سفر به جی - 4

پنجشنبه 8 بهمن 1394  04:30 ق.ظ

نوع مطلب :اصفهان ،

کوه اصفهان صفه است. شبه تیزی که از هر جای اصفهان قابل مشاهده است و تیزی ستیغ‌هایش برایت این سوال را به وجود ‏می‌آورد که چرا صفه؟ مگر صفه به زمین تخت سنگی نمی‌گویند؟ صبح علی‌الطلوع کلید اتاق مسافرخانه‌ی جهان را تحویل دادم. ‏ماشین را توی یکی از گاراژ‌ها پارک کرده بودم. سوارش شدم و رفتم دنبال صحرا و راه افتادیم سمت صفه. پارک جنگلی پای ‏کوه صفه صبح جمعه شلوغ بود. پر بود از خانواده‌هایی که زنبیل و زیرانداز به دست داشتند می‌رفتند تا چمنی جایی گیر بیاورند و ‏یک جمعه‌ی بهاری زمستانی را در پارک جنگلی صفه بگذرانند. برادران و خواهران امر به معروف و نهی از منکر هم حضور ‏داشتند. جو پارک صبح جمعه دختر پسری نبود. مسیر کوه‌نوردی سنگ‌چین شده و مهیا بود. خیلی‌ها به چشم پیاده‌روی نگاهش ‏می‌کردند و با سرعت‌های مختلف در شیب آرام پای کوه صفه رفت و آمد می‌کردند. ستیغ قله‌ی صفه بالای سرمان بود. یک ‏صخره‌ی بلند که عمود بر مسیر ایستاده بود و مغرورانه به اصفهان و دشت‌های دوردست نگاه می‌کرد. ‏

دورش زدیم. از مسیر پای کوه آرام بالا رفتیم و به تنگه‌ی گردنه باد رسیدیم. تله‌کابین هم بود. مسیری که پیاده در آرام‌ترین ‏شکل نیم ساعت طول می‌کشید تله‌کابین هم داشت. آبشار مصنوعی پای کوه صفه هم بود که کار نمی‌کرد. در گردنه باد یک ‏توربین باد گذاشته بودند. فقط یکی بود. باد آرام می‌وزید و توربین هم آرام می‌چرخید. قشنگ بود. ولی یک توربین بادِ تنها، ‏چه‌قدر مگر برق تولید می‌کند؟ همان حسی را به من داد که تله‌کابین داده بود: یک جور بزک کردن.‏

به تنگه‌ی گردنه باد که رسیدیم چند تا آلاچیق بود. دورترین‌شان خالی بود. رفتیم و نشستیم. صحرا زیرانداز آورده بود. پهن ‏کردیم و مشغول صبحانه خوردن شدیم. اول در سایه‌ی آلاچیق نشستیم. بعد سردمان شد و آمدیم سمت آفتاب. صبحانه‌ی ‏دلچسبی شد: نان جو و گوجه و خیار و پنیر و عسل و کره‌ی محلی و شیرکاکائو... صبحانه را خوردیم. به تنگه‌ی کوه و تله‌کابین ‏بالای سرمان نگاه کردیم. پاهای‌مان را دراز کردیم و حرف زدیم. خیلی حرف زدیم. از روزهای نزدیک آینده. از کارهایی که ‏باید بکنیم. از کارهایی که نمی‌کنیم. از نگرانی‌ها. از تلف شدن‌ها... بعد کوله‌های‌مان را جمع کردیم و راه افتادیم سمت قله‌ی ‏صفه. دو تا خارجکی هم جلوی‌مان می‌رفتند. انگلیسی حرف نمی‌زدند با هم. نمی‌دانم کجایی بودند. پدر و پسر به نظر می‌آمدند. ‏دوست داشتم فکر کنم مجارستانی‌اند و صبح جمعه آمده‌اند تا برسند به قله‌ی صفه. پدره خوب بلد بود. راه را مثل کف دستش ‏می‌شناخت. ‏

بعد از تنگه‌ی باد صخره‌های کوه صفه بودند که گام به گام ما را بالا می‌بردند. جنس کوه صفه با تمام زمین‌های اطراف فرق ‏داشت. سنگی بود و صخره‌ای. مسیر کوه عمود بالا می‌رفت. تنها خوبی‌اش این بود که خاکی نبود. آدم سر نمی‌خورد و سنگ‌ها ‏جای پا و دست داشتند و زیر پای آدم قرص و محکم بود. صحرا بلد بود. به یال کوه که رسیدیم از هم عکس گرفتیم. دره‌های ‏اطراف زیر پای‌مان بودند. سیم‌های دکل‌های تله‌کابین عکس‌های‌مان را خراب می‌کردند. ولی چاره‌ای نبود. یال کوه را گرفتیم و ‏رفتیم بالا. به نزدیکی قله که رسیدیم شک کردیم که برویم یا نرویم. صخره‌ها عمودی شده بودند. بالا رفتن ازشان راحت بود. ‏دست‌ها را می‌گرفتی و جای پاها هم محکم بود. اما برگشتن چه؟ پایین آمدن چه؟ چشم‌مان را بستیم و به قله‌ی صفه صعود ‏کردیم. ارتفاع قله‌ی صفه زیاد نیست: 2257 متر. ولی مسیر صعودش چالش‌برانگیز است. کلکچال ارتفاع بالاتری دارد. ولی ‏چالش صعود ندارد. راه را می‌گیری و می‌روی بالا...‏

و قله‌ی صفه... صخره‌ای که بر قله‌اش ایستاده بودیم از سمت دیگر عمود پایین رفته بود و ترسناک بود. دسته‌های کلاغ مثل ‏کرکس‌ها و لاشخورها در میانه‌ی دره‌ی زیر پای‌مان می‌چرخیدند. دلش را نداشتم که بروم لبه‌ی صخره و به زیر پایم نگاه کنم. ‏ترس از ارتفاع گرفته بودم. رفتیم و کنار دکل مخابراتی نوک قله نشستیم. اصفهان و تمام دشت‌های دوردست زیر پاهای‌مان ‏بود. اصفهان در دود و مه غلیظی فرو رفته بود. قله‌های اطراف کوتاه‌تر بودند و دشت اصفهان تا دوردست‌ها پیدا بود. صحرا از ‏توی کوله‌اش پرتقال درآورد و پوست کند. روی قله نشستیم و پرتقال خونی خوردیم. چند دقیقه نشستیم. بعد آرام آرام از ‏صخره‌ها آمدیم پایین. من جلوتر پایین می‌آمدم که به خیالم اگر صحرا سُر خورد جلویش باشم. ولی احتمال سر خوردن خودم ‏بیشتر بود تا او! آرام آمدیم پایین و تا برسیم به پارک صفه ساعت شده بود 3 بعد از ظهر.

صحرا جایی در میدان نقش جهان را ‏برای ناهار نشان کرده بود. سفره‌خانه سنتی نقش جهان پشت مسجد شیخ لطف‌الله. رفتیم نقش جهان. قرار نبود ببینیمش. نقش ‏جهان برای برنامه‌ی فردا بود. از گرسنگی به قار و قور افتاده بودیم. تندی رفتیم پشت مسجد شیخ لطف‌الله. ساعت 4 شده بود و ‏سفره‌خانه تعطیل بود. بی‌خیال شدیم. آمدیم  توی خیابان پشت عمارت عالی‌قاپو. پیتزا مگسی باز بود. صحرا بهش می‌گفت پیتزا ‏مگسی. دقیقا روبه‌روی دانشکده‌شان بود و سال‌های تحصیل دوره‌ی لیسانس تجربه‌اش کرده بود. دیگر طاقت گرسنگی نداشتم. ‏گفتم برویم همین‌جا. رفتیم و دو تا هاگ‌داگ خوردیم. صحرا کم‌غذ است. نصف هات‌داگش را اضافه آورد. آن را هم دولپی ‏خوردم! پشت سرمان 3-4نفر خارجکی بودند. 2 تا همراه ایرانی هم داشتند. همراهان ایرانی می‌خواستند شب آن‌ها را ببرند ‏نجف‌آباد خانه‌ی نمی‌دانم کی. خارجکی‌ها با تور نیامده بودند و هتل نرفته بودند. خودشان آمده بودند و با ایرانی‌ها رفیق و ‏مهمان شده بودند. خوشم آمد. ازین ارتباطات بین‌المللی و کوچ سرفینگی بود. وسط‌های هات‌داگ خوران‌مان دو تا هیپی خارجی ‏هم آمدند. دختر و پسر فیلم بودند اصلا. موهای جفت‌شان فرفری و سیاه پرکلاغی بود و شلوارشان پاره و پاره و انگشترهای ‏توی دست‌شان آهنی و دختره النگو پلاستیکی به گوشش آویزان کرده بود. این‌ها را هم نفهمیدیم کجایی بودند. همبرگر ‏سفارش دادند و ما هم از مغازه زدیم بیرون. ولی پیتزا مگسی پشت میدان نقش جهان خیلی بین‌المللی بود.‏

پیاده راه افتادیم سمت زاینده‌رود. یعنی اول رفتیم سمت خیابان چهارباغ شمال و من از خیابانی که بلوار آدم‌روی وسطش از ‏خیابان آسفالتش بزرگ‌تر بود بی‌نهایت لذت بردم. بعد به جاهایی از چهارباغ رسیدیم که برای پروژه‌ی لعنتی مترو کارگاه ‏ساختمانی شده بود. این مترو پدر سی و سه پل را درآورده بود. مته‌ی متروی اصفهان 8 درجه انحراف پیدا کرده بود و هنوز ‏قطارهای مترو راه نیفتاده سی و سه پل ترگ برداشته بود. نفرت‌انگیزترین چیز در شهرستان‌های بزرگ ایران این است که ‏می‌خواهند ادای تهران را دربیاورند. آن‌ خراب‌شده‌ی بی‌ در و پیکر،‌ تهران،‌ ابلهانه‌ترین ساختار شهری در دنیا را دارد. برای چه ‏اصفهان که ساختار شهری 500 ساله‌اش چند سر و گردن از تهران بالاتر است بخواهد ادای تهران را دربیاورد و مترو بزند؟ ‏تهران هویت ندارد که برایش ترگ برداشتن سی و سه پل مهم باشد... متروی اصفهان هنوز راه‌نیفتاده برایم نفرت‌انگیز بود! ‏

نزدیک غروب شده بود. پل‌گردی را با سی و سه پل شروع کردیم و راستش در آبی و سورمه‌ای دم غروب این پل رویایی بود. ‏از پل رد شدیم. وسط‌های پل یکهو احساس کردم وسط فیلم آمارکورد فلینی ایستاده‌ام. به همان رویایی و با همان آهنگ. ‏آسمان، آبی تیره شده بود و صحرا کنارم دوربین ‌به دست می آمد و روی پل شلوغ بود که یکهو یک دسته‌ی بزرگ از مرغ‌های ‏دریایی را بالای سرمان دیدیم. خیلی زیاد بودند. مرغ‌های سفید مهاجر در دست‌های بزرگ بالای سرمان قیقاج می‌رفتند و عجیب ‏رویایی بودند...‏

در حاشیه‌ی زاینده‌رود،‌ در نزدیک‌ترین پیاده‌رو به رود راه رفتیم. از آن پیاده‌روهای دونفره بود. ماه شب چهارده آسمان را ‏روشن کرده بود. زاینده‌رود خشک بود و آبی نداشت. صحرا می‌گفت روزهایی که آب سد را باز گذاشته بودند و رود آب داشت ‏تا همین لب پر از آب بود. رویایی‌تر بود... خوبی‌اش این بود که لب رودخانه از خیابان فاصله داشت و صدای ماشین‌ها نمی‌آمد. ‏صدای گازینگ گوزینگ ماشین‌ها،‌ صدای نفرت‌انگیز موتورسیکلت‌ها،‌ صدای بوق بوق‌شان،‌ همه و همه از زاینده‌رود دور بود و ما ‏راه می‌رفتیم. به پل جویی رسیدیم. دهنه‌هایش از سی و سه پل گشادتر بود. فکر کردیم وسط پل کافه راه انداخته‌اند. کافه نبود. ‏کتاب‌فروشی بود. چرخی زدیم. ولی چیزی نخریدیم و راه افتادیم به سمت پل خواجو... زاینده‌رود با انحنای ظریف ما را به سمت ‏پل خواجو می‌برد. ‏

پل خواجوی غروب جمعه‌ی اصفهان دیدنی بود. فرق سی و سه پل با خواجو این جوری است:‏

سی و سه پل آهنگش این طوری است: دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ... تا آخرش همین‌طور دینگ دینگ.‏

پل خواجو با دینگ دینگ دینگ شروع می‌کند. به وسطش که می‌رسد می‌گوید دالالالام... و بعد دوباره با دینگ دینگ دینگ ‏ادامه می‌دهد.‏

غروب جمعه بود بود و دهنه‌های زیر پل خواجو شلوغ بود. چرا؟ آوازه‌خوان‌های اصفهانی زیر دهنه‌های پل معرکه گرفته بودند. ‏توی دهنه‌ی اول چند نفر به نوبت ترانه می‌خواندند. ترانه‌های شاد و رقص‌آور. مردم همراه ترانه‌ها دم می‌گرفتند و دست ‏می‌زدند. چند دهنه آن طرف‌تر پیرمردی زده بود زیرآواز و سنتی می‌خواند و چه خوش صدا هم بود. چند دهنه آن طرف‌تر چند ‏نفر دسته‌جمعی آواز می‌خواندند. مثل یک مراسم مذهبی.

توی دهنه‌ی اول ایستاده بودیم و به ترانه خواندن‌ها گوش می‌دادیم و ‏می‌خندیدیم که یکهو کسی گفت اومدن اومدن. ترانه‌خوان جمع یکهو ساکت شد و پرید وسط جمعیت و خودش را پنهان کرد و از ‏دهنه‌های پل بیرون رفت. همین‌طور که ما دهنه به دهنه می‌رفتیم جلو خبر اومدن اومدن همه‌ی خواننده‌ها را ساکت می‌کرد. به ‏ناگهان ساکت می‌شدند و خودشان را لابه‌لای جمعیت جا می‌دادند و از زیر پل بیرون می‌آمدند... چه شده بود؟ هیچی. نیروی ‏انتظامی بگیر ببند داشت. یک وقت‌هایی خیلی بگیر ببند داشت. می‌آمد آوازه‌خوانان زیر پل خواجو را دستگیر می‌کرد. یک ‏وقت‌هایی آزادشان می‌گذاشت که دل ملت را شاد کنند... آدم یاد معین و آهنگ دلم می‌خواد به اصفهان برگردم می‌افتاد. ‏لحظه‌ای تصور کردم که معین برگردد ایران و عصر جمعه برود زیر پل خواجو و بخواند،‌ همه‌ی آهنگ‌هایش را بخواند... برایم ‏آواز خواندن مردم یک جور مبارزه‌ی شاد و شنگولی به نظر آمد. هر چه بود قشنگ بود. دیدنی بود...‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: کوه صفه ، سی و سه پل ، پل خواجو ، عصر جمعه ،

سفر به جی - 5

پنجشنبه 8 بهمن 1394  04:00 ق.ظ

نوع مطلب :اصفهان ،

هتل عباسی دقیقا چیزی بود که صحرا اسمش را گذاشته بود معماری درون‌گرا. دیروز که از کنارش رد شدیم، تصمیم گرفته ‏بودیم که فردا صبح را بیاییم این‌جا. و تصمیم‌مان را عملی کردیم. در نگاه اول مشهور و 5ستاره بودن هتل عباسی باورکردنی ‏نمی‌آمد. یک ساختمان بزرگ نما آجری چطور می‌تواند یک هتل 5ستاره باشد آخر؟ دیروز از کنارش رد شده بودیم. از ‏پیاده‌رویی که بخارهای سونا و جکوزی‌اش بیرون می‌زد هم رد شده بودیم. ولی باز هم باورم نمی‌شد که این ساختمان ساده ‏چنین شهرت عالم‌گیری داشته باشد. صحرا می‌گفت هتل عباسی یعنی معماری درون‌گرای ایرانی. یعنی که از بیرون سادگی ‏محض و از درون دنیایی غنی و پر آب و رنگ. صحرا می‌گفت زن اصیل ایرانی هم همین‌طوری است. سادگی عبورپذیر بیرونی و ‏دنیای پر آب و تاب و رنگین درونی‌اش...‏

تصمیم گرفتیم صبحانه را برویم هتل عباسی. و وقتی دربان هتل ما را به سمت رستوران هتل راهنمایی کرد تازه فهمیدم که ‏معماری درون‌گرا یعنی چه.خاتم‌کاری قسمت پذیرش هتل و سقف طبقه‌ی هم‌کف و مبل‌های شاهانه‌ و سبک صفویه‌ی توی لابی ‏و بعد آینه‌کاری سقف و دیوارها و نگاره‌های این جا و آن‌جا. صبحانه‌ی هتل عباسی سلف‌سرویس بود. خانمی که جلوی در ‏رستوران بود ازمان شماره‌ی اتاق‌مان را پرسید. گفتیم برای صبحانه آمده‌ایم فقط. نفری 27هزار تومان از ما سلفید و ‏راهنمایی‌مان کرد به سمت میزهای رستوران.

در و دیوار و سقف خاتم‌کاری و شاهانه‌ی رستوران من را گرفته بود. دلم ‏می‌خواست همین‌جوری راه بروم و به در و دیوار شاهانه نگاه کنم. انگار کن معماری دوران صفویه را نه در ساختمان‌هایی خاک ‏دوران خورده،‌ که در شیک‌ترین و تمیزترین میز و صندلی‌ها ببینی. روی میزهای دیگران خارجکی‌ها نشسته بودند و نمی‌شد ‏زیاد ضایع بازی و ذوقمرگی نشان داد. پس مثل دو تا خانم و آقای متشخص رفتیم سراغ سلف‌سرویس صبحانه‌ی هتل عباسی تا ‏نهایت استفاده را از پولی که سلفیده بودیم ببریم. خوبی‌اش این بود که صحرا هم از آن آدم‌های صبحانه‌ای بود و می‌توانستم ‏بی‌ترس بی‌کار ماندن طرف مقابلم تا می‌توانم بلمبانم. نفری یک املت کوهی و نیمرو و مربای آلبالو و خامه و 5 دانه سوسیس و ‏یک پر کالباس گوشت و یک پر پنیر گودا و نان جودار و شیرینی و چای و برشتوک شکلاتی برداشتیم و راند اول صبحانه‌مان را ‏شروع کردیم. برشتوک‌ها را توی شیر هم زدیم و بلعیدیم. من نتوانسته بودم از نان سنگک بگذرم. وسط انواع و اقسام نان‌های ‏خارجکی‌نما انصافا سنگک کنجددار را نمی‌توانستم کنار بگذارم. من را جان به جان کنی ایرانی‌ام و نان سنگک و مربای آلبالو را ‏نمی‌توانم رها کنم. شیر داغ را هم همین‌طور.. در راند دوم سراغ کمپوت آناناس و کمپوت هلو و حلوا ارده و نان سنگک و گریپ ‏فوروت و نارنگی و آب انگور و آب پرتقال هم رفتیم. می‌توانستیم راند سوم را هم شروع کنیم و به سراغ ناخورده‌های دیگر ‏برویم. ولی یکهو دیدیم یک ساعت گذشته و وقت زیادی برای ادامه‌ی روز نداریم...‏

دوباره آمدیم توی لابی. نمی‌شد عکس یادگاری نینداخت. در و دیوار هتل عباسی آدم را به عکس یادگاری انداختن وامی‌داشتند. ‏آن تابلو نگاره‌ی بانوی ایرانی و تزئینات دیوارها... صحرا لباس‌ قشنگ‌هاش را پوشیده بود. دامن بلند چهارخانه پوشیده بود و به ‏قدری آلاپلنگ شده بود که حیفم می‌آمد هی از او در پس‌زمینه‌ی در و دیوار پر از تزئینات هتل عباسی عکس نگیرم. ‏ بقیه هم همین طور بودند. آن هایی که فقط برای صبحانه آمده بودند نمی توانستند بر میل به عکاسی غلبه کنند...

دیرمان شده بود. می‌توانستیم توی حیاط هتل عباسی هم برویم. حیاط بزرگی که در وسط ساختمان واقع بود و از بیرون هیچ ‏دیدی نداشت (معماری درون گرا...) و یک باغ بزرگ بود برای خودش... ولی باید دیدنی‌های دیگری را می‌دیدیم. روز آخر ماندنم در اصفهان بود و ‏خیلی جاها مانده بود که هنوز ندیده بودم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: صبحانه ، هتل عباسی ،

سفر به جی - 6

پنجشنبه 8 بهمن 1394  03:50 ق.ظ

نوع مطلب :اصفهان ،

خیابان کنار هتل عباسی(خیابان باغ گلدسته) را که بالا بروی می‌رسی به باغ هشت بهشت. از پس حوضی بزرگ با فواره‌هایی ‏رنگین‌کمانی، می‌رسی به ساختمان بزرگی به نام کاخ هشت بهشت. ورود ممنوع است و فقط باید از بیرون به شکوهش نگاه کنی. ‏شرحش را که بعدها بخوانی، حسرت دیدن مقرنس‌های تالار مرکزی کاخ به دلت می‌ماند. کاخ هشت بهشت یک جورهایی یک ‏آپارتمان بزرگ 8 واحدی 2 طبقه بوده است. 8 واحدی که می‌گویند برای 8 حوری منتخبِ شاهی از شاهان صفوی بوده. 4 واحد ‏در 4گوشه‌ی طبقه‌ی اول و 4 واحد در 4گوشه‌ی طبقه‌ی دوم. ‏

از توی باغ که به اتاق‌های طبقه‌ی بالای کاخ نگاه می‌کنی یک چیزی توجهت را جلب می‌کند: اتاق‌های موسیقی. در دل دیوارها ‏گنجه‌هایی ساخته‌اند که محل قرار گرفتن جام‌های آب و شراب بوده. گنجه‌هایی که دقیقا به شکل جام‌های آب و شراب هم ‏تراش خورده‌اند. صحرا این گنجه‌ها را نشانم داد و آزمایشی دور از دوران ابتدایی را به یادم آورد. توی درس علوم تجربی یک ‏آزمایش ساده داشتیم که چند لیوان شیشه‌ای را کنار هم می‌گذاشتیم. در هر کدام مقدار متفاوتی آب می‌ریختیم. یکی را پر ‏می‌کردیم. یکی را خالی می‌گذاشتیم. یکی تا نیمه پر. بعد وقتی با قاشق به این لیوان‌ها می‌زدیم صداهای مختلفی پخش می‌شد و ‏صداها اکو می‌شدند. ساختار گنجه‌های اتاق‌های موسیقی کاخ‌های صفوی هم همین‌گونه بوده. گنجه‌ها را پر می‌کرده‌اند از جام‌های ‏آب و شراب. بعد وقتی خنیاگران می‌نواخته‌اند صدای تار و تنبورشان در این گنجه‌ها و جام‌های پر و نیمه‌پر می‌پیچیده و اکو ‏می‌شده و چه حسی ایجاد می‌کرده... وقتی به طبقه‌ی آخر عالی‌قاپو رسیدیم آن حس و حال اکوستیک را بیشتر درک کردم... ‏

روبه‌روی باغ هشت بهشت کتابخانه‌ مرکزی شهر اصفهان قرار دارد که معماری نمای ظاهری‌اش ارزش نگاه کردن را دارد. ولی ‏از شکوه و عظمت معماری صفوی در آن خبری نیست... صحرا می‌گفت در هر دوره‌ای معماری فاخر از آن چیزی است که ‏بیشترین اهمیت را در زندگی مردم آن دوره داشته. در عصر صفوی مسجد و حکومت بیشترین نقش را داشته. پس معماری ‏فاخر از آن مسجدها و کاخ‌های شاهنشاهی بوده. در عصر ما کتابخانه‌ها بیشترین اهمیت را ندارند. نباید هم معماری کتابخانه‌ها ‏فاخر و خیره‌کننده باشد. مسجد‌ها هم همین‌طور. در عصر ما بیشترین فخر سعی می‌شود که در بانک‌ها و شعب بانک‌ها به کار ‏گرفته شود...‏

ما ایرانی‌ها نمی‌توانیم به تیم‌های فوتبال و ورزشی‌مان افتخار کنیم،‌ نمی‌توانیم فیلم‌های سینمایی و تلویزیونی‌مان را سر دست ‏بگیریم،‌ نمی‌توانیم خودروهای ساخت صنایع بزرگ کشورمان را با تبختر به جهانیان نشان بدهیم. راستش چیزهایی که سر ‏دست بگیریم و با افتخار بگوییم که این ماییم،‌ این ایران و ایرانی است خیلی کم است. این یکی ازین چیزهای کم‌شمار میدان ‏نقش جهان است. اثری که 40 سال پیش جزء میراث بشری یونسکو شد. ‏

نقش جهان 4 اثر معماری بزرگ دارد و هر کدام نماد چیزی هستند. ‏

عالی‌قاپو نماد حکومت است،‌ سردر بازار قیصریه نماد بازار است،‌ مسجد شیخ لطف‌الله نماد دین است و مسجد جامع نماد مردم. ‏همه‌ی این‌ها در کنار هم نقش جهان را شکل داده‌اند. ‏

‏4 اثر معماری بزرگ نقش جهان متقارن نیستند. عالی‌قاپو و مسجد شیخ لطف‌الله به مسجد جامع نزدیک‌ترند. (معنای استعاری ‏هم می‌تواند داشته باشد.) قصه‌اش ولی این بوده که در دوران صفویه،‌ کاروان‌های تجاری و خارجی از سمت مسجد عتیق وارد ‏می‌شدند و از بازار بزرگ اصفهان می‌گذشتند و به نقش جهان می‌رسیدند. همه‌ی آن‌ها از سردر قیصریه وارد نقش جهان ‏می‌شدند. معماران بزرگ عصر صفوی (گل سرسبدشان استاد علی‌اکبر اصفهانی،‌ معمار شهر اصفهان) سعی کردند جوری عالی‌قاپو ‏و مسجد شیخ لطف‌الله را بسازند که در نظر تاجر تازه‌وارد شکوه و عظمتی دوچندان داشته باشد. پس پرسپکتیو را به کار ‏گرفته‌اند و با ساخت نامتقارن میدان،‌ سعی کرده‌اند ابهت را بیشتر القا کنند.‏

از حکومت شروع کردیم. از عمارت عالی‌قاپو. نفری 3 هزار تومان بلیط‌مان شد. طاق ورودی عمارت با ساختار گنبدی و ظریفش،‌ همان اول کار ما را سر به هوا کرد. ساختار قرینه‌ و دقیق طاق جوری بود که اگر از یک گوشه‌اش آرام ‏پچپچه می‌کردی،‌ صدایت از کنج دیوار بالا می‌رفت،‌ زیر گنبد پر نقش و نگار سُر می‌خورد و بعد از کنج دیگر قِل می‌خورد و به ‏گوش آدمی که آن طرف در فاصله‌ی 10 متری ایستاده بود می‌رسید. ولی ما نتوانستیم حرف‌های مگوی‌مان را این‌طوری به هم ‏بزنیم. چون که عدل در 4 کنج دیواره‌های شیشه‌ای گذاشته بودند که ما این کار را نکنیم. روی دیواره‌های شیشه‌ای هم چند ‏شماره نوشته بودند: 112. 114. سر درنیاوردیم.

وارد شدیم. از چند اتاقک که صنایع دستی می‌فروختند و نقشه‌های تکمیل ‏عمارت عالی‌قاپو را به صورت سه بعدی به دیوار زده بودند رد شدیم. صحرا دیواری را نشانم داد. سیمان شده بود. ولی تکه‌هایی ‏از دیوار لخت و آجری بود. یک مدل خاص از مرمت که به مدل ایتالیایی مشهور است. برای استحکام بیشتر بنا،‌ دیوار را سیمانی ‏و به شکل امروزی درمی‌آورند. ولی تکه‌هایی از آجر و ملات قدیمی و اصلی را هم عریان می‌گذارند تا بگویند که اصل دیوار چه ‏شکلی بوده است. ‏

خواستیم از پله‌های عمارت عالی‌قاپو بالا برویم که خانمی چادری بلیط‌مان را خواست. تحویل دادیم. جلویش یک سبد بزرگ پر ‏از موبایل چیده بود. یکی از موبایل‌ها را درآورد. گفت: این راهنمای اثر است. در جای جای عمارت شماره‌هایی به چشم‌تان ‏می‌خورد. آن شماره‌ها را روی این دستگاه وارد می‌کنید و راهنمای سخنگو مشخصات آن نقطه از بنا و کاربردها و تاریخش را ‏برای‌تان شرح می‌دهد. بعد گفت: کارت شناسایی‌تان را لطف کنید. توی دلم گفتم چه جالب. زحمت توضیح دادن و راهنمای اثر ‏تاریخی شدن و روایت کردن را از سر خودشان باز کرده‌اند. کارت ملی‌ام را که تحویل دادم گفت 5هزار تومان هم لطف کنید. ‏تعجب کردم. به صحرا نگاه کردم. بیشتر دوست داشتم او برایم توضیح بدهد. شاید مثل این راهنمای سخنگوی ماشینی جزئیات ‏را یادش نباشد ولی از زبان صحرا روایت شنیدن را بیشتر دوست داشتم. اصلا صحرا هم اگر نبود و قرار بود راهنمای من آن ‏موبایله باشد،‌ بهتر نبود که بنشینم خانه و فیلم مستندی در مورد عالی‌قاپو ببینم؟ هم تمرکزم بیشتر بود و هم زحمت این همه ‏راه را نمی‌کشیدم... یک جور احساس گول خوردن کردم. آن‌ها جلوی در همین 3دقیقه پیش 6 هزار تومان از ما گرفته بودند. ‏دوباره می‌خواستند 5 هزار تومان بگیرند. اگر همان جلوی در اول کار 11 هزار تومان را یک جا ازم می‌گرفتند حس بدی نداشتم ‏تا این که بخواهند جدا جدا بابت هر خدمت پول بگیرند. نپذیرفتم.

با صحرا از پله‌ها راه افتادیم رفتیم بالا. پله‌هایی از جنس ‏کاشی‌های رنگی و در هر پاگرد اتاقکی برای انتظار. اتاقکی که دور تا دور هره داشت. هره‌‌ای که نقاشی‌ها و کاشی‌کاری‌ها داشته،‌ ‏ولی نقاشی‌ها و کاشی‌کاری‌ها به مرور زمان نیست و نابود شده بودند و فقط پرهیبی ازشان مانده بود. صحرا می‌گفت خیلی از ‏نابودی‌های کاخ‌های صفوی و نقاشی‌ها و کاشی‌کاری‌های هنرمندانه کار قاجارها بوده. با از بین بردن آثار صفوی می‌خواستند ‏بگویند که گذشته شکوه و جلالی نداشته. یاد حکایت‌های ظل‌السلطان حاکم اصفهان در زمان ناصرالدین‌شاه قاجار افتادم... ‏فقط در ایوان عالی قاپو بود که دو نقاشی از دو خانم مینیاتوری ایران بر دیوارها سالم و صحیح مانده بود. یا چون حجاب شان اسلامی بود بازسازی شده بودند...

از پله‌ها بالا رفتیم. تا که رسیدیم به ایوان عالی‌قاپو. ایوان بزرگ با ستون‌های چوبی چند صد ساله و سقف خاتم‌کاری و دیوارهایی ‏با نگاره‌های زیبا. سقفی که مشابهش را در هتل عباسی دیده بودم. فقط این یکی غبار سالیان را به دوش می‌کشید و آن یکی ‏درخشندگی نو بودن را. ایوان عالی‌قاپو پر بود از داربست‌های فلزی. جوری که نمی‌شد میدان نقش جهان را با خیال راحت به ‏نظاره نشست و احساس شاه بودن کرد. وارد اتاقی شدیم که عکس‌های قدیمی اصفهان را به نمایش گذاشته بود و بعد از پله‌های ‏پشتی راهی طبقات بالای عالی‌قاپو شدیم. پله‌های پشتی، پله‌های شاهنشاهی بودند و راه به سوی اتاق موسیقی می‌بردند و صحرا ‏از من جلوتر می‌رفت و من از پی او روان بودم... ‏

اتاق موسیقی پر بود از گنجه‌های خالی جام‌های آب و شراب. این اتاق موسیقی پر بود از آن گنجه‌ها و پیدا بود که در روزگاری ‏دور چه‌قدر طرب‌انگیز بوده... جلوی تمام دیوارها و نقاشی‌ها شیشه کشیده بودند و عملا نمی‌شد چیزی را از نزدیک دید. از ‏بزرگ‌ترین صفاهای اتاق موسیقی می‌توانست پنجره‌هایی باشد که رو به نقش جهان باز می‌شوند. ولی آن‌ها هم ورود ممنوع ‏بودند و نمی‌شد به پنجره‌ها نزدیک شد... در تالار موسیقی زیاد نماندیم. هم‌زمان با ما یک گروه دختربچه‌ی دبیرستانی هم جیغ ‏و ویغ‌کنان آمده بودند و باید می‌رفتیم. وقتی از پله‌های پشتی که مخصوص رفت و آمد شاه بود رد می‌شدیم،‌ صحرا از پنجره‌ی ‏پشتی عالی‌قاپو ساختمان دوری را نشانم داد. ساختمانی که بالا رفتنش باعث خطر حذف شدن نقش جهان از میراث جهانی ‏یونسکو شده بود. هتلی که با جار و جنجال‌های فراوان سرانجام طبقات بالایش متوقف شد تا نقش جهان در فهرست ‏میراث جهانی باقی بماند. ولی وقتی از طبقه ی آخر عالی قاپو نگاه می کردی تنها ساختمانی که از پس درخت ها دیده می شد همان هتل جهان نمای لعنتی بود. همیشه زیاده‌خواهی تعداد محدودی آدم(؟!)‌ هزینه‌هایی به دنبال دارد که حتی چند نسل بعد هم ‏ممکن است از پسش برنیایند...‏

پشت عمارت عالی‌قاپو، دانشکده‌ی معماری دانشگاه هنر اصفهان قرار دارد. چسبیده به عالی‌قاپو. دیوار به دیوارش. و راستش ‏حس می‌کنم معماری‌خوانده‌های اصفهان به مراتب از تهرانی‌ها معمارتر بار بیایند. دیوار به دیوار عالی‌قاپو و نقش جهان و ‏معماری برتر چند قرن اخیر ایران باشی و معمار بار نیایی؟! عمارت دانشکده معماری دانشگاه هنر اصفهان،‌ در زمان صفویه ‏خانه‌ی درویشان بوده. درویشان آن موقع از مخالفان حکومت بودند و شاه عباس صفوی هم چاره‌ی کنترل کردن آن‌ها را در ‏این می‌بیند که آن‌ها را در نزدیک‌ترین نقطه به مرکز حکمرانی‌اش قرار بدهد. دشمن هر چه نزدیک‌تر،‌ خطرش کم‌تر...‏

از پله‌های عالی‌قاپو برگشتیم پایین. رفتیم توی میدان و از نمای بیرونی عمارت عکس گرفتیم. عکس‌های رهبران جمهوری ‏اسلامی بر دو طرف عمارت عالی‌قاپو بیش از هر چیزی نشان جاودانگی عالی‌قاپو به عنوان نماد حکومت بود...‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: کاخ هشت بهشت ، عالی قاپو ، میدان امام ،

سفر به جی - 7

پنجشنبه 8 بهمن 1394  03:00 ق.ظ

نوع مطلب :اصفهان ،

حجره‌های توی میدان نقش جهان پر بودند از صنایع دستی اصفهان. بازار اصفهان پر بود از مغازه‌های خاتم‌فروشی و مینافروشی ‏و حکاکی‌ها. از مغازه‌ای گز اصفهان خریدیم. گز بلداجی نخریدیم. گز کرمانی خریدیم. فروشنده پسرکی بود که با لهجه‌ی غلیظ ‏اصفهانی‌اش به هیچ وجه راضی به تخفیف دادن نبود. به زور 2هزار تومان را بهش ندادیم و از مغازه‌اش با بسته‌های گز فرار ‏کردیم. بسته‌های گز قیمت نداشتند. فقط تاریخ تولید و انقضا داشتند.‏

وقتی از مغازه‌های هنرفروشی(خاتم و مینا و حکاکی‌ها و...) رد می‌شدیم به این فکر کردم که چه‌قدر خوب است که این مغازه‌ها ‏سر پا اند. چه قدر خوب است که هنرهای دستی می‌توانند فروش بروند و به احتمال زیاد خوب هم می‌فروشند. چون که این‌جا ‏نقش جهان است و شهرتی عالم‌گیر دارد و حتم هر باب حجره در این بازار کلی قیمت دارد. ردپای دولت پیدا نبود. یعنی ‏خاتم‌کاری و میناکاری و حکاکی‌های هنرمندان اصفهانی وابسته به خوابی که دولت‌مردان می‌دیدند نبود. مثل نویسندگی و ‏فیلم‌سازی نبود که دولت دست و پای هنرمندها را ببندد و یک روز شیر نفت را باز کند و فیلم‌سازها را پول‌دار کند و روزی دیگر ‏شیر نفت را ببندد و نویسنده‌ها را به دریوزگی بیندازد. ازین‌که توی بازار اصفهان هنر فروش داشت حس خوبی پیدا کردم.‏

به سمت راسته ی مسگرها راه افتادیم. صدای تق تق چکش‌کاری مسگرها آن‌قدر بلند نبود. چند نفر توی حجره‌شان مشغول بودند و ‏گوشی‌های عایق صدای بزرگی هم روی گوش‌های‌شان گذاشته بودند و چکش‌کاری می‌کردند. قرمزی خاص ظرف‌های مسی ‏چشم‌گیر بود. ‏

رسیدیم به سردر قیصریه. سردر بازار که توی عکس‌های قدیمی بالای کاخ عالی‌قاپو پر از نقش و نگار بود و بالکن داشت و ‏دبدبه و کبکبه‌ای. ولی در سال 1394 خورشیدی فقط یک سردر بزرگ بدون هیچ نقش و نگاری بود. گذر از دوران قاجار تمام ‏زیبایی‌هایش را از بین برده بود. ظل‌السلطان حاکم اصفهان در زمان ناصرالدین‌شاه از شکوه و هنر صفویه بدش می‌آمد. دستور ‏داده بود که تمام نقش و نگارها و نقاشی‌های دوران صوفیه را گچ بگیرند. بعد چون نقاشی‌ها رنگ روغن بودند، گچ روی آن‌ها ‏سُر می‌خورد. چاره را در این دیده بودند که نقاشی‌ها را سمبه بزنند و خط بیندازند و بعد روی‌شان گچ بگیرند. سردر بازار ‏قیصریه یک آتش‌سوزی بزرگ را هم از سر گذرانده بود و عملا چیزی از آن باقی نمانده بود. ‏

از بازار پشتی راه افتادیم سمت مسجد شیخ لطف‌الله. مغازه‌های ادویه‌فروشی بازار خوش‌آب و رنگ بودند و بوی انواع ادویه ‏هوش از سر آدم می‌برد. سقف بازار اصفهان هم دیدنی بود. هر چند متر به چند متر گنبدی بود و سوراخی در بالای گنبد برای ‏تامین نور داخل بازار. بعد در تقاطع‌ها هم گنبدی بزرگ‌تر به چشم می‌خورد. نظم و ترتیب چینش آجرها در گنبدها و هلالی که ‏آفریده بودند ستودنی بود. ساعت شده بود 12 ظهر و مسجد شیخ لطف‌الله و بقیه‌ی دیدنی‌های نقش جهان از 12 تا 1 ظهر برای ‏بازدید بسته بود. ناهار و نماز. وقتی هیچ راهنمایی برای توضیح اثر وجود ندارد و کسی موقع بازدید نمی‌گوید خرت به چند، ‏دیگر وقت ناهار و نماز چه معنایی دارد؟ وقتی زحمت روایت‌ گفتن را با اجاره دادن 5 هزار تومنی یک ضبط صوت موبایلی‌شکل ‏از سرشان باز می‌کنند دیگر وقت ناهار و نماز را باید کجای دل گذاشت آخر؟

صحرا من را برد پشت مسجد شیخ‌لطف‌الله. دیوارهای باربر پشت مسجد را نشانم داد. گفت که گنبد به آن شکوه و عظمت وزن ‏زیادی داشته و چنین دیوارهای باربری هستند که از پس قرن‌ها توانسته‌اند حجم بار یکتاترین گنبد عالم را تحمل کنند. ‏

راه افتادیم سمت بازار فرش‌فروش‌ها. صحرا یک غذاخوری بازاری را وسط راسته‌ی فروش‌فروش‌ها می‌شناخت که راست کار ‏خودم بود. از آن غذاخوری‌ها که فقط بازاری‌های اصفهان مشتری‌اش هستند، پیرمردهای اهل حساب کتاب و پولدار بازار ‏اصفهان. پشت عالی‌قاپو کنار دانشکده معماری دستشویی عمومی است. دانستن مکان دستشویی‌ها در جای بزرگی مثل ‏نقش‌جهان و بازار اصفهان از جمله اطلاعات حیاتی بشری است. صحرا همراهم بود و بلد بود... ‏

آن طرف‌تر داشتند اسبی را نعل می‌کردند. درشکه‌های توی میدان نقش جهان تر و تمیز بودند. اسب‌های‌شان قشوکشیده بودند. ‏خوبی نقش جهان این بود که هیچ ماشینی تویش راه نداشت. فقط همین درشکه‌ها بودند. صحرا می‌گفت چند سال پیش ماشین‌ها ‏به میدان نقش جهان راه داشتند. مخصوصا که دقیقا آن وسط یک ایستگاه اتوبوس هم بود. همیشه‌ی خدا ترافیک هم می‌شد. حالا ‏تو می‌خواستی پرسپکتیو میدان را ببینی. مگر می‌شد؟ یک ایستگاه اتوبوس زپرتی جلوی دیدت بود. نعل‌های قدیمی اسب را ‏کنده بودند و داشتند ناخن‌هایش را سوهان می‌زدند و کوتاه می‌کردند. اسب پای بدون نعلش را که زمین می‌گذاشت یک ‏جوری‌اش بود. فوری پایش را بلند می‌کرد،‌ مثل آدمی که بدون کفش برود روی یک سطح داغ.‏

از بازار فرش‌فروش‌ها رد شدیم. دیدن فرشهای دستی و پر نقش و نگار حس غریبی به آدم القا می‌کرد. بازار فرش‌فروش‌ها ‏جایی بود که لهجه‌ی غلیظ اصفهانی را سلیس و کامل می‌شنیدی. دلت می‌خواست همین‌جوری بروی بنشینی جلوی بازاری‌ها و ‏به‌شان بگویی حرف بزنید. هر چه دل‌تان می‌خواهد بگویید. فقط با لهجه‌ی غلیظ‌تان حرف بزنید... از شانس بد من، غذاخوری ‏مزبور بسته بود. برگشتیم. کمی توی میدان نشستیم و استراحت کردیم و ساعت 1 راه افتادیم سمت مسجد شیخ لطف‌الله.‏

مسجد  باز شده بود. نفری 3 هزار تومان سلفیدیم و وارد شدیم. اول یک راهرو با کاشی‌های آبی و زرد که برای رفع انحراف ‏قبله نسبت به ورودی مسجد طراحی شده بود. توی راهرو یک در چوبی بود که به پشت بام مسجد راه داشت. آن طرف‌تر هم ‏دری چوبی بود که به شبستان مسجد راه داشت. شبستان در زیرزمین مسجد بود. تابستان‌ها که هوا گرم می‌شد، برای نماز ‏خواندن می‌رفتند به شبستان. و بعد...

شکوه و عظمت کاشی‌های زیر گنبد. خیره‌کننده بود. انواع رنگ آبی و زرد چشم را خیره می‌کرد. ‏گوشواره‌های سه قلویی (انسان و حیوان و نباتات) که از کف زمین (دل خاک) در هم پیچیده بودند و همین‌طور بالا رفته بودند تا ‏برسند به انحنای گنبد. توی دیوارها بین هر چند تا آجر کوچک، یک تکه چوب هم کار ‏گذاشته شده بود. برای مقابله با انبساط و انقباض در سرما و گرما... فقط می‌شد عکس انداخت. از صحرا در پس‌زمینه‌ی مسجد و ‏کاشی‌ها عکس می‌گرفتم فقط... آن حجم از زیبایی چیزی نیست که بشود با کلمه‌ها توصیفش کرد. نهایت توصیف با کلمات را ‏شاید ندوشن اسلامی کرده باشد که آن هم به نظرم از پسش برنیامده. زیبایی درونی گنبد مسجد شیخ لطف‌الله چیزی نیست که ‏بشود با کلمات بیان کرد.‏

از مسجد شیخ لطف‌الله آمدیم بیرون و راه افتادیم به سمت نماد مردم در نقش جهان: مسجد جامع. جلوی مسجد جامع ‏دروازه‌های چوگان به چشم می‌خورد. تنها یادگار روزگاری که نقش جهان زمین بازی چوگان بوده. چوگان مثل فوتبال و واترپلو ‏یک بازی ترکیبی است. فوتبال از مشتقات دو و میدانی است و واترپلو از مشتقات شنا. چوگان هم از مشتقات سوارکاری است. ‏بازی‌اش این‌طوری‌هاست: دو تا تیم حداقل چهارنفره روبه‌روی هم بازی می‌کنند. هر کدام از بازیکن‌ها چوبی به دست دارند و ‏سوار بر اسب،‌ به توپ چوگان ضربه می‌زنند. هدف این است که توپ چوگان وارد دروازه‌ی حرف شود. هر تیمی که تعداد گل ‏بیشتری زده باشد برنده است. چوگان یک بازی سرگرم‌کننده برای تقویت جنگ‌آوران قدیم بوده. اسب‌ها در بازی چوگان به ‏سمت همدیگر حمله می‌کردند و ترس‌شان از جنگ می‌ریخت. سوارکارهایی که سوار بر اسب می‌توانستند با چوب چوگان توپ ‏را به سمت هدف هدایت کنند، دقت و تمرکزشان تقویت می‌شد... ‏

بلیط مسجد جامع هم نفری 3 هزار تومان بود و بند و بساط موبایل راهنمای اثر با گرو گذاشتن کارت ملی و سلفیدن 5 هزار ‏تومان پول هم به راه بود. خانم راهنمای اثر بر صندلی‌اش نشسته بود و در نکوهش نپذیرفتن من گفت که مسجد جامع 18 نقطه‌ ‏روایتی دارد و خودتان از پسش برنمی‌آیید. گفتیم برو عامو و راه افتادیم. ‏

سنگاب ورودی. بعد گشتی در وضوخانه‌ی بزرگ مسجد جامع. مثل آفتابه‌دار مسجد شاه. (بعضی‌ها هنوز هم با اصرار می‌گویند ‏که مسجد جامع نه،‌ مسجد شاه. شاید هم حق دارند... مسجد به فرمان شاه عباس ساخته شده... در تاریخ این بوم و بر تنها ‏چیزی که ارزش نداشته مردم بوده و جان‌شان و خواسته‌های‌شان. به خواست مردم اتفاقی نیفتاده. از هخامنشیان و ساسانیان ‏بگیر و بیا تا صفویه و قاجار و...) و بعد دالانی که راه به سوی روشنایی حیاط مسجد داشت.... از تاریکی به روشنایی...

گشتی در ‏حجره‌های حیاط‌های بیرونی مسجد زدیم. از هم‌دیگر در پس‌زمینه‌ی گنبد خیلی بزرگ مسجد عکس گرفتیم. وارد شبستان ‏اصلی مسجد شدیم. گنبد مسجد جامع دو پوش است. یعنی یک گنبد هست که از درون است. و یک گنبد بزرگ‌تر که روی ‏همین گنبد ساخته‌اند و نمای بیرونی را تشکیل داده. نقطه‌ی وسطی گنبد جایی است که ساختاری آکوستیک دارد. اگر پا بکوبی ‏صدای پایت مثل چی اکو می‌شود. اگر حرفی بزنی یکهو می‌بینی که مثل یک بلندگو صدایت در کل محیط بزرگ مسجد در حال ‏اکو شدن است. ایستادیم و هم‌دیگر را صدا کردیم. کاشی‌کاری‌های عصر صفوی هم‌چنان روح‌انگیز بود...‏ موکت هایی که دور و اطراف مسجد روی هم تلنبار شده بودند زشت بودند. فکر کن تو داری به تماشای ساختار کم نقصی از هندسه و نظم و ترتیب رفته ای کلی موکت لوله شده می بینی که همین جوری تلنبار کرده اند. انبار نیست که. مسجد جامع است... 

پوش بیرونی گنبد مسجد جامع در حال مرمت بود. صحرا می‌گفت همیشه‌ی خدا روی این گنبد داربست زده‌اند و مشغول ‏مرمت‌اند. مسجد جامع را معمار بزرگ علی‌اکبر اصفهانی ساخته. افسانه است که گفته‌اند اول پی را ساخته و دیوارهای بزرگ ‏مسجد و 7 سال بعد آمده آن گنبد بزرگ و دو پوش را کار کرده. شاه‌عباس از دستش شاکی بوده که چرا این قدر ساختن آن ‏گنبد شکوهمند را طولش داده‌اش. گفته که خواسته‌ام طی این 7 سال دیوارها نشست خودشان را کرده باشند تا گنبد دچار هیچ ‏مشکلی نشود. ولی این گنبد عظیم انگار آن‌چنان هم بی‌نقص نیست. هر از چند گاهی مرمت می‌شود و دوباره ترگ‌های ریزی در ‏آبی فیروزه‌ایش یافت می‌شود و دوباره مرمت و این‌گونه است که داربست‌ها برچیده نمی‌شوند...‏

از نقش جهان خارج شدیم. گرسنه‌ام نبود. ولی دیگر باید رهسپار جاده می‌شدم. دوست داشتم ناهار آخر اصفهانم را هم با صحرا ‏بخورم. چند جا را پیشنهاد داد. حال و حوصله‌ی رستوران و کبابی را نداشتم. می‌خواستم ناهار سبکی بخورم که در 5 ساعت ‏رانندگی برگشتم دچار مشکل هاضمه‌ای نشوم. رفتیم کنار زاینده‌رود. پارک بعد از پل خواجو‌ جای خوبی بود،‌ پارک مشتاق. زیلو ‏و ظرف‌ها را از صندوق عقب ماشین برداشتیم و رفتیم روی چمن‌ها نشستیم. از کوه رفتن دیروزمان یک بسته پنیر و گوجه خیار ‏مانده بود. صحرا گوجه‌ها و خیارها را خرد کرد و روبه‌روی هم نشستیم و نان و پنیر و گوجه و خیار زدیم. ‏

ساعت 3 بعد از ظهر شده بود. سوار ماشین شدیم و او چهارراه بعد پیاده شد. باید می‌رفت خانه‌شان. به رفتنش نگاه کردم. به ‏دامن چهارخانه‌ی قرمز سفیدش و جوراب سیاه سه‌ربع ضخیمی که برایم پوشیده بود. دلم لرزید.‏

اتوبان خلوت بود. صدای ضبط را بلند می‌کردم و آهنگ می‌شنیدم. تا نطنز با علیرضا قربانی هم‌صدا بودم. تا کاشان با ابی و بعد ‏تا قم فقط صدای آهنگ‌های خارجکی که چیز زیادی ازشان نمی‌فهمیدم، اما توی ماشین و با صدای بلند حس خوبی بهم می‌دادند. ‏هر یک ساعت و نیم توقف می‌کردم. 2 تا از شیرینی‌ دانمارکی‌هایی که صحرا به عنوان آذوقه بهم داده بود می‌خوردم و چند ‏کلمه‌ای تلفنی با هم حرف می‌زدیم. یک جا وسط اتوبان تاسیان مثل چی گلویم را چنگ زد... ‏

‏100 کیلومتر از اصفهان دور نشده تاسیان بیخ گلویم را گرفته بود.‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: سردرد قیصریه ، مسجد شیخ لطف الله ، مسجد جامع ،

تب بس - 1

پنجشنبه 13 فروردین 1394  11:16 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

طلوع آفتاب در جاده ی قم کاشان

کله‌ی سحر راه افتادیم. 1000کیلومتر را باید می‌رفتیم و برای 1 روز آن‌قدر زیاد بود که حوصله‌ی حتا اندکی شلوغی را هم نداشته باشیم. هنوز آسمان سپیده نزده راه افتادیم و طلوع خورشید (سورمه‌ای و آبی شدن آسمان, قرمز و نارنجی و صورتی و گل‌بهی رنگ شدن آسمان در آن انتهای شرقی، محو شدن یکی یکی ستاره‌ها) را وسط جاده‌ی قم کاشان با سرعت 120کیلومتر بر ساعت به تماشا نشستیم.
صبحانه را صحرایی در استراحت‌گاه امیرکبیر، روی کاپوت ماشین خوردیم و پیش از ظهر به نایین رسیدیم. جایی که جاده‌ی اتوبان یزد را رها کردیم و افتادیم توی جاده‌ی بیابانی دو طرفه که در نگاه اول یکنواخت و خسته‌کننده بود, ولی دقت که می‌کردی تعداد رنگ‌هایی که می‌دیدی خیلی بیشتر از یک جاده‌ی جنگلی بود. جاده سیخ و بی‌پیچ و خم پیش می‌رفت و فقط استراحت‌های کوتاه ما کنار جاده برای خوردن چای بود که کمی هوای‌مان را عوض می‌کرد. نایین را رد کردیم و بعد از عبور از یک جاده‌ی سیخ بی‌پیچ و خم کم کم به انارک رسیدیم. شهری که در پای کوه مشرف بر کویر، با باروهای کاهگلی‌ و خاک سرخ رنگش تا دوردست‌ها را به تماشا نشسته بود. و به وضوح هوایش از سایر نقاط اطراف بهتر بود. توقف نکردیم. از میان کوه‌های اطراف انارک و جاده‌ی کمی پیچ و خم‌دارش عبور کردیم و دوباره به جاده‌ی سیخی رسیدیم که تا خور و بیابانک می‌رفت.

چای

از آبادی‌های چاه ملک و فرخی هم رد شدیم. آبادی‌هایی که پمپ‌بنزین‌شان مغازه ای بود. یک مغازه‌ی کوچک که شیلنگ بنزین را از پنجره‌اش می‌دادند بیرون تا تو بتوانی 20لیتر بنزین بزنی. پمپ بنزین نداشتند. مغازه‌ی بنزین‌فروشی داشتند.
ناهار را در خور و بیابانک خوردیم. در کنار امامزاده داوود که آلاچیق‌های خوبی داشت. نان و کوکو سیب‌زمینی دل‌چسبی بود.

جاده خور و بیابانک به طبس 

و بعد کله کردیم سمت طبس. جاده‌ای که 50سال پیش ایرج افشار در سفرنامه‌اش در توصیف آن نوشته بود: "راهی است که موج و ناهمواری و دست‌انداز کم ندارد. راننده‌ای یزدی که در قهوه‌خانه‌ی پشت بادام ترید آبگوشت و پیاز می‌خورد به لهجه‌ی غلیظ در جواب سوال ما گفت: راه بَدُک (به ضم دال) نیست, خیلی موج داره, یه تا یه تا موج‌ها را مِشمارم و میام!"
بعد از 50 سال موج موج جاده هم‌چنان پابرجا بود. ولی این بار لذت‌بخش بود. جاده آسفالت بود و عبور از آب‌نماهایی که در 100-150کیلومتری طبس زیاد و زیادتر می‌شدند لذت‌بخش بود. پیچ و خم نداشت. ولی آب‌نماهایی داشت که هیجان‌انگیز بودند. با سرعت می‌راندی و وارد فروافتادگی جاده می‌شدی و دلت خودت و همسفرانت هُرّی می‌ریخت پایین. انگار که سوار سرسره‌ی آبشار شهربازی شده باشی. با همان حس ریختن دل و حس تعلیق.
جاده پر بود از تابلوهای خطر عبور شتر. و میثم می‌گفت خطرناک‌ترین حالت همین آب‌نماهاست. جایی که تو 100متر جلوترت را از پس تپه‌ی پیش‌رو نمی‌بینی و با سرعت وارد آب‌نما می‌شوی و حالش را می‌بری و یکهو بعد از آب‌نما می‌بینی شتری ملچ مولوچ‌کنان وسط جاده ایستاده و تو با 100تا سرعت مگر می‌توانی ترمز کنی؟!
جاده پر بود از آب‌انبارهایی که کنار همه‌شان بلااستثنا یک اتاق نمازخانه هم ساخته بودند.آب‌انبار و نمازخانه. هر چند کیلومتر به چند کیلومتر. بوی دین و مذهب می‌داد جاده.

 بیابان را سراسر مه گرفته است...

و مناظر اطراف؟ بیابان‌هایی که رنگ عوض می‌کردند. شوره‌زارهای پر از نمک سفید یکدست. زمین سفت کویری با چندضلعی هایی که نمک‌ها ساخته بودند. و بعد ماسه‌ها و شن‌های روان و درختان گز و بوته‌ها و خارها. و بعد آبگیرهایی وسط ماسه‌ها که باران‌های این یکی دو روز ساخته بودند... کنار جاده ایستادیم و با چندضعلی های نمکی که سطح بیابان را تا چشم کار می‌کرد پوشانده بودند عکس یادگاری انداختیم. از آن عکس‌ها که می‌پری در هوا و سرعت شاتر را تا جایی که می‌شود می‌بری بالا تا عکس‌هایی معلق در هوا بگیری...
از باران‌های این چند روز پوسته‌ی نمکی خاک کویر با چندضلعی های نامنظمش ور آمده بود. هر کدام از چندضلعی های خشک گل‌آلود شده بودند و خاک یکدست زیرش از گوشه‌های ورآمده‌ی چندضلعی پیدا شده بود. به این فکر کردم که آدم‌ها هم همین‌اند. باران‌ها که ببارند, ماسک سخت و خشک و شور صورت‌شان تکه تکه ورمی‌آید تا لایه‌ی یک‌دست و مهربان زیری بیرون بزند. فقط باید باران‌ها هم‌چنان ببارند تا لایه‌ی خشک رویی نرم شود. پوسته پوسته شود. ور بیاید و گوشه‌های چندضلعی‌ها ور بیایند و کنده شوند...

به طبس نزدیک می شویم...

و بعد از کیلومترها بیابان کم کم سِواد شهر طبس پیدا شد. سیاهه‌ی سبزی میان کویر بی‌پایان اطراف. سبز شدن مناظر اطراف جاده و درختان بی‌شمار نخل نزدیک شدن طبس را خبر می‌دادند. و بیهوده نبود که اسم شهر را گذاشته بودند تب بس. تب عبور از بیابان‌ها با رسیدن به این شهر بس می‌شد.

 باغ گلشن

ساعت 4:30 عصر وارد شهر شده بودیم و وقت برای گشت و گذار در شهر داشتیم. آسمان در طبس گسترده بود. خانه‌ها بلندمرتبه و قوطی‌کبریتی نبودند. خیابان ها هیچ کدام تنگ و تاریک نبود. از میان خیابان‌ها رد شدیم و به میدان پلیکان رسیدیم و وارد باغ گلشن شدیم. جزء باغ‌های ایرانی که ثبت جهانی شده‌اند. از در بالا وارد شدیم. جایی که چند شتر پیر مسافران نوروزی را سوار کوهان‌های‌شان می‌کردند و یک دور می‌چرخاندند. خود باغ هم جالب بود. بوی بهارنارنج می‌داد. دیدن درخت‌های نخل در کنار درخت‌های بهارنارنج لذت‌بخش بود. همه جور درختی بود تقریبا! از سروها و کاج‌های بلندمرتبه بگیر تا بید مجنون و نخل‌های سر به فلک‌کشیده. و اطراف و اکناف باغ هم پر شده بود از پلاکاردهایی در باب حفظ حجاب که بعضی‌های‌شان خنده‌دار بودند. ("پوشیدگی دوامی برای زیبایی است." با عکسی از دو سیب. یکی سیب پوست‌کنده و قهوه‌ای شده. یکی سیب با پوست و براق. به نظرم عکس هلو را می‌گذاشت بهتر بود.)

پلیکان های باغ گلشن 

در حوض بزرگ وسط باغ چشم‌گرداندیم پلیکان‌های مشهور باغ گلشن را ببینیم. ولی پیدای‌شان نبود. رفتیم جلوتر دیدیم 3تا پلیکان را کرده‌اند توی یک قفس 2متر در 2متر و پلیکان‌های بیچاره هم افسرده و بی‌حال لم داده بودند کف زمین. 2تای‌شان چرت می‌زدند و آن یکی هم خیلی بی‌حال با منقارش لای پرهایش را تمیز می‌کرد. گمان کردیم که به خاطر شلوغی این چند روزه‌ی باغ آن‌ها را زندانی کرده بودند تا ملت اذیت‌شان نکنند.
حوالی 40سال پیش, 2 تا پلیکان مهاجر در راه بین دریاچه‌ی هامون و دریاچه‌ی ارومیه راه گم کردند و گذارشان افتاد به کویر طبس. و وسط کویر برای نجات خودشان گذارشان افتاد به باغ گلشن. باغی سرسبز و مربعی شکل با آب فراوان و انواع و اقسام درختان و ماندگار شدند. آن‌قدر ماندگار که یکی از میدان‌های مرکزی شهر به نام‌شان شد. آن‌ها زاد و ولد کردند و نسل پلیکان‌های باغ گلشن پابرجا ماند.
ما کشته‌مرده‌ی توضیحات بالای قفس در مورد پلیکان شده بودیم. پلیکان سفید, دارای کیسه جلویی منقار آویخته, گوشت‌خوار. محل زندگی:آب‌های بزرگ, باتلاق‌ها و مرداب‌ها. پراکندگی در ایران: دریاچه‌ی هامون و دریاچه‌ی ارومیه. نوع زندگی: دسته جمعی منظم در ارتفاع زیاد. رفتار تولید مثلی: ایجاد کاکل مجعد در پشت سر.
حدود 10دقیقه منتظر ماندیم ببینیم کاکل کدام‌شان در پشت سر مجعد می‌شود. تغییری ایجاد نشد و کاکل مجعد در طول سفر برای‌مان اسم رمز و استعاره شد.

 امامزاده  حسین شهر طبس

نزدیکی‌های غروب بود که راه افتادیم سمت امامزاده حسین. برادر امام‌رضا. جایی که طبسی‌ها به خاطر آن شهرشان را میقات‌الرضا نامیده‌اند. و عجب باصفا بود این امامزاده. منظم و مرتب. وسط یک میدان خیلی بزرگ. در بیرونی‌ترین دایره‌ی میدان, پارکینگ ماشین‌ها بود. و پیاده‌رویی بزرگ برای چادر زدن. در لایه‌ی درونی‌تر درخت‌های نخل بودند و بعد دیوارهای بیرونی محوطه‌ی امامزاده. با 4ورودی و معماری اسلامی و مثل مشهدالرضا, مناره‌ها دور از هم و در گوشه‌ها. 4طرف محوطه‌ی امامزاده حجره حجره بود. حجره‌هایی که برای کارهای اداری نبودند. اتاق‌هایی بودند که به خانواده‌ها و زوار اجاره داده می‌شد. و صحن امامزاده... بوی بهارنارنج بود که مست و ملنگت می‌کرد. درختان بی‌شمار بهارنارنج در کنار درختان سر به فلک‌کشیده‌ی نخل...
دم غروب بود و صحن را پر از فرش کرده بودند تا نماز مغرب و عشا به پا شود. آسمان کویر در کار غروبی باصفا بود و ما در صحن امامزاده به آرامشی عجیب رسیده بودیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: طبس ، جاده ، باغ گلشن ، میقات الرضا ، کویر ، تب بس ،

تب بس - 2 (چشمه ی مرتضا علی)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  10:19 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

به سوی چشمه ی مرتضا علی

شب را خانه‌ی دخترخاله صبح کردیم.
دخترخاله‌ی میثم لطف کرد و خانه‌اش را در اختیار ما 4 تا قرار داد. بعد از نماز دور امامزاده گشتی زدیم. دلال‌هایی بودند که داد می‌زدند سوییت و خانه‌ی اجاره‌ای. ازشان پرسیدیم شبی چند؟ گفتند 30 هزار تومان. ولی به مجرد نمی‌دهیم. ما هم گفتیم خیلی دل‌تان بخواهد و مزاحم دخترخاله شدیم. شام را هم مهمانش شدیم! بعد از شام آن قدر خسته بودیم که حال و حوصله‌ی بازی و سرگرمی نداشتیم. هر کدام‌مان افتادیم یک گوشه از خانه و دِ بخواب. کله‌ی سحر برپا شدیم و پوتین‌ها و دمپایی‌های مان را دم دست گذاشتیم. نان روغنی مخصوص طبس را هم دخترخاله شب قبل برای‌مان آورده بود. با پنیر و حلواشکری زدیم تو رگ و سوار سفیدبرفی شدیم.
راندیم سمت میدان معلم طبس و از آن‌جا وارد جاده‌ی روستای خرو شدیم و بعد از 33کیلومتر از کویر طبس عبور کردیم و به کوه‌پایه‌های شمالی طبس رسیدیم: روستای خرو. از کنار سد نهرین گذشتیم و روستای ییلاقی به ما رخ نشان داد. ورودی روستا همان اول صبح چند نفر قبض به دست ایستاده بودند. 3هزار تومان عوارض پسماند ازمان گرفتند و 1 کیسه زباله‌ی سیاه و 1 نقشه‌ی شهرستان طبس کف دست‌مان گذاشتند. جاده را ادامه دادیم تا که جاده‌ی آسفالت تمام شد و به پارکینگ خاکی چشمه‌ی مرتضا علی رسیدیم. نرسیده‌ به انتهای جاده‌ی آسفالت یک جاده خاکی فرعی سمت راست جاده وجود داشت که به پارکینگ پایینی چشمه می‌رسید. با تجربه‌ها از آن طرف رفته بودند.
هیجان‌انگیز بود. چشمه‌ی مرتضا علی هیجان‌انگیز بود.
از کالِ پک و پهن وارد مسیر رودخانه شدیم. پله‌ی سنگ‌کاری شده داشت و نیاز به کوه‌نوردی و پوتین و کفش جدی نبود. آخر پارکینگ دمپایی می‌فروختند که قبلا آمارش را داشتیم و با خودمان دمپایی آورده‌ بودیم. کال دره‌هایی است که بر اثر عبور سیلاب‌های فصلی ایجاد شده است. فرقش با خود دره این است که دره بین دو کوه واقع شده است و کال بین دو سطح از زمین واقع شده است و هر کالی را که ادامه بدهی آخرش به دره می‌رسی. چین و واچین دیواره‌های اطراف کال‌های طبس دیدنی است.

پل تله فریک

اول مسیرمان وسایل دبی‌سنجی چشم‌مان را گرفته بود. میثم عمران آب خوانده بود و خوب سر در می‌آورد. پل تله‌فریک ازین طرف مسیر به آن طرف آویزان بود. همان ارابه‌هایی که اهالی روستایی در چهارمحال و بختیاری از آن به عنوان پل آدم‌رو استفاده می‌کردند و نصف بیشترشان انگشت‌های دست‌شان را به خاطر این ارابه‌ی دبی‌سنجی آب از دست داده بودند. آن قدر بالا بود که باورمان نمی‌آمد این دره‌ی فراخ روزی آن‌قدر پرآب شود که آن پل تله‌فریک هم کارایی پیدا کند. ولی سیلاب‌های فصلی مثل این که جدی‌تر ازین حرف‌ها بودند.

چشمه ی مرتضا علی

چین و واچین دیواره‌های اطراف, شکل‌های غریب و عجیبی که عبور آب در طی سالیان ایجاد کرده بود. مخلوط خاک و سنگی که دیواره‌ها را تشکیل داده بودند و تو گاه در عجب می‌ماندی که آن سنگ به آن بزرگی چگونه تالاپ از آن بالا فرو نمی‌غلتد. یعنی خاک و گل این‌قدر چسبناک هستند که آن را این طور نگه داشته‌اند؟
اول مسیر زورمان می‌آمد خیس شویم. از خشکی‌های رودخانه رد می‌شدیم و از نهرهای آب می‌پریدیم که خیس نشویم. ولی وقتی به دیواره‌های اصلی چشمه رسیدیم...

چای آتشی

سر راه, کنار دیواره‌هایی که خط‌کش چند متری برای دبی‌سنجی داشت, مردی بساط کتری آتشی به پا کرده بود و چای آویشن می‌فروخت. ارزان. خیلی ارزان. هر چای دم‌کشیده‌ی آتشی 750 تومان... چای آویشنش در هوای کنار آب رود دلچسب بود و خودش بسیار مهمان‌نواز.
بعد از دیواره‌های خاک و سنگ, کال تنگ و تنگ‌تر شد و به دره تبدیل شد. تا به آن‌جا که از عرض چند ده‌متری به عرض 6-7متری رسید. و جنس دیواره‌های دو طرف هم تغییر کرد. سنگی شد. و این همان‌جایی بود که فهمیدیم چه‌قدر ابله بوده‌ایم که زور می‌زدیم که خیس نشویم. باید به آب می‌زدیم. به چشمه‌های آب گرم رسیده بودیم و آب آن‌قدر بالا بود که باید تا کمر به آب می‌زدیم تا رد شویم.

باید به آب زد...

و به آب زدیم. مثل بقیه. کفش‌های‌مان را درآوردیم و دمپایی‌ها را پوشیدیم و به آب زدیم. آبی که از کنار دیواره‌های سنگی می‌جوشید داغ بود. ولی آبی که از وسط رد می‌شد ولرم بود. بالاتر که رفتیم آب کنار دیواره‌ها داغ بود و آب جاری در وسط زمهریر. طوری که تو با یک دستت آب داغ را لمس می‌کردی و با دست دیگرت آب تگری را. یک پای‌مان در آب داغ بود و پای دیگر در آب یخ. و جلوتر عمق آب بیشتر شد و هر کس که به آن‌جا می‌رسید ناخودآگاه جیغ می‌زد. چه مرد چه زن. و ما هم رسیدیم ناخودآگاه جیغ زدیم. حجم آب سردی که یکهو لای پاهای‌مان را دربر گرفت چنان مور مورمان کرد که باید جیغ می‌زدیم...

طاق عباسی

صبح زود آمده بودیم و هنوز شلوغ نشده بود. از کنار دیواره‌های گرم رد شدیم. از یک دیواره‌ی 2-3متری بالا رفتیم و یکهو چشم‌مان خورد به یک بنای خشتی: طاق عباسی. جنس دیواره‌های دو طرف طاق, سنگی به شدت محکم بود که با بقیه‌ی دیواره‌ها فرق داشت. باشکوه بود. یک همچین بنای قدیمی‌ای این‌جا؟! یادگار دوران صفویه بود و از عجایب. یک بند تاخیری برای جلوگیری از سیلاب و سیل. و آبی که از زیر طاق رد می‌شد آن قدر سرد و یخ بود که مو را بر تن سرد می‌کرد و پای آدم را منجمد.

آفتاب دادن پر و پاچه

از طاق عباسی رد شدیم و بالادست‌ آن روی تخته‌سنگی آفتاب‌خور نشستیم. تخمه شکستیم و پر و پاچه را آفتاب دادیم. و دوباره به آب زدیم و برگشتیم. دوباره تا کمر توی آب گرم و سرد فرو رفتیم و این بار دیگر آب‌دیده شده بودیم. تمام سیر برگشت تا پارکینگ را از توی آب برگشتیم. هیچ جا زور نمی‌زدیم که از خشکی‌ها رد شویم. شلپ شلوپ‌کنان از وسط آب رد می‌شدیم. تازه به خانم‌ها و آقایانی هم که زور می‌زدند خیس نشوند می‌خندیدیم. وقتی که داشتیم برمی‌گشتیم کال پر از آدم شده بود. مرد و زن و دختر و پسر. خدا را شکر کردیم که کله‌ی سحر راه افتاده‌ایم. وگرنه در کنار این همه آدم از آن دره‌ی تنگ و پرآب رد شدن والذاریاتی می‌شد.

چشمه ی مرتضا علی- خانه گبرهای اول مسیر- پناهگاه گوسفندان

به پارکینگ که نزدیک می‌شدیم چند تا خانه‌گبر در دیواره‌ی کال چشم‌مان را گرفت. با احسان جستیم و رفتیم بالا. یک ارتفاع مثلا 30 متری را بالا رفتیم. خانه‌گبرها 3تا سوارخ در دیواره بودند. 3تا سوراخ غارمانند که با پشگل گوسفندها فرش شده بودند. 2 تای‌شان به هم راه داشتند و یک جورهایی برای خودشان خانه بودند. تاقچه داشتند و اتاق‌های جدا جدا. ولی از پشگل گوسفندها پیدا بود که الان کاربردشان پناه‌گاه گوسفندها در شرایط نامساعد است. شاید قدیمی‌تر ازین حرف‌ها بودند. شاید. نشستیم جلوی آن 3تا سوراخ و از بالا به ملتی که در حال رفتن و آمدن بودند نگاه کردیم. و به شکاف‌های دیواره‌ی روبه‌رو... باد می‌وزید و هوا آن‌قدر خشک بود که تا رسیدن به سفیدبرفی لباس‌های خیسم بر تنم خشک شد.
چشمه‌ی مرتضا علی هیجان‌انگیز بود...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: آبگرم مرتضی علی ، کال ، بند عباسی ، چای ذغالی ، تب بس ،

تب بس - 3 (ازمیغان)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  09:30 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

از جاده‌ی روستای خرو به طبس برگشتیم. رفتیم سمت میدان زغال‌سنگ و وارد جاده‌ی بشرویه شدیم. 25 کیلومتر بعد, جاده‌ی روستای ازمیغان در سمت راست پیدا شد. جاده‌ای که مستقیم به دل کوه‌پایه می‌زد تا ما را به روستای ییلاقی برساند.

شالیزار در پای درخت نخل!

ازمیغان همه‌جوره ناهمگون بود.
روستا از دور با درخت‌های نخلش پیدا می‌شد. ولی وقتی به نخل‌ها می‌رسیدی زیر نخل‌ها شالیزار و یونجه‌زار می‌دیدی. مزرعه‌هایی با ساقه‌های سبز و در حال رشد شالی. آب چشمه‌های بالادست و قرار گرفتن در پای کوه و ارتفاعی بالاتر از کویر آن‌را خنک و مطبوع کرده بود. ولی خشکی کویر را هم داشت. وارد روستا که می‌شدی گنبدها و دیوارهای کاه‌گلی می‌گرفتت. ولی سنگ‌فرش توی کوچه‌ها و خیابان‌ها توی ذوق می‌زد. آخر روستای سنتی و کاهگلی با سنگ‌فرش اروپایی جور است؟ سمت راستت خانه‌ی کاهگلی با گنبد و بادگیر کوچک می‌دیدی. سمت چپت یکهو خانه‌ی آجری با سقف ویلایی قرمز می‌دیدی.
جاده‌ی روستا تازه‌آسفالت شده بود و اولش هم 3هزار تومان عوارض پسماند ازمان گرفتند. 2راهی بود. راه سمت چپ می‌رسید به امامزاده و راه سمت راست بعد از چند پیچ و خم و عبور از رودخانه‌ی کنار روستا می‌رسید به خود روستا. وارد روستا شدیم. ولی نمی‌دانستیم تا به کجا باید برویم. یک نیسان آبی وحشی هم توی کوچه‌های روستا با سرعت می‌راند و نزدیک بود بزند سفیدبرفی ما را آش و لاش کند. بی‌خیال خود روستا شدیم و پناه بردیم به رود کنار روستا.

قوری گل قرمزی

زیر سایه‌ی نخلی بساط کردیم و ناهار خوردیم. بعد از ناهار هم توی کتری گل‌منگلی‌ام آب جوش آوردیم و چای زدیم. قدر در اطراف رودخانه و میان مزرعه‌های زیر نخل‌ها که تویش انواع سبزی و کاهو و چغندر و... کاشته بودند قدم زدیم. چرتی زدیم.
گفتند برای آب‌تنی می‌توانید بروید تخت عروس که بالاتر از روستا است. چشمه‌ی پرآبی است با تخته‌سنگ‌های فراوان و محل مناسبی برای آب‌تنی. کمی خسته بودیم و حال آب‌تنی نداشتیم. بی‌خیالش شدیم.
سر غروب بود که برگشتیم به طبس. شب قبل را شرمنده‌ی دخترخاله‌ی میثم شده بودیم. من و احسان خجالتی بودیم و گفتیم که امشب را کنار امامزاده می‌مانیم. هوا خوب است و چادر می‌زنیم. میثم گفت که شب کویر یخ‌بندان است و خیلی سرد می‌شودها. گفتیم لباس گرم می‌پوشیم. آمدیم کنار امامزاده و بساط چادر را برپا کردیم.
می‌خواستم روغن ماشین را عوض کنم. همان دور امامزاده مغازه‌ی تعویض روغنی بود. رفتیم روی چال. آقای اگزوزساز مغازه‌ی همسایه هم آمد و سر صحبت را باز کرد. پرسید ایران-99 برای کجاست؟ گفتیم تهران. گفت که چند سالی تهران کار می‌کرده. آدرس هم داده که توی سمنگان اگزوزسازی کار می‌کرده. پرسیدیم چه شد که ساکن طبس شدی؟ گفت زنم. قانع شدیم و گفتیم کار خوبی کرده. از پراید صحبت کرد و این که سال 87 یکی مثل سفیدبرفی را صفر کیلومتر خریده بود به قیمت 5میلیون و 600. باهاش کلی جا رفت و 1سال بعدش آن را فروخت. به همان قیمتی که خریده بود. پولش را برداشت سال 89 یک تکه زمین توی شهر طبس خرید. بعد با تبختر گفت حالا همان زمینی که 4سال پیش خریدم 5میلیون تومان, شده 100میلیون تومان. بهش باریکلا گفتیم. طبس تا 2سال پیش هم گاز شهری نداشت و لوله‌کشی گاز به این شهر قیمت ملک و املاک را با جهشی خیلی شدیدتر از دیگر جاهای ایران بالا برده بود.
شام را اسماعیل درست کرد. سیب‌زمینی‌ها را قطعه قطعه و سرخ کرد و تخم‌مرغ را هم مخلوط کرد و با نان و آب‌انگور گازدار زدیم توی رگ. خسته بودیم. چپیدیم توی چادر و زیر پتو‌های‌مان و دِ بخواب!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: تب بس ، ازمیغان ،

تب بس - 4 (نای‌بند و دیگ رستم)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  09:15 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

نای بند، ماسوله ی کویر

از طبس تا نای‌بند 230کیلومتر راه بود و به غیر از روستای اصفهک و پلیس‌راه و امامزاده‌ی دیهوک و سه‌راه راهداران و 3-4تا آب‌انبار کنار جاده، فقط برهوت می‌دیدی. آن‌قدر برهوت که دیدن 3-4درختی که دور از جاده‌ واحه‌ای را شکل داده بودند یک اتفاق بود. و بعد از 2 ساعت به نای‌بند رسیدیم.
نای‌بند: ماسوله‌ی کویر یا روستای بالانشینان جاده.

نای بند، روستای بالانشینان جاده

از دور ساختار ماسوله‌وار روستا که در دامنه‌ی کوهی کم‌ارتفاع، مشرف بر کویرِ بی‌انتها ساخته شده بود چشم را می‌گرفت. خانه بالای خانه در دامنه‌ی کوه ساخته شده بود. ماشین را در ورودی روستا کنار چند تا خاور و کامیون پارک کردیم و پیاده راه افتادیم توی روستا. بعد از پارکینگ کامیون‌ها، اولین منظره‌ی روستا قبرستان کوچک آن بود و بعد ردیف خانه‌ها شروع می‌شد. خانه‌هایی که هر کدام یک جوری بالا رفته بودند و ساختار تو در تویی را ایجاد کرده بودند. بعضی‌های‌شان آجری بودند. بعضی کاهگلی. بعضی نمای طبقه‌ی اول‌شان کاهگلی شده بود و نمای طبقه‌ی دوم آجری مانده بود. آغل‌ها و طویله‌ها هم معمولا در طبقه‌ی هم‌کف یا زیرزمین بود. کوچه‌ها باریک و مارپیچ و پر از دالان و گذرهایی که بالای‌شان خانه بود.
همان اول روستا  3-4تا از بچه‌های روستا آمدند سراغ مان. 7-8ساله بودند. بازجویی کردند که با اتوبوس آمده‌اید؟ گفتیم نه. مثل این‌که خانم‌ها و آقایان توریست اتوبوسی برای‌شان سرگرمی خوبی بودند. گفتند با چی آمده‌اید؟ برایم عجیب بود که نوع ماشین ما برای‌شان جای سوال باشد. گفتیم پراید. گفتند قلعه اگر می‌خواهید بروید از آن طرف بروید. گفتیم باشه. روی دیوارهای کاهگلی و کنار گذرهت شعارنویسی کرده بودند. یعنی شعرهای پشت کامیونی نوشته بودند: دیدنت بی‌تابم کرد/ رفتنت ویرانم کرد.

رفتیم سمت باروی قلعه. روی تخته‌سنگی بنا شده بود و تا دوردست‌های کویر را از بالای آن می‌شد دید. بچه‌ها هم آمدند. ازشان عکس یادگاری انداختیم. بابای 3تای‌شان راننده کامیون بود و بابای چهارمی هم تعمیرکار کامیون بود. می‌گفتند اگر شما 2-3روز قبل می‌آمدید جلوی روستا جای پارک نبود. همه‌ی کامیون‌ها چسبیده به هم بودند. باباهای ما همه راننده کامیون‌اند. میثم ازشان پرسید بزرگ که شدید می‌خواهید چه کاره شوید؟ 2تای‌شان گفتند می‌خواهیم پلیس شویم. یکی‌شان گفت می‌خواهم دکتر شوم و یکی‌شان هم گفت می‌خواهد مغازه‌دار شود!

راهنماهای ما در دیدار از نای بند

دوباره راه افتادیم توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها. خانه‌ها بالا و پایین بودند و به حیاط همدیگر دید داشتند. ولی هیچ نظمی وجود نداشت. تو در تو و خیال‌انگیز بود. زیر صخره‌ی باروی قلعه سوراخ سوراخ بود. هزارتو بود. غارهایی به وجود آورده بودند که آغل بزها و گوسفندها بود. و خیلی‌های‌شان هم خالی بود. غارهایی تارعنکبوت بسته بودند. عجیب خیال‌انگیز و بعضی وقت‌ها وهم‌انگیز بود.
هر جای نای‌بند که می‌رفتیم، تایر کامیون می‌دیدیم. پای شیر آب، محل ریختن علوفه‌ی بزها، درِ طویله‌ها همه‌شان تایر کامیون بود. پای قلعه طویله‌ای بود که در آن خر فرتوتی مظلومانه از کنار تایر کامیون گردنش را کج کرده بود تا مگس‌هاش را بتارانیم.

خر فرتوتی در راه برای تاراندن مگس هاش

سری به نخلستان پشت نای‌بند هم زدیم. پای درخت‌های نخل دیم‌کاری کرده بودند. سیر کاشته بودند، گندم و یونجه کاشته بودند. درخت‌های گز و نارنج هم فراوان بودند. بعد دوباره وارد روستا شدیم. کوچه‌ها هزارتو بودند و می‌خواستیم به اول روستا برگردیم. بچه‌ها راهنمایی‌مان کردند و از کوچه‌های بالا بلند روستا عبورمان دادند. تا پارکینگ اول روستا مشایعت‌مان کردند. با شکلات ازشان پذیرایی کردیم و آن‌ها با لبخند ازمان خداحافظی کردند.
بعد از نای‌بند 10کیلومتر دیگر راندیم تا به دیگ رستم رسیدیم. دیگ رستم استراحت‌گاه جاده‌ی طبس به راور است. مسجد و دستشویی دارد. پمپ‌بنزین دارد و چشمه‌ی آب گرم دیگ رستم...
سر ظهر و هوا گرم بود. کنار پمپ بنزین راهدارخانه است و کنار راهدارخانه باغ درخت‌های نخل که به چشمه‌ی آب‌گرم می‌رسد. چرا دیگ رستم؟ نفهمیدم. ولی خب،‌ میان آن برهوت که 1 درخت برای خودش حادثه است، هم‌چه چشمه‌ای باید هم به افسانه‌ها و اسطوره‌ها پیوند بخورد.

نخلستان دیگ رستم

ولی دیگ رستم مثل اسمش افسانه و اسطوره نبود. شلوغ نبود. ولی زیر نخل‌های آن کپه کپه بطری و پلاستیک و آشغال جمع شده بود. استخر هم زده بودند. 2تا محوطه‌ را با بلوک جدا کرده بودند و استخر مردانه و زنانه راه انداخته بود. پسربچه‌ای را هم گذاشته بودند جلوی راه که 1 طناب به درخت روبه‌رو بسته بود و 1000تومان می‌گرفت تا طناب را بیاورد پایین و ماشین‌ها را راه بدهد به محوطه‌ی داخل نخلستان. قبض نداشت و سر گردنه داشت پول زور می‌گرفت. ندادیم.

دیگ رستم

جوی آبی که از آب چشمه جاری بود، رسوب زرد و سبز داشت. می‌خواستم بروم سرچشمه‌ی اصلی و سنگ‌های آتشفشانی چشمه‌ی اصلی را ببینم. وسط آن برهوت سنگ آذرین و سرچشمه‌ی آب داغ دیدن عجیب بود. جوی آب از بالای تپه‌ی روبه‌رو می‌آمد. باید مسیرش را پی می‌گرفتم تا به سرچشمه‌ی اصلی برسم. خواستم از تپه بالا بروم که چند نفر های و هوی‌ کردند که نرو. هو... بیا پایین ببینم. لعنتی‌ها. استخر زنانه‌شان هم مثل مردانه سقف باز بود و رسیدن به سرچشمه رگ غیرت‌ها را می‌غلمباند. بی‌خیال شدیم. سایه‌ی نخلی گیر آوردیم و ناهار زدیم.

استخر آب گرم دیگ رستم

دیگ رستم بیش از هر کسی برای راننده‌های کامیون و تریلی این جاده است که از هرم گرما پناه می‌آورند به آب گرم و تنی به آب می‌زنند و سبک می‌شوند و به ادامه‌ی جاده‌ی کویری می‌پردازند.
پمپ بنزین دیگ رستم 2تا پمپ بیشتر نداشت و 4ردیف ماشین در صف بودند. و تا 240 کیلومتر آن‌طرف‌تر پمپ‌بنزینی در کار نبود. نیم ساعت طول کشید تا 15لیتر بنزین زدیم و راه افتادیم به سمت بند کریت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: نای بندان ، ماسوله کویر ، روستای راننده کامیون ها ، دیگ رستم ، تب بس ،

تب بس - 5 (بند کریت و روستای اصفهک)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  08:30 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

جاده ی روستای چیروک به سد کریت

برای رسیدن به سد 700ساله‌ی کریت باید وارد جاده‌ی روستای چیروک می‌شدیم. تابلوی روستای چیروک در 5کیلومتری روستای اصفهک، در سمت کوه‌پایه‌ها پیدا می‌شود و بعد از 4کیلومتر به خود روستا می‌رسیم و از آن عبور می‌کنیم و وارد جاده‌ی پر پیچ و خم و باریکی می‌شویم که دقیقا بعد از 10کیلومتر ما را به محل سد کریت می‌رساند. جاده‌ای که ریزش کوه زیاد داشته و هر آن احتمال ریزش کوه در آن وجود دارد.

سد کریت

سد کریت در میانه‌ی کوه‌ها قرار دارد و تو به جست‌وجوی سدی 700ساله می‌روی، ولی در نگاه اول فقط یک دیوار بتنی می‌بینی. یک دیوار بتنی زشت و کریه که سند زنده‌ی سفاهت سدسازان این بوم و بر و سیاستمداران حامی آن‌هاست.
آقای نگهبان سد اسم و فامیلم را نوشت و گفت که این جاده خاکی را می‌روی پایین، از آبگیر و جنگل رد می‌شوی، بعد هم می‌روی روی تاج سد. از سد پایین نروید لطفا. جایی که او آدرس می‌داد،‌دقیقا مخزن سد بود.
اول خندیدیم که جنگل یعنی چه آخر؟ این‌جا مخزن سد است. میثم با تعجب می‌گفت آخر مخزن سد که نباید این همه درخت‌چه و علفزار داشته باشد. ترسیدم با ماشین از توی آبگیر پشت سد رد شوم و به تاج سد برسم. پیاده شدیم و پوتین‌ها را پوشیدیم و زدیم به آب گل‌آلود و بعد رفتیم روی تاج سد. ترسم بیهوده بود. عمق آب تا زانوی‌مان هم نیم‌رسید!

سد کریت

بله... بند تاریخی کریت آن پشت بود. سد بتنی و زشت با دیواره‌ی بلندش چسبیده بود به آن و آن را در خود مدفون کرده بود. خود بند 700ساله هم در میان داربست‌ها ناپیدا شده بود. روی تاج قوسی سد راه رفتیم و به مخزن خشک و برهوتش نگاه کردیم.فقط کمی آب گل‌آلود پشت سد جمع شده بود که ارتفاع آن به اندازه‌ی ارتفاع بند 700ساله‌ی ساخت دولت صفویه هم نبود. یعنی آن‌هایی که 700سال پیش آن سد قوسی را با خشت و ساروج ساخته‌ بودند کارشان مهندسی‌تر و حساب کتاب شده‌تر بود تا سدسازان امروزی.
با کمال وقاحت اول سد،‌ تابلویی را هم زده بودند که سد کریت با این ویژگی‌ها در سال 1384 توسط مهندس بی‌طرف افتتاح شده است و فلان و بیسار. وزیر نیروی دولت اصلاحات یزدی بود و طبس هم آن زمان جزء استان یزد و سد ساختن هم از نمادهای پیشرفت و توسعه. و چه حماقتی.
از آقای نگهبان پرسیدیم که این سد از زمان افتتاحش تا به حال پر شده است؟ گفت نه، هرگز. بالاترین ارتفاع آبش به اندازه‌ی همان بند 700ساله بوده. خشکسالی بوده این سال‌ها. بعدش هم مخزن این سد خورندگی آب زیاد دارد. 2-3سال پیش یک گروه آمدند مطالعات زمین‌شناسی کردند دیدند زمین مخزن این سد به سفره‌های آب زیرزمینی متصل است و آب پشت سد جمع نخواهد شد!

سد جدید و بند تاریخی کریت در کنار هم!

یک ماشین دیگر آمد و رفتند لابه‌لای درختچه‌های گز. گفت آمده‌اند دنبال قارچ. قبل از این که این سد را بسازند، این‌جا جنگل بود. جنگل درخت‌های گز. هر کدام از درخت‌هایش 200-300سال عمر داشتند و کت و کلفت بودند. برای ساختن سد همه‌ی درخت‌های گز را بریدند و از بین بردند. ولی یکی دو سال بعد از افتتاح سد،‌این درختچه‌های گز به جای آن درختان 200-300ساله بالا آمدند. بدون هیچ کاشتنی خودشان روییدند. ما هم دیدیم پشت این سد آبی جمع نمی‌شود دیگر از بین نبردیم‌شان. ولی الان دیگر قارچ پیدا نمی‌شود. قدیم‌ها که این‌جا جنگل بود قارچ پیدا می‌شد.
ازش خواهش کردیم که بگذارد روی تاج بند تاریخی هم برویم. گفت پایین رفتن از تاج سد ممنوع است. گفتیم ما به خاطر این سد نیامدیم این‌جا. به خاطر آن بند 700ساله آمده‌ایم. قبول کرد. از پله‌های آن طرف سد بتنی پایین رفتیم و چند تا عکس از بند تاریخی هم انداختیم. بعد از آقای نگهبان نحوه‌ی ساخت و کارکرد آن سوراخ دراز و بلند وسط سد را پرسیدیم. توضیح داد. فیلم توضیحات بند تاریخی کریت همان‌هایی است که او به‌مان گفت:

مستند بند کریت

 

مرد آگاه و خوش‌برخوردی بود. تشکر کردیم و برگشتیم سمت طبس. 

راه زیادی نبود. نزدیک غروب بود. روستای اصفهک چسبیده به جاده بود. اصفهک قدیم با خانه‌های کاهگلی و معماری 400ساله‌اش متروکه شده بود و اهالی‌اش اصفهک جدید را چسبیده به آن تاسیس کرده بودند و ساکن شده بودند. لابه‌لای خانه‌های متروکه چرخیدیم. روستایی که زلزله‌ی سال 57 آن را خالی از سکنه کرده بود. به سوراخ تنور نان خانه‌ای زل زدیم که دیگر هیچ کسی به دیواره‌اش نان نمی‌چسباند و سال‌ها بود که دیگر بوی نان از آن بلند نبود. به بادگیرهای کوتاه و بلند نگاه کردیم. به گنبدهای کاهگلی... همه‌ی این‌ها برای آدمیزاد بود. ولی وقتی آدمیزادی نباشد که از آن‌ها کار بگیرد... بی‌معنا شده‌ بودند.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: بند کریت ، سد کریت ، اصفهک ، تب بس ،

تب بس - 6 (عشق آباد و روستای آبخورگ)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  07:44 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

باران در طبس

خدا خدا می‌کردیم که صبح روز چهارم باران نبارد. می‌خواستیم برویم کال جنی و اگر باران می‌بارید نمی‌شد. خطرناک می‌شد.
شب سوم را هم کنار امامزاده اتراق کردیم. پارکینگ امامزاده پر بود از ماشین‌هایی که مثل ما توی پیاده‌رو چادر برپا کرده بودند. دستشویی امامزاده نزدیک بود و در دایره‌ی بیرونی میدان امامزاده هم همه‌جور مغازه‌ای بود. از نانوایی تا تعویض روغنی. حمام نمره‌ی امامزاده هم بود که آن‌قدر خسته بودیم که حال حمام رفتن را نداشتیم.
و ساعت 4صبح بود که شد آن‌چه که نباید می‌شد. باد وحشی وزیدن گرفت و چادرمان را لرزاند و بعد صدای باریدن قطره‌های باران روی چادر بلند شد. بارانش شلاقی و تند نبود. آهسته می‌‌بارید. اسماعیل بیدارم کرد که پاشو بارون می‌یاد. جمع کن بریم. سرمایی بود و از باران می‌ترسید. دلداری‌اش دادم که چادر ضد آب است. بخواب. مشکلی نیست. تازه داشتم از صدای باریدن قطره‌های باران بر سقف بالای سرم لذت می‌بردم. کجا برویم؟ کال جنی مالیده بود و خسته هم بودیم و کله‌ی سحر بیدار نشدیم. از ساعت 4صبح باران یک‌ریز بارید. آرام و نم نم ولی پیوسته. خوابیدیم. ساعت 8 صبح وسایل را جمع کردیم و نشستیم توی ماشین. کمی توی خیابان‌های بارانی طبس دور دور کردیم. باران و سبزی بهاری درخت‌ها و نخل‌های خیس منظره‌ی عجیبی بودند...
نمی‌دانستیم چه کنیم. گفتم برویم بیرجند. میثم گفت می‌توانیم برویم خانه‌ی دخترخاله‌ام. فردا برویم کال جنی. پرس و جو کردیم از هواشناسی یاهو که فردا چگونه است؟ آفتابی بود. باید امروز بارانی را طوری سر می‌کردیم و فردا می‌رفتیم کال جنی... بیرجند دور بود. 300کیلومتر رفتن و آمدن در 1 روز، آن هم در جاده‌ای سراسر بارانی عاقلانه نبود. یکهو تصمیم گرفتیم برویم عشق‌آباد و روستای آبخورگ. خانه‌ی مامان‌بزرگ مرحوم میثم در آن‌جا بود و کسی هم ساکن آن‌جا نبود. روستای دور کویری انتظارمان را می‌کشید...
105 کیلومتر از طبس تا عشق‌آباد بود. جاده‌ی عشق‌آباد بشرویه را راندم و به ده محمد رسیدیم و رفتیم به سوی عشق‌آباد. مرکز بخش دستگردان طبس. برای ناهار کباب حاضری بسته‌بندی شده خریدیم و 15 کیلومتر دیگر راندم و به آبخورگ رسیدیم. روستایی که میثم می‌گفت آخر دنیا همین‌جاست. بعد از آن هیچ چی نیست...

خانه ی روستای آبخورگ

سر ظهر بود که رسیدیم. خانه‌ی کاهگلی تر و تمیز منتظرمان بود. وسایل را از توی ماشین برداشتیم. پوتین‌های خیس‌مان را در آفتاب حیاط گذاشتیم تا خشک شوند. خانه‌ی کاهگلی یک حیاط داشت و 6اتاق. 1 اتاق انباری و دستشویی بود. 1 اتقاق آشپزخانه بود. 1 اتاق برای بادگیر و تابستانه بود و 2 اتاق تو در تو هم اتاق‌های اصلی خانه. هر کدام هم سقفی بلند و گنبدی داشتند. 1 اتاق دیگر هم انباری بود. و حیاطی بزرگ و پرآفتاب. ساده و باصفا. جاگیر که شدیم، میثم من را برد بیرون از خانه. رفتیم کوچه‌ی پشتی. چند تا پله‌ از دیوار پشتی خانه بالا می‌رفت. رفتیم روی سقف خانه، کنار 2 گنبد اتاق‌ها و بادگیر3سوراخه و از آن‌جا به حیاط خانه و خانه‌های دیگر روستا و کویری که آن دور دورها روبه‌روی‌مان گسترده شده بود نگاه کردیم.
آسمان با تمام وسعتش پیدا بود.
ناهار را خوردیم و برخلاف روزهای قبل، بعد از ناهار استراحتکی هم کردیم و بعد راه افتادیم توی کوچه‌های روستا. آقای علی محمدی هم همراه‌مان شد و ما را به بخش قدیم روستا(که به آن قلعه می‌گفتند) برد و قصه‌ها تعریف کرد.

بادگیرهای روستای آبخورگ

آبخورگ در پای کوه واقع شده بود و مشرف به کویر طبس. روستایی که در سال 1342، 750 نفر جمعیت داشت و این روزها فقط 130 نفر جمعیت دارد. فقط عیدها و محرم‌هاست که جمعیت روستا به سال‌های دور برمی‌گردد. روستایی که همه از آن مهاجرت کرده بودند و رفته بودند به شهرهای دور و نزدیک و فقط در عیدها و محرم‌ها بود که اهالی دوباره به زادگاه‌شان برمی‌گشتند و دوباره آن را زنده می‌کردند.

آرامگاه پیر روستای آبخورگ

سمت قبرستان قدیم و جدید روستا رفتیم. 2 تا شهید داشتند که به خاطر یکی از شهدا در ادبیات اداری و استانی نام روستا عوض شده بود. از آبخورگ تبدیل شده بود به رضویه. (به یاد شهید رضوی از اهالی این روستا). ولی آبخورگ قشنگ‌تر و بااصالت‌تر بود. آب‌خور کوچک. انتهای قبرستان 2 تا قبر مشهور داشتند. یکی آرامگاه پیر روستا. مرد نیک‌نامی از گذشته که قبرش با تپه‌ای از سنگ مشخص شده بود. گویا به خواب یکی از اهالی آمده بود و گفته بود که اهالی با تکه سنگ انداختن روی مزارم من را از فراموشی نجات دهند. و در طول سال‌ها هر کسی تکه سنگی بزرگ و کوچک انداخته بود و یک تپه‌ی بزرگ از سنگ به وجود آمده بود. تپه‌ای به نام پیر آبخورگ. روی سنگ ها شمع نذری هم روشن کرده بودند... کنار تپه‌ی سنگی هم یک بنای کاهگلی گنبددار پابرجا بود. قبر خانوادگی یکی از خان‌های قدیم روستا بود که به خاطر بزرگی و پولداری همچه‌ بنایی هم برایش قدیم‌ها ساخته بودند و پابرجا مانده بود. برایم جالب بود که به خاطر پیر روستا نزده بودند بنای مزار خان را نابود کنند.
بعد میان کوچه‌های بخش تاریخی روستا راه رفتیم. طویله‌ها و آغل‌هایی که زیر زمین حفر کرده بودند. خانه‌های کاهگلی که متروکه شده بودند. حسینیه‌ی قدیم روستا که از مسجد قدیم روستا بزرگ‌تر بود و آن هم به امان خدا رها شده بود. محل کاریز و قنات روستا که خشک شده بود. و روزگاری که آدم‌ها کنار این کاریز جمع می‌شدند و شست و شو می‌کردند. زن‌ها لباس‌ها و ظرف‌ها را می‌آوردند می‌شستند و بچه‌ها این‌جا آب‌بازی می‌کردند. توی کوچه‌های پیچ در پیچ، جا به جا شیرهای آبی هم وجود داشت. شیرهایی از آب قنات که آب‌خوری آدم‌ها بود.

آبخورگ

برای تقسیم آب برای کشاورزی در زمین‌های پایین دست روستا از همین کاریز و قنات استفاده می‌کردند. آب جیره‌بندی بود و واحد اندازه‌گیری داشت. پُنگون. یه پُنگون آب بده... یه پُنگون آب برداشت... یونجه می‌کاشتند، انواع سبزی‌جات و صیفی‌جات. زعفران و بادام زمینی هم می‌کاشتند.
انتهای قبرستان جاده‌ی خاکی‌ای بود که به یک معدن باریت می‌رسید.
گوشه کنار آبادی هم پر از گیاهان صحرایی بود. آقای محمدی گیاهی را از زمین کند. به‌مان داد که بو کنیم. خیلی بدبو بود. گفت بهش می‌گویند انغوزه. یا کوما. خیلی بدبو است. ولی خوشمزه است. برای روده خیلی خوب است. اهالی این‌جا با آن آش درست می‌کنند. قدیم‌ها که بیماری‌های روده زیاد بود و کرم آسکاریس توی آب قنات‌ها بود،‌کوما دوای درد بود.
بعد رفتیم سمت بخش نوی روستا. جایی که خانه‌های آجری با حیاط‌های بزرگ داشت. رفتیم سمت مدرسه‌ی راهنمایی روستا. صبحش اهالی روستا همایش پیاده‌روی برگزار کرده بودند. از اول روستا تا پوزه‌ی کمر. پوزه‌ی کمر اول مسیر کوه بالای آبادی بود. جایی که می‌گفتند قرار است در آینده در سراشیبی‌اش حوض و فواره بزنند و قشنگ و توریست‌پسندش کنند. ساختمان رصدخانه را هم آن حوالی راه انداخته بودند. آسمان آبخورگ همین‌جور‌ش تمام ستاره‌ها را نشانت می‌دهد. چه برسد به این‌که رصدخانه هم شروع به کار کند...

نمایشگاه قاب خاطره در روستای آبخورگ

توی مدرسه‌ی راهنمایی نمایشگاه قاب خاطره راه انداخته بودند. نمایشگاهی از عکس‌های قدیمی اهالی روستا و وسایل قدیمی. کلون‌های چوبی، چراغ بتریموس‌ها، وسایل دوغ زدن و کوزه و الک کردن و کاشت و برداشت محصولات کشاورزی.
عکس‌ها را نگاه کردیم. عکس‌های اهالی روستا در سال‌های دور. هر کدام شخصیتی بودند و قصه‌ای. و مراسم‌های مختلف. عکس‌های رقص با چوب در مراسم عروسی. عکس‌های 13به در اهالی در سال‌های دور در کوه‌های بالای آبادی: تنگل سرخه، تنگل انجیر و...، عکس‌های دسته‌ی عزاداری راه انداختن در عاشورا برای رفتن به نزدیک‌ترین روستای همسایه (روستای بم در 5کیلومتری آبخورگ)، عکس‌های اهالی با موتور اژ که روزگاری نماد پولداری و توانگری بوده، مینی‌بوس آبی روستا که روزگاری تنها راه ارتباطی با جامعه‌ی بزرگ‌تر (بخش عشق‌آباد و شهر طبس) بوده. دکتر ابراهیمی و معجزه‌های درمانی‌اش در روستا. محمدعلی کور و شغل گل اندود کردن دیوارهای کاهگلی خانه‌ها. نابینایی که زمان را مثل ساعت می‌فهمید. بهش می‌گفتی الان ساعت 11:30 دقیقه است. 5ساعت بعد ازش ساعت می‌پرسیدی می‌گفت ساعت 4:30 است! کربلایی روستا، 2 تا شهید روستا. خشت مالیدن برای خانه ساختن و....
ایده‌ی قشنگ و جالبی بود.
می‌خواستیم یک کوه‌‌نوردی کوتاه هم داشته باشیم. می‌خواستیم برویم تنگل سرخه و تنگل انجیر. ولی آبخورگ گردی، عصرمان را غروب کرده بود و دیگر وقت نداشتیم.

شب در روستای آبخورگ در خانه ی کاهگلی

به خانه‌‌ی کاهگلی برگشتیم. خاله‌ی میثم یک سطل آش کوما برای‌مان فرستاده بود. غلیظ و پر از کوما نبود. ولی مزه‌ی جالبی داشت. بوی کوما با پخته شدن هم از بین نرفته بود! بعد هم شام مهمان شدیم. راضی به زحمت نبودیم... بعد از 4روز به 1تلویزیون 14 اینچ رسیده بودیم. توی خانه‌ی کاهگلی موبایل آنتن نمی‌داد. ولی تلویزیون به راه بود. دراز کشیدیم و نشستیم به تماشای کلاه قرمزی. ولی هنوز به انتها نرسیده خواب‌مان برد!


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: طبس ، عشق آباد ، آبخورگ ، تب بس ،

تب بس - 7 (کال جنی)

پنجشنبه 13 فروردین 1394  07:17 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان جنوبی ،

صبحانه در زیر آفتاب خنک بهاری

کیلومتر 23 جاده‌ی طبس به بشرویه. دقیقا روبه‌روی کشتارگاه طبس، کنار ردیف قنات‌ها، یک جاده‌ خاکی بی‌نام و نشان است که به نظر ره به بی‌راهه و ناکجا می‌برد. ولی نه... این جاده‌ی خاکی راه رسیدن به کال جنی است. 3کیلومتر در جاده‌ی خاکی راندیم و انتهای جاده بساط کردیم و چای جوش آوردیم و تخم‌مرغ‌ها را آب‌پز کردیم و زیر آفتاب خنک بهاری صبحانه زدیم.
کله‌ی صبح بود و هیچ کس دیگری به غیر از ما نبود. پوتین‌های‌مان را پوشیدیم و راه افتادیم به سمت کال‌های انتهای جاده. نمی‌دانستیم که کدام یک از کال‌های انتهای جاده ره به کال جنی می‌برند. حتا نمی‌دانستیم که کال با دره فرق می‌کند. این را بعد از چند ساعت فهمیدیم.

کال

کال اولی، مسلما کال جنی نبود. کم‌عمق و بچه بود. جای رد تایر ماشین هم داشت. آن را رد کردیم و یکهو جلوی‌مان کال عمیقی را دیدیم. کالی با دیواره‌های عمودی. حتم کال جنی در امتداد همین کال باید باشد. باید یک جوری به پایین می‌رسیدیم. 3کیلومتر آن طرف‌تر، از کنار جاده‌ی اصلی، اصلا به تصور نمی‌آمد که چند دقیقه آن طرف‌تر زمین این طور عمیق شکاف خورده باشد... گشتیم. باید راه ورودی آدمیزادی به کال پیدا می‌کردیم.

راه ورود به کال جنی

در امتداد کال تا اولین کوه رفتیم. آن‌جا مسیل آبی بود. از آن پایین رفتیم. ولی در انتها باید از یک ارتفاع 4متری می‌پریدیم. خطر نکردیم. دوباره برگشتیم. نزدیک همان جایی که ماشین را پارک کرده بودیم، با یک زاویه‌ی 45 درجه نسبت به انتهای جاده‌ی خاکی، یک مسیل عبور آب بود. پر از سنگ‌ریزه و قلوه سنگ بود. از آن پایین رفتیم و با شیب نسبتا خوبی وارد کال شدیم. آن پایین یک درخت نخل بزرگ و سبز بود که آب چشمه‌مانندی از زیرش می‌غلتید و می‌رفت. آن درخت نخل نشانه‌ی خوبی برای ورود به کال جنی است.1ساعت‌مان کارمان فقط پیدا کردن راه ورود به کال بود. گفتیم برگشتنی با اسپری بنویسیم که راه ورود به کال این جا است. ولی بعد گفتیم، نه،‌هرگز. تمام مزه‌اش به همین سعی و تلاش است. حتا اگر روبه‌روی آن کشتارگاه تابلو بزنند کال جنی، خبط بزرگی است. آدم‌ها باید کشف کنند. لذت کشف چیز دیگری است.
و همین لذت کشف بود که باعث شد به جای کال به سوی دره برویم.

انجیر وحشی

کال وسیع و عریض و عمیق بود. دیواره‌های عمودی 2 طرف‌مان را پوشانده بودند. ما به سمت چپ حرکت کردیم. به سمت کوه‌هایی که آب سیلابی جاری از آن‌ها طی سال‌ها چنین شکاف‌های عمیقی در سطح زمین ایجاد کرده است.
دره،‌فرو رفتگی بین 2 کوه است و کال شکاف عمیقی که در سطح زمین ایجاد می‌شود.
ما به سمت دره‌های بالای کال جنی حرکت کردیم. کم کم دیواره‌های دو طرف به هم نزدیک شدند. جایی بود که فقط به اندازه‌ی عبور 2نفر عرض داشت. دو طرف دیواره‌ها پر بود از غارهای کوچک. پر بود از درخت‌های انجیر وحشی. پر بود از شکل‌های مواجی که آب طی سال‌ها ساخته بود. سفره‌های آب زیرزمینی جابه‌جا از دل دیواره‌ها بیرون زده بودند و آب از آن‌ها جاری بود. نیزارها و علفزارها به وجود آمده بودند.
فقط ما 4نفر بودیم و سکوت عمیقی که در دره حکم‌فرما بود و هو هوی باد که گاه به گاه از میان سنگ‌ها عبور می‌کرد و یادمان می‌آورد که این‌جا خانه‌ی جنیان است.

به سمت دره‌ها پیش می‌رفتیم. کم کم دیواره‌های دو طرف از حالت مخلوط گل و سنگ خشک‌شده به صورت سنگ‌ها رسوبی درآمد. کف دره پر شد از سنگ‌های آهکی. سنگ‌های آهکی پله پله با شکل‌های غریب‌شان ما را به بالا رفتن تشویق می‌کردند. به یک جایی رسیدیم که سنگ های آهکی به شکل یک آمفی‌تئاتر درآمده بودند. پله پله بالا رفته بودند و پایین‌دست یک محوطه‌ی دایره‌ای شکل را به وجود آورده بودند.

کم کم شیب زیادتر شد. سنگ‌های آهکی آبگیرهایی را به وجود آورده بودند که پر از آب بودند. بعضی ازین آبگیرها عمیق بودند. باید خیلی محتاط و آهسته از لبه‌ی بالایی سنگ‌ها رد می‌شدیم. یک جایی ترسیدم که توی آب بیفتم و افتادم. سنگ‌های تیز دستم را خراشیدند و خون از ساعد دستم جاری شد. یک جایی هم رفتم بالای صخره. ولی عینکم سر خورد روی دماغم. موقعیت نافرمی شد. نمی‌توانستم دستم را از صخره جدا کنم و عینکم را بدهم بالاتر. از آن طرف هم نمی‌توانستم حرکتی کنم. پایم را هم اشتباه گذاشته بودم. گیر کرده بودم. آن بالا در ارتفاع 2متری از زمینی که کفش پر بود از سنگ‌های تیز و دندانه‌ دندانه‌ی آهکی گیر کرده بودم. میثم و احسان به کمکم رسیدند. احسان نگهم داشت تا بتوانم برگردم. بعد پایم را درست گذاشتم. ولی ترس رفته بود توی تنم و نمی‌توانستم از صخره عبور کنم. میثم پایم را گرفت و گذاشت روی لبه‌ای که باید می‌رفت. او پایم را حرکت داد و بعد جستم و توانستم از صخره پایین بیایم. صخره‌نوردی سنگینی شده بود.

سنگ های آهکی و آبگیرها

از چندین حوضچه‌ی کم‌عمق و پرعمق‌ رد شدیم. کار باران دیروز بود. اگر پری‌‌روز می‌آمدیم که باران نیامده بود این جا خشک بود و می‌توانستیم بی‌خطر عبور کنیم. هر چه‌قدر رفتیم دره ادامه داشت. تحقیقات می‌گفت که باید به یک سری خانه‌گبر برسیم. خانه گبرهایی در ارتفاع 20-30متری. ولی ما داشتیم به قله‌ی کوه‌ها نزدیک می‌شدیم. برگشتیم. صخره‌نوردی کردیم و به خاطر خطر سر خوردن روی سنگ‌های آهکی و خیس مو به تن‌مان خیس شد تا توانستیم برگردیم به سر جای‌ اول‌مان.

کال جنی

مسیر را ادامه دادیم. به سوی کال جنی رفتیم این بار. 3:30 ساعت بود که داشتیم صخره‌نوردی و دره‌نوردی می‌کردیم و خسته شده بودیم. پایین‌تر از درخت نخل نشانه، یکهو کال پر از آب شد. آب چشمه‌ و آبی که از کالی دیگر به سمت پایین جاری بود زنده و پرسر و صدا پیش می‌رفت. دیواره‌های کال پر از سوراخ و شکل‌های غریب و عجیب بودند. شصت‌مان خبردار شد که کال جنی معروف،‌ همان کال مخوف و وهم‌انگیز همین‌جاست...

کال جنی

همین‌جا که حالا پر از آب است. پر از نیزار است. دیواره‌های کال به هم نزدیک شدند و ما به آب زدیم. خسته بودیم، ولی به آب زدیم. انعکاس نور بر آب و دیواره‌های مواج کال خیال‌انگیز بود. توی آب پر از ماهی‌های ریز بود. تا زانو و بالاتر در آب فرو رفتیم. ماهی‌های کوچولوی سیاه و خاکستری دور پاهای‌مان وول می‌خوردند. خاک کف کال نرم بود. پای‌مان بر کف کال فرو می‌رفت. کمی جلوتر یک ماهی بزرگ، خیلی بزرگ به چشم‌مان خورد. از پایین دست کال داشت به سمت‌مان می‌آمد. قشنگ به اندازه‌ی هیکل یک بچه‌ی 7ساله بود. سیاه با شکم سفید. به جایی از کال رسیده بودیم که آب داشت عمیق‌تر می‌شد. ماهی بزرگ مارپیچ حرکت می‌کرد. در نزدیکی سطح سبز رنگ آب هم حرکت می‌کرد. به نزدیکی ما که رسید، یکهو متوجه حضور ما شد انگار. رفت زیر آب. از سطح آب رفت زیر آب. آب سبزرنگ آن قدر شفاف بود که بتوانیم ببینیم که آن زیر سنگر گرفته است. قدم برداشتیم. ولی کف خاکی و گلی کال کارمان را ساخت. با هر قدم برداشتن‌مان آب گل‌آلود و گل‌آلودتر شد. هیچ وسیله‌ای برای صید کردنش نداشتیم. اصلا نمی‌دانستیم که آن ماهی چی هست. شکم سفید و پوست سیاهش را دیده بودیم. تیز و کشیده بود. کوسه نبود؟! ولی چرا این‌قدر بزرگ بود؟ همچه‌ ماهی بزرگی توی همچه کالی؟ جن نبود؟ خود جن بود! خسته بودیم. کمی هم نگران آن ماهی بزرگ بودیم. با هر قدمی که برمی‌داشتیم آب عمیق‌تر می‌شد و گام برداشتن سخت‌تر. 4ساعت بود که داشتیم پرسه می‌زدیم و از طبیعت گرندکانیونی لذت برده بودیم... به خانه‌گبرها نرسیده بودیم فقط. به خیال‌ها و وهم‌های کال جنی اما رسیده بودیم... برگشتیم. از راهی که به سمت بالا می‌رفت، بالا رفتیم و کنار دیواره‌ی کال پشتی نشستیم. زیر آفتاب، لبه‌ی دیواره‌ی عمودی کال نشستیم و نفس تازه کردیم.

کال جنی

زل زدیم به دیواره‌ی روبه‌رو که پر از شکاف بود. پیامبر خدا شدیم و دستور دادیم که ای کوه شکافته شو. در شکاف کال تصویرهای چند روز گذشته را یکی یکی دیدیم. از شکاف‌های کال شترهای باغ گلشن یکی یکی بیرون آمدند، در شکاف‌های کوه روبه‌رو صحن امامزاده حسین پیدا شد، با همه‌ی درختان بهارنارنج و نخلش، از زیر شکاف کوه آب داغ و یخ چشمه‌ی مرتضی علی جاری شد و سبزی شالیزارهای پای نخل‌های ازمیغان را دیدیم. کوه روبه‌رو به دستور ما شکافته شد و خانه‌های پلکانی نای‌بند و خشت‌های سد 700ساله‌ی کریت خودشان را نشان دادند....

غروب آفتاب- جاده ی طبس به خور و بیابانک

سر ظهر بود و خسته و گرسنه بودیم. سریع برگشتیم به طبس. توی شهر ناهار خوردیم. روی سکوهای کنار بلوار پر از درخت‌های نخل واعظ طبسی استراحت کوتاهی کردیم. بعد راه افتادیم به سمت انارک. جاده‌ی خلوت کویری را با سرعت 120 تا راندم. خلوت خلوت بود. پلیسی در آن میانه کمین کرده بود و مچم را گرفت که سرعت غیرمجاز می‌رفتی. با زبان بی‌زبانی تقاضای رشوه کرد. سر صحبت را باز کرد که رشوه بگیرد. ولی من برایش از چند روزی که در طبس گذراندیم تعریف کردم. بی‌خیال شد! گفت پسر خوبی هستی. جریمه‌ی سرعت غیرمجاز برایم ننوشت. جریمه‌ی نبستن کمربند عقب را برایم نوشت.
2 ساعت هم در شب راندم. توقف‌های کوتاه مدت برای خوردن چای و نگاه کردن به آسمان شفاف و پرستاره‌ی کویر... آهنگ شب، سکوت و کویر شجریان... شب را در انارک اتراق کردیم و سپیده‌ی سحر نزده راه افتادیم به سمت تهران.

@@@

خلاصه‌ی سفر به طبس و حوالی:

روز اول: حرکت از تهران. عبور از قم, کاشان, اردستان, نایین, انارک, خور و بیابانک و رسیدن به طبس. (12:30 ساعت طول کشید). باغ گلشن طبس و امامزاده حسین، برادر تنی امام رضا.

روز دوم: چشمه‌ی آب‌گرم مرتضا علی در روستای خرو و روستای ازمیغان.

روز سوم: روستای نای‌بند. چشمه‌ی آب‌گرم دیگ رستم. سد تاریخی کریت. روستای اصفهک.

روز چهارم: باران در طبس. رفتن به سوی عشق‌آباد و گشت و گذار در روستای آب‌خورگ.

روز پنجم: کال‌جنی. برگشت به سوی تهران. اتراق شبانه در انارک.

روز ششم: ساعت 1ظهر تهران بودیم.

همرهان: اسماعیل زکی‌پور, احسان عاشوری, میثم پیروزی.

مَرکَب: سفیدبرفی (پراید صندوق‌دار مدل 88)

اقامت: 3 شب در چادر مسافرتی، 1 شب در خانه‌ی اقوام میثم در طبس، 1 شب در خانه‌ی کاهگلی روستای آبخورگ

هزینه‌ها: 170هزار تومان بنزین و 380 هزار تومان سایر مخارج برای 4نفر. 


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: تب بس ، کال جنی ،

در محضر ایرج افشار

چهارشنبه 20 اسفند 1393  12:48 ب.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،اصفهان ،اردبیل ،ایلام ،البرز ،بوشهر ،تهران ،چهارمحال و بختیاری ،خراسان شمالی ،خراسان رضوی ،خراسان جنوبی ،زنجان ،خوزستان ،سیستان و بلوچستان ،سمنان ،فارس ،قزوین ،قم ،کردستان ،کرمانشاه ،کرمان ،کهگیلویه و بویراحمد ،گلستان ،گیلان ،لرستان ،مازندران ،مرکزی ،هرمزگان ،همدان ،یزد ،

گلگشت در وطن-ایرج افشار

۱- حالا که سال ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست و جو بود. وجب به وجب ایران را می گشت و می دید و ثبت می کرد. جای جای خاک ایران را می رفتند و می دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستاها و ده کوره های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می کرد تا «تات نشین های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می روی و به روستا ها و خانه های دوردست روی کوه و کمر نگاه می کنی به نظرت کار غیر ممکنی می آید رفتن و گشتن و دیدنو حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می رفت تا قلعه ی حسن صباح را جست و جو کند (سال های دهه ی ۲۰) و پایان نامه ی درسی اش را بنویسد. منوچهر ستوده ای که از آستارا در منتهی الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه ی شمال را تا منتهی الیه شرق و گرگان و بندر ترکمن در نور دیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشق ان هصخره های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می رفت تا بعد ها متن ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار ها و بار ها در گوشه گوشه ی خاک ایران پرسه زده بود...

در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خواندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه های ایرج افشار ازسال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه ی مجله ی بخارا و گفته های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفر دوستی و به مسافرت رفتن های او چیز دیگری است. بعضی آدم ها هستند که یاد گرفتنی هستند. کوچکترین حرکات و گفته هایشان هم یاد گرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم ها بوده.

به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. (مگر چند سالم است؟ متولد 1368م!) چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خواندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خواندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز ها توی سفرنامه های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته ها از این مرد نادیده است...

۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه هایی دارد که با یک سفر نمی توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵

کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید ترین سفرنامه ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه ی او. وقتی در سفرنامه ی «طواف شاه جهان»ش خواندم که باردهم است که به اسفراین می رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی آن جمله ها را در سفرنامه ی سال ۱۳۵۵ خواندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...

۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتی گوشه ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰

«در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می شود که در دشت بی آبادی به خرابه ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می یابید و آن بیش از ده ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده ی اسرار گذشته است.» ص۱۸

چیزی هست که برایم خیلی آزار دهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف های سبز و دریا. آدم های زیادی را می بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده ام که تو چون زیاد می روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی معناست و قدر شمال را نمی دانی. و وقتی سفرنامه ها و کشف کردن های ایرج افشار را خواندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده ایم.

ایرج افشار که به مسافرت می رفت به خیلی چیز ها توجه می کرد. از شاهراه ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده های اصلی فرار می کرد و به جاده های فرعی و کم رفت و آمد می زد.

«برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴

به جاده خاکی ها می زد. هر بنای مخروبه ای که می دید صبر می کرد و به دیدنش می شتافت. با مردمان محلی حرف می زد. ازشان یاد می گرفت. بله. استاد دانشگاه بود. مرد شماره ی یک ایرانشناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را در نور دیده بود. کتاب ها در مورد ایران خوانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز، هم صحبتی با مردم برایش یاد گرفتنی بود:

«آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آنرا به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می گوییم.» ص۱۸۱

«با راننده ی فسایی صحبت از بی وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می دانم. گفت بافت و بنه ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده اند.» ص۳۸۲

۴- همسفرخوب:
«بامداد پگاه که تهران غم خیز در خواب بود با منوچهرستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می کند. هر نان خشک و سیاهی را می خورد، هر آبی را می نوشد، در هر بیغوله و کلبه ای آرام به خواب خوش میرود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

۵- رفتن با هر وسیله ای:
«در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله ی عمومی به راه افتادیم.»ص۳۲۵

«برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خودفرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵

«از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خواند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل های محلی هستند یادداشت می کنم که از میان نرود:

روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰

توی کتاب «گلگشت در وطن» سفرنامه ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال۱۳۳۳هست که اصلا به آن حوالی جاده ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده اش هم اشاره می کند و این اشاره کردن هایش هم عجیب یاد گرفتنی اند (برای خواندن سفرهای با پای پیاده ی ایرج افشار باید به سراغ مجله ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلا خاطره ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خواند)...:

«بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده واحمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷

البته ایرج افشار خانواده ای متمول داشته. از همان اول برای مسافرت هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین هایی که بتواند با آن ها جاده های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله ای که می شد می رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...

«این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان ها و آبادی ها انجام شد.» ص۳۹۶

خاطره ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خواندنی است:

«در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه ای که پدر بزرگوارش به او لطف می کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم واز نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می گذراندیم...» ص۱۵

۶- رفاقتهای ایرج افشار:
«در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می خواستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه مند به زبان شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:

اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. میخواستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی بازبود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می خواند. پس از پرسش درباره ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می خوانید. گفت زبانشناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می خواهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. از و نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می کند. شاد شدند. کور از خدا چه می خواست دو چشم بینا. به خانه ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسهای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

۷-آدم هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینیشده است. معلوم است که کجا می روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می خوری و کجا می خوابی. هیچ چیز غیر مترقبه ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولا هم به جاهایی می برند که گل درشت اند. جاهایی که معمولا آدم ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشاندارند و ندیده هم می توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می کند و احساس امنیت شان به بی نهایت. البته مسافران این تور ها می توانند در جمع های خانوادگی غمپز در کنندکه به فلان جای ایران رفته ایم و مثلا قلعه رودخان و ماسوله را دیده ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می افتاد و آبادی به آبادی می رفت.آرام آرام. به دنبال ندیده ها بود. یک دفترچه ی بی شیرازه ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می داد به همسفر ها. توی دفترچه اسم شهر ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره ی تماس. همسفر ها می گشتند و می گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

«اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه ی دریا دولت محروم می شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی ها را در دست نخواهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

(1)خاندن وبلاگ لیراوی و پست دویست و هشتم آن نشان می دهدکه این دوستان ایرج افشار در دور افتاده ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته اند.

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می جسته؟ از همان اولین سفر ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می دهد:

«در ارسنجان پی دانایی می گشتیم که از گذشته ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه ی سعیدیه بسته بود و کتیبه ی قدیمی سر در آن به پارچه ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خواندن آن بود. در مسجدجامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا از آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد وگفت همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خوانده و قبراق و خوش برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خواهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره های تحقیقات ایرانی شرکت می کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسر عموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خواندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکاندر سفر
«- در این سال ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می روید در کجا اقامت می کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می رویم و اقامت می کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتا از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می کند. هر گاه درسفر گذرش به آنجا ها افتاد در منزل آن ها اقامت می کند. اما نوع دیگری هم علاوه براین دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می شود کرد؟ ناچار به خانه ای وارد می شویم و می گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده ایم، می فرمایید چه کار کنیم؟ صاحب خانه با خوش رویی می گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می آورد. اما ازصحبت با اوست که آدمی لذت می برد و می تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه ی اداره ی میراث فرهنگی آن قدر نمی تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را درخانه اش به صحبت می گذرانم بپرسم که آیا اینجا ها خرابه ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می زنم، می گوید دنبال گنج آمدید؟ می گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها گاه پیش می آید که شب در جایی دربیابان بخوابید؟

-بار ها اینکار را کرده ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه مان بوده با همان و به ناچار کنار سنگی خوابیده ایم. این مهم نیست. آن هایی که به این قصد سفر می کنند،نباید اصلا دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخواهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵

9- و ده ها نکته ی یادگرفتنی دیگر از چگونه سفر کردن که با خواندن کتاب «گلگشت در وطن» می توان آن ها را دریافت...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ایرج افشار ، منوچهر ستوده ، گلگشت در وطن ،

سفر به ایساتیس -1

دوشنبه 13 بهمن 1393  12:38 ب.ظ

قله ی شیرکوه- گروه کوه دانشجویی دانشگاه شریف

شک داشتم که بروم یا نروم. امکاناتم جور نبود. تا به حال چله‌ی زمستان قله‌ی ۴۰۰۰متری را تجربه نکرده بودم و ترس داشتم. تنها هم بودم. کسی را نمی‌شناختم. ولی دل را به دریا زدم. یزد جایی بود که خیلی وقت بود دلم می‌خواست بروم. و به بهانه‌ی شیرکوه هم که شده باید می‌رفتم. امین گفت من هم می‌آیم. بچه‌ی یزد بود و تا به حال شیرکوه نرفته بود. ولی گفت فقط شیرکوه را می‌آیم. توی جلسه‌ی توجیهی تنها نبودم. با هم رفتیم. سرپرست برنامه و مسئول فنی برنامه خلاصه‌ای از سفر ۵روزه گفتند و الزامات و باید و نباید‌ها و ترس و لرز‌ها. گروه کوه دانشگاه شریف نظم خوبی داشت و همین جذبم کرد که حتما بروم...
۳-۴روز مانده به شروع حرکت ایمیل‌های هماهنگی شروع شد:
 «بسم رب الشهدا
هم اکنون که دارین این ایمیلو می‌خونین به این معناست که برای برنامه انتخاب شدین. تا اینجا تیم ۲۷ نفره که طی روزهای آتی چن نفر نیز اضافه می‌شن. در گام نخست به خاطر مشکلاتی که معمولا با کنسل کردن بچه‌ها پیش می‌اد اونایی که هنوز پیش پرداختاشونو ندادن به علیرضا باقری، مسوول مالی برنامه بدن تا حضورشون قطعی بشه. طی چن روز آتی مسوولین غذایی و فرهنگی باهاتون تماس می‌گیرن باهاشون همکاری کنین. سعی کنین ایمیلاتونو این چن روز حتما حتما چک کنین. کلیه‌ی غذای برنامه گروهی می‌باشه به جز ناهار روز اول.
به دنبال این ایمیل یه لینک هوا‌شناسی و چن تا گزارش برنامه از شیرکوه براتون می‌فرستم که با دید خوب بیاین.
تو این چن روزی که تا برنامه هست بیاین همینجا ایده هاتونو بدین. تو کویر زمان زیادی داریم و کلی حرکت می‌شه زد. بیاین بگین چی کار می‌تونیم بکنیم: اتیش بازی٫ جوجه بازی٫ اقا شماعی‌زاده...
علیرضا خوش قدم، سرپرست گروه.»
بعد ایمیل مسئول فنی اردوی یزد، که خیلی جدی بود:
 «سلام به همنوردان عزیز و دلبر
مسئول فنی برنامه (محمد خرمی- کوچیک شما) صحبت می‌کنه. آقایون عزیز خواهشمندم به نکاتی که در ادامه توضیح می‌دهم توجه فرمایید تا برنامه‌ای خوبی در کنار هم داشته باشیم. با توجه به وضعیت پیش بینی شده آب و هوا و شرایط کلی شیرکوه تجهیزات زیر الزامیه و حتما صبح برنامه چک خواهد شد. در صورتی که کسی یکی از مواردی رو که با رنگ قرمز نشون داده شده نداشته باشه ناچار توی پناهگاه میمونه و صعود نخواهد کرد.
- کفش ساقدار کوهنوردی (هنگام حرکت از دانشگاه چک می‌شه)
- کوله (۴۵ لیتری به بالا)
- کیسه خواب (حتما توی دو تا پلاستیک بزرگ آب بندی بشه که رطوبت بهش نفوذ نکنه) + فوم (می‌تونید از اتاق پایین بخرید).
- دستکش (دارای لایه بادگیر و ضد آب)
- پانچو یا بادگیر ضد آب
- لباس و شلوار گرم (ترجیحا پلار)
- کلاه گرم (ترجیحا طوفان که جلوی صورت رو بگیره)
- یک دست لباس خشک اضافی
- جوراب خشک اضافی
ضمنا یک سری وسایل عمومی مورد نیازه که یاد آوری می‌کنم:
- عینک (مهم) و کلاه آفتابی و کرم ضد آفتاب – بطری یک و نیم لیتری خالی (مهم) – قاشق و لیوان و ظرف سبک غذا –وسایل شخصی (دارو – مسواک) – پلاستیک – پول نقد برای تسویه حساب و هزینه‌های برنامه– دستمال یک بار مصرف – دمپایی سبک – هدلامپ (با باطری).
به علاوه بیمه ورزشی هم همراتون باشه که صبح حرکت چک می‌شه و اگر کسی نداشته باشه به ناچار از صعود جا میمونه.
لباس هام جور نبود. افتادم دنبال جور کردن لباس‌ها. از حمید دستکش پلار گرفتم. از تهمتن بادگیر گرفتم. از حسام یخ شکن گرفتم. (محض محکم کاری). کوله‌ی ۴۵ لیتری و کیسه خواب گایا و فوم و گتر را هم از اتاق کوه دانشگاه اجاره کردم.
یکشنبه غروب کوله و ساکم را بستم و آماده‌ی سفر بودم.

دوشنبه 6:30 صبح- حرکت به سوی یزد از تهران

حرکت 6:30 صبح دوشنبه بود. ساعت 5:30 از خانه بیرون زدم و راس 6:30 دانشگاه بودم. هم سفر هام را نمی‌شناختم. ولی آن موقع سحر، وقتی که هنوز خورشید سپیده نزده بود، مطمئنا فقط نازنین‌ترین آدم‌های دانشگاه سر و کله‌شان جلوی اتاق کوه پیدا می‌شود. نشناخته به هم لبخند زدیم و صبح به خیر گفتیم. کوله‌ها و وسایل را توی اتوبوس جا ساز کردیم و ساعت ۸صبح دوشنبه ۶ بهمن رهسپار جاده‌ها شدیم.
۲۳ نفر بودیم. ساختار اردو و مسئولیت‌ها مشخص بود. محمد مسئول فنی صعود به قله بود. کسی که راه‌ها و جلودار و عقب دار را تعیین می‌کرد و به کمک او باید به قله می‌رسیدیم. امین مسئول آموزش بود. بنیامین مسئول فرهنگی بود. علیرضا و پویا مسئول غذایی بودند. مهیار کوله بند بود و مسئول پخش وسایل مورد نیاز توی کوله‌های افراد برای رسیدن به قله. و علیرضا سرپرست گروه بود. هماهنگ کننده‌ی اصلی و مدیر. بعد‌ها که به آخر سفر رسیدم تازه به سیستم تقسیم کار آفرین گفتم...

معارفه در اتوبوس- پیدا کردن هم کلاسی دوران ابتدایی...

سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس به آرامی توی اتوبان تهران قم افتاد. صبحانه زدیم: نان بربری تازه و پنیر و خیار. بعد از صبحانه همه‌مان توی قسمت جلوی اتوبوس جمع شدیم تا معارفه شویم. اسم همدیگر را یاد بگیریم. از گذشته‌مان بگوییم. اینکه چه رشته‌ای می‌خوانیم و قبلا کدام دانشگاه بوده‌ایم. اهل کدام شهریم و... وجه مشترکمان دانشگاه شریفی بودنمان بود. آقای اصلانی ورودی سال ۵۲ شریف بود و من ورودی سال ۹۳ شریف! توی آن هیر و ویر یکهو محمدحسین را شناختم. همین که گفت ساکن پردیسم شناختمش. بهش گفتم ابتدایی کجا بوده. او هم یادش آمد. هم کلاسی سوم و چهارم دبستانم را پیدا کرده بودم! آن هم کجا، وسط جاده‌ی تهران قم، حین سفر به شهر ایساتیس... کلی خندیدیم. همدیگر را بغل کردیم و مثل چی مات و مبهوت ماندیم که عجب دنیای کوچکی است و بقیه هم همین طور مانده بودند. بعد از ۲ساعت که معارفه شدیم، دیگر با هم دوست شده بودیم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

سفر به ایساتیس -2 (وقتی زن های خارجی عاشق چشم و ابروی ما پسرها شدند.)

یکشنبه 12 بهمن 1393  08:40 ق.ظ

نیاسر

دوشنبه‌ی وسط هفته بود و اتوبان خلوت و ساعت 11:30 به نزدیکی‌های کاشان رسیدیم. عجله نداشتیم. اتوبوس به سمت نیاسر و مشهد اردهال رفت. سر دوراهی به سمت نیاسر پیچید تا ناهار را در کوه پایه‌های کرکس مهمان آبشار نیاسر باشیم. بالای آبشار پیاده شدیم. از بین رستوران‌ها بالای آبشار که همگی این موقع سال تعطیل بودند رد شدیم. حتم روزهای تابستان که کویر کاشان تفتیدگی‌اش را به رخ کویرنشینان می‌کشد، اهالی کاشان به نیاسر زیاد پناه می‌برند. پارک بالای آبشار خلوت بود. آبی که از چشمه‌های کوه‌های کرکس می‌آمد از وسط پارک تا عمارت صفوی بالای آبشار جاری بود. و از آنجا به پایین سرازیر می‌شد. به غیر از آبشار، نیاسر غار و چشمه هم داشت. غارش به غارنوردی نیاز داشت و چشمه هم وقتش نبود. باید می‌رفتیم...
پارک پر از ساعت‌های چهارطرفه‌ای بود که هر کدامشان یک زمانی را نشان می‌دادند. عمارت صفوی بالای آبشار باصفا بود و سندی بود بر گشادی اجداد ما که می‌نشستند این بالا و دشت و گرمای سوزانش را نگاه می‌کردند و از خنکای آب حظ می‌بردند و می‌خوابیدند و می‌خوابیدند.

آبشار نیاسر

از پله‌های کنار آبشار پایین رفتیم و به زیر آبشار رسیدیم. هوا سرد نبود و آبشار به شکوه جاری بود. خزه‌های سبز پایین آبشار و شاخه‌های خشک و زمستانی درخت‌های اطراف آبشار. مسجد نیم ساخته‌ی نیاسر زیر آبشار بود. عکس یادگاری انداختیم. عکس تکی‌های دسته جمعی. ناهار‌هایمان را بیرون آوردیم و پای آبشار نشستیم به ناهار خوردن. ناهار روز اول با خودمان بود. هر کس چیزی آورده بود و شریک بودیم در انواع غذا‌ها.

ساعت های پارک بالای آبشار نیاسر

قرار بود ساعت ۱:۱۵  راه بیفتیم که دیدیم بنیامین و مصطفی نیستند. چه شده‌اند؟ هیچ. در کوچه پس کوچه‌های اطراف آبشار نیاسر گم شده‌اند. از کوچه‌های نیاسر زیاد کامیون آمد و شد می‌کرد. کامیون‌های مصالح ساختمانی. شهر در حال ساخت و ساز بود. مثل هر جای دیگر ایران. بناهای قدیمی و کاهگلی هم بودند. اما خانه‌ها و رستوران‌ها و مغازه‌های آجری داشتند به سرعت ساخته می‌شدند. ولی هنوز کوچه‌ها به‌‌ همان سبک قدیم پر پیچ و خم بودند. ۴۰ دقیقه منتظر بنیامین و مصطفی شدیم تا از بین کوچه‌های پر پیچ و خم نیاسر محل پارک اتوبوس را پیدا کنند.
بعد راه افتادیم سمت کاشان و حمام فین. سر بلیط چانه زدیم که آقا دانشجوییم و دانشجویی حساب کن. نصف قیمت با‌هامان حساب کرد. تورلیدربازی در آوردم و بچه‌ها را دور خودم جمع کردم که در مورد باغ فین و حمام فین برایشان قصه بگویم. باغ فین از قدیم الایام وجود داشته. از زمان آل بویه حتا. ولی این آل صفویه بودند که این باغ را به این شکل آباد کردند. سبک معماری‌اش مثل خیلی از باغ‌های ایرانی دیگر است و یکی از پر آب‌ترین باغ‌های ایران. در هر دوره‌ی حکومتی چیزهایی به این باغ اضافه شده است. مثلا در دوران صفویه، کوشک صفوی که همین اولین بنا است ساخته شد. در زمان قاجار حمام بزرگ ساخته شد و به حمام کوچک اضافه شد. در زمان پهلوی موزه‌ی کاشان به این باغ اضافه شد و در زمان جمهوری اسلامی هم اتفاقی که افتاد این بود که این باغ در میراث جهانی یونسکو ثبت جهانی شد. سال ۱۳۸۹. به غیر از بچه‌های خودمان، چند نفر دیگر از بازدیدکننده‌ها هم دورم جمع شده بودند! بعد هم برای اینکه بگویم باغ فین خیلی شاخ است شروع کردم به گفتن اینکه ایران زیاد اثر تاریخی دارد، ولی فقط ۱۰ تایشان ثبت جهانی یونسکو است. (آخرین باری که افتاده بودم دنبالش ۱۰ تا بود. الان فهمیدم ۱۷تا شده! ولی باز هم نسبت به تعداد آثار تاریخی ایران خیلی کم است...). فقط برای جلب توجه به باغ این را گفته بودم، اما آقا اصلانی (ورودی ۵۲ دانشگاه که پیر جواندل جمع ما بود) خیلی جدی گرفت و من را به چالش انداخت: پسرم آن ۹تای دیگر را هم می‌گویی؟ من هم که حافظه تعطیل. ۵تا را که رفته بودم گفتم و بقیه را یادم نیامد. بچه‌ها کلی خندیدند و رفتیم به زیارت باغ فین.

عکس یادگاری با خانم های توریست چینی

همین جوری که داشتیم عکس می‌انداختیم و برای خودمان سیب گاز می‌زدیم یکهو به یک گروه خانم توریست چینی برخوردیم. تورلیدرشان هم چینی بود و پای هر تابلوی باغ می‌ایستاد و به چینی چیزهایی بلغور می‌کرد. نگاه نگاه کردیم. قلقلکمان آمده بود که با خارجی‌ها عکس بیندازیم. درست است که دختر موطلایی فرانسوی نبودند. ولی به هر حال خانم خارجی که بودند! مردی که همراه‌شان بود ایرانی بود. یکی از بچه‌ها صحبت کرد که با‌هاشان عکس بیندازیم. به ما هم گفت. بچه‌ها یک حالت بی‌خیالی طی کردند و به ادامه‌ی بازدید پرداختند که یکهو دیدیم دو سه تا از خانم‌های چینی داد می‌زنند عکس عکس...

وقتی خانم های چینی از ما پسرهای ایرانی هی عکس می گیرند

جمع شدیم زیر گنبدی که حوضچه‌ی آب داشت و عکس یادگاری انداختیم. خانم‌های چینی رله بودند و تقاضای تعویض جا و اختلاط در عکس می‌کردند. اولش ما پسر‌ها یک طرف ایستاده بودیم و آن خانم‌ها یک طرف دیگر. بعد که آن‌ها تقاضای بی‌شرمانه کردند با هم مخلوط شدیم.‌‌ رها که کردیم، دیدیم خانم‌های چینی‌‌ رها نمی‌کنند. شروع کرده بودند با موبایل‌‌هایشان از ما پسر‌ها عکس انداختن. کلی پسرندیده بازی راه انداختند. قدشان کوتوله بود. از خودمان می‌پرسیدیم که از چی ما دارند عکس می‌گیرند؟ یعنی ما این قدر جذابیم؟

بازسازی صحنه ی قتل امیرکبیر

رفتیم به حمام فین. مجسمه‌های قتل‌گاه امیرکبیر، خلاقیت‌های بچه‌ها در زمینه‌ی بازسازی صحنه‌های تاریخی را بدجور شکوفا کرد....
یکی از بچه‌های دانشگاه که ساکن کاشان و از اهالی قدیم گروه کوه بود به دیدنمان آمد. بستنی مهمانش شدیم و بعد رفتیم به دیدن تپه‌های سیلک. جالب نبود. سند تاریخ ۸۰۰۰ ساله‌ی کاشان بود. ولی ما که حافظه‌ی تاریخیمان به ۴۰ سال هم قد نمی‌دهد، ۸۰۰۰ سال را می‌خواستیم چه کنیم؟ تعدادی تپه‌ی کاهگلی بود و مقداری پیاده راه که با چوب درست کرده بودند و از میان تپه‌ها می‌گذشت. تپه‌ها زیر آفتاب لمیده بودند و هیچ چیزی برای کنجکاوی نداشتند. راهنما و قصه گو هم که در آثار باستانی ایران محلی از اعراب ندارد... ۳ تا اسکلت آدم از چند صد سال پیش هم آنجا باقی مانده بود. تنها جذابیت تپه‌های سیلک شاید همین اسکلت‌های به حالت جنینی خفته بود.

تپه های سیلک

نزدیک غروب بود. سوار اتوبوس شدیم. مسئول آموزش یادآوری کرد که برای کوهنوردی سه تا «ب» را یادتان نرود: خوب بخوابید. خوب بخورید. و ب سوم را هم توی کوه بهتان می‌گویم. بچه‌ها ساکت و آرام چرت زدند. برای صعود به شیرکوه باید خوب می‌خوابیدیم... بعد از اردستان به سمت نایین راهی شدیم تا شب را در نایین سپری کنیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

پرسه در زاگرس - 1: دریاچه گهر

جمعه 25 مرداد 1392  07:24 ق.ظ

نوع مطلب :لرستان ،

ریق‌مان در آمده بود. همین‌طور سینه‌کش بود که پی‌درپی ادامه داشت. رفتن در کوره‌راه این سینه‌کش‌ها ریق‌مان را در آورده بود. شر و شر عرق می‌ریختیم. هر چند دقیقه یک بار می‌ایستادیم و نفسی تازه می‌کردیم. آبی می‌نوشیدیم و بعد ادامه می‌دادیم. بعد از 2کیلومتر راه رفتن به معجزه‌ی لیموترش ایمان آوردیم. وقتی که یک لیموترش کوچک را نصف کردیم و شروع کردیم به چلاندنش در دهان‌مان.تشنگی‌مان کمتر شد. ولی هم‌چنان نفس نفس می‌زدیم و پیش می‌رفتیم. دامنه‌های اشترانکوه دور تا دورمان را فرا گرفته بودند. هنوز به گردنه‌ی پنبه‌کار نرسیده بودیم. آن دور دامنه‌های کوه‌ها ترکیب رنگ عجیبی را ساخته بودند. کوه زیر پای‌مان با علف‌های زرد رنگش پایین رفته بود تا رسیده بود به دامنه‌ی کوه دیگری که درخت‌های بلوط داشت. سبزی درختان و بوته‌ها خودشان را می‌رساندند به صخره‌های قهوه‌ای رنگ یک کوه دیگر و در پس همه‌ی این‌ها آن کوه بنفش قرار داشت. زرد و سبز و قهوه‌ای و بنفش. بالای کوه بنفش هم آسمان آبی بود و ابرهای سفید...

صبح راه افتاده بودیم. کمی دیر شد. ساعت 9 راه افتادیم و یک کله راندیم تا قم و اراک و ازنا و دورود. ناهار را در دورود خوردیم و بعد پرسیدیم که راه دریاچه گهر از کدام طرف است. توی شهر تابلویی نبود که بگوید دریاچه گهر از کدام طرف باید رفت. از مردم می‌پرسیدیم. به‌مان گفتند که بروید سمت پارک جنگلی. بپرسید پارک جنگلی چه‌طور باید رفت. وقتی رسیدید به پارک جنگلی همان جاده را ادامه بدهید تا برسید به در آستانه. از آن‌جا هم بروید تا پارکینگ و بعد هم کوه‌نوردی تا خود دریاچه...

منطقه‌ی حفاظت‌شده‌ی اشترانکوه. حمل سلاح ممنوع. بعد از روستای در آستانه گیت ایست و بازرسی که برای ورود به منطقه‌ی اشترانکوه نفری 2000تومان می‌گرفت. 2000تومانی که نوشته بودند صرف نگه‌داری و ارائه‌ی سرویس‌های بهداشتی و جمع‌آوری و بازیافت زباله‌های اطراف دریاچه گهر می‌شود. پارکینگِ آخر جاده هم برای یک شبانه‌روز 5000تومان پول می‌گرفت. لاک‌پشت را کاشته بودیم همان‌جا. کوله‌های‌مان را انداخته بودیم روی دوش‌مان و راه افتاده بودیم سمت دریاچه. می‌دانستیم که 13کیلومتر پیاده‌روی داریم. اول مسیر چند تا سیاه‌چادر بود و چند تا خر. خرها را اجاره می‌دادند. هر خر تا دریاچه 40هزار تومان. اگر هم خرچران (به قول خودشان کارگر) همراه می‌شد، هزینه 2برابر می‌شد. برای ما 2نفر پولش زیاد می‌شد. گفتیم تا گردنه پنبه‌کار برویم، بعد از آن مسیر سرپایینی می‌شود...

اما هنوز به گردنه پنبه‌کار نرسیده بودیم و ریق‌مان درآمده بود. حرف نمی‌زدیم. نفس نفس می‌زدیم و می‌رفتیم. کمی دیر شده بود. باید قبل از شب به دریاچه می‌رسیدیم. شنیده بودیم که توی راهش حیوان وحشی زیاد دارد. از گراز بگیر تا خرس. اصل سربالایی‌های تیز مسیر رفت هم قبل از گردنه پنبه‌کار بود. مسیر خلوت بود. روز وسط هفته بود و وقت عصر و کسی مشغول رفتن نبود. تردد کم بود. آدم‌ها به هم وقع می‌نهادند. وقتی به کسانی که از دریاچه برمی‌گشتند می‌رسیدیم سلام می‌کردیم و خسته نباشید می‌شنیدیم و می‌گفتیم. می‌پرسیدیم که تا گردنه پنبه‌کار چه قدر مانده. راهنما‌یی‌مان می‌کردند. به‌مان می‌گفتند که بعد از این گردنه دیگر موبایل آنتن نمی‌دهد. خود دریاچه هم آنتن نمی‌دهد. اگر می‌خاهید به کسی زنگ بزنید همین الان زنگ بزنید. کسی را نداشتیم که بهش زنگ بزنیم. 

بعد از سینه‌کش آخر بالاخره به گردنه پنبه‌کار رسیدیم. تپه‌ای که بالاترین نقطه‌ی مسیر حرکت مان بود. از گردنه‌ی پنبه‌کار ادامه‌ی مسیرمان تا کیلومترها مشخص بود. راه درازی مانده بود. انگار این همه راه که تا گردنه پنبه‌کار آمده‌ بودیم هیچ بوده. به هم‌دیگر نگاه کردیم. به کسانی که قرار بود هم‌سفرمان باشند و در دقیقه‌ی آخر ما را پیچاندند فکر کردیم. ما آن‌جا در ارتفاعات اشترانکوه چه کار می‌کردیم آخر؟ بی‌خیال. راه بیفت که باید قبل از شب دریاچه باشیم‌ها...

بعد از گردنه‌ی پنبه‌کار مسیر سرپایینی شد. یک سرپایینی با شیب تند که فقط با زانوهای‌مان ترمز می‌گرفتیم که یک موقع بی‌اختیار نشویم و نرویم ته دره. امید سراپای وجودمان را در بر گرفته بود. صدای آب می‌آمد. صدای ریزش آب رودخانه وجودمان را خنک می‌کرد، دل‌مان را برای ادامه دادن گرم می‌کرد و امید را به تن عرق‌کرده‌مان برمی‌گرداند. صدای آب می‌آمد. بطری‌های آب معدنی‌مان در حال ته کشیدن بود... باید به چشمه پنبه‌کار می‌رسیدیم. سبز شدن مسیر نوید آب را می‌داد. مسیری که قبلن فقط خاک و صخره‌ها بود، حالا درخت‌دار شده بود. درخت‌های بلوط. درخت‌هایی که خشکی تابستان تن‌شان را سوزانده بود. درختی که نصف تنش سبز بود و نصف تنش خشک شده بود. درخت‌هایی که مسیر را سایه کرده بودند... 

و بعد، ناگهان چشمه‌ی پنبه‌کار. لذیذترین آبی که در زندگی‌ام نوشیدم همین‌جا بود. آب چشمه‌ی پنبه‌کار. آبی که به راحتی هوا وارد تن می‌شد و انگار که هوای خالص باشد بی هیچ ضربه‌ای وارد معده می‌شد. آب تگری چشمه پنبه‌کار. قبل از رسیدن به چشمه از پیرمردی پرسیده بودیم که آیا آب چشمه خوردنی است؟ نمی‌دانستیم داریم در مورد چه حرف می‌زنیم. پیرمرد به‌مان گفته بود: آن آب طلاست. خوردنی چیه... و وقتی رسیدیم به چشمه و آب نوشیدیم و بطری‌های‌مان را پر از آب کردیم فهمیدیم که آب یعنی چه.... آب گوارا یعنی چه... کنار چشمه یک حوض بود. 2تا چادر سیاه بود که مغازه بودند. قیمت‌ها 50درصد گران‌تر از قیمت معمول بود. چیپس 1000تومانی مثلن بود 1500تومان. آب‌انگور 2000تومانی بود 3000تومان. آن مسیر دشوار و طاقت‌فرسا این قیمت‌ها را توجیه می‌کرد. آن طرف‌تر هم یک چادر بود. رویش نوشته‌بودند پاسگاه نیروی انتظامی. کنار چشمه‌، سربازی چمباتمه زده بود و داشت ظرف می‌شست. پیرهن سربازی پوشیده بود با شلوار کردی سیاه. سرگروهبانی هم برای خودش راه می‌رفت. مایع ظرفشویی‌اش تمام شده بود و از ما پرسید که مایع ظرف‌شویی دارید؟ نداشتیم. 

آب چشمه را خوردیم و انرژی گرفتیم و از پل میانه‌ی مسیر رد شدیم و  سربالایی ادامه‌ی مسیر را تا گردنه‌ی خداقوت ادامه دادیم. 

غروب شده بود. آخرین اشعه‌های نور خورشید روی دامن کوه‌های روبه‌رو می‌افتاد و تکه‌ای از دامن‌شان را روشن می‌کرد. کوه‌های اطراف مسیر دامن بلندی داشتند. دامنی یک‌دست و خاستنی. خورشید خانم در کار غروب بود و دامن کوه‌ها خاستنی بود و جهان چه جای زنانه‌ای بود و من خبر نداشتم. 

-میثم خسته‌ای؟

-نه.

-این بادی که توی صورت‌مون می‌وزه، این سربالایی ملایم، این کوه‌های دو طرف، اون خورشید پشت‌سرمون یه حس خوبی می‌ده...

-آره...

بالاخره به 100متر آخر سربالایی رسیدیم. همان جایی که بهش می‌گویند گردنه‌ی خدا قوت. شیب تندی داشت و آهسته و آرام شیب را بالا رفتیم و بعد سرپایینی را گرفتیم آمدیم پایین. شب شده بود که به دریاچه رسیدیم. همه جا تاریک بود. هیچ اثری از پروژکتور یا نور چراغ برق یا همچو چیزی نبود. به کناره‌ی دریاچه نزدیک شدیم. مردم با نور چراغ‌قوه‌های‌شان مشغول رفت و آمد بودند. زیاد شلوغ نبود. کورمال کورمال کنار دریاچه چادرمان را برپا کردیم و گوش سپردیم به صداهای اطراف. خسته بودیم. فقط خسته شده بودیم. 5ساعت از تهران تا دورود آمده بودیم و 4ساعت هم تا دریاچه کوه‌نوردی کرده بودیم. حال شام خوردن هم نداشتیم.

صدای خیزابه‌های دریاچه می‌آمد. صدای آواز خاندن پسرهای چادر بغلی می‌آمد. بلند بلند آواز می‌خاندند. آن دورها صدای کل کشیدن زن‌ها و دست‌زدن و آوازخاندن‌شان می‌آمد. آواز لری می خاندند. روی یک تشت یا دبه، ضرب گرفته بودند و می‌زدند و می‌خاندند و شاید می‌رقصیدند. تاریک بود. نمی‌شد دید چیزی. صدای برخورد موج‌ها به ساحل می‌آمد. دریاچه گهر 2کیلومتر طول داشت و 600متر عرض و آن‌قدر بزرگ نبود که جذر و مد داشته باشد... تنها نور مربوط بود به ساختمان پاسگاه محیط زیست. دستشویی‌ها هم تاریک بودند... شب را خابیدیم. بادی که از سطح دریاچه به سمت‌مان می‌وزید خنکای مطبوعی داشت. از آن خنکی‌ها که پتو را لذت‌بخش‌ترین شی روی زمین می‌کند. 

صبح که بیدار شدیم تازه فهمیدیم وارد چه بهشتی شده‌ایم... صبح با صدای رررررررررر گفتن پسربچه‌ی چادر بغلی‌مان بیدار شدیم. رررررررر می‌گفت و می‌آمد. وقتی به چادر ما رسید داد زد که بابا، بیا ببین، رفتم الاغه رو گرفتم آوردم. اون دورا وایستاده بود. باباش غرید که: ولش کن بذار بره. صاحاب داره بچه. پسره گفت: داره علف می‌خوره. اوه. پیاز خورد. اوه. بابا داره می‌دوه می‌ره... این‌ها را که گفت بیدار شدم. روبه‌رویم آن طرف چادر، دریاچه با خنکای نور صبح لبخند می‌زد.

آب دریاچه تمیز بود. دور و سخت بودن مسیرش آن را از چرک و کثافت‌کاری‌ها نجات داده بود. همین‌که هیچ ننه قمری نمی‌توانست با ماشین بیاید تا لب دریاچه یک دنیا ارزش داشت. آبش زلال بود. آن جاهایی که عمق به 28متر می‌رسید تاریک‌تر بود. مردم لخت می‌شدند و می‌افتاند توی آب. خیلی‌ها با خودشان قایق بادی آورده بودند. آن را با تلمبه باد می‌کردند و می‌رفتند وسط دریاچه. آدم‌هایی که مجوز ماهی‌گیری داشتند مشغول ماهی‌گیری بودند. هوا خنک بود. اشترانکوه دامن خاستنی و دورش را آن طرف دریاچه به آب زده بود. کفش‌مان را درآوردیم و پاچه‌ها را بالا زدیم و خودمان را به آب دریاچه سپردیم. با خودمان مایو نیاورده بودیم. حداقل کاری که می‌توانستیم بکنیم همین بود که بگذاریم خنکای آب دریاچه تا مغز استخان‌های‌مان نفوذ کند...

 یک ساعتی حوالی دریاچه چرخیدیم. به منظره‌های اطراف دریاچه نگاه کردیم. بعد از آن همه کوه خشک و بی‌‌بر و بار که رد کرده بودیم، دیدن دریاچه‌ای به این وسعت عجیب و خیره‌کننده بود. آن طرف‌تر، پشت ردیف چادرهای لب ساحل، چند تا سکو زده بودند. چند تا سکو برای بر پا کردن چادر. حالا که روز شده بود دیدیم کنار هر سکو یک چراغ برق و یک سلول خورشیدی هم هست. یعنی که برقش قرار است از سلول‌های خورشیدی تامین شوند. ولی به حول قوه‌ی الاهی هیچ کدام‌شان کار نمی‌کردند و در شب، در اطراف دریاچه تاریکی مطلق پا بر جا بود. به دلیل تاریکی مطلق احتمالن هیچ کس هم از آن سکوها برای چادر زدن استفاده نمی‌کرد. از لب ساحل هم کمی دور بودند...

دستشویی هم اوضاع چندان مناسبی نداشت. از 8تا دستشویی فقط 3تای‌شان قابل استفاده بودند. در شب هم که تاریکی مطلق بود...

یک ساعتی اطراف دریاچه قدم زدیم. از طبیعت بکرش لذت بردیم. کلی خدا را شکر کردیم که راه دسترسی به دریاچه گهر دشوار است و گند نخورده است بهش و بعد راه برگشت را در پی گرفتیم. راه برگشتی که سخت‌تر از رفتن بود. مخصوصن فاصله‌ی چشم‌ پنبه‌کار تا گردنه‌ی پنبه‌کار که یک سربالایی وحشتناک پیوسته بود. سربالایی‌ای که حتا خرها هم تویش می‌ماندند و نمی‌توانستند ادامه بدهند و بالا بروند. به نفس نفس می‌افتادند و چموشی به سرشان می‌زد و همان‌جا که بودند می‌ماندند...


مرتبط: راهنمای صعود به دریاچه گهر


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: پرسه در زاگرس ، دریاچه گهر ،
  • تعداد کل صفحات:6  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو