس خریده‌اید؟ خوب نیست این. چیزی نگفتیم. 

انتقاد(!) دوم این بود که مسافرخانه‌ی آن دست خیابان که شبی 60هزار تومان می‌خاست بگیر تخت بهتری داشت! چه باید می‌گفتیم؟!

رها کردیم. با حسن رفتیم پایین. آقای صاحب مسافرخانه یک اجاق گاز داشت که رویش چای دم می‌کرد. ازش خاستیم چند دقیقه از اجاقش استفاده کنیم. کارها را سپردم به حسن و خودم در نقش دستیار ظاهر شدم. رُب و روغن را مقداد آورده بود. ماهی‌تابه هم را هم میثم آورده بود. (تقسیم کار از خودم بود!) حسن هم مسئولیت آشپزی را به عهده گرفت. منتظر بودیم روغن گرم شود و تخم‌مرغ‌ها را توی ماهی‌تابه بشکنیم. آقای مسافرخانه‌دار مرد طاس 50-55ساله‌ای بود که لهجه‌ی غلیظ ترکی داشت.

به شیشه‌ی روغن‌مان که نگاه کرد یاد یک خاطره افتاد. با همان لهجه‌اش گفت: زنم که مُرد، اولین بار توی عمرم مجبور شدم املت درست کنم. گوجه‌ها رو خرد کردم ریختم توی ماهی‌تابه و بعد هم تخم‌مرغ‌ها رو ریختم. اصلن نمی‌دونستم که املت روغن هم می‌خاد.... بدون روغن املت درست کردم بار اول.

بهش لبخند زدیم. چیزی که تعریف کرده بود به هر چه هتل و مسافرخانه‌ی گران‌‌قیمت می‌ارزید...

املت را که درست کردیم توی اتاق یک قوم گرسنه منتظرمان بودند. سفره را پهن کردیم. املت وسوسه‌کننده‌ای شده بود. زردی و قرمزی املت روح آدم را جلا می‌داد و دل را به قر و قمیش وامی‌داشت. حسن زن زندگی بود. همه‌مان اعتراف کردیم که حسن زن زندگی است. مثیم املت‌ها را تقسیم کرد و همه دو لپی مشغول خوردن املت شدیم. یکی از لذیذترین شام‌های عمرم بود...

 

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: املت ، مسافرخانه ، شب مانی ،

ترکمن صحرا-1: گرگان، ناهارخوران، زیارت

جمعه 30 فروردین 1392  01:30 ب.ظ

نوع مطلب :گلستان ،

"نرده‌های خانه‌ات تو را از کوچه‌ها جدا می‌سازد. من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته‌ام که بیایی. و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز، اصل زندگی‌ست.
گریز از هر آن‌چه که اجبار را توجیه می‌کند.
بیا بگریزیم. کلبه‌های چوبین، کنار دریا نشسته‌اند.
و ما با مرغان سپید دریایی سخن خواهیم گفت.
ما جاده‌های خلوت شب را خواهیم رفت.
و به آواز دوردست روستاییان گوش خواهیم داد.
و به هر پرنده‌ی رهگذر سلام خواهیم گفت.
از عابران نشانه یک مهمان‌خانه‌ی متروک را خواهیم گرفت و آن‌ها هر چه بگویند ما نخواهیم شنید..."
بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم/ نادر ابراهیمی/ ص26و 27
@@@

ما 3نفر بودیم. من بودم و محمد بود و لاک‌پشت. به هر کسی گفتم پایه نشد. میثم سربازی بود. میثم اگر بود نه نمی‌گفت. ولی سربازی بود و لعنت به این خدمت نظام. حمید برایش کار پیش آمد. صادق گفت می‌خاهم 5شنبه بروم چیتگر دوچرخه سواری. محمدرضا گفت می‌خاهم بروم ولایت. مهدی گفت درسِ بسیار دارم. ممد گفت چه جوری می‌خای بری؟ گفتم فعلن با لاک‌پشت. اگه ماشین بهتری پیدا شد با ماشین بهتر. گفت خودکشیه. تو دلم گفتم: تو که دلش را نداری یک سفر 1000کیلومتری تو خاک وطن خودت بروی و برگردی، رفتنت به آمریکا و کانادا و آلمان و ایتالیا و این‌ها گه‌خوری اضافه است. نگفتم. سرم را پایین انداختم و تو دلم گفتم: من کار خودم را می‌کنم.
محمد پایه بود. 2نفری راه افتادیم. سبد ظرف و ظروف و کوله‌ها و زیرانداز و چادرمسافرتی را انداختیم روی صندلی عقبِ لاک‌پشت و صبح علی‌الطلوع راه افتادیم. محمد کنارم نشست. کتاب راه‌یاب ایرانش را درآورد. پیشانی‌نوشت کتاب را برایم خاند. همان که برایش نوشته بودم که روزی او را می‌نشانی کنارت و می‌زنید به جاده‌ها... اویی که روز تولدش بهش گفته بودم کس دیگری بود، نه خودم... راه افتادیم. حرف زدیم. آهنگ گوش دادیم. بی این که چشم در چشم هم بدوزیم، کنار هم نشسته بودیم و حرف می‌زدیم و از شهر کثیف دور می‌شدیم. همانی بود که عباس کیارستمی توصیفش کرده بود:
"وقتی توی ماشین نشسته ام وکسی در کنارم است احساس بسیارراحتی دارم.ما در راحت ترین صندلی ها هستیم چون چشم در چشم هم نداریم اما در کنار هم نشسته ایم. به همدیگر نگاه نمی کنیم و تنها هنگامی این کار را می کنیم که بخواهیم.آزادیم که نه به تندی بلکه به ملایمت به دوروبربنگریم. پرده بزرگی درپیش روی مان داریم وهمینطور دیدهای جانبی را.سکوت سنگین و دشواربه نظر نمی رسد. هیچ کس از دیگری پذیرایی نمی کند. و جنبه های بسیار دیگر.موضوع بسیار مهم تر این که ماشین ما را از جایی به جای دیگر می برد."

صبحانه را در پل‌سفید خوردیم. زیر یکی از آلاچیق‌ها. در کنار رودخانه‌ای که ساحل آن طرفش ریل راه‌آهن بود و وقتی داشتیم لقمه می‌گرفتیم صدای پرهیاهوی لکوموتیو قطار را شنیدیم که با دود سیاهش از آن سوی رود رد شد.
جاده‌ی فیروزکوه- قائم‌شهر و ساری- گرگان و سبز و سبزتر شدن جاده و جنگل‌ها و مناظر.
ساعت دو و نیم عصر بود که رسیدیم به گرگان. هوا بوی باران داشت. شیشه‌ی ماشین آرام آرام پر از قطره‌های ریز باران می‌شد. و دشت‌ها و تپه‌های سراسر سبز، مه‌آلود و رویایی بودند.
"باران بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است.
کنار پل مردی آواز می‌خواند.
و یک مرد برای گریستن به خانه می‌رود.
زمین، عابران پایان شب را می‌مکد. گل‌ها کفش‌ها را سنگین‌ می کند..."

آرام آرام حاشیه‌‌ی شهر را گرفتیم و راندیم به سمت ناهارخوران و از انبوهی سبزی درختان کنار جاده، از صدای خوشحال و مست و ویرانِ پرنده‌ها، از بوی رطوبت هوا و جاده‌ی پیچ در پیچ ناهارخوران دیوانه شدیم.
ناهارخوران را رفتیم و رفتیم. باید به روستای زیارت می‌رسیدیم. انتهای جاده‌ی جنگلی ناهارخوران بعد از 10کیلومتر به روستای زیارت می‌رسد. بعد از آن 10کیلومترِ رویایی، سِوادِ روستای زیارت نومیدکننده و ضدحال بود. اولین تصویر از روستای زیارت چهره‌ی آپارتمان‌های چند طبقه‌ی در حال ساخت و ماشین‌های ساختمان‌سازی(لودر و کامیون) بود و ماشین‌های مدل بالایی که پیدا بود جز هوای خوبِ زیارت از هیچ چیز دیگری سر در نمی‌آوردند و نمی‌فهمند. شهرسازی بی‌در و پیکر. آپارتمان‌های چند طبقه‌ی من در آوردی در دامنه‌ی کوه و کنار جاده. هوا مه‌الود بود. کمی هم سرد بود. وارد روستا شدیم. از کوچه‌های سنگفرش شده رد شدیم و آخرش به امامزاده عبدالله رسیدیم. ماشین را پارک کردیم و رفتیم به پیاده‌روی.

بقعه‌ی امامزاده عبدالله تازه ساخت بود. کنار رودخانه بود و سیل بقعه‌ی قدیمی را از بین برده بود. ساختمان هنوز نیمه‌کاره بود. قبرستان روستا هم اطراف ساختمان امامزاده بود. هوای عصر پنج‌شنبه. زنانی که روی قبرها فاتحه می‌خواندند. خلوتی. صدای رودخانه. چشمه‌ی آبگرم آن طرف رودخانه. مسافرانی که با ماشین توی حیاط امامزاده آمده بودند. مغازه‌های اطراف امامزاده هر چیزی که بودند مشاور املاک هم بودند. قصابی و مشاور املاک. سوپرمارکت و مشاوراملاک. وقتی از گوگل در مورد زیارت سوال کردم به وبلاگ روستای زیارت هم که رسیدم پیشانی‌نوشت وبلاگ مشاوره‌ی املاک بود...

راه افتادیم توی روستا. از کوچه‌های سنگ‌فرش روستا بالا رفتیم. به خانه‌های قدیمی و جدیدساخت نگاه کردیم. به مردان روستا سلام گفتیم. از کنار حمام عمومی روستا و بوی گازوییل و بوی آب داغش و صدای جیغ و ویغ زن‌های توی حمام رد شدیم.

خانه‌های قدیم اسکلت چوبی داشتند با دیوارهای کاهگلی. نمای شاخه‌های کوچک و به هم پیچیده‌ی درختان. مردی که با تبر هیزم خرد می‌کرد. تبر را می‌برد بالای سرش و با قدرت و مهارت می‌کوبید بر سر کنده و کنده ی درخت از وسط به دو نیم می‌شد. حتم برای سوختن در بخاری هیزمی خانه‌ی مرد. مردهایی که تر و تازه و تمیز و ترگل ورگل از حمام بیرون می‌آمدند و به سمت خانه‌های‌شان می‌رفتند. خانه‌های سیمانی جدید که برای قشنگی با شاخه‌های کوچک و به هم پیچیده‌ی درخت بزک شده بودند. کوچه‌های پیچ در پیچ و باریک و...

برگشتیم به سمت ناهارخوران. کنار جاده آش می‌فروختند. ایستادیم و آش خوردیم. پیرمرد و پیرزن، فرقونی را پر از هیزم کرده بودند و رویش دیگ آش را بار گذاشته بودند. مهربان بودند. کلی خوش‌آمدمان گفتند. کنار جاده میز و صندلی پلاستیکی هم گذاشته بودند. قبل از ما یک خانواده‌ مشتری‌شان بودند. ما را که دیدند به‌مان نان تعارف کردند که نان تازه است و با آش می‌چسبد. تشکر کردیم. محمد گفت: آدم‌ها زیر بارون توی این جاده مهربون می‌شن.
نشستیم روی صندلی‌ها و زیر بارانی که خرد خرد زمین را ترگونه می‌کرد آش خوردیم.

از پیرمرد و پیرزن در مورد زیارت و آبشارش پرسیدیم. پیرزن گفت: ها. آبشار داره. ولی ماشین شما اگه بره حیف می‌شه. بعضی ماشین گنده‌ها تا پای آبشار می‌رن، اما ماشین شما حیف می‌شه. من اندر کف این مانده بودم که چرا این پیرزن مهربان نمی‌گوید ماشین شما نمی‌تونه و ناتوانی‌اش را به رخ نمی‌کشد و هی می‌گوید حیف می‌شه. این طور حرف زدنش از یک چیزی مایه می‌گرفت که من دوست دارم اسمش را بگذارم اصل غم‌خاری. یک جور غم‌خاری مهربانانه‌ی برای من نایاب در حرف زدن و برخوردش بود که خیلی انسانی بود...
برنامه‌ی آبشار زیارت را فاکتور گرفتیم. که آبشارهایی اعجاب‌برانگیزتر در پیش‌رو داشتیم...
برگشتیم به سمت گرگان. هوا خنک‌تر و مرطوب‌تر از آن بود که شب را در چادر سر کنیم. توی این فکرها بودیم: شب را کجا برویم؟ اگر مرکز شهر برویم یحتمل مسافرخانه‌ای جایی که بشود ارزان شب را صبح کرد پیدا می‌شود. حالا برویم شهر گرگان را بگردیم. پسر ساعت 5 عصر شده هنوز ناهار نخوریم... توی این فکرها بودیم و بلوار ناهارخوران گرگان را پایین می‌آمدیم که چشم‌مان خورد به چند تا پارچه‌نوشته کنار خیابان: سوئیت اجاره‌ای و خانه‌ی اجاره‌ای و شماره تلفن. درنگ نکردیم. زنگ زدیم که قیمت بپرسیم. مرد گرگانی بدو آمد، یک نگاه به ما و یک نگاه به لاک‌پشت انداخت و سوار شد ما را برد خانه را نشان داد. سوئیت 3تخته و یخچال و حمام و ماهواره و پارکینگ برای لاک‌پشت و این حر‌ف‌ها. گفت شبی 40 تومن و گفتیم شبی 20 تومن و سر 25 تومن به توافق رسیدیم.
خرد و خسته و گرسنه بودیم. بار و بنه را از ماشین درآوردیم و بی‌درنگ بساط ناهار را برپا کردیم و...
@@@
ای کاش می‌شد با نوشتن و عکس گرفتن و فیلم گرفتن و نقاشی کشیدن و راه‌های ثبت یک پدیده، بوی یک شهر را هم منتقل کرد. گرگان بوی خاصی داشت. بویی که توی تک تک کوچه‌های پیچ در پیچ و خیابان‌ها و پیاده‌روهایش موج می‌زد و تو هی دلت می‌خاست هر چند قدم که راه می‌روی یک نفس عمیق بکشی و آن بوی خاص را تا فیهاخالدونت به درون ببلعی. بوی درختان نارنج و بوی یاس و بوی رطوبتِ پس از باران.
خیابان‌ها و پیاده‌روها مشتاق پاهای ما بودند.

گرگان هم مثل تمام شهرهای مرکز استان ایران شهوت عجیبی در مثلِ تهران شدن دارد. نامگذاری خیابان‌ها بارزترین نشانه‌ است. خیابان ولیعصر. خیابان امام خمینی. خیابان پاسداران. خیابان رسالت. بلوار صیاد شیرازی. انگار که خود سرزمین گلستان هیچ اهمیتی در نامگذاری خیابان‌ها ندارد. آخر صیاد شیرازی را چه به گرگان که اسم بلوار به آن طویلی را... ظرافت در نام‌گذاری کوچه‌ها هم به انتها رسیده بود. تمام کوچه‌های خیابان ولیعصر و بلوار ناهارخوران یک اسم داشتند: عدالت. عدالت نهم. عدالت سی و ششم. عدالت هفتاد و هشتم و...
از خیابان ولیعصر شروع کردیم. خیابانِ مغازه‌‌های شیک و ساختمان‌های چند طبقه‌ی مرکز خرید. خیابانِ دخترهای آرایشِ غلیظ و پسرهای ابرو برداشته. مغازه‌های مرکز خریدها شیک و خیلی تهرانی بودند. پیاده‌روها مثل پیاده‌روهای همه‌ی شهرهای ایران. موزاییک‌های تکه به تکه و هفتاد نوع. چراغ‌های تیر برق هم عوض روشن کرده پیاده‌رو مشغول روشن کردن سواره‌رو. خیابان زیاد گل و گشاد نبود. ولی عشق لایی کشیدن‌ها و عشق گازینگ گوزینگ‌ها  توی همان خیابان تنگ و پر از عابر پیاده مشغول عرض اندام بودند. گرگانی‌ها هم مثل مازندرانی‌ها و گیلانی‌ها از آرامشِ آرام رانندگی کردن بوی چندانی نبرده‌اند. از میدان ولیعصر به سمت خیابان 5آذر رفتیم. خلوت‌تر و دولتی‌تر بود. فرمانداری گرگان و سازمان انتقال خون و بیمارستان فوق تخصصی توی این خیابان بود. سر کج کردیم به سمت خیابان پاسداران. دیگر شب شده بود. ساختمان کاخ موزه‌ی گرگان در تاریکی پارک خاموش نشسته بود. از خیابان پاسداران رسیدیم به خیابان امام خمینی. زرق و برق مغازه‌ها کمتر شد. مغازه‌ها سطح پایین‌تر شدند. عابران توی پیاده‌رو هم تغییر ظاهر دادند. زنان چادری بیشتر شدند. همین طور خیابان امام خمینی را داشتیم متر می‌کردیم که یکهو یاد بافت تاریخی شهر گرگان و وصفی که ازش شنیده بودیم راه افتادیم. سر یکی از کوچه‌ها پیچیدیم توی کوچه و وارد هزارتوی کوچه‌های گرگان شدیم. سر کوچه فلش زده بود بقعه‌ی بی‌بی نور و بی‌بی حور.

کوچه‌ها در هم و بر هم و مارپیچ ما را به درون خودشان می‌کشیدند. ماشین‌ها توی کوچه‌ها گاز می‌دادند. ما تعجب می‌کردیم که چرا  ماشین‌های عبوری توی این کوچه‌ها تنگ و باریک این قدر گاز می‌دهند و می‌خاهند سرعت بروند و مگر نمی‌دانند که شاید عابر پیاده‌ای هم در این کوچه‌ها رد بشود... همین طور که مارپیچ کوچه‌ها را جلوتر و جلوتر می‌رفتیم کوچه‌ها برای‌مان خیالی‌تر می‌شدند. محمد خیالاتی شده بود و می‌گفت الان می‌چسبه که با این هوا و بوی گرگان یهو سر یکی از کوچه‌ها به یه میدون‌چه برسیم که چند تا میز و صندلی داشته باشه و یه کافه باشه و بعد از این همه راه رفتن برامون نوشیدنی بیاره...
ما در گرگان رها شده بودیم. یکهو توی کوچه‌ی دارویی 6 چشم‌مان خورد به دیواری که برگ‌های پیچک تمام دیوارش را پوشانده بود. جلو و جلوتر که رفتیم یکهو دیدیم برگ‌های پیچک تمام نمای یک ساختمان 2طبقه‌ی آجری با پنجره‌های چوبی و سقف حلبی را پوشانده. ساختمان آجری بزرگ بود و قدیمی و بهت‌برانگیز. چند دقیقه همین طور به پنجره‌های چوبی‌اش زل زده بودیم. به آجرهای نارنجی و نم‌گرفته‌ی نمایش نگاه می‌کردیم. یعنی روزگاری این تکه از شهر گرگان که پر است از خانه‌های زشت و بدترکیبِ سیمانی، پر بوده ازین خانه‌های زیبا؟
جلوتر که رفتیم رسیدیم به آرامگاه نوادگان حضرت موسی‌بن جعفر: سید ابراهیم و بی‌بی نور و بی‌بی حور. اول ماندیم که چرا نوشته‌اند نواسه‌گان. آرامگاه فقط یک بقعه‌ی کوچه بود که از کوچه یک پنجره‌فولاد هم داشت. در آرامگاه قفل بود. ساعت 9شب بود و دیر شده بود انگار. نگاه به پشت آرامگاه انداختیم و در تاریکی درختان یک باغ بزرگ را شناختیم. به سمت راست‌مان نگاه کردیم. درختان پشت یک چینه‌ی کاهگلی پنهان شده بودند و چینه‌ی کاهگلی همان طور امتداد داشت تا که می‌رسید به یک ساختمان کاهگلی بزرگ 2طبقه. یک ساختمان بزرگ اعیانی با ورودی هلالی شکل و ستون‌های گچ‌بری شده و نرده‌های چوبی در طبقه‌ی دوم. مات‌مان برده بود که این خانه به این بزرگی این جا وسط شهر چطور پس از سالیان دراز برپا مانده...
در چوبی بزرگی داشت و کنار در کلید یک زنگ بود. یعنی توی این خانه به این قدمت و به این درندشتی کسی هم زندگی می‌کند؟
محمد کلید زنگ را فشرد.
بعد از چند دقیقه یک دختر نفس‌نفس زنان در را باز کرد. سربرهنه بود. ما را که دید جا خورد و خودش را پشت در پنهان کرد و سرش را بیرون آورد و کجکی نگاه‌مان کرد. سلام دادیم. نمی‌دانم چند ساله بود. شاید دبیرستانی. شاید راهنمایی. محمد گفت: ببخشید. ما مسافریم. اومدیم این‌جا دیدیم پشت بقعه‌ی بی‌بی نور و حور یه باغ بزرگه. بعد کسی نبود ازش بپرسیم. این باغی پشت بقعه به این خونه راه داره؟
دختر کمی فکر کرد و مودب گفت: بله.
محمد گفت: شما توی این خونه زندگی می‌کنید؟
دختر دوباره کمی فکر کرد و مودب گفت: بله.
محمد گفت: ما می‌خاستیم باغ پشت بقعه رو ببینیم. بعد از خونه‌ی شما هم به این باغه راه داره. درسته؟
دختر گفت: ممممم، بله.
خنده‌مان گرفت. محمد داشت غیرمستیم می‌گفت که می‌تونیم وارد خونه‌تون بشیم. و دختر خیلی مودب بود. اذیتش نکردیم و ازش تشکر کردیم و رفتیم. همین که فهمیده بودیم توی این خانه به این قدیمی خانواده‌ای زندگی می‌کند که خانه‌شان ته باغ است و برای باز کردن در باید مسافت زیادی را از بین درختان و شاید یک حوض بزرگ و عمیق تا در بدوند برای‌مان به حد کافی خیال‌انگیز بود...
دیگر خسته شده بودیم. به سمت بلوار ناهارخوران و خانه‌مان راه افتادیم. وقتی رسیدیم به خانه دیدیم صدای آواز و آهنگ یک عروسی توی کوچه پیچیده. از پنجره نگاه کردیم. دیدیم بله... عروسی است. اول تعجب کردیم که عه ایام فاطمیه است و توی تهران غم از سر و روی شهر می‌بارد. بعد یادمان آمد که آهان توی گلستان اهل تسنن زیادند... آهنگ‌ها و هلهله‌ها رقص محلی ترکمن‌ها با لباس‌های محلی‌شان را توی ذهن‌مان مجسم می‌کرد. خسته بودیم. باید برای فردا که روز پرماجراتری بود آماده می‌شدیم....


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: لاک پشت ، نادر ابراهیمی ، گرگان ، ناهارخوران ، روستای زیارت ،

ترکمن صحرا 2: آبشار کبودوال

جمعه 30 فروردین 1392  12:37 ب.ظ

نوع مطلب :گلستان ،

باید به خودم فکر کنم؟ حالا که صدای عبور آب از میان سنگ‌ها و ریزشش از میان خزه‌ها می‌آید و هیچ صدای تکراریِ مزاحمی وجود ندارد باید به خودم فکر کنم؟ باید در سکوت و آرامش این‌جا به خودم فکر کنم؟ به روزهای آینده؟ نقشه بکشم؟ تصمیم بگیرم؟ نمی‌توانم... نمی‌توانم... فقط می‌توانم نگاه کنم.

سبزی درخشان درختان انبوه چشمانم را روشن کرده‌اند. آن بالاتر باز هم درختان هستند. شاخه در شاخه در شیب کوه ایستاده‌اند و تنه به تنه‌ی هم داده‌اند و در مهی که خودش را آرام به برگ‌ها می‌مالد و رد می‌شود جادویی شده‌اند. این‌جا کجاست؟ من کی هستم؟ چه مسیری آمده‌ایم... هیچ کسی نیست. به غیر از خودمان هیچ کسی نیست. مبهوت و گیج شده‌ام. از خودم جدا شده‌ام. محمد هم مبهوت و گیج است...
گرگان هنوز در خاب صبح جمعه است که ما راه می‌افتیم و 40کیلومتر بعد به علی‌آباد می‌رسیم. علی‌آباد در پای کوه‌های پوشیده در مه جادویی‌تر از هر شهری است. جاده‌ی علی‌آباد کبودوال رویایی است. آسفالت صاف جاده ماشین را آرام آرام از انحناهای تنش عبور می‌دهد و پیچ در پیچ می‌چرخاند و لحظه به لحظه سبزی درختان را انبوه و انبوه‌تر می‌کند. دوچرخه‌سوارهای اول جاده سحرخیزترین دورچرخه‌سواران عالم‌اند. پیرمردهایی که در کنار جاده پیاده‌روی می‌کنند سرحال‌ترین پیرمردهای عالم‌اند. دریاچه‌ی سد علی‌آباد با رنگ سبزآبی‌اش بزرگ و پهناور است. نسیم خنک صبح‌گاهی از روی دریاچه می‌گذرد و موج اندر موج روی سطح دریاچه و بعد همان نسیم است که صورت و تن آدم را نوازش می‌کند... آی نوازش می‌کند...
رسیده‌ایم به پارک جنگلی کبودوال. آلاچیق‌ها و سکوها. گرسنه‌مان است. مگر می‌شود این همه سبزی درختان را فرو بلعید و گرسنه نشد؟ زیرانداز را پهن می‌کنیم. چای می‌نوشیم و با نان گرمی که همان صبح زود گرفته‌ایم صبحانه می‌خوریم. صدای چهچه‌ی پرندگان می‌آید. این‌ها چه پرنده‌هایی هستند. این صدای کلاغ است. این صدای چه پرنده‌ای است؟ آن یکی صدای چه پرنده‌ای است؟
نمی‌دانیم. راه می‌افتیم. به سوی آبشار کبودوال راه می‌افتیم. مسیر ساخته و پرداخته است. پله‌های سنگی زیبا. پل قوسی‌ای که بودنش بر روی رودخانه زیباست. آی پل قوسی، تو را کی این‌جا ساخته؟ پله‌های سنگی و چوبی؟ آی پله‌های چوبی که زیر پاهای ما جیر جیر می‌کنید و ما را به سوی ریزش قطره‌های آب از روی تنها ابشار خزه‌ای ایران بالا می‌برید، شما را کی این جا ساخته؟ آی زن و شوهری که دست در دست هم دارید بالا می‌آیید، من پلاک ماشین‌تان را دیده‌ام. ایران12. آی زن و شوهری که ایستاده‌اید از هم عکس می‌گیرید چه کسی شما را از مشهد به این جا آورده؟ خیال‌تان راحت، به زیر آبشار که برسد محمد ازتان عکس دو نفره خاهد گرفت... آی پسرهایی که پوتین سربازی پوشیده‌اید و مسیر ساخته و پرداخته را به هیچ گرفته‌اید و دارید از مسیر رودخانه و از میان تخته‌سنگ‌ها بالا می‌آیید و آبشارنوردی و کوه‌نوری می‌کنید، شما هم مجنون این همه طراوت سبز درختان و آبشار خزه‌ای شده‌اید که این همه سختی به خودتان می‌دهید؟
می‌رویم. از پله‌ها بالا می‌رویم. از حاشیه‌ی گلی رودخانه رد ‌می‌شویم. کفش‌ها و پاچه‌های شلوارمان گلی می‌شوند. چه باک؟ حالا که ایستاده‌ایم این‌جا زیر آبشار و به درختان شاخه در شاخه‌ی اطراف نگاه می‌کنیم مگر می‌توانیم به چیزی غیر از زیبایی پیش روی‌مان فکر کنیم؟ مگر می‌شود زیر آبشار کبودوال ایستاد و به چیزی غیر از او فکر کرد؟...

پس‌نوشت: این و این و این و این و این و این 


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: علی آباد کتول ، آبشار کبودوال ،

ترکمن صحرا-3: گنبد کاووس

جمعه 30 فروردین 1392  12:11 ب.ظ

نوع مطلب :گلستان ،

شهر به نام برج آجری بلندی بود که 1000سال پابرجا مانده بود و بعد از 1000سال هنوز بر ترکمن‌صحرا فخر می‌فروخت و مایه‌ی مباهات یک کشور در جهان بود.(در شهریور ماه 1391 گنبد قابوس جزء فهرست میراث جهانی یونسکو قرار گرفت.) 130کیلومتر از گرگان دور شدیم و رسیدیم به گنبد کاووس. به شهری که روزگاری گرگان قدیم بود و پایتخت یک کشور. 

یک راست راندیم به سوی برج قابوس و نفری 1500تومان سلفیدیم و از تپه‌ی برج بالا رفتیم تا به زیارت گنبد قابوس برویم. اگر خارجکی بودیم باید 3دلار می‌سلفیدیم، یعنی 10هزار تومان. روی تپه دور برج چرخیدیم و عظمت برج مخروطی را نظاره کردیم. تابلونوشته‌های اطراف برج را خاندیم. 70متر ارتفاع برج و 15متر فنداسیون برج و طول قطر استوانه‌ی برج و مخروطش و... چیزی در مورد کاربرد بنا و عجایب دیگرش ننوشته بود. 

دور برج چرخیدیم و به نوشته‌های آجری دورتادور نگاه کردیم: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، هذا القصر العالی، الامیر شمس‌المعالی، الامیربن الامیر، قابوس بن وشمگیر، امر به نبائه فی حیاتی،سنه سبع و خمسین و ثلثماته قمریه،و سنه خمس و سبعین و ثلثماته. کلمه‌ی بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بالای در ورودی نبود! آیا در ورودی قدیمی این برج همین جایی بوده که این در هست؟ نمی‌دانستیم. کسی نبود که ازش بپرسیم. 

رفتیم توی گنبد. محمد رفت در مرکز برج ایستاد و داد زد: برای چی اینو ساختی؟ این به این گندگی و درازی، برای چی ساختیش؟ آقای قابوس‌بن وشمگیر برای چی ساختیش؟ صدایش هی اکو شد و هی طنین انداز شد... هر چه قدر از مرکز برج دور می‌شدیم و حرف می‌زدیم صدای‌مان کمتر اکو می‌شد و فقط نقطه‌ی مرکزی برج بود که اکو شدن صدا در آن جادویی بود. 

بعد از برج آمدیم بیرون و در میدان‌گاهی روبه‌روی در برج که چند متر پایین‌تر بود ایستادیم. آن‌جا یک دایره‌ی آجری بود. من و محمد روی محیط دایره ایستادیم و شروع کردیم به حرف زدن. صداهای‌مان برای هم اکو می‌شد. برای کسی که بیرون دایره بود صدا اکو نمی‌شد. ولی کسی که روی محیط دایره بود صدا را پرطنین و با اکو شدن می‌شنید... عجب! یعنی به گنبد قابوسی که 30متر آن طرف‌تر ایستاده ربط داشت؟ یا که به دیواره‌ی دایره‌ای اطراف ربط داشت؟

نمی‌دانستیم. 

عکس گرفتیم. محمد گفت بیا از اون سربازه بپرسیم.

سرباز دور تا دور برج قدم‌رو می رفت و پاسپانی می‌کرد. گفتم: از سرباز جماعت انتظارت بالاست ها!

ولی چرت گفتم. سرباز داناتر از هر تورلیدری برای خودش آن‌جا قدم‌رو می‌رفت. 

وقتی ازش پرسیدیم که این برج به چه دردی می‌خورده، مثل یک استاد تاریخ شروع به توضیح دادن کرد که: 3نظریه به عنوان چرایی وجود این برج مطرح شده. یکی این که این برج در زمان پادشاهی قابوس برای جاودانگی و به یادگار ماندن حکومتش ساخته شده. یکی دیگر این که این برج مقبره‌ و محل دفن جنازه‌ی قابوس بن وشمگیر بوده. در زیر برج و در سرداب دور تا دور برج حفاری‌های زیادی صورت گرفته. ولی به هیچ جنازه‌ای برخورد نشده. روایته که می گن جنازه‌ی قابوس در یک تابوت شیشه‌ای از سقف مخروطی برج آویزان بوده. تا همین چند سال پیش هم زنجیرهایی از سقف آویزان بود. ولی دزدان فرهنگی اون زنجیرها رو به یغما برده‌ن. نظریه‌ی سوم هم اینه که ترکمن‌صحرا وسیع بوده و جرجان مرکز ترکمن‌صحرا بوده. کاروان‌ها و مسافرانی که به ترکمن‌صحرا می‌یومدن برای جلوگیری از گم شدن و راهنمایی‌شون به جرجان نیاز به یه برج بلند داشتن که از چندین فرسخی در دشت دیده بشه. بنابریان این گنبد عظیم برای راهنمایی ساخته شده...

بعد توضیحات تکمیلی هم ارائه داد که این برج بازسازی شده است. در زمان جنگ جهانی دوم برج قابوس محل کنسولگری روسیه بوده و مقر فرماندهی روس‌ها. به عکس‌های قدیمی برج هم اگه نگاه کنید قلعه و بارو و خونه‌های ساخت روس‌ها در اطراف برج رو می‌تونین تشخیص بدین. روس‌ها به این برج خیلی صدمه زده‌ن. بعدها رضا خان در بازسازی گنبد قابوس خیلی زحمت کشید...

یک خدابیامرزی به رضاخان دادیم و از سرباز تشکر کردیم و راه افتادیم توی شهر گنبد.

خیابان‌های گنبد صاف و مستقیم بودند و پیاده‌روها گله‌گشاد. پیاده‌روها جوری بودند که هیچ وقت مجبور نمی‌شدی برای رفت و آمد به سواره‌رو بروی. کوچه‌ها و خیابان‌ها مرتب و منظم و شطرنجی‌وار بودند. بعدها که از گوگل پرسیدم جواب داد که معماری گنبد کار آلمانی‌هاست و به خاطر همین یکی از مرتب و منظم‌ترین معماری‌های شهری ایران را دارد. از آن طرف هم گنبد مرکز استان نشده بود و بیخودی شلوغ پلوغ نشده بود و شهوت مثل پایتخت شدن را نداشت و خوب شهری مانده بود. و گنبد شهر زنان و دختران کشیده و بالابلند و بُله‌باریک ترکمن بود.

زنان و دخترانی با چشم‌های مورب ترکمنی که لباس‌های رنگابه رنگ و یکسره‌ و تنگ ترکمنی می‌پوشند و شال ترکمنی به سر می‌گذارند و دو پر شال را هم هیچ‌گاه گره نمی‌زنند. رها و آزاد در خیابان روانه هستند و چشمان مردان ترکمن پاک‌تر ازین حرف‌هاست که بخاهند با نگاه‌شان... زنان و دختران گنبدی با لباس‌های آبی و سبز و قهوه‌‌ای و قرمز و زرد و شال‌های طرح‌دار ترکمنی چشم را خیره می‌کردند و تو دلت می‌خاست نگاه‌شان کنی... وقتی توی خیابان‌های گنبد راه می‌رفتیم و دختران گنبدی را نگاه می‌کردیم یاد آتش بدون دود نادر ابراهیمی افتاده بودم و یاد سولماز. 

آن تکه از کتاب که نادر ابراهیمی می‌گفت: "اگر جوانی به او خیره می‌شد، سولماز می‌ایستاد و فرصت می‌داد. بعد می‌گفت: پسر! خوب نگاه کردی؟ حلالت باشد! گناهت پای من! دلت می‌خواست سولماز اوچی را ببینی، و دیدی. اما اگر دفعه‌ی دیگر که از مقابلت رد می‌شوم سرت را پایین نیندازی، به گالان می‌گویم چشم‌هایت را از کاسه دربیاورد و برای مادرت بفرستد..." (آتش بدون دود- جلد دوم- ص18)

جمعه بود و شهر تعطیل بود و فقط چند مغازه‌ی قماش‌فروشی باز بودند. وقت ناهار شده بود و گرسنه بودیم. روبه‌روی برج گنبد قابوس یک پیتزافروشی به سبک تهران بود با قیمت‌های تهرانی. آن طرف‌تر هم یک کبابی بودیم. گفتیم یک دور دیگر توی شهر بزنیم تا برای ناهار یک فکری بکنیم. سوار ماشین شدیم و از گنبد قابوس دور شدیم. 

کمی جلوتر چشم‌مان خورد به یک مسجد تک‌مناره که شبیه کلیسا بود. رفتیم به سمتش. مسجد ئیل‌محمد بیک‌زاده بود. یک مسجد برای اهل تسنن. به این فکر کردم که زندگی در میان ‌آدم‌هایی که همه‌شان یک مذهب را دارند و ندیدن تنوع در قومیت‌ها و مذاهب بدجور برایم عادت شده. یک جور دگم‌اندیشی ناخاسته را در وجودم حس کردم... 

توی شهر گشتیم و کمی جلوتر از برج قابوس رفتیم توی کبابسرای وحدت. چند تا کبابی دیگر را هم دیده بودم. ولی نمی‌دانم چرا از پیرمرد سفیدموی ترکمن که چشم‌های موربش را یک عینک ته استکانی بزرگ پوشانده بود خوشم آمد. وقتی وارد مغازه‌اش شدیم خوب با ما تا کرد و ازمان مهلت خاست تا برود نان داغ بخرد و برگردد. مغازه‌اش تر و تمیز بود. پشت مغازه‌اش چند تا آلاچیق هم داشت. بغل مغازه‌اش هم یک کوچه‌ی باریک بود که دیوارهایش رنگ آبی داشتند و وسط کوچه را هم پر از گلدان‌های گل کرده بود... ناهار را مهمانش شدیم...

وقتی حساب کردیم از مغازه‌اش بیرون آمد و ما را بدرقه کرد. ازش پرسیدیم که برای رفتن به خالد نبی باید چه جوری برویم. لهجه‌ی خیلی جالبی داشت. به‌مان گفت که انتهای همین بلوار بروید به سمت کلاله و بعد به سمت قره تمزتوزی و... به کلاله می‌گفت آکلاله... ازش در مورد جاده‌ی اینچه‌برون هم پرسیدیم. گفت که 70کیلومتر است و اگر بخاهید مثل من لاک‌پشتی بروید 1 ساعت طول می‌کشد، ولی برادرم 20دقیقه‌ای از این‌‌جا به اینچه‌برون می‌رسد. بستگی دارد که چه‌جور راننده‌ای باشید دیگر...

ازش تشکر کردیم و راه افتادیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: گنبد کاووس ، ترکمن صحرا ،

ترکمن صحرا-4: خالد نبی

پنجشنبه 29 فروردین 1392  11:18 ق.ظ

نوع مطلب :گلستان ،

آن‌جا آخر دنیا بود. آن بالا بر فراز کوه گوگجه داغ (قدرت)، هزار تپه را زیر پایت می‌دیدی که همین طور تا افق رفته بودند و انتهای‌شان پیدا نبود. تا چشم کار می‌کرد تپه‌‌ها بودند و تپه‌ها. جاده تمام شده بود. آخر جاده می‌رسید به پای کوه گوگجه داغ (قدرت). تو بقعه و گنبدی را از آن پایین می‌دیدی و دلت قنج می‌رفت که اوووه باید برسم به آن بالا... آن بالای بالا... 

عصر جمعه بود و آخر دنیا شلوغ شده بود. ما غریبه بودیم. ماشین‌های زیادی آن همه راه را کوبیده بودند آمده بودند تا برسند به آخر دنیا، به بقعه‌ی خالد نبی. مینی‌بوس‌های زیادی برای خالد نبی زائر آورده بودند. همه ترکمن بودند. وقتی به پارکینگ پای کوه رسیدیم مرد نگهبان جمله‌ای را به ترکی به‌مان گفت. هاج و واج نگاه‌ش کردیم. ولی رفتارش مثل ترک‌های تبریز نبود که جمله‌شان را به ترکی دوباره برایت تکرار می‌کنند. گفت: آها، شما ترک نیستید؟ گفتم اگر ماشین می‌خاهید ببرید تا آن بالا صبر کنید. شلوغ است. جای پارک نیست. وگرنه همین پارکینگ پای کوه پارک کنید. 

گفتیم: پای پیاده تا بالا می‌رویم.

عصر جمعه بود و زنان و مردان ترکمن برای زیارت آمده بودند. چند نفر پای کوه چادر زده بودند و توی چادر به ترکمنی آواز می‌خاندند. آن طرف یک خانواده زیلو پهن کرده بودند و غذا می‌خوردند. یک چیزی مثل آفتابه‌ی فلزی بدون لوله هم داشتند که تویش چیزی را دود می‌دادند. نفهمیدیم چیست. چشم گرداندیم ببینیم آیا قلیان هم می‌بینیم؟ قلیانی وجود نداشت. ترکمن‌ها قلیان نمی‌کشند. پای کوه دستشویی هم بود. پرسیدیم گفتند بالا هم هست. گفتیم برویم بالا. راه افتادیم و از سربالایی رفتیم بالا. هر چه بالا می‌فتیم شلوغ‌تر می‌شد. ماشین‌ها تا بالای بالای کوه هم آمده بودند و پارک کرده بودند. با خودمان می‌گفتیم که نباید ماشین‌ها را تا این بالا راه بدهند که. پرایدها و پژوها و مینی‌بوس‌ها در سراشیبی دامنه‌ی کوه کیپ تا کیپ پارک بودند. خبری از ماشین‌های گران‌قیمت نبود اصلن...

بعد از ماشین‌ها بازارچه‌ی محلی بود. یک بازارچه‌ی کوچک با اسباب‌بازی‌های پلاستیکی ارزان‌قیمت و خوردنی‌های ارزان و منسوجات(شانه و برس و گل سر و...) پلاستیکی. یک جور جمعه‌بازار خیلی حقیر. محمد از یکی از فروشند‌ه‌ها یک بسته کشک خرید.

بعد رفتیم سمت دستشویی. دستشویی‌ها آب لوله‌کشی نداشتند. یک منبع آب آن‌جا بود که انگار آبش از پایین کوه(چشمه‌ی خضر دندان؟) پمپ می‌شد. آبی که زلال نبود و رنگ زردی داشت. جلوی هر دستشویی یک آفتابه یا یک بطری پلاستیکی بود که باید از منبع آب آبش می‌کردی و برای قضای حاجت با خودت می‌بردی... مردم وضو را هم با همان آفتابه‌ی آب می‌ساختند.

ایران سرزمین پیامبران نیست. ایران سرزمین امامزاده‌هاست. این دومین پیامبری بود که در ایران به سراغ مقبره‌اش می‌رفتم (قبل از این به سراغ قیدار نبی رفته بودم) و تعجب می‌کردم که چرا این قد حقیرش داشته‌اند و چرا بهش هیچ نمی‌رسند و امزاده‌های فزرتی را آن همه خرج می‌کنند و امکانات رفاهی برای‌شان می‌گذارند ولی پیامبر خدا را...  هر چند که بقعه ی خالد نبی در آخر دنیاست. جایی است که فقط در ماه های فروردین و اردیبهشت می توان به زیارتش رفت و بقیه ی سال گرما و سرمای وحشتناکی بر منطقه حاکم است...

روانه شدیم به سمت بقعه‌ی خالد نبی، بر فراز کوهی که هزار تپه زیرش بود و تو دلت می‌خاست دقیقه‌ها بنشینی آن‌جا و به عظمت دنیای زیر پایت نگاه کنی. این چه منظره‌ای ست خدایا؟ خالد نبی یکی از 4پیامبری بوده که بین حضرت مسیح و حضرت محمد مبعوث شده بودند. 3تای دیگر بنی‌اسرائیلی بودند و این خالد نبی چهارمی بوده که تبلیغ دین حضرت مسیح را می‌کرده... ولی آخر پیغمبر خدا، تو که متولد یمن بوده‌ای این جا بر فراز کوهی که آخر دنیاست چه کار می‌کنی؟

آمده‌ای آخر دنیا که چه بشود؟! تو کجا، دشت ترکمن‌صحرا و سرزمین جرجان کجا؟!

بقعه‌ی خالد نبی مثل ضریح‌های مکانیزه‌شده‌ی امامزاده‌های ایران نبود. سنگ قبری بود پشته‌ای و سنگی که رویش پر بود از شال‌های زنان ترکمن که حتم نذر پیامبر خدا کرده بودند. سقف بقعه هم گنبدی ساده بود و در و دیوار هم ساده و محقر. خیلی ساده و محقر. بی هیچ کتیبه‌ای و آلایشی. کف بقعه هم پر بود از نمدهای ترکمن. گرم بودند و نرم بودند و حتم نذری. نمد روی نمد کف بقعه را پوشانده بود. بیشتر زائران خالد نبی اهل تسنن بودند. می‌آمدند و دعایی می‌خاندند و بعد روی همان نمدها نماز می‌خاندند. از گرفت‌و‌گیرهای احمقانه‌ی امامزاده‌های ایران هم خبری نبود. زن‌ها با همان لباس‌های رنگارنگ‌شان به زیارت می‌آمدند و چادر سیاه اجباری نبود!

آمدیم از بقعه‌ی خالد نبی و بعد به سراغ بقعه‌ی چوپان آتا رفتیم. همان که در لبه‌ی کوه بود و عکس‌خورش ملس بود. از قله‌ی کوه می‌توانستی از گنبد بقعه‌ی چوپان آتا که بر فراز هزارتپه بود عکس بگیری و به این فکر کنی که چه‌قدر عکسی که گرفته‌ای خفن‌نماست!

بعد از بقعه‌ی چوپان آتا سمت شرق کوه قدرت بقعه‌ی عالم بابا بود که پدرزن خالد نبی بوده و کمک‌یارش.

و بعد از آن... پرجاذبه‌ترین گورستان ایران در دشت پای کوه انتظارمان را می‌کشید...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

ترکمن صحرا-5: سنگ‌قبرهای قبیح

پنجشنبه 29 فروردین 1392  10:24 ق.ظ

نوع مطلب :گلستان ،


خدمت برادر والاگهر و خجسته‌اختر حمیدمیرزای قائم‌مقام
سلامٌ‌ لکم. کیف احوالاتکم؟ جهت مخفی و مستور مماندن حالات و احوالات ما در نزد شما، عارضیم به خدمت همایونی که هم‌چنان در سرزمین جرجان به سر می‌بریم و امروز پس از زیارت پیغامبر خدا حضرت خالد نبی، به دیدن گورستانی در همان حوالی شتافتیم. 
گورستان در دره‌ی سمت شرق کوه گوگجه‌داغ و در میان چند تپه از هزارتپه‌ی اطراف واقع شده بود و گورستانی بس عجیبٌ‌غریب. از کوه سرازیر شدیم و سراشیبی کوه به قدری تند بود که برای پرهیز از سرعت گرفتن و بعد سقوط در دره، هی بایست با زانوهای‌مان ترمز می‌گرفتیم و این باعث داغ و بیژ بیژ کردن زانوهای‌مان شده بود. بالا آمدن از این سراشیبی هم خود حکایتی سنگین است... 
جای همایونی خالی، وقتی سواد گورستان از پایین تپه پیدا شد شوقی عظیم در ما برای دیدن سنگ‌قبرها پدید آمد و گاماس گاماس به سوی سنگ‌قبرها شتافتیم و هر چه قدر به سنگ‌قبرها نزدیک‌تر شدیم حیرت بیشتر ما را در بر گرفت. آن‌جا چندین نوع سنگ قبر به چشم می‌خورد. غالب سنگ‌قبرها استوانه‌هایی بودند که کلاهک داشتند و وقتی از نزدیک به اولین‌شان رسیدیم شرم و حیا ما را فرا گرفت:
آن گورستان پر بود از تمثال‌های قبیحه. 
بله قربان‌تان بشوم، تمثال‌های قبیحه. وقتی به آن استوانه‌ها و شکل تراش کلاهک‌شان نگریستیم بی‌درنگ دریافتیم که این تمثال‌ها همان آلت ما مردان است به هنگام ظهور مردانگی. بله حضرت همایونی، شما باید می‌بودید و می‌دیدید که چه‌طور چندین تپه پر شده است از تمثال‌هایی آن چنان قبیح. آن هم در اندازه‌های گوناگون. ارتفاع برخی به دو و نیم متر و ارتفاع برخی به نیم متر می‌رسید و چاکرتان در عجب مانده بود که این سنگ‌قبرها چگونه این چنین خوش‌تراش به مانند واقع ساخته شده‌اند!
در میان آن همه ابولِ سنگی که از زمین سر برآورده بودند، میله‌هایی صلیب‌گونه هم بودند که در دو طرف شان دو دایره‌ی سنگی شکل داده شده بود. اگر آن دوایر سنگی به شکل دو نیم‌کره‌ی سنگی بودند لافوت‌وقت می‌شد گفت که سنگ‌قبرهایی متعلق به زنان بوده‌اند. ولی آن صلیب‌های دایره‌ای به پروانه‌های سنگی هم شباهت داشتند. البته می‌شد گفت که سازندگان این سنگ‌قبرها در ساختن ظرافت‌های زنانه مهارت چندانی نداشته‌اند. علاوه بر این 2گونه سنگ قبر یک گونه‌ی دیگر هم بود که شباهت عظیمی به شاخ پیچ در پیچ قوچ داشت.
ما در میان آن سنگ‌قبرها تفحص و تماشا می‌کردیم. مطلعان محلی و چاکران آستان ملائک می‌گفتند که 12سال پیش وقتی این گورستان به فهرست میراث ملی ایران راه یافت بالغ بر 600سنگ قبر داشت. ولی چشمان ما منور به این بود که تعداد زیادی از آن تمثال‌های قبیح را شکسته و خرد شده و رها شده در میان خاک ببیند. خداوند آلت‌شان را بشکند که این چنین آلت‌های سنگی را شکسته‌اند... نبش قبر هم الی‌ماشاءالله صورت گرفته بود. هر از چند قدمی یکهو یک چاله زیر یکی از ابول‌های سنگی می‌دیدی. از این میان 2 گور بودند که نبش قبرشان کاملن تازه و نوبرانه بود. یک قبر متعلق به مرد و یک قبر متعلق به زن. در میان خاک‌های تلنبار شده که جست‌وجو کردیم چشمان‌مان به چند تکه از استخان که نبش‌قبرکنندگان وحشیانه آن‌ها را خرد کرده بودند منور شد. یک تکه استخان انگشت بود و یک تکه استخان مهره‌ی کمر. باستان‌شناسان از روی همین دو تکه حداقل می‌توانند قدمت این گورستان را معین کنند.
اما این گورستان از برای چه و از برای که بود؟
چاکر حضرت‌تان می‌دانست که شما بعد از شنیدن این عجایب این سوال را خاهی کرد. اما پیش از آن بگذارید از مشاهدات غریب خود باز هم بسرایم.
عصر جمعه‌ی فروردین ماه بود و زائران خالد نبی فراوان بودند و تعدادی‌شان هم به سوی این گورستان آمده بودند. در این میان عده‌ای بودند که می‌رفتند و با آن تمثال‌های قبیحه، آن ابول‌های سنگی عکس یادگاری می‌کشیدند. در این میان خانواده‌ای را دیدیم که همه‌ی اعضا(زن و بچه‌ها) به طرز غریبی یکی از تمثال‌های قبیحه را در آغوش گرفتند و سیبی گفتند و چند عکس یادگاری بسیار خوشحال و خندان کشیدند. ما آن‌ها را مشاهده می‌نمودیم و قاه قاه می‌خندیدیم که آیا این عکس را می‌توانند به کسی هم نشان بدهند؟! همایونی باید می‌بودید و از آن صحنه طنزنبشته‌ها می‌ساختید... حالا بچه‌ها هیچ، آیا زن خانواده تصوری از شباهت آن سنگ قبر با عامل به وجودآورنده‌ی فرزندانش نداشت؟! یا مرد خانواده که عکس می‌کشید...
برای رفع کنجکاوی حضرت همایونی ما مرد خانواده را به حرف گرفتیم و از گورستان و احوالاتش پرس و جو کردیم. چیزهایی گفت که به مغز ما اصلن خطور نکرده بود! دیدیم اصلن از مغز شباهت‌جوی ما هیچ بهره‌ای ندارد و در این باغ‌ها به سر نمی‌برد. می‌گفت که سیمای گلستان یک بار یک برنامه در مورد این جا پخش کرد. قصه این طوری است که در زمان‌های قدیم این‌جا جنگی رخ داده و همه‌ی سربازان و فرماندهان کشته شده‌اند. این سنگ‌هایی که کوله‌‌پشتی دارند(همان سنگ‌قبرهای زنانه یا حداکثر پروانه‌ای را می‌گفت)، این‌ها سربازان معمولی بوده‌اند. آن سنگ‌قبرهایی که کلاه‌خود دارند مربوط به سربازان مرتبه‌ی بالاتر بوده‌اند و هر چه‌قدر ارتفاع ‌سنگ‌قبر و کلاهخودش بیشتر نشان‌گر مقام بالاتر فرماندهی بوده... ما گفتیم عجب! ولی هر‌چه‌قدر بیشتر به کلاه‌خودها نگاه کردیم به شباهت‌شان با کلاهک‌های مردانه بیشتر پی بردیم.
چاکر همایونی دست به دامن حکایت‌های روستاییان ترکمن‌صحرا هم شد. افسانه این طور است که می‌گوید حضرت خالد نبی دشمنانی داشته که قصد جانش را کرده بودند. یک دسته از زن و مرد تشکیل شده بودند تا به جنگ خالد نبی بروند و او را بکشند. حضرت خالد نبی هم آن‌ها را نفرین کرده و آن‌ها در جا تبدیل به آن تمثال‌های قبیحه شده‌اند!
با رجوع به ویکی‌پدیا حکایت دیگری را در باب فلسفه‌ی وجودی این گورستان یافتیم. پاسبان فدوی خاص دولت‌تان حضرت ویکی‌پدیا می‌گفت که این گورستان متعلق به فرقه‌ای بوده که احلیل‌پرست بوده‌اند. یعنی آلت‌پرست بوده اند و آلات تناسلی را به دلیل مهد زایایی و ادامه‌ی نسل‌ها و عامل پویایی جسم و جان مرد و زن می‌پرستیده‌اند و به همین دلیل سنگ‌قبرهای‌شان آن چنان تمثال‌های قبیحه‌ای بوده. زنان سنگ قبر خاص خودشان و مردان هم سنگ قبر خودشان را داشته‌اند. از طرفی این احلیل‌پرستی مربوط به چند هزار سال قبل است (2تا 3هزارسال قبل) و خب این‌ها اجداد ترکمن‌ها بوده‌اند. و ترکمن‌های ترکمن‌صحرا از قدیم‌الایام به قوچ و اسب ارادت ویژه‌ای داشته‌اند و از جمله حیواناتی بوده‌اند که برای‌شان یک‌سر ه فایده است و به همین دلیل قوچ را مقدس می‌شمرده‌اند...
این حکایتِ فدوی خاص شما حرف‌های زیادی دارد که باز هم نمی‌شود به این راحتی‌ها قبولش کرد. البته این حکایت می‌تواند تودهنی محکمی باشد به دهانِ پردندان آن دسته از ناسیونالیست‌های پتیاره‌ای که نژاد ایرانی را برتر از هر نژادی می‌دانند و بر این باورند که ایرانی‌ها هیچ گاه در طول تاریخ به غیر از نیک‌پرستی و یکتا پرستی کاری نکرده‌اند و پاک‌ترین و فلان‌ترین‌اند و...
باری... گورستانی که در میان هزارتپه در نزدیکی بقعه‌ی خالد نبی واقع شده یکی از اسرارآمیزترین گورستان‌های ایران است که امروز چاکر حضرت‌تان به نیابت از شما به دیدارش نائل آمدیم.

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: قبرستان ، خالد نبی ،

ترکمن صحرا-6

پنجشنبه 29 فروردین 1392  09:28 ق.ظ

نوع مطلب :گلستان ،

بعد از یک روز پرکار شب به گنبد کاووس برگشته بودیم. دنبال جایی برای شب ماندن می‌گشتیم. 3تا گزینه بیشتر نداشتیم: شهرک فرهنگیان، هتل قابوس یا مسافرخانه‌ی خیام. هر چه‌قدر از رهگذران و راننده‌های تاکسی شهر پرسیدیم که آیا می‌توانیم جایی خانه یا سوئیت گیر بیاوریم جواب‌شان نه بود. به شهرک فرهنگیان زنگ زده بودیم. (شماره تلفن: 01725555147). جواب نداده بودند. بعد هتل قابوس(شماره تلفن: 01723345404). گفت که شبی 55هزار تومان می‌گیرد. اگر قرار بود شبی 55هزار تومان هزینه‌ی اقامت بدهیم که با پراید هاچ‌بک نمی‌آمدیم مسافرت... و در نهایت مهمان مسافرخانه‌ی خیام شدیم. یک اتاق 2تخته، شبی 12500تومان. 

آقای مسافرخانه‌دار کلید اتاق و کلید دستشویی را به‌مان داد. مسافرخانه بالای یک پاساژ بود. طبقه‌ی اول مغازه‌های پاساژ بود که آن موقع شب بسته بود و طبقه‌ی دوم هم اتاق‌های مسافرخانه بودند. برای این‌که دستشویی عمومی نباشد در دستشویی را مثل در اتاق خانه کلیددار کرده بودند. بدون کلید دستشویی نمی‌شد رفت... جلوی دستشویی و داخلش هم یک پیام بهداشتی هی تکرار شده بود: لطفا بعد از طهارت یک آفتابه آب بریزید. 

مثل همه‌ی مسافرخانه‌هایی که توی عمرم رفته بودم تار مویی بلند از زنی موطلایی روی بالش یکی از تخت‌ها خودنمایی می‌کرد. ولی آدم خسته فقط یک بالش می‌خاهد تا بخاهد. اتاق خالی بود و اولش کمی سرد بود. خاستیم بخاری گازی را روشن کنیم. نتوانستیم. لوله‌ی گازش شیر نداشت. آقای مسافرخانه‌دار عوض شده بود و کس دیگری جایش آمده بود. صدایش زدیم تا بخاری را روشن کند. آمد و شیر آورد و بخاری را با فندکش روشن کرد و رفت. بعد از چند دقیقه که من رفتم سراغ ماشین تا آب خوردن بیاورم محمد به لوله‌ی بخاری نگاه کرد. بله... اقدامات ایمنی برای کشتار ما در شبی خنک از شب‌های فروردین ماه گنبد کاووس صورت گرفته بود...

آن پایین توی خیابان کمی جلوتر از چهارراه میهن میدان انقلاب بود. تنها نقطه‌ای از شهر که بوی عزای فاطمیه می‌داد همان جا بود. هیچ جایی دیگر از شهر نه سیاه بود و نه سیاه‌پوش. برادران چند آمپلی فایر را در میدان انقلاب شهر نصب کرده بودند و نوحه پخش می‌کردند. فقط همین. بقیه‌ی شهر در خاموشی بود. ساعت نه و نیم شب صدای اذان عشا از مسجدهای تک‌مناره‌ی  شهر بلند شد... دم‌دمای صبح هم صدای اذان همین مسجدهای تک‌مناره‌ی شهر بود که بیدارمان کرد. همان اذانی که تویش حی علی خیر العمل نمی‌گویند و عوضش می‌گویند الصلات خیرٌ من النوم.

و من تا صبح فقط خاب جاده‌هایی را که آن روز رفته بودم می‌دیدم.

خاب جاده‌ی گنبد به آق‌آباد و حاجی‌قوشان و کلاله و بعد خالد نبی را می‌دیدم.

خاب دریاچه‌ی سد گلستان را می‌دیدم که 12کیلومتر بعد از گنبد یکهو کنار جاده دیده بودیمش و از بزرگی‌ و زیبایی‌اش در عجب مانده بودیم.

خاب آن سگی را می‌دیدم که وقتی کنار جاده ایستادیم تا به دیدن دریاچه‌ی سد گلستان برویم، از پشت ساقه‌های گندم سرش را بیرون آورد. همان سگ سفیدی که از پشت ساقه‌های سبز گندمزار با ما دالی بازی می‌‌کرد.

خاب موتورسوارهای توی جاده‌های خلوت را می‌دیدم که با شال سر و صورت‌شان را پوشانده بودند و با سرعت باد از کنارم رد می‌شدند.

خاب جاده‌ی پرپیچ و خم خالد نبی را می‌دیدم. خاب محمد و خودم را می‌دیدم که وسط جاده‌ی خلوت در میان سبزی بی‌پایان تپه‌ماهورها برای خودمان راه می‌رفتیم و عکس می‌انداختیم.

خاب پیچ‌های جاده را می‌دیدم.

خاب گندمزارهای سبز در دشت‌ها را می‌دیدم.

خاب غروب خورشید در آن سوی هزارتپه را می‌دیدم...

آن قدر خاب دیدم تا با صدای اذان مسجدهای تک مناره‌ی شهر گنبد بیدار شدم...



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: دریاچه سد گلستان ، گنبد کاووس ، مسافرخانه ، شب مانی ،

ترکمن صحرا-7: اینچه‌برون

پنجشنبه 29 فروردین 1392  07:33 ق.ظ

نوع مطلب :گلستان ،

مرز یعنی راننده تریلی‌هایی که سیگار را کج بر لب می‌گذارند و کاپشن بر دوش از شاه‌نشین خانه‌های‌شان پیاده می‌شوند و هوای صبحگاهی را با طعم گس سیگارهای‌شان می‌بلعند. مرز یعنی انتظار. انتظار تریلی‌ها با بارهای مختلف‌شان در صف ترخیص. انتظار آدم‌ها برای باز شدن مرز. مرز یعنی مرد و زنی که یشرکش با پژویی کرایه تا مرز آمده‌اند و حالا باید صبر کنند تا مرزداران اجازه‌ی عبور بدهند. مرز یعنی ردیف ماشین‌هایی که به انتظار کسانی یا مسافرانی از سفر بازگشته نشسته‌اند. مرز یعنی دیدن بهترین تریلی‌های جاده‌ها در صف انتظار. مرز یعنی جاده‌ی گنبد- اینچه‌برون. 

دیگر خبری از جنگل‌های انبوه نبود. خبری هم از گندمزارها نبود. جاده از دل ترکمن‌صحرا می‌گذشت. دشت اندر دشت. با پوشش گیاهی و علف‌ها و بوته‌ها. و هوایی که هر از گاهی بوی باران داشت و قطره‌های ریز باران شیشه‌های ماشین را مشجر می‌کرد و هر از گاهی آرام و همراه بود. جاده، اسیر لاستیک‌های لاک‌پشت بود و 2-3تا ماشین دیگر و چند تا تریلی ترانزیت. همین و همین. جاده در غروق گله‌های گاو و شتر و اسب ترکمن بود. یکهو می‌دیدی یک دشت شتر مشغول چرا هستند. یکهو می‌دیدی چند تا گاو وسط جاده دارند دنبال هم می‌دوند و دنبال‌بازی می‌کنند. یکهو گاو آرامی را می‌دیدی که بی نگاه کردن به چپ و راست آرام و با طمانینه دارد از وسط جاده عبور می‌کند. یکهو می‌دیدی چوپانی دارد گله‌ی گوسفندانش را از حاشیه‌ی جاده جمع و جور می‌کند.

اینچه‌برون روی نقشه و تابلوهای راهنما نام شهری بود. ولی وقتی ماشین را راندیم به طرفش دیگر شهر نبود. خانه‌ها بزرگ و بی‌دیوار بودند. هر خانه یک ساختمان داشت، یک حیاط ولنگ و باز و یک محوطه‌ی محصور برای گاو و گوساله‌ها و گوسفندها. از خودشان هم که می‌پرسیدیم نمی‌گفتند شهر اینچه‌برون. می‌گفتند روستای اینچه‌برون. باید بنزین می‌زدیم. صبحانه هم باید می‌خوردیم. از مردی که یک تاکسی پراید زرد داشت و عرقچین به سر گذاشته بود پرسیدیم که کجا بنزین می‌توانیم بزنیم. آدرس داد. ازش آدرس تالاب آلما گل را هم پرسیدیم. خوب با ما تا کرد. وقتی ازش خداحافظی کردیم دستی به نشانه‌ی دوستی به‌مان داد. من هم گفتم: یا علی و راه افتادم. بعد زدم به پیشانی‌ام که احمق، این مردی که عرقچین به سر گذاشته شیعه نیست که این جور داری بهش می‌گویی یا علی! 

پمپ بنزین اینچه‌برون یک مغازه بود. یک ساختمان که فقط یک پمپ بنزین داشت و یک پمپ گازوییل و یک دفتر. پیرمرد متصدی پمپ بنزین خودش برایم بنزین زد. مثل تهرانی‌ها هم نبود که انعام بگیرد برای کارش. با لهجه‌ی ترکمنی ازم پرسید: برای چی اومدی این‌جا؟ گفتم: محض دیدن اینچه‌برون. گفت: روستای ما هیچ چی نداره! در این بین محمد رفته بود توی دفتر پمپ‌بنزین و با جوانی که آن‌جا بود گرم گرفته بود و ازش پرسیده بود که آیا کتاب آتش بدون دود را خانده‌ای؟ برایش تعریف کرده بود که این کتاب 7جلد است و محل وقوع تمام این 7جلد همین اینچه‌برون شماست. پسر یک جور عجیبی خوشحال شده بود و با ناباوری گفته بود: اینچه‌برون؟! نخانده بود. اصلن خبر نداشت که یک کتاب 7جلدی وجود دارد که همه‌اش توی اینچه‌برون می‌گذرد. اسم کتاب و ناشرش را روی یک تکه کاغذ نوشت. 

اگر خبر داشتم که پسر با شنیدن نام اینچه‌برون در یک کتاب این طور شگفت‌زده می‌شود، حتم یک دوره‌ی 7جلدی آتش بدون دود را از تهران می‌خریدم و می‌بردم تحویلش می‌دادم...

تالاب آلماگل همان نزدیکی مزر اینچه‌برون بود. بعد از روستای تنگلی. همان روستایی که یک مسجد داشت به نام مسجد حضرت علی(رضی‌الله عنه). صبح شنبه بود و تالاب خلوت خلوت بود. هیچ بنی‌بشری پیدا نبود. دورتادور تالاب پر بود از نی‌زارها و صدای غورباقه‌ها و پرنده‌ها. روی تابلوی ورودی تالاب هم نوشته بودند که قایق‌سواری و شناکردن در تالاب ممنوع است و این تالاب تحت حفاظت سازمان محیط زیست است. خلوت بود. سکوت بود. سکوت محضی که فقط غور غور قورباغه‌ها آن را می‌شکست. از نبودن آدمیزاد حوصله‌مان سر رفت. دانش پرنده‌شناسی‌مان هم در حد تشخیص کلاغ و گنجشک بود. وگرنه می‌توانستیم اردک سر سفید و اردک سر سیاه و اردک تاجدار و غاز پیشانی‌سفید و عقاب دریایی دم‌سفید را که همه از گونه‌های در معرض انقراض بودند بشناسیم و ببینیم!

راندیم به سوی مرز. بازارچه‌ی مرزی اینچه‌برون کوچک‌تر از آن بود که نامش در ذهن طنین می‌اندازد. یک بازارچه بود با چند مغازه که لباس می‌فروختند  و وسایل آشپزخانه و اسباب‌بازی و... خیلی از مغازه‌ها هم با آن که ساعت 10صبح بود بسته بودند. این که دراین بازارچه اجناس روسی می‌فروشند هم قابل تشخیص نبود برای‌مان! صبحانه را در همان بازارچه‌ی مرزی خوردیم و بعد به مرز فکر کردیم. به آن جاده‌یی که ادامه می‌یافت و بعد از چند کیلومتر به یک کشور دیگر می‌رسید. اگر پاسپورت داشتیم آن جاده را ادامه می‌دادیم. آن جاده به بخش بزرگ‌تر ترکمن‌صحرا می‌رسید. به کشوری می‌رسید که اسمش به نام ترکمن‌ها بود. به شهری می‌رسید که پایتخت ترکمن‌ها بود: عشق‌آباد. حسرت خوردیم که چرا باید 24ماه از جوانی‌مان را تقدیم کنیم و چرا این‌قدر هزینه‌ی سنگینی باید بپردازیم برای کمی آزاد بودن...



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: جاده ی مرزی ، جاده بازی ، اینچه برون ، تالاب آلماگل ،

ترکمن صحرا-8: بازگشت

پنجشنبه 29 فروردین 1392  06:37 ق.ظ

نوع مطلب :گلستان ،

1-خلاصه‌ی مسیرهای رفته:

روز اول: تهران، فیرزکوه، قائم‌شهر، ساری، گرگان(400کیلومتر) - گرگان، ناهارخوران، زیارت (10کیلومتر)

روز دوم: گرگان، علی‌آباد کتول، کبودوال(45کیلومتر)- علی‌آباد کتول، گنبد کاووس(90کیلومتر)- گنبد کاووس، خالد نبی(90کیلومتر) و برگشت به گنبد

روز سوم: گنبد کاووس، اینچه‌برون(70کیلومتر) – اینچه‌برون، آق‌قلا، بندر ترکمن(140کیلومتر) و بندرترکمن، بندر گز و اتوبان گرگان-ساری و برگشت به تهران

2-جاده‌ی اینچه‌برون به آق‌قلا. وارد شوره‌زار ترکمن‌صحرا شده‌ایم. دو طرف جاده دیگر نه گندم‌زار است و نه بوته‌زار و نه جنگل و نه هیچ. دو طرف جاده فقط نمک‌زار است و دشت کم‌حاصل. جاده در غوروق تریلی‌ها و کامیون‌های ترانزیت است و چند تا پراید با پلاک ایران 59. مو به تنم سیخ شده است. خبری از پلیس و دوربین سرعت‌سنج و جاده‌ی شلوغ و گرفت و گیر نیست. جاده به فرمان من است. سرعتم بیش از حد مجاز است. 100تا می‌رفتم. حالا دارم 120تا می‌روم و بیش از آن‌که چشمم به جلو و جاده‌ی روبه‌روم باشد، چشمم به تریلی ترانزیتی است که سایه به سایه‌ام دارد می‌آید و هی بهم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. مگر این تریلی‌ها محدودیت سرعت ندارند؟! مرسدس آکسور است. از پرایدی که دارد 100تا می‌رود سبقت می‌گیرم. برایم نوربالا می‌زند که هووی چه خبرته با این سرعت؟! اما تا نوربالای چراغش خاموش می‌شود تریلی ترانزیت را می‌بینم که با آن هیکل و طولش دارد از بغلش سبقت می‌گیرد. جاده برایش تنگ است. یک چرخش می‌رود توی شانه‌ی خاکی جاده و گرد و خاک می‌کند. ولی جمعش می‌کند و بی‌این که یک کیلومتر از 120تایش پایین بیاید سبقتش را می‌گیرد. تو دلم دل و جرئت راننده و بعد مهندسی ساخت آن تریلی را که با یک طرف در خاکی و یک طرف در آسفالت آن طور بی‌نقص توانست رد شود تحسین می‌کنم. پراید اگر بود سیستم فرمانش قرم‌قاط می‌زد و چپه می‌شد... توی آینه بغل ماشین دارم سبقت گرفتنش را تماشا می‌کنم و مو به تنم سیخ شده است. رسمن خایه‌فنگ شده‌ام. آن پرایدی که برایم نوربالا زد را دیگر نمی‌دانم... به آق‌قلا که نزدیک می‌شویم جاده بارانی و لغزنده می‌شود. سرعتم را می‌آورم روی 90تا. دوست دارم تریلیه ازم سبقت بگیرد و با خاک یکسانم کند. دوست دارم تسلیمش بشوم دیگر.3-4نوع سیستم ترمز ضدقفل در شرایط گوناگون جاده‌ای روی ماشینش است که حتا یکی از آن‌ها را هم من روی لاک‌پشتم ندارم. باید هم لنگ بیاندازم... ولی سبقت نمی‌گیرد. سرعتش را کم می‌کند. ازم سبقت نمی‌گیرد. از لغزنده بودن جاده ترسیده یا این که نمی‌خاهد غرورم را بشکند! نمی‌دانم...

3-تحقیقات پیش از سفرم در مورد بندر ترکمن ناقص است. وقت نشده بود که آمارش را دربیاورم. سپرده بودم به رفتن به آن‌جا. سر ظهر است که به بندر ترکمن می‌رسیم. می‌رویم به اسکله. باران می‌آید و از سمت دریای خزر باد می‌وزد. ساحل بندر ترکمن گل‌آلود است. یک دور تا اسکله پیاده‌روی می‌کنیم و برمی‌گردیم. امکانات رفاهی چندانی وجود ندارد. دستشویی؟ نه. مغازه؟ نه. یک رستوران دم ساحل است که نوشابه‌ی 1400تومانی را 2000تومان می‌فروشد. حالا خودت حساب غذا را بکن دیگر. آن طرف هم اداره‌ی گمرک است. بندر ترکمن زیباست. ساحل دارد. اسکله دارد. خطوط ریل آهن از کناره‌ی شهر و نزدیکی ساحل می‌گذرد. مسجد تک‌مناره‌ی شهر بسیار بزرگ و دیدنی است.

 ولی بندر ترکمن به توی مسافر چیز چندانی عرضه نمی‌کند. تا ندانی چی به چی است به تو هیچ چیزی عرضه نمی‌کند. بعد از برگشتن به تهران بود که فهمیدم تنها جزیره‌ی ایرانی دریای خزر در نزدیکی بندر ترکمن است. یعنی ‌از اسکله می‌شد دید که آن دور خشکی است. گفتیم میان‌کاله است حتم. ولی نه. میان‌کاله از سمت مازندران باید رفت. این جزیره‌ی آشوراده است که در نزدیکی بندر ترکمن است و با این که چند سال است بنا به تصمیم دولت قرار است توریستی و مردم‌رو شود، ولی هنوز در غوروق شیلات است. نیمی از ماهیان خاویار ایران در همین جزیره صید صید می‌شود و ساختمان‌های آن قدمت تاریخی دارند. نرفتیم. یعنی نمی‌دانستیم و نتوانستیم هم که بدانیم برای رفتن به آن‌جا باید سوار بارکاس(آن کشتی کوچولوهای شبیه یدک‌کش) شویم و برای خودش برنامه‌ی زمانی دارد و...

توی یکی از آلاچیق‌ها زیلو را پهن می‌کنیم و ناهار می‌خوریم: نان و تون ماهی. هم من خسته‌ام و هم محمد. حین خوردن به دختر تنهایی که هی اسکله را می‌رود و می‌آید نگاه می‌کنیم. پسری هم با فاصله‌ی چند قدم از او هی می‌رود و می‌آید. هوا بارانی است. از خودمان می‌پرسیم این‌ها چرا دست هم را نمی‌گیرند؟ دختره قهر کرده؟ پسره کرم داره؟ چرا هی می‌روند و می‌آیند؟! 

ناهار را که می‌خوریم از بندر ترکمن می‌زنیم بیرون. دیگر وقت برگشتن است.

4-بعد از بندر گز وارد جاده‌ی اصلی و اتوبان ساری-گرگان می‌شویم. انتهای استان گلستان و ورودی استان مازندران بسیجی‌ها اتوبان را بسته‌اند. ایست و بازرسی. تا می‌آیم رد شوم مرد سیاه‌پوش ریشو تابلوی ایست را برایم تکان می‌دهد. می‌گیرم سمت راست که بایستم. یکی‌شان داد می‌زند چپ چپ. آهان. سمت چپ را مانع گذاشته‌اند و بسته‌اند. آن‌جا هم می‌شود ایستاد. ولی همیشه در حاشیه‌ی راست جاده می‌ایستند دیگر. بعد یکی دیگرشان داد می‌زند راست راست. می‌روم سمت راست و کجکی پشت کامیونی پارک می‌کنم که آن‌ها کارشان را بگویند. یکی دیگرشان گیر می‌دهد که راست پارک کن. 

پسرک ریشویی 17-18ساله‌ای را به سراغم می‌فرستند. غرغر می‌کند که چرا حرف گوش نمی‌کنی و بهت می‌گویند چپ راست می‌روی؟ می‌گویم: هیچ جای دنیا سمت چپ جاده توقف نمی‌کنند که. قشنگ معلوم است که محض نمایش اراده و قدرت بساط کرده‌اند. احمق است. به جای این‌که اول از همه احوال کارت ماشین را نگاه کند که یک موقع ماشین دزدی نباشد و ازین کارها می‌گوید صندوقت را بالا بزن. 

صندوق را نگاه می‌کند. سبد ظرف و ظروف است و سبد روغن و آچار و قطعات ماشین و کوله‌پشتی‌ام. شروع می‌کند به به هم ریختن سبد ظرف و ظروف. قوطی روغن مایع را می‌کشد بیرون نگاه می‌کند. قوطی ریکا را هم. آیا ریکا ندیده است تا به حال؟ قابلمه و ماهی‌تابه را هم می‌کشد بیرون و نگاه می‌کند. دنبال هیچ چی نیست به خدا. بعد شروع می‌کند به ور رفتن با سبد روغن موتور و آچارها. آن‌ها را هم به هم‌ می‌ریزد. کفرم درمی‌آید. بعد می‌گوید کوله‌ات را باز کن. باز می‌کنم. فقط چند تا لباس است. خالی است اصلن. با نگاه کردن راضی نمی‌شود. دست می‌کند توی کوله‌ام و تک تک لباس‌ها را درمی‌آورد و لمس می‌کند. بهش می‌گویم: شورتم کثیفه. بهش دست نزن. 

دست می‌زند. تکه‌ام برایش سنگین است. می‌گوید: می‌خای نگهت دارم؟ به ریش‌های جوانش نگاه می‌کنم. دلم می‌خاهد جواب بدهم: آن که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. اما می‌دانم که به عنوان یک آدم عادی من یک مجرم و گناه‌کار بالفطره‌ام. می‌گویم: نه نمی‌‌خام. 

می‌پرسد: از کجا می‌یای؟ نگاهش می‌کنم. زورم می‌آید بهش بگویم کجاها بوده‌ام و چه چیزها دیده‌ام. نزدیک‌ترین شهر رد شده را می‌گویم: بندر گز. می‌پرسد: چی کار می‌کردی؟ می‌گویم: سیر و سیاحت. بعدن که سوار ماشین می‌شویم محمد دعوایم می‌کند که چرا بهش راستش را نگفتی که مثلن از گنبد می‌آییم. زورم می‌آمد خب. صندوق را که نگاه کرد رفت سراغ صندلی عقب. زیپ روکش صندلی‌ها را باز کرد و همه‌ی کاغذهای توی آن را درآورد. لیست قطعات تعویضی و روغن‌های ماشین و تاریخ و کیلومتر عوض‌شدن‌شان بود و یک سری کاغذ دیگر. بعد پتو و بالش و کیسه‌ی خوراکی‌ها و آب و همه را وارسی کرد. بعد هم سراغ داشبورد رفت. فکر کنم دیگر خسته شده بود. چون توی داشبوردم شلوغ بود و همان فندک توی داشبوردم می‌توانست مورد گیر او قرار بگیرد... ولی رها کرد.

5-بعد از شوره‌زاری که آمده بودم نگاه کردن به مناظر جنگل‌های انبوه جاده‌ی قائم‌شهر فیروزکوه حالم را سر جا می‌آورد...بعد از قائم شهر تا خود تهران باران می بارد و برف پاک کن ماشین قیژ و قیژ مشغول انجام وظیفه می شود...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: بندر ترکمن ، بسیج مستضعفان ،
  • تعداد کل صفحات:6  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو