مشهد - 3

یکشنبه 22 اسفند 1395  04:48 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان رضوی ،

از دهانه‌ی ورودی ایستگاه مترو در میدان بسیج مشهد پایین رفتم. خبری از دست‌فروش‌ها و دونات‌فروش‌ها نبود. دونات‌ها ‏را دکه‌های نان قدس رضوی می‌فروشند و از دکه های روزنامه فروشی هم فت و فراوان‌ترند. اولین چیزی که توجهم را جلب ‏کردم، تبلیغات روی پلکان بود. سرم را که برگرداندم دیدم عه،‌چه جالب... آدم‌ها به دیوارهای اطراف پلکان آن قدر توجه ‏ندارند. ولی به فضای زیر پای‌شان چرا. مشهدی‌ها از فضای زیر پلکان برای تبلیغات استفاده کرده بودند. و البته نه تبلیغات ‏بازرگانی، تبلیغاتی در مورد احترام به سالمندان و بازیافت زباله و این‌ها.‏
تا وارد فضای زیرزمین شدم دیدم متروی سمت راستم است. ولی هر چی گشتم باجه‌ی بلیط‌فروشی را پیدا نکردم. خدایا. ‏این گیت ورودی، این هم گیت خروجی. این نگهبانی. پس بلیط فروشی کجاست؟ از مسئول نظافتی که جارو خاک انداز به ‏دست مشغول بود پرسیدم. گفت برو از کتابفروشیه بگیر. اول فکر کردم سرکارم می‌گذارد. کمی صبر کردم. نگاهش کردم. ‏یک خانم و آقا هم همین سوال را ازش پرسیدند. به آن‌ها هم کتابفروشی را نشان داد. رفتم سمت کتابفروشی و دیدم بله... ‏آقای کتابفروش بلیط فروش هم هستند!‏
ایستگاه مترو حالتی خودمانی داشت. قطارهای دو واگنه‌ی مترو هم مزید بر علت شده بودند. کوچولوهای دوست داشتنی. ‏حس کردم آقای راننده‌ی مترو برای همه‌ی آدم‌های توی ایستگاه صبر می‌کند تا سوار شوند. هول دادنی نبود. توی مترو هم ‏خبری از دستفروش نبود. ولی خب... آن نور مهتابی توی واگن‌های مترو غریبگی می‌آورد. آدم‌ها را به سکوت وامی‌دارد...‏
ایستگاه پارک ملت پیاده شدم. درست جایی که مترو از زیرزمین به بالای زمین می‌آید و از وسط بزرگراه راه خودش را ‏می‌گیرد و می‌رسد تا وکیل‌آباد. بالای ایستگاه پر بود از مغازه. همه جوره: اسنک فروشی، ساندویچی، کتابفروشی، ‏لوازم‌التحریر، لوازم خانگی، لباس فروشی... روی در لباس فروشی نوشته بود "فروش لباس زیر زنانه از ساعت 14 به بعد". ‏حکمتش را نفهمیدم. یاد این افتادم که مغازه‌دارهای مشهدی شکم سیری کار می‌کنند. ظهر هدایایی که باید بعد از هر ‏مصاحبه به مشتریان شرکت می‌دادم تمام شده بود. خواستم همان موقع بروم چیزی بخرم که لنگ نمانم. ساعت 2 بود. هر ‏مغازه‌ای می‌رفتم بسته بود. بسته در حد پایین بودن کرکره... آقای رییس می‌گفت مغازه‌دارهای مشهدی از صبح تا ظهر کار ‏می‌کنند. از ساعت 1-2 تا ساعت 4-5 هم تعطیل می‌کنند. ‏
خواستم توی پارک ملت چرخ بزنم. گفتم چیزی ندارد. وقتت محدود است. کمی اطراف اتوبوس‌های شرکت واحد تاب ‏خوردم. روی شیشه اتوبوس‌ها مبدا و مقصدشان بود. ولی خبری ازین که قیمت چه قدر است نبود. شنیده بودم که مشهد یکی ‏از کامل‌ترین خطوط اتوبوس‌رانی شهرهای ایران را دارد و در این زمینه به مراتب از تهران بهتر است. تجربه نداشتم. برای ‏تجربه کردنش هم وقت زیادی می‌خواست. بی‌خیال شدم.‏
رفتم سمت بوستان کتاب. فضای بزرگی بود که از زیر بزرگراه و ریل‌های مترو رد می‌شد و دو طرف پارک را به هم متصل ‏می‌کرد. کتاب نمی‌خواستم بخرم. ولی باز جذب کتاب‌فروشی‌ها شدم. هدیه برای مشتری‌ها مانده بود. صنایع دستی و لوازم ‏دکوری موجود بود. ولی به سقف قیمتی که برایم تعیین شده بود نمی‌خورد.‏
ترنجستان خلیج فارس توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما همان فروشگاه‌های زنجیره‌ای کتاب‌فروشی است که در مقابل ‏شهر کتاب‌ها راه افتاده‌اند. یک شعبه‌ی بزرگ‌شان توی تهران خیابان شریعتی پایین‌تر از میرداماد بود... و تف به هر چیزی ‏که بویی از حمایت دولت و حکومت را دارد.‏
چه اتفاقی افتاد؟ ‏
ماگ قشنگی بود. انگار که یک لحاف چهل تکه را دورش دوخته باشند. قیمتش هم خوب و مناسب بود. پرسیدم که این ‏ماگ‌ها جعبه دارند؟ گفتند نه. تعداد نسبتا بالایی می‌خواستم. 20 تا. بدون جعبه نمی‌شد. گشتم و ماگ دیگری را پیدا کردم. ‏ساده بود و قاشق هم همراهش بود. سورمه‌ای بود با زمینه‌ای از ستاره‌های سفید و هشت پر. گفتم این‌ها جعبه دارند؟ گفتند ‏بله دارند. گفتم 20 تا می‌خواهم. آقای فروشنده‌ی ترنجستان نگاه کرد دید از آن 20 تا ندارد. دیدم جعبه‌های زیادی از ‏ماگ‌های دیگر هم دارد. گفتم می‌شود جبعه‌های این‌ها را بدهی با آن ماگ چهل تکه ببرم؟ ماگ چهل تکه گران‌تر هم بود. ‏گفت آن وقت این‌ها خودشان بی‌جعبه می‌مانند که! جوابش این قدر ابلهانه بود که لحظه‌ای درنگ نکردم. زدم از مغازه ‏بیرون. کاسب نبود. اگر کاسب بود دو دو تا چهارتا می‌کرد. پیش خودش حساب می‌کرد که آن بدون جعبه‌ها گران‌ترند و ‏جعبه‌دارها ارزان‌ترند و اگر کسی هم بخواهد دانه دانه بخرد زیاد در بند جعبه داشتن نداشتن نخواهد بود... استدلال نکرد ‏دیگر. کاسب نبود. حقوقش تامین بود. 20 تا کمتر بیشتر برایش مساله نبود. 250 هزار تومان کمتر بیشتر فروختن در یک ‏روز مساله نبود برایش... سر همین است که می‌گویم تف به دولت و حمایت دولت.‏
سوار مترو شدم و برگشتم سمت میدان شریعتی. این بار توی مترو سر و کله‌ی یک گدا پیدا شده بود. ملت هم کمکش ‏می‌کردند و پول می‌دادند بهش. سر میدان سوار تاکسی شدم به مقصد کوه‌سنگی. 1000 تومان گرفت. پارک کوه‌سنگی در ‏شب اسفندماهی خلوت بود. حتم دو هفته‌ی دیگر غلغله می‌شد. ولی حالا خلوت بود. جان می‌داد برای پسردخترها که در ‏تاریکی راه بروند و از وجود داشتن همدیگر لذت ببرند. ولی خبری نبود. حراست و نگهبان‌های پارک همه جا بودند. بی‌سیم ‏به دست برای خودشان می‌چرخیدند. گه گاه صدای خنده‌های زنانه‌ی گروهی بلند می‌شد. از چایخانه‌های توی پارک بود. ‏جمع‌های چند نفره‌ی دختر پسری که مشغول قلیان کشیدن بودند. پارک کوه سنگی استخر و حوض‌های بزرگ زیاد داشت. ‏همه‌شان هم خشک بودند. سوال برایم این بود که در زمان رونق مسافر این حوض‌ها را با چه آبی پر می‌کنند؟ ‏
از کوه سنگی کشیدم رفتم بالا. تمام مصنوعی شده بود. همه پلکان و نرده. درخت هم کاشته بودند. در خاکی که آن هم ‏اضافه‌شده به فضای کوه بود. کوه سنگی: ورقلمبیدگی سنگی زمین مشهد در میانه‌ی شهر. فکر می‌کردم از بالای کوه‌سنگی ‏می‌توانم شهر را ببینم. 5 دقیقه‌ای رسیدم بالا. مزار شهدای گمنام بود و ماکتی از شهر مشهد و گنبد حرم امام رضا و ‏راه‌آبه‌هایی که به سوی حرم جاری بودند. ولی شهر مشهد تمام و کمال زیر پایم نبود. اولین معارض همان برج اول پارک ‏کوه سنگی بود که هر منظره‌ای را کور کرده بود. تف به شهرداری‌ها که به خاطر دو زار پول گند می‌زنند به هر چه منظره. ‏باد شدیدی می‌وزید. بادش سوز داشت. بادگیرم در مقابلش تنم را گرم نگه می‌داشت. ولی صورت و گوش‌هایم زمهریر شده ‏بودند. سریع سک سک کردم و دویدم آمدم پایین. ‏
باید شام می‌خورم. نمی‌دانستم کجا شام بخورم. راه افتادم سمت میدان شریعتی. وقت کم بود. کمی در طول خیابان به سمت ‏میدان شریعتی راه رفتم. شاید که ماشینی برایم بوق بزند و سوارم کند. 200 متر راه رفتم. هیچ ماشینی برایم نایستاد. همین ‏جوری از کنارم رد می‌شدند. رسم نبود انگار که مسافر سوار کنند. بی‌خیال شدم. از کنار چند تا رستوران خلوت رد شدم تا که ‏دکور یک تهیه‌ غذای خانگی من را گرفت. خلوت خلوت هم بود. هیچ مشتری‌ای نداشت. کشته مرده‌ی نمای چوبی‌اش شدم. ‏وارد شدم. مادر و دختری پشت دخل نشسته بودند. غذای روز دوشنبه‌شان استانبولی بود. سفارش دادم به همراه یک ماست ‏و نشستم روی نزدیک‌ترین صندلی رو به خیابان. با صحرا کمی گپ زدم که آمده‌ام شام و این حرف‌ها. بعد هم شام را ‏آوردند و خوردم. بدوک نبود. ایده‌ی کمی لوبیا چیتی ریختن کنار گوشت روی استانبولی را پسندیدم.‏
رفتم میدان شریعتی. یک مغازه‌ای همه جور شلوار می‌فروخت 38 تومان. شلوار لی‌هایش را نگاه کردم دیدم همه دگمه‌ای و ‏فاق‌کوتاه. طلبکار به طرف گفتم آقا فاق‌بلند نداری؟ آماده بودم که مثل ترنجستان خلیج فارس با عزت نفس از مغازه بزنم ‏بیرون. این یکی ولی کاسب بود. من را برد آن طرف مغازه و گفت این‌ها فاق‌بلندند. جنسش جور بود. یک شماره 44 ‏پوشیدم و بعد یک شماره 46 و دومی اندازه‌ام بود. پولش را سلفیدم و دلم خوش شد که شب عیدی درسته وقت ندارم ولی ‏نونوار می‌شوم.‏
از یک فروشگاه عرضه‌ی محصولات سفال همدان هم 10 تا بشقاب سفالی پایه‌دار خریدم. باید برای‌شان کادو می‌گرفتم. ‏افتادم پی کاغذ کادو. اسم خیابانه هم دانشگاه بود. فکر می‌کردم چون اسمش دانشگاه است به هر حال لوازم‌التحریرفروشی ‏و کتاب‌فروشی خواهد داشت... ولی دریغ. کفش‌فروشی‌های شیک. عرضه‌ی محصولات چرم مشهد. برج آلتون و پاساژهای ‏چند طبقه. رستوران پسران کریم. حسرت خوردم که چرا برای شام رفتم آن رستوران کوچک خانگی. می‌توانستم بروم ‏رستوران خفن مشهد. ولی بعد گفتم صفای آن‌جا بیشتر بود. روزی‌رسان خداست. قسمت آن مادر و دختر بوده که یک شام ‏بیشتر بفروشند. این بازی‌های رزق و روزی آدم‌ها همیشه عجیب غریب و مبهوت‌کننده بوده...‏
رسیدم به میدان شهدا. آدرس گرفتم. گفتند برو جلوتر بعد از مدرسه یک لوازم‌التحریرفروشی هست. رفتم و رفتم. تا که ‏رسیدم به فروشگاه شازده کوچولو: عرضه‌ی بازی‌های فکری کودکان و لوازم‌التحریر. مغازه زیرزمین بود. پله می‌خورد ‏می‌رفتی پایین. نورپردازی قوی‌ای نداشت. چند تا مهتابی مغازه را روشن کرده بودند. توی مغازه چند پدر و مادر بودند و ‏بچه‌های 4-5 ساله‌ای که تاتی تاتی می‌کردند. مشغول دیدن و خریدن بودند. کاغذکادو خریدم و داشتم راه می‌افتادم از ‏مغازه بزنم بیرون که عکس‌های توی راه‌پله جذبم کردند... واااای... من وارد یک مغازه‌ی تاریخی شده بودم. عکس صاحب ‏مغازه با مصطفی رحماندوست بود و دو تا عکس کنار هم که من را تکان داد: عکس بازدید بچه‌های مهدکودک در سال ‏‏1363 از فروشگاه شازده کوچولو. بچه‌های قد و نیم‌قد بودند و کاپوت یک پیکان جوانان قناری هم گوشه‌ی عکس افتاده ‏بود. و از همان زاویه عکس دیگری در سال 1393... ستایش‌برانگیز بود. این که یک مغازه آن هم از نوع کودک و نوجوان ‏‏30 سال دوام آورده ستایش‌برانگیز بود... خیلی حال کردم...‏
سوار آخرین متروی شب اسفندی مشهد شدم و خودم را به هتل رساندم. خیلی راه رفته بودم. بی هیچ بهانه‌ای خواب رفتم.‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 بهمن 1397 | نظرات() 

مشهد - 2

دوشنبه 16 اسفند 1395  05:00 ب.ظ

نوع مطلب :خراسان رضوی ،

صبح که راه افتادم هوا ابری بود. ولی فکر نمی‌کردم تا ظهر تبدیل به بارانی یکریز شود. بارانی که تا نیمه‌شب یک‌روند و ‏بدون تنبلی بارید. قشنگ بود. روی میز اتاق انتظار ارباب‌رجوع روزنامه‌ی خراسان دیروز بود. سالمرگ واعظ طبسی خبر ‏صفحه‌ی اولش بود. تعجب کردم که یک سال گذشته است. همکارهای مشهدی گفتند طبسی نه... شاه خراسان. گفتند ارباب ‏ایران بوده این مرد. می‌دونی آستان قدس چه‌قدر پولداره؟ گفتم آره... کلی شرکت و کارخونه توی مشهد برای آستان ‏قدسه. مثلا همین نان قدس رضوی که من خیلی بهش ارادتمندم. گفتند اینا که هیچی نیست. دولت کسری بودجه می‌یاره میاد ‏از آستان قدس قرض می‌کنه. یعنی اندازه‌ی کل ایران آستان قدس پول داره... گفتم آره. درست می‌گید. زمان جنگ ایران ‏عراق هم آستان قدس بود که به دولت پول قرض می‌داد... بعد صحبت کشیده شد به این که مشهدی‌ها پولدارند. پولدار و ‏البته حسابگر. آقای رئیس این را می‌گفت. نگاه به مغازه‌ها و رستوران‌ها و خانه‌ها و ماشین‌های زیر پای مشهدی‌ها بیندازی ‏می‌فهمی که خوب پول‌دارند. ولی از آن طرف هم به شدت حسابگرند. نمی‌دانستم...‏
عصری راننده‌ی آژانسی که من را از سر کار  به هتل برمی‌گرداند از آن پولدارها بود. یعنی از آن پولدارها که نابود شده ‏بود. لهجه‌ی مشهدی غلیظی داشت. ماشینش پراید بود. آدرس‌ها فراموشش شده بود. گفت همه‌اش تقصیر این پدیده است. ‏ذهنم معیوب شده. فکر کردم تیم فوتبال پدیده را می‌گوید. ولی گیج بازی درنیاوردم. چیزی نگفتم. احتمال پدیده‌ی شاندیز ‏را هم دادم. دومی بود. سهام پدیده. گفت اشتباه بزرگ زندگیم این بود که تمام سرمایه‌ی زندگیمو بردم برای سهام پدیده. ‏همه‌ی تخم‌مرغ‌هایش را توی یک سبد چیده بود. گفت پولم نابود شده. گفتم احتمالا کسی باج خواسته بوده و نداده بودند و ‏آن‌ها هم این‌طوری کله‌پایش کردند. وگرنه پروژه‌های پدیده که همه پیشرفت داشتند... گفت منم همین فکر را می‌کنم. ‏بعد شروع کرد به تعریف کردن اعتراضاتی که برای برگرداندن حق و حقوق سهام‌داران توی مشهد شکل گرفته. گفت دو ‏هفته‌ی تو خیام شمالی بزن بزن خیابانی شد. پارسال ریختیم جلوی استانداری و بعد که به اعتراض‌مان توجه نکردند ریختیم ‏توی استانداری و هر چه دست‌مان می‌آمد خرد و خاکشیر کردیم. گفت برای این پرونده یک جانبازه را گذاشته‌اند که ما ‏دل‌مان بسوزد. ولی صحبت 3-4 میلیارد تومان پول من است. حرف بیخود می‌زد من او را هم کتک زدم. حالا حسرتش این ‏بود که محکوم به 2 سال حبس تعلیقی شده. گفت اگر حبس تعلیقی نبودم... یک سال و نیم از حبس تعلیقیم مونده تا رفع ‏پیگرد قانونی بشم... اگر تعلیقی نبودم چنان اعتراض‌ها رو سازماندهی می‌کردم... حتما طلبم رو پول می‌کردم. تمام زندگیم ‏یک شبه نابود شده... نگاه نکن که الان مثل تخم چشم‌هام مواظب این پرایدم. من روزگاری بی ام و ال آی سوار می‌شدم. ‏برگه‌ی سهامش را از جیبش درآورد بهم نشان داد. راست می‌گفت. 53 هزار سهم پدیده را برای پسرش خریده بود. ‏می‌گفت این 53000 را ضربدر 12000 کن... حدود 600-700 میلیون تومان پول من است. هیچی به هیچی... این تازه ‏کوچیکه‌ست...  گفت حالا شده‌ام راننده آژانس. آخرسر بهش گفتم برایم یک فاکتور آژانس بده. خطش در حد اول ‏ابتدایی‌های دهه‌ی شصت بود. ازم پرسید طلب را با ط دسته‌دار می‌نویسند؟ گفتم آره. و در عجب ماندم که طرف سواد ‏نوشتن 2 تا کلمه قبض فاکتور را ندارد. چطور توانسته بود به سرمایه‌های چند میلیاردی برسد و بعد این جوری سرمایه‌اش ‏نابود شود... آخرسر این سوال که سرمایه‌اش از کجا آمده بود بیخ گلویم ماند...‏
تا لباس عوض کنم و کمی بیاسایم شب شده بود. اذان مشهد نیم‌ساعت از تهران جلوتر است. مثل این است که همه‌اش نیم ‏ساعت ساعتم عقب است. پیاده راه افتادم به سمت حرم. برنامه داشتم که هم چهارراه نادری بروم و هم میدان 17 شهریور. ‏هنوز خرید عید انجام نداده‌ام برای خودم. وقت نمی‌شود. تا سه‌شنبه که درگیر اینجا ام. هفته‌ی بعد هم همین‌طور. در ‏گوشه‌ای دیگر. و بعد هم که دیگر عید است. بی‌خیالی طی کردم. کلاه کاپشن را انداختم روی سرم و د برو که رفتیم. باران ‏صفای دیگری به شهر داده بود. زیر باران شیر داغ خوردم و حرم‌گردی کردم. صحن‌های اطراف همه سنگی و لیز بودند. ‏جان می‌دادند برای پاتیناژ و لیز لیز خوردن...‏
بعد از صحن جمهوری رفتم سمت خیابان طبرسی. ویرم گرفت اتوبوس سوار شوم بروم وکیل‌آباد. اما گفتم شاید آرامگاه ‏نادر باز باشد و بتوانم به بهانه‌ی آن بعدها کمی در مورد آن بخوانم و بدانم. راه افتادم. مشهد واقعا نمونه‌ی متعالی صنعت ‏گردشگری است. این حجم از هتل‌ها،‌ رستوران‌ها، بازارچه‌ها و زنجیره‌هایی که فقط و فقط به خاطر مسافران شکل گرفته ‏فوق‌العاده است. هنوز هم در حال ساخت و ساز است. برج‌هایی بزرگ‌تر و عظیم‌الجثه‌تر سعی بر خراشیدن آسمان دارند. ‏باید هم آسمان را بخراشند. این حجم از مسافر حتی در ایام آف سال ضامن وجود همه‌ی این‌هاست... و چه قدر خوب می‌شد ‏اگر شهرهای ایران هر کدام می‌توانستند خودشان باشند. می‌توانستند هویت خودشان را داشته باشند و به خاطر هویت ‏یکتای‌شان جذب مسافر کنند. چه قدر خوب می‌شد هر گوشه‌ی ایران می‌توانست جذب مسافر از همه‌ جای دنیا داشته ‏باشد... مشهد خودش است. امام رضا است. طرقبه و شاندیز است. بازارچه‌های بی‌شمار اطراف حرم است. و به خاطر خودش ‏بودن این همه مشتری دارد. 
باران می بارید. کلاه کاپشنم را روی سرم انداخته بودم و دست در جیب می رفتم. سریع رسیدم چهارراه نادری. یا به روایت رسمی چهارراه شهدا. مشهد هم طاقت باران نداشت. خیابان‌ها از باران استخر شده ‏بودند و راننده‌ها پیاده‌ها را نمی‌دیدند و آب می‌پاشیدند و می‌رفتند.‏ نبش چهارراه اثر هنری تجسمی جالبی به چشم می خورد. یک حلقه فیلم قدیمی که از تویش چند متر نگاتیو آمده بود و بیرون و روی نگاتیوها هم عکس های جنگ ایران و عراق و جبهه بود. پایینش هم اسم اثر (125 میلیمتری) و اسم صاحب اثر و شماره پیامکی برای رای دادن به آن. ازین کار مجلسی های شهرداری شهرهای بزرگ.
دور تا دور مجموعه‌ی نادرشاهی نرده‌کشی شده بود. و بسته بود. چرا باید بسته باشد؟ حداقل پارک اطرافش می‌توانست باز ‏باشد. دور تا دور فضای سبزش نرده‌هایی بودند با طرح تبر. خشن مثل خود نادرشاه. آن درخت‌های تنومند را هم از پا ‏می‌انداختند و سرنیزه می‌کاشتند قشنگ‌تر می‌شد به نظرم. درختی که نتوانی بغلش کنی چه فایده دارد آخر؟ دور تا دور نرده ‏و ورودی نفری 2500 تومان و برای جماعت عرب هم نفری 15000 تومان.‏
راه افتادم طرف خیابان آخوند خراسانی. خودم را در شهر بارانی رها کردم. بورس پرده‌ فروشی‌ها. بورس لوازم ‏الکتریک‌فروشی‌ها. بین آن همه مغازه‌ی یکسان یکهو یک لوازم‌التحریرفروشی. فروشنده‌اش مهربان نبود. وگرنه می‌رفتم ‏دفترچه یادداشت می‌خریدم. هوس دفترچه یادداشت خریدن کرده بودم. مثلا بروم دفترچه یادداشت پرتقالی بخرم. بعد ‏شروع کنم به نوشتن یک داستان عجیب و غریب از هم‌زمانی‌ها. در حد رمان‌های پل استر. ولی نشد. رفتم و رفتم تا رسیدم ‏به میدانی که بنایی با یک گنبد سبز بزرگ در وسطش بود. از آسفالت خیس و سیاه دور میدان پریدم رسیدم به خود بنا. بنای ‏گنبد سبز. دور تا دورش چرخیدم. اسیر بارش تند و تیز و به هم پیوسته‌ی قطرات باران در نور پروژکتورهای بالای گنبد ‏شدم. رفتم توی بنا. پولی نبود. با آقای نگهبان که در گرمای بخاری برقی نشسته بود سلام علیک کردم. تویش کوچک بود. ‏گنبدش بزرگ‌تر بود انگار. قبری بود و دور تا دور هم چیز خاصی نبود. زنانه مردانه هم کرده بودند. با یک پرده‌ی سبز. قبر ‏متعلق به یک آخوند صاحب کرامت بود گویا. برایم مهم نبود. از کرامتش مرا چه حاصلی گفتم و خواستم بزنم بیرون. ‏نگهبان بهم گفت بفرما چای. مرا به داخل اتاقکش تعارف زد. گفتم ممنون. گرسنه‌ام بود تا تشنه. ولی بعدش پشیمان شدم. ‏شاید خیس و تلیس بودنم حس هم‌دلی‌اش را برانگیخته بود. باران می‌بارید و من همین جوری زیر باران توی خیابان‌های ‏مشهد بالا و پایین می‌رفتم. اولین رستورانی را که یافتم واردش شدم. مشتری‌ها قریب به اتفاق عرب بودند. عرب‌هایی با ‏چفیه‌های چهارخانه‌ی قرمز. شبیه به عربستانی‌ها. پر سر و صدا غذا می‌خوردند. پیشخدمت را صدا می‌کردند. نفری دو تا غذا ‏سفارش می‌دادند. نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. غذایم را خوردم و زدم بیرون. آمدم سمت فلکه آب. رسمی‌اش شده میدان ‏بیت‌المقدس مثل این‌ که. همان فلکه آب بهتر است. مغازه‌های اطراف حرم کسل‌کننده بودند. همه کپی پیست هم. مهر و ‏تسبیح. زرشک و نبات و کشمش نخود. سوهان. اسباب‌بازی‌های کوچولوی مسخره. انگار 4 تا مغازه را هی کپی پیست کرده ‏بودند تا آخر بازار رضا.‏
پاهایم به ذوق ذوق افتاده بودند. تاکسی سوار شدم و خودم را به هتل رساندم. میدان 17 شهریور و خرید نرفتم. قبر نادر هم ‏نافرجام ماند. ولی راضی بودم. باران حالم را جا آورده بود.‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:یکشنبه 22 اسفند 1395 | نظرات() 

مشهد - 1

یکشنبه 15 اسفند 1395  04:57 ب.ظ

ساعت 4 صبح بیدار شدم. باید صبح زود می‌رفتم. محمد می‌گفت ایران‌ایر معمولاً کمتر تأخیر دارد. به موقع توی فرودگاه ‏باش. تنهایی رفتن یک جوری‌ام بود. زیاد پیش نیامده که تنهایی بخواهم مسافرت بروم. ولی این بار کاری بود و به ناچار. ‏صحرا می‌گفت خدا خیلی دوستت دارد. همین چند وقت پیش بود که غر زده بودم 5سال است مشهد نرفته‌ام. اصلاً طلسم ‏شده. و بعد به ناگاه این کار جدید جور شد: مصاحبه با مشتریان یک شرکت و تهیه‌ی نقشه‌ی ذهنی آن‌ها. کار جدید و نویی ‏بود. توی ایران فقط یکی دو مورد اجرا شده بود. از پرسشنامه و نظرسنجی به مراتب بهتر بود. باید مصاحبه‌های نیم‌ساعته و ‏عمیقی انجام می‌دادم... خروجی‌هایش هم مدیرپسندتر بود. 4 صبح بیدار شدم. تا ریشم را با ماشین بزنم و مسواک بزنم و ‏لباس‌ها را بپوشم ساعت شده بود 4:30. و تا سوار ماشین شوم و برسم به ترمینال دوی مهرآباد ساعت شد 5:15. ‏
همان موقع رفتم توی صف گرفتن کارت پرواز و مناسک قبل از پرواز. صفی برای دریافت کارت پرواز. بعد درآوردن کت و ‏کمربند و گذاشتن موبایل و کوله و کیف پول توی سبد برای گذر از گیت بازرسی. بعد کنده شدن سربرگ بلیط. پایین رفتن ‏از رمپ‌ها. سوار اتوبوس‌های ‏cobus‏ شدن و رسیدن به پلکان ورودی ایرباس 330. مناسک قبل از پرواز برایم معناهای ‏زیادی داشت. خیلی نمادین بود. انگار که اگر آن صف دریافت کارت بلیط و بازرسی و رمپ‌ها و اتوبوس سوار شدن نبود، ‏هواپیما آن حس شکوه را از دست می‌داد...‏
هواپیما را دوست نداشتم. ایضاً هواپیما را هم 5 سال بود که سوار نشده بودم. چه لحظه‌های برخاستنش که دل و روده‌ام به ‏هم پیچید و دردی عجیب تمام مغزم را پر کرد و چه آن وسط‌ها که باز در حالت خودکار پرواز هم بالا پایین می‌شد و دلم ‏هری می‌ریخت پایین... 1 ساعت پرواز بود و به خیالم می‌توانستم 1 ساعت بخوابم. ولی دریغ از یک لحظه چشم بر هم ‏گذاشتن. دلم هی هری می‌ریخت پایین و ژلاتین توی کله‌ام در تلاطم دائم بود. صبحانه و لبخندهای ملیح مهمان‌دارها هم ‏چاره‌ی کار نبودند.‏
توی هواپیما مستند تهران‌گردی گذاشته بودند. نمی‌دانم چرا. چون مقصد مشهد بود. قاعدتاً باید جاذبه‌های مشهد را معرفی ‏می‌کردند. ولی داشتند جاذبه‌های تهران را معرفی می‌کردند: متروی تهران. کاروانسرای قصر بهرام که نرفته بودم و دلم ‏خواست...‏
رسیدم به فرودگاه مشهد. به صحرا و خانواده خبر دادم که زنده رسیده‌ام. ای زمین محکم زیر پا چه‌قدر تو نعمتی... با ‏راننده‌ی شرکت که آمده بود دنبالم یک راست رفتم به شرکت. با آقای مدیر چای خوردم و کمی گپ زدیم. خودش کرد ‏بود و حالا آمده بود مشهد. مأموریت‌های این‌جوری را دوست نداشت. می‌گفت شما بچه و زن نداری برات مشکلی نیست. ‏چیزی نگفتم. وسایلم را توی اتاقی که برایم در نظر گرفته بودند چیدم و شروع به کار کردم.‏
از همه بیشتر یکی از مشتری‌ها یادم ماند. وسط صحبت‌ها گرم نظرهای کارشناسی خودش شده بود: این‌جوری میشه که ما ‏وارد دموکراسی‌های اداری و معطلی‌هاش می‌شیم... نخندیدم. توی دلم قربانش رفتم که بوروکراسی و دموکراسی برایش ‏یک واژه بودند.‏
ساعت 4:15 کار را تعطیل کردم. با راننده‌ی شرکت رفتیم به هتلی که رزرو کرده بودند. ناهار افتضاحی بهم داده بودند. ‏همیشه از رستوران‌هایی که جوجه را می‌توانند به بدترین شکل و غیرقابل خوردن کباب کنند حرصم گرفته. حالا من عاشق ‏گوجه هم هستم و بی گوجه برایم رنج است... ولی هتل هم به گروه خونی‌ام نمی‌خورد. مجلل‌تر ازین حرف‌ها بود. ساک ‏کهنه و درب و داغان و کوله‌پشتی‌ام اصلاً با فضای ورودی هتل و مبلمان‌ها هم‌خوانی نداشت. وارد قصر شده بودم. پادشاهی ‏بلد نبود. گدایی هم بلد نبودم. تمام درد این است که نه پادشاهم و نه گدا. میانه‌ی میانه‌ام و چه درد بزرگی‌ست میان‌مایه ‏بودن. من را دعوت کردند که بروم بنشینم توی لابی. بعد یک خانم خیلی خندانی آمد و خوشامد گفت و کارت ملی من را ‏گرفت. رفت دنبال کارها. برایم آب‌پرتقال هم آوردند. تو دلم گفتم نه به آن همه مسافرتم که چادرخواب و بیابان‌خواب ‏بودم، نه به این یکی. ‏
همان خانمه آمد دنبالم. خیلی می‌خندید و سعی می‌کرد خوش‌رو باشد. تو دلم می‌گفتم رو آب بخندی. خنده داره مگه؟ تا ‏طبقه‌ی دهم همراهیم کرد. آسانسورهاش هوشمند بودند. 8 تا آسانسور داشت. بعد روی یک تابلو شماره طبقه‌ات را ‏می‌زدی و نزدیک‌ترین آسانسور به تو معرفی می‌شد تا سوارش شوی. یاد آسانسورهای دانشکده جدید مکانیک دانشگاه ‏تهران افتادیم که 6 تا بودند و این سیستم را نداشتند و چه اتلاف انرژی وحشتناکی داشت. چون هر کس برای خودش ‏آسانسورها را بالا پایین می‌کرد و گاه همزمان چند آسانسور می‌رسیدند... توضیح داد که منفی یک صبحانه می‌دهند و سه و ‏چهار شام و ناهار می‌دهند و سونا و جکوزی و ماساژ ترکی چه ساعتی است. و در اتاق کارتی است و 600 مگابایت اینترنت ‏دارید و فلان و بهمان. زیادی مجلل بود. حوصله‌ام سر رفت. تشکر کردم ازش. دست از سرم برنداشت. روی یک کارت هتل، ‏شماره اتاق من را و اسم و شماره موبایل خودش را هم نوشت که اگر کار داشتی بزنگ. بالاخره دست از سرم برداشت و ‏رفت.‏
سرم درد می‌کرد. کورخواب شده بودم. حال و حوصله‌ی خواب را نداشتم. با خانواده حرف زدم. و همین‌طور با حامد که رفته ‏بود زاهدان. زاهدان را هم دوست داشتم. ولی بین مشهد و زاهدان باید یکی را انتخاب می‌کردم. صحرا نبود. حضور فیزیکی ‏چیز دیگری است. تنهایی اذیت کننده بود. باید می‌رفتم حرم و اظهار ارادت می‌کردم. راه افتادم. از هتل سوپرلوکس 5 ستاره ‏تا حرم 20 دقیقه پیاده راه بود. 2 کیلومتری می‌شد. یک راست رفتم حرم. برایم مشهد هنوز تنها معنای حرم امام رضا را ‏دارد و هنوز با خیابان‌های دیگرش غریبه‌ام. این تکه‌ی فلکه‌ی آب تا باب‌الرضا حس ناامنی بهم می‌دهد. حس جیب‌برها و ‏مغازه‌های بنجل و آشغال بنداز. و بعد می‌رسم به دروازه‌های حرم و احساس امنیت تمام وجودم را می‌گیرد... سلام علیک ‏می‌کنم و آرام آرام راه می‌افتم.‏
از باب‌الرضا رفتم سمت موزه‌های فرش و موزه‌ی آستان قدس. تعطیل بودند. از بدی‌های سفرهای ماموریتی همین است. ‏شهرهای ایران هنوز به سبک قدما در روز زنده هستند. حتی در غروب آفتاب هم زنده نیستند. می‌میرند. ارائه‌ی خدمات ‏فقط در روز صورت می‌گیرد. نه به موزه فرش می‌رسیدم و نه به مجموعه موزه‌های آستان قدس.‏
اشکال ندارد. از صحن آزادی وارد شدم. کفش‌هایم را درآوردم. همراه جمعیت شدم. همه به یک سمت. مردان عرب با ‏دشداشه‌ها. آخوندی پیر و خمیده و من با کاپشن آب و تریپ اسپرت. از همه نوع. آرام بودم. نه برتر از آن‌ها بودم و نه ‏کمتر. هم‌سطح بودیم. میان‌مایگی آزاردهنده نبود. به ضریح نزدیک شدم. حوصله‌ی له کردن و له شدن نداشتم. همراه با ‏جمعیت بیرونی به سمت خارج بارگاه رانده شدم. رفتم تا پلکانی که به زیرزمین می‌رفت. ضریح زیرزمین خلوت بود. خودم ‏را چسباندم به پنجره فولاد و از تصمیم‌های بزرگ زندگی‌ام گفتم. و از خدا خواستم که کمکم کند. نمی‌دانستم. واقعا ‏نمی‌دانستم که خوب چیست و بد چیست. آدم هیچ وقت نمی‌داند بد و خوبش چیست. هر چه قدر هم ابزارهایش وسیع‌تر و ‏دانسته‌هایش بیشتر و دیدش بازتر می‌شود باز هم نمی‌داند چی خوب است چی بد است. نماز خواندم. سرم گیج می‌رفت. ‏همان نزدیک ضریح زیرزمین نماز خواندم و بعد بلند شدم. به در و دیوارهای مجلل و پر از آینه کاری و ریزه کاری زل زدم. ‏مثلا به دیوار روبه رو که با استفاده از سنگ مرمرهای رنگارنگ شکل های هندسی ساخته بودند. به چه نظم و چه دقتی. در و ‏دیوارهای حرم همه اثر هنری‌اند لامصب... پر از ریزه‌کاری‌های پر تکرار که به نظرم باز هر کدام بیان کننده‌ی دوره‌ای و ‏تاریخی هستند. بیان‌کننده‌ی این که در هر سالی و در هر دوره‌ای چه نوع از مصالح نماد تجلل و اکرام بوده... از صحن ‏جمهوری سر درآوردم. هوا کمی سرد شده بود. رفتم صحن انقلاب. سقا طلا. تا به حال به پنجره فولاد نزدیک نشده بودم. ‏خلوت بود. کسی را با دخیل نبسته بودند. گویا پیشرفت حاصل شده بود و این اعتقاد جا افتاده بود که دخیل به فولاد بستن ‏جالب نیست. شاید هم از سرمای زمستان بود...‏
از در باب‌الرضا آمدم بیرون... دکه‌های نان قدس رضوی عالی‌اند. دونات‌های سه تا هزارشان همه‌ی ایستگاه متروهای تهران ‏را پوشش می‌دهد. توی مشهد اما قشنگ‌تر است. مثل دکه‌های روزنامه، دکه‌های نان قدس رضوی وجود دارد. اشترودل گرم ‏گرفتم و به نیش کشیدم. مزه‌ی پیتزا می‌داد. بعد رفتم نذر همیشگی را ادا کردم. این‌که بعد از حرم شیر داغ بخورم. هوا ‏سرد بود. چسبید. جایش خالی بود.‏
راه رفتم. بلوار امام رضا را راه رفتم. خواستم خودم را توی شهر رها کنم. نمی‌شد. حس می‌کردم مشهد به غیر از حرم امام ‏رضا چیزی ندارد که به من بدهد. دنبال یک غذاخوری بودم که متفاوت باشد و من را بگیرد. مثلا تهیه‌ی غذای خانگی. نبود. یا ‏فلافلی‌های خیلی کثیف بود یا رستوران‌های لوکس. فلافلی‌ها بوی صفا و مرام نمی‌دادند. حتم از حس تنهایی من بود. نمی‌دانم. ‏کمی گشتم. ردیف سوغاتی‌ها. همه کپی پیست همدیگر بودند. همه شبیه هم بودند. مغازه‌های اطراف حرم را هیچ وقت ‏دوست نداشتم.‏
رفتم سمت هتل. عجب قصری بود بی‌پدر. خسته بودم. چشم‌ها و سرم درد می‌کرد. تخت نرم بود. عادت نداشتم. ولی خواب ‏رفتم...‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:یکشنبه 15 اسفند 1395 | نظرات() 

جادوی نمک و راه آهن

دوشنبه 4 بهمن 1395  03:57 ب.ظ

نوع مطلب :سمنان ،

از اول صبح که راه افتادیم گیر داده بودم به خیار. خیار و گوجه. گوجه را همیشه گیر می‌دادم. بی‌گوجه هیچ جا نباید ‏رفت. ولی این بار آقای خیار هم باید می‌بود. آقای خیار و خانم گوجه. ‏
رؤیاهای این سفر نزدیک بود. نیاز به سرعت‌های بالاتر از 100 کیلومتر بر ساعت نبود. به چشم بر هم زدنی به ‏ایوانکی رسیدیم و 15 کیلومتر بعد از ایوانکی، آن‌جاها که سینه‌کش‌های جاده و پیچ در پیچ‌های قبل از گرمسار شروع ‏می‌شوند سست کردیم. چند صد متر جلوتر به دیوارنوشته‌ی بزرگی برخوردیم: معدن سنگ قائم که جلوی آن یک ‏جاده‌ی فرعی بود. 100 متر از جاده خاکی بود و بعد نخی و آسفالته می‌‌شد و ما را می‌برد به دل کوه‌های نزدیک. آخر ‏جاده خاکی شد. یک سه‌راهی شد. راه سمت راست به ساختمان نگهبانی جدید منتهی می‌شد. راه سمت چپ به ‏معدن‌های در حال بهره‌برداری می‌رسید.‏
آقای نگهبان اول نمی‌گذاشت که برویم. می‌گفت هفته‌ی پیش یکی رفته پایش لیز خورده رفته توی دریاچه‌ی معدن. ‏می‌گفت کلانتری به من گیر داده بود که چرا راه دادی برود. می‌گفت این جاده‌ رو می‌بینی؟ به کلانتری می‌رسه. راه ‏اختصاصی کلانتریه. یهو می‌یان گیر می‌دن به من که چرا مردم رفته‌ن توی معدن؟ چرا اجازه دادی.‏
گفتیم جوانیم. مشکلی پیش نمی‌آید. از تهران آمده‌ایم.‏
چک و چانه زدیم تا نرم شد و راه داد. ‏
جاده‌ی خاکی نمک‌پوش بود. اطرافش پر از سنگ‌های نمک‌سود بود. و هر چه جلوتر رفتیم مناظر عجیب‌تر شد. ‏نمک‌ها رنگی‌ شدند. شکل سنگ‌ها تغییر کرد. اطراف جاده فقط از سنگ‌های زمخت و صاف پوشیده نشده بود. ‏سنگ‌ها شکل داشتند. رنگ داشتند. بلور بودند. شیارهای نمکی روی سنگ‌ها خیره‌کننده بود. زرد بود. قرمز بود. ‏سفید بود. بلورین بود. و تیز...‏
کمی در اطراف پرسه زدیم. خیارها را شستیم. آمده بودم معدن نمک که از سرچشمه‌ نمک بمالم به خیار و نوش جان ‏کنم. از شکل‌های عجیب و غریب سنگ نمک‌ها و بلور نمک‌ها در عجب شدیم. کادر محدود عکس‌ها را یارای ثبت ‏زیبایی سنگ‌های شیار شیار و برنده‌ی نمک در فضای بیرونی معدن نبود. ‏
آدم دلش می‌خواست سنگ به سنگ بالا برود و زیبایی را لمس کند. ولی زیبایی به‌شدت برنده و تیز بود. به ظرافت آن ‏شیارها نمی‌آمد که آن قدر در بریدن دست و پا بی‌رحم باشند...‏
معدن نمک متروکه بود. دیگر از آن سنگ نمک استخراج نمی‌کردند. چند تونل داشت. وارد تونل‌ها شدیم. ترسناک ‏بودند. کوه‌ بیرونی ترک برداشته بود. ترک‌های عظیم و خطرناک. برای استخراج سنگ نمک باید در دل کوه تونل ‏می‌زدند. تونل‌های بزرگ و مرتفع. تونل‌هایی که 15 متر ارتفاع داشتند. کوه‌های اطراف گرمسار معادن غنی نمک‌اند. ‏حالا که این کوه و این معدن متروکه شده بود، رفته بودند به سراغ کوهی دیگر در همین نزدیکی.‏
معدن را با منفجر کردن استخراج می‌کنند. اول اول نزدیکی‌های سقف را با مته سوراخ‌سوراخ می‌کنند. مته‌های 1 متری ‏تا 6 متری. بعد توی سوراخ‌ها دینامیت کار می‌گذارند و بعد مثل کارتون‌ها تلمبه‌ی دینامیت را فشار می‌دهند و چند ‏دینامیت هم‌زمان می‌ترکند و سنگ‌های دل کوه را تکه‌تکه می‌کنند. این سنگ‌ها، سنگ نمک‌اند. با لودر و جرثقیل ‏سنگ‌ها را بار کامیون و تریلی می‌کنند و می‌فرستند به تصفیه‌خانه‌های نمک. و بعد همین‌طور در دل کوه پیش می‌روند ‏و تونل می‌زنند تا جایی که دیگر پیش رفتن در دل کوه و سوراخ‌سوراخ کردن آن خطرناک می‌شود. ‏
جلوی تونل‌های معدن متروک پر بود از سنگ‌های تکه‌تکه‌شده‌ی نمک. ‏
و تونل‌های دوم و سوم نمک...‏
اعجاب‌برانگیز بودند.‏
رؤیایی بودند.
معدن متروکه شده بود. و آب باران به سمت تونل‌ها جاری شده بود و در کف معدن جمع شده بود و دریاچه‌ای سبز ‏رنگ را در دل معدن به وجود آورده بود. دریاچه‌ای که کف آن پوشیده بود از نمک. و البته دریاچه‌ای که مانع ‏دسترسی به انتهای تونل‌های عظیم نمکی در دل کوه می‌شد...
رنگ سبز برکه و نوری که از دهانه‌ی تونل به آن می‌پاشید، آن را عجیب روحانی و جادویی کرده بود. ‏
از دریاچه‌ی کوچک وسط معدن دل کندیم و زدیم به دل یکی از تونل‌های تاریک... دیواره‌های تونل از نمک‌ها سفید ‏بود. خیار را به دیواره‌ی تونل مالیدم. وحشتناک شور بود. از بس شور بود به تلخی و زهرماری می‌زد...‏
بعد راه افتادیم به سمت بنکوه. ییلاق شهر گرمسار. جاده‌ی اصلی را راندم به سوی گرمسار. از ورودی گرمسار رد شدم ‏و 1 کیلومتر بعد از پل ورودی گرمسار، سمت چپ جاده یک دوربرگردان بود. دور زدیم و وارد جاده‌ی نخی بنکوه ‏شدیم. جاده‌ای که یک کیلومتر بعد هم‌مسیر خط راه‌آهن تهران شمال شد... مماس با ریل‌ها رفتیم و رفتیم... ‏
تا که به یک سد انحرافی رسیدیم. سمت چپ‌مان ریل راه آهن بود. آن طرف ریل کوه بود. و بالای کوه یک امامزاده. ‏سمت راست‌مان سد انحرافی بود. و بعد از سد یک رودخانه: حبله‌رود. از بین رودخانه و ریل‌های راه‌آهن رد شدیم و ‏بعد از چند دقیقه رسیدیم به ایستگاه راه‌آهن بنکوه... جاده‌ی آسفالت از زیر ریل راه‌آهن رد می‌شد و از پشت ایستگاه ‏می‌گذشت و به روستای بنکوه می‌رسید. ولی ما راه خاکی سمت رودخانه را رفتیم. جاده‌ی باریک را تا انتها  رفتیم و ‏رسیدیم به ایستگاه راه‌آهن...‏
ایستگاه راه‌آهن بنکوه فصلی از یک رؤیا بود.‏
با واگن‌های باری پارک شده در ایستگاه عکس یادگاری انداختیم و روی ریل‌های آن راه رفتیم. ‏
یکهو دیدیم بر روی تراورس‌هایی راه می‌رویم که سال ساخت آن‌ها از برای سال‌های جنگ جهانی است: 1935. ‏جاودانگی زیر پاهای‌مان روی زمین لمیده بود و ما گام به گام گذشت دهه‌ها را حس می‌کردیم. گذشت کشورها را ‏حس می‌کردیم. تراورس‌های فولادی بوی هیتلر را می‌دادند. بوی کارخانه‌های منظم و دقیق آلمان را می‌دادند. ‏
کنار ریل‌ سوزنی دستی بود. یادگاری از سال‌های خیلی دور. یادگاری از زمان‌ رضاشاه... جان می‌داد برای ژست ‏سوزن‌بان گرفتن... و ریل فولادی تراورس به تراورس ما را رساند به ساختمان تجهیزات ایستگاه قدیم راه‌آهن بنکوه: ‏ساختمان آلمانی‌ها. ‏
ساختمان قرص و پابرجا بود. درهای بزرگ چوبی‌اش قداست داشت. تانکری بزرگ و فولادی‌ داخل ساختمان بود که ‏پلکانی با شیب خیلی زیاد به بالایش می‌رسیدند. نوشته‌های زیر شیرهای کنترلی تانکر به زبان آلمانی و فارسی بودند: ‏آب آهک، آب اصلاح شده و... ‏
این ساختمان با این استحکام از برای چه کاری ساخته شده بود؟ کار این تانکر چه بود؟ این سه نوع آب به چه دردی ‏می‌خورد؟ نمی‌دانستیم... دو برج کناری ساختمان دایره‌ای بودند و مرتفع‌تر. درش باز بود. رفتیم. نردبانی بالا می‌رفت و ‏طبقه به طبقه را به هم وصل می‌کرد. ترس‌مان گرفت که بالا برویم. طبقات بالای برج تاریک و متروکه بود. جای مناسبی ‏بود برای خزندگان که کنج عزلت بگیرند و هر مزاحمی را با نیش‌شان ادب کنند. این برج تقطیر بود؟ کارش چه بود... ‏پایین برج لوله‌کشی‌های فولادی بود و فلنج‌های زنگ‌زده و پیچ و واپیچ‌ها...‏
این ساختمان داستان‌ها داشت. آن تانکر بزرگ، آن انواع آبی که در آن روزگاری قل قل می‌کرد، این برج‌ بلند، این ‏لوله‌کشی‌ها و فلنج‌ها... این‌ها داستان داشتند. این‌ها خود موزه بودند. خود تاریخ بودند. خود مهندسی بودند. هیچ کسی ‏نبود که داستان این اتصالات و تجهیزات و عظمت‌شان را برای‌مان روشن کند. گنگ بودیم و در عجب. فقط ‏می‌خواستیم نگاه کنیم.  و کنجکاوی به جان‌مان افتاده بود که این دم و دستگاه توی این ایستگاه راه‌آهن دور از شهر، ‏وسط کوه چه کارهایی را انجام می‌دادند.. ریل‌ها و تراورس‌ها می‌گفتند که روزگاری قطار دقیقا از کنار این ساختمان رد ‏می‌شد. ریل‌های جدید آن سو‌تر بودند...‏
آن طرف‌تر چند رشته ریل به ساختمانی مخروبه می‌رسیدند. انگار که پارکینگ لوکوموتیوها باشد یا شاید انبار قطارها. و ‏شاید ایستگاه بارگیری و سوار و پیاده ‌کردن مسافرها. زیر ریل‌ها چال بود. شاید روغن قطارها و تأسیسات زیر واگن‌ها ‏را این‌جا بازرسی می‌کردند. سقف‌های هشتی هشتی ساختمان فرو ریخته بود و فقط اسکلت‌ها پابرجا مانده بود و ‏دیواره‌های قطور... دیوارهای ایستگاه مخروبه هنوز رنگ به چهره داشتند. هنوز دو رنگ بودند. ستون‌های ایستگاه آن ‏قدر قطور بودند که پیدا بود تا ده‌ها سال‌ دیگر هم پابرجا می‌مانند. ولی چه فایده وقتی کسی نباشد که داستان‌های این ‏ایستگاه را روایت کرده باشد یا روایت کند؟
پشت ساختمان آلمان‌ها کنار ردیف درخت‌های پیر، چند خانه‌ی شیروانی متروکه به چشم می‌خورد. از دودکش‌های ‏آجری و چاق و چله‌شان معلوم بود که این ساختمان‌ها هم کار آلمانی‌ها و جماعت خارجی است. دودکش‌ها آدم را یاد ‏شغل تمیز کردن دودکش در رمان‌های چارلز دیکنز می‌انداخت. چرا کسی داستان ایستگاه بنکوه و این خانه‌ها را ‏جاودانه نکرده بود؟
سه لوکوموتیو و 50 تانکر...
وقت زیاد نبود. شکم‌هایمان به قار و قور افتاده بود. برگشتیم و جلوتر از ایستگاه کنار رود آرام گرفتیم. زیلو پهن ‏کردیم و ناهار خوردیم. وسط‌های ناهار قطار باری از سمت شمال آمد و غرش‌کنان از کنارمان گذشت. سه تا لوکوموتیو  ‏به هم دیگر چسبیده بودند و 50 تانکر غول‌پیکر را خرکش کرده بودند و می‌بردند... هر چه قدر بای بای کردیم که ‏راننده‌ی لوکوموتیو برای‌مان بوق بزند واکنشی نشان نداد... آن لحظه دلم می‌خواست بشوم جیم دگمه و لوکاس ‏لوکوموتیوران من را سوار لوکوموتیوش کند و ببرد به سرزمین رؤیاها... جایی رؤیایی‌تر از ایستگاه راه‌آهن بنکوه.‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 4 بهمن 1395 | نظرات() 

برچسب ها: گرمسار ، معدن نمک ، ایستگاه راه آهن ، بنکوه ، تراورس 1935 ،

جاده هراز با طعم ناصرالدین شاه

جمعه 8 مرداد 1395  06:48 ب.ظ

دیگر نمی‌توانستم صبر کنم. جنونی ناگهانی بهم دست داده بود. کرمی بود که در من می‌لولید و لحظه‌ای درنگ را ‏نمی‌پذیرفت. نمی‌توانستم کاری کنم. نمی‌توانستم تمرکز کنم. باید می‌رفتم. هفته‌ی قبلش به میثم گفته بودم که بیا برویم. ‏می‌دانستم که از نرفتن ناآرام می‌شوم. ‏
بهم گفته بود: من با تو نمیام. تو آرام و قرار نداری. همه‌ش می‌خوای بزنی به کوه و کمر و راه بری. ماشین‌سواری فقط یه ‏بخش از سفر رفتن با توئه. بقیه‌ش بدبختیه. آدمو خسته می‌کنی. من دوست دارم برم یه جای آروم لش کنم. تو می‌ری یه ‏جایی بدتر می‌خوای هی بری سوراخ سمبه‌هاشو دربیاری. نمی‌ذاری آدم لش کنه، لذت ببره...‏
گفته بودم: زندگی اون قدر کوتاهه که مهلتی برای لش کردن وجود نداره.‏
نرفته بودم. کسی پیدا نشده بود. حال و حوصله‌ی منت کشیدن برای پایه پیدا کردن را نداشتم. کارهای زیادی هم داشتم که ‏انجام بدهم. ولی یکهو دیدم نمی‌توانم. کوهی از کار مانده بود، ولی نمی‌توانستم سمت این کوه بروم.‏
کیومیزو، حاضر و قبراق بود. ناگهان تصمیم گرفتم بروم. ‏
یک جاده بازی کوتاه هم سر حالم می‌آورد. سوار ماشین شدم. بی‌هیچ مقدمه‌ای. آن‌قدر ناگهانی که حتی فلاسک آب جوشم ‏را هم پر نکردم. خشک و خالی راه افتادم. حتی 5 دقیقه درنگ را هم جایز ندانستم. کسی با من نمی‌آید؟ به درک. ‏کیومیزوی جان هست. ماشین آدم، رفیق آدم است. مگر نه؟!‏
زدم به جاده هراز. ‏
چند وقتی توی ذهنم بود که به جاهایی از جاده هراز بروم که ردپای ناصر‌الدین‌شاه را بیابم. ناصرالدین‌شاه قاجار، با همه‌ی ‏قاجاری بودنش، یک ویژگی جالب داشته: جاده‌باز بوده. آن از قطار دودی که تهران را به شهر ری می‌رسانده و این از جاده ‏هراز که گویا ناصرالدین‌شاه خوب بهش رسیده بوده. جاده‌ای تاریخی که مراقبت می‌خواست و ناصرالدین‌شاه به فکرش ‏بود...‏
‏ پر گاز و سرعتی رفتم. پیچ در پیچ های جاده قدیم جاجرود را با بیشترین سرعت ممکن می‌رفتم. شلتاق و یشرکش.‏
بعد از پل جاجرود، تابلوی روستای سعید‌آباد در سمت راست جاده خودنمایی می‌کرد. زدم از جاده‌ی اصلی بیرون. از روستای ‏سعیدآباد رد شدم. به یک دوراهی رسیدم. راه سمت راست را رفتم. راهی که من را به سمت رود جاجرود می‌رساند. و بعد از ‏خیابانی پر دست‌انداز، به پل تاریخی جاجرود رسیدم. پلی که خلوت بود و کم عبور. آسفالت نبود. ولی هنوز سرپا بود.‏
پل تاریخی جاجرود
‏500 متر بالاتر، پل امروزی جاجرود زیر ترافیک ماشین‌ها بود. 500 متر بالاتر هیاهویی به راه بود. ولی این‌جا کنار رود ‏جاجرود، پل تاریخی در سکوتی عجیب به خواب رفته بود. ‏
جنس پل از سنگ‌های رودخانه بود با ملاطی که نمی‌دانستم چیست. ولی حتم ملاطی بوده که از زمان ناصرالدین‌شاه دوام ‏آورده. خوانده بودم که این پل ساخت زمان سلجوقیان است. ولی آخرین پادشاهی که آن را مرمت کرده ناصرالدین‌شاه ‏بوده. معمار پل، حاج میرزا بیک نوری بوده. پلی چهار دهنه که دو دهنه‌ی وسطی آن بزرگ‌ترند و دو دهانه‌ی کناری ‏کوچک‌تر. جاجرود روزگاری رودخانه‌ی پرخروشی بود. روزگاری از هر چهار دهنه‌ی پل آب رد می‌شده. ولی امروزه...‏
دوست داشتم حس خود پل را بدانم. به پل جدید حسادت می‌کند که آن همه ماشین از رویش عبور و مرور می‌کنند؟ یا پس ‏از قرن‌ها، احساس آسودگی دارد که این روزها دیگر محل آمد و شد نیست؟ روزگار بازنشستگی؟... ‏
هنوز هم از روی پل آمد و شد صورت می‌گرفت. چند نیسان آبی رفت و آمد کردند. نخاله‌های ساختمانی آن دست پل نشان ‏می‌داد که این پل قدیمی محل عبور و مرور کامیون‌های آوار ساختمانی هم هست. این پل تا سال 1342 شمسی در مسیر ‏جاده اصلی هراز بوده. بعد از ساخت پل جدید، کم کم متروکه شد... پل‌ها موجودات عجیبی هستند. وصل کردن دو سوی ‏یک جاده کار کمی نیست...‏
برگشتم به جاده اصلی. بدون توقف راندم. سربالایی‌های پردیس، کمربندی بومهن و رودهن، سربالایی‌های آبعلی و امامزاده ‏هاشم زیر چرخ‌های کیومیزو به راحتی طی می‌شدند. سرپایینی بعد از امامزاده هاشم را با آرامش راندم. از کنار آبشار ‏قلعه‌دختر رد شدم. خروش آب چشمه‌ی قلعه‌دختر نسبت به بهار کم شده بود. به پلور رسیدم. دماوند میان ابرها ناپیدا بود. ‏لاسم و آب اسک و لاریجان را هم رد کردم تا به وانا رسیدم. بعد از وانا سست کردم. ‏
بعد از پل وانا باید حواسم به پمپ بنزین می‌بود. رسیدم. پمپ بنزین آن دست جاده بود. از شانسم لاین روبه‌رو شلوغ نبود. ‏سریع راندم به سمت چپ. بعد از آن در حاشیه‌ی خاکی جاده 300 متر در جهت مخالف ماشین‌هایی که می‌آمدند راندم تا به ‏نزدیکی تونل وانا رسیدم. دقیقا زیر شاخص ارتفاع تونل، تابلویی بود که می‌گفت دارم به کتیبه‌ی شکل شاه نزدیک می‌شوم. 4 ‏سگ خوشگل نگهبان سر راهم بودند. پنجره‌های ماشین را بالا دادم که اگر یک وقت حمله کردند، نتوانند بیایند توی ماشین. ‏ولی مهربان‌تر ازین‌ حرف‌ها بودند. بهشان که رسیدم برایم دم تکان دادند و کنار رفتند. ‏
راه ورود به مسیر کتیبه شکل شاه
دقیقا چسبیده به تونل، یک پل بود. پل تفنگاه. سمت چپ کنار پل یک راه فرعی خاکی پایین می‌رفت. با احتیاط ماشین را به ‏سمت پایین راندم و به یک محوطه‌ی پارکینگ مانند رسیدم. کیومیزو را پارک کردم. 
در حاشیه‌ی رود هراز پیاده به راه ‏افتادم. به ناگاه انگار وارد بهشت شده بودم. باورکردنی نبود که در فاصله‌ای چنین نزدیک به آن جاده‌ی پرهیاهو، یکهو ‏چنین آرامشی بر پا شود. وارد یک تنگه شدم که در وسطش رود هراز پر جوش و خروش و کف آلود پیش می‌رفت. آن ‏سوی تنگه کوهی بود که تونل وانا از میانش عبور می‌کرد. و این دست هم باریکه راهی بود، باریکه راهی که در روزگاری نه ‏چندان دور جاده اصلی هراز بوده. باریکه راهی که صعب‌العبور بوده. از میان درختان و بوته‌های تمشک وحشی و زالزالک ‏رد شدم. ‏
حال خوشی به من دست داد. به عزیزی که خیلی از من دور است پیام دادم که جایت خالی، زده‌ام به جاده...‏
رود هراز
دنبال آخرین کتیبه‌ی تاریخ شاهنشاهی ایران بودم. به مردی رسیدم که چوب جمع می‌کرد. برای آتش درست کردن چوب ‏درست می‌کرد. پرسیدم کتیبه‌ی شکل شاه کجاست؟ گفت نمی‌دانم. از وقتی آمده‌ام دنبال چوبم که آتش‌مان را درست کنیم. ‏
گفتم ایول. مستقیم پیش رفتم. 400-500 متر راه رفتم. و بعد ناگهان به کتیبه رسیدم. تقریبا هم‌سطح با باریکه‌ی راهی ‏خاکی ایستاده بود. آن سوی تنگه، دو حفره در کوه ایجاد شده بود. دو حفره که راه به تونل وانا داشتند. ولی از حفره‌ها ‏نمی‌شد کتیبه را دید. اصلا ماشین‌های عبوری عمرا بتوانند تصور کنند که 50 متر آن طرف‌تر از مسیر عبوری‌شان چنین ‏کتیبه‌ای باشد. ‏
کتیبه ی شکل شاه، آخرین کتیبه شاهان ایرانی
روبه‌روی کتیبه یک خانواده ایستاده بودند. مرد و زن و عروس و داماد و نوه‌شان. پیرمرد با لهجه‌ی مازنی پرسید این برای ‏کدوم شاهه؟ نمی‌دانم چرا حس کرد که من این کتیبه را می‌شناسم... شاید چون تنها بودم!‏
گفتم ناصرالدین‌شاه. این آخرین کتیبه‌ی تاریخ شاهان ایرانیه. این اسب سوار وسط هم ناصرالدین‌شاهه. این کناری‌ها هم ‏ملازمان و همراهان. ‏
گفت: می‌تونی این شعرای بالا و پایین رو بخونی؟
گفتم: سخته. کار من نیست. فقط می‌دونم که در مورد ناصرالدین شاهه و صعب‌العبور بودن جاده‌ی لاریجان و این که ‏ناصرالدین شاه این جاده رو مرمت کرده و کاری کرده که عبور کاروان‌ها ازش راحت بشه. این یه تیکه از جاده هراز، اون ‏زمان‌ها واقعا غیرقابل عبور بوده. این سنگ‌ها جنس‌شون خیلی محکمه. فقط به اندازه‌ی عبور آدم‌ها راه باز ‏بوده.ناصرالدین‌شاه جاده رو مرمت می‌کنه، جاده رو گشاد می‌کنه. و بعدش این کتیبه رو هم به پاس خدماتش می‌سازه!‏
گفت: پس این کتیبه‌ی رضا شاه نیست؟!‏
گفتم: نه آقا. رضا شاه وقت ساختن کتیبه نداشت که. مشغول ساختن مملکت بود!‏
و رفتند...‏
تنها بودم. چند تا عکس سلفی از خودم و کتیبه انداختم. ‏
ناصرالدین شاه و جاده هراز!
از مسیر تاریخی جاده هراز برگشتم سمت کیومیزو. موقع برگشت دختر و پسری دست در دست می‌آمدند. گفتند کتیبه‌ی ‏ناصرالدین‌شاه همین طرفه؟ گفتم آره. یه 500 متر پیاده‌روی داره. ‏
آن طرف هم کنار سنگ‌های حاشیه‌ی رود، چند نفر نشسته بودند و قلاب ماهیگیری به رود انداخته بودند. این طرف‌تر هم ‏چند خانواده‌ نشسته بودند در حاشیه‌ی رود و دود زغال راه انداخته بودند. جای دنجی بود. اصلا شلوغ نبود... ‏
خواستم از تابلوی سبز رنگ معرفی کتیبه‌ی شاه در کنار جاده اصلی عکس بگیرم. تابلویی که اگر حین رانندگی باشی و ‏سرعت بالای 20 کیلومتر بر ساعت داشتی باشی اصلا و ابدا دیده نمی‌شود! دیدم عدل روی توضیحات، یک بابای کاندید ‏مجلس شورای اسلامی عکس‌های جناب احمقش را چسبانده. طوری که نمی‌شود سر درآورد... آخر تابلوی معرفی کتیبه‌ی ‏شاه، در حاشیه‌ای‌ترین نقطه‌ی جاده، چه جذابیت تبلغاتی می‌توانست داشته باشد؟ ‏
گازش را گرفتم و برگشتم. ‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 8 مرداد 1395 | نظرات() 

زائران هورامان

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  02:01 ب.ظ

نوع مطلب :کرمانشاه ،

شامگاه روز اول بود که به دروازه‌ی هورامانات رسیدیم: روانسر.

ذهن‌مان پر از تصویر بود و خنکی هوا بوی سرمایی شبانه می‌داد.

از جوانی آدرس جایی برای شب ماندن، مسافرخانه یا سوییتی اجاره‌ای را پرسیدیم. گفت تنها مهمان‌پذیر شهر تعطیل شده است. دوید رفت آن سوی خیابان، از سرباز فرمانداری جایی برای شب ماندن را پرسید. نبود. جوان گفت این شهر هیچ چیز ندارد. رفتیم جلوتر...

و سرآب روانسر زیباتر از آن بود که جوان بگوید این شهر هیچ ندارد. چشمه‌های جوشان و خروشان از دل کوه کوتاه برکه‌ای عظیم با صداهایی مهیب و زندگی‌بخش آفریده بودند. راه رفتیم، به قایق‌های پدالی نگاه کردیم. به جوشندگی و خروشندگی آبی که از دل کوه بیرون می‌زد. به مردانی با شلوارهای کردی. و آرامش و سکوتی که از ورود به سرزمین هورامانات داشت ما را می‌گرفت.

از بیستون و طاق بستان گذشته بودیم. در دامنه‌های سرسبز بیستون مجسمه‌ی غافلگیرکننده‌ی هرکول و نقش‌برجسته‌های مهرداد و گودرز و وقف‌نامه‌ی شیخ علی خان زنگنه و داربست‌های زیر کتیبه‌ی داریوش را به تماشا نشسته بودیم(خود کتیبه معلوم نبود. فکر می‌کردم کتیبه در دل تخته سنگی صاف و نمایان و خیلی بزرگ باشد. اما کتیبه بر روی سینه‌ی تخته‌سنگی در شکاف کوه بیستون بود و کوچکتر از تصویر توی کتاب‌ها و مجله‌ها ...)

از نیروی عظیم و وحشی قدرت احساس بیهودگی کردم. آیا داریوش مردی خائن را به زیر پا افکنده بود؟ دوست نداشتم باور کنم. دوست داشتم فکر کنم که داریوش از به زیر پا افکندن و لگدکوب کردن مردی دیگر، مردی که قدرتی سرکش داشته آن قدر لذت برده که داده آن را به هزار زور و زحمت به چند زبان ثبت کنند. قدرت او سرکش‌تر بوده.کتیبه‌ی داریوش بیش از هر چیز برای من نماد قدرتی وحشیانه بود... قدرتی که فقط برای داریوش شیرین و لذت‌بخش بوده، فقط داریوش بوده که با این کتیبه، با لگدکوب کردن آن مرد و به زنجیر کشیدن مردانی دیگر احساس مردانگی می‌کرده.

برکه‌ی سرآب بیستون در هوای ابری و بارانی، سبزی و سرزندگی عجیبی داشت و تنها کاری که از دست‌مان برمی‌آمد تند تند نفس کشیدن و بوی باران اردیبهشتی را فرو دادن و تند تند عکس گرفتن برای ثبت لحظه‌ها بود.

فرهادتراش از کتیبه‌ی داریوش اما عظیم‌تر و پرمعناتر بود. نیروی عظیم عشق بود. این که آدمی بتواند چنان صخره‌ای را با سمبه و تیشه تراش بدهد و سنگ‌ها را تکه تکه و تیغه تیغه کند، فقط از نیروی عشق برمی‌آمده، نیروی بزرگ و بی‌مانع عشق. یک صفحه‌ی صاف و عظیم در دل کوه بیستون که فقط یک صورت هلالی شکل در آن حجاری شده و باقی جای سنبه‌هاست و کنده شدن ردیف ردیف سنگ سخت... پای فرهادتراش نشستیم. علف‌های و گل‌های زرد روییده بودند. آسمان ابری بود. ما خسته بودیم. دراز کشیدیم. به آسمان کیپ از ابر نگاه کردیم. آسودیم.

کاخ ناتمام ساسانی کمی پایین‌تر از دیواره‌ای بود که فرهاد برای شیرین در دل کوه کنده بود. انگار سنگ‌های تراش‌خورده‌ی فرهادتراش پی و بنای کاخ ناتمام ساسانی شده بود. کاخی که در دوره‌های بعد کاروانسرای ایلخانی شده بود. (سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی‌ست)

پیرمرد و پیرزنی که در خلنگزار پای بیستون در کنار هم راه می‌رفتند، بی این که دست هم را بگیرند، شیرین و فرهاد نبودند؟

بیستون مجموعه‌ای از انتهای امیال انسانی بود: انتهای قدرت‌طلبی(کتیبه‌ی داریوش)، انتهای عشق ورزیدن به زن‌ها(فرهادتراش)، انتهای رفتن و سفر و کندن(کاروانسراهای ایلخانی و صفوی)، انتهای نیاز به خدایانی برای پرستیدن (غارها و پرستشگاه‌‌های پارتی) و...

کرمانشاه طاق بستان بود و رستورانی با نقاشی کتیبه ی بیستون که خوب دولا پهنا حساب کرد با ما (همان رستوران‌های اطراف پارک جنگلی طاق بستان...گوجه را جدا حساب کرد، نان را جدا، برنج هندی کاه مانندش را جدا، هر سیخ کبابش را جدا...) و مرد معرکه‌گیری که برای پر کردن کاسه‌ی معرکه‌گیری‌اش از مارهای بی‌خاصیت تا امام حسین مایه می‌گذاشت...

و طاق بستان...

قطره‌های گاه به گاه درشت باران، چشمه‌های جوشان پای سنگ‌نگاره‌ها، تمرین عکاسی با لنز 50 میلیمتر، دختران نوجوانی که موهای خرمایی دمب‌اسبی‌شان دل‌ها را شاد می‌کرد و سنگ‌نگاره‌های شاهانی که شاه بودن‌شان نمادی از خدا بودن‌شان بود، سنگ‌نگاره‌هایی با حضور اهورامزدا و زرتشت و پادشاهان و بی‌حضور ما مردم معمولی، قاجاریه هم با آن سنگ‌نگاره‌های رنگی کناره‌ی طاق شیطنت‌هایی کرده بودند و به یاد می‌آوردند که آهو نمی‌شوی بدین جست و خیز گوسفند...

راز دل من همه‌ی این‌ها را دیده بود. حتی شبی را هم در انتهای امیال انسانی (بیستون) گذرانده بود. فقط نمی‌دانستم که دشت‌های شقایق جاده‌ی کرمانشاه تا روانسر را هم دیده بود؟ همانی که آدم را وامی‌داشت که کنار جاده توقف کند و برود لابه‌لای گل‌های شقایق. گل‌هایی که در زمین‌های بایر و کشاورزی نشده روییده بودند. برود بین‌شان، بنشیند، به زوال شکوهمند خورشید در انتهای جاده نگاه کند و یکهو بپرد، با تمام وجود لابه‌لای گل‌ها بپرد و سوژه‌ی عکس‌هایی با سرعت شاتر 2000/1 شود...

وقتی می‌خواستیم جاگیر شویم خبری خوش شنیدم. راز دلم رهسپار همان جاده‌هایی بود که من در حال عبور ازشان بودم...

شب را در روانسر بودیم. سکویی بر بالای سرآب اختیار کردیم، صدای جوشش و خروش و پاشش آب تمام شب فضای چادر مسافرتی ما را انباشته بود.

صبح زود بیدار شدیم. آسمان از ابر کیپ بود. خورشید مثل یک دایره‌ی کوچک از انتهای کوه‌ها بالا می‌آمد. از کوه بالا رفتیم. پشت کوه سرآب، مزارع سبز تا پای کوه‌ها پیش رفته بودند. گندم بودند و شالیزار. این طرف‌تر، کنار جاده‌ای خاکی، دخمه‌ای در دل کوه بود. تابلویی زنگ‌زده می‌گفت که این دخمه و تپه‌ای که آن را در دل خودش جا داده بود ثبت ملی بودند. از سنگ‌ها بالا رفتیم. توی دخمه چیزی نبود. یک دخمه‌ی کوچک 2متر در 2 متر بود که دیواره‌هایش از دود آتش‌ها سیاه شده بود و کفش پر بود از بطری نوشابه و پاکت سیگار و قرص و پایپ و سرنگ...

پیرمرد روانسری سلام‌مان را به گرمی پاسخ داد. گفت که اسم دخمه طاق فرهاد است. از بوته‌ی گل محمدی، 2 تا گل کند و صبح‌مان را عطرآگین کرد. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها عبورمان داد. از پسرش گفت که بیکار است و همه‌اش سر در موبایل. ولی سالم است و اهل کشیدن نیست. از جاده‌ای که ما را به قوری قلعه خواهد رساند گفت و میل نداشت که از ما جدا شود. ما را تا دم سرآب همراهی کرد. وقتی از ما جدا شد، سیگار صبحگاهی‌اش را روشن کرد و توی محوطه‌ی سرآب شروع کرد به راه رفتن...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: بیستون ، کرمانشاه ، طاق بستان ، روانسر ، سرآب ، شقایق ، زائران هورامان ،

زائران هورامان 2

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  01:58 ب.ظ

نوع مطلب :کرمانشاه ،

انبوه درخت‌های بلوط کوه‌های دور تا دور قوری قلعه را در برگرفته بودند. رشته‌کوه‌های شاهو آن دوردست‌ها زیر باران شلاقی خیس می‌شدند. باران تند و بی‌امان می‌بارید. اول آهسته می‌بارید. برف‌پاک‌کن ماشین بعد از چند ثانیه می‌توانست تکانی به خودش بدهد و تصاویر جاده را زلال کند. بعد اما تند و تندتر شد. جوری که برف‌پاک‌کن به تب و تاب افتاد و بی‌لحظه‌ای استراحت قطرات را از شیشه به کنار می‌راند. جاده هم پیچ پیچی تر شد... آلاچیقی که در آن جاگیر شده بودیم سقفی حلبی داشت. باران روی سقف حلبی آلاچیق عروسی راه انداخته بود.

صبحانه زدیم (نان بربری که از روانسر خریده بودیم و پنیر و گوجه و خیار(مغازه‌ی کنار نان بربری یک سوپرمارکت بود که روی سقفش یک تلویزیون خیلی بزرگ(مثلا 100 اینچی) تصاویری از کشتارگاه مرغ‌ها (سر بریده شدن مرغ‌ها در یک مکانیزم صنعتی) را اول صبحی پخش می‌کرد!)) و کاپشن‌های‌مان را پوشیدیم و راه افتادیم سمت دهانه‌ی غار. بارانی به قدری شدید بود که توانش را نداشتیم پرسه بزنیم و قلعه‌ی قوری‌شکل را پیدا کنیم.

بنر تبلیغاتی نزدیک غار از آن مغازه‌ی آقای مرادی بود: 3 تا رژ لب 7000 تومان و 3 تا مداد 4000 تومان.

بزرگ‌ترین غار آبی آسیا اما برای ما شگفتی‌هایش را عیان نکرد.

مسیر سنگ‌فرش‌شده‌ی داخل غار از کنار رود همیشه جاری غار می‌گذشت. تو از کنار استالاگمیت‌ها، استالاگتیت‌ها (قندیل‌های آهکی)، هلیکتیت‌ها (هزاران زائده‌ی آهکی که شبیه نوک سینه‌های جنس آدمیزادند)، و ستون‌های آهکی می‌گذشتی و هر از گاهی سرت از ریزش قطره‌ای آب سرد می‌شد و درست به جایی می‌رسیدی که رویاانگیزی غار شروع می‌شد. درست همان‌جا بود که دری آهنی قفل و زنجیر شده بود. صدای ریزش آب از آبشارهای چهارگانه‌ی غار به گوش می‌رسید، قندیل‌های گوش‌فیلی با صداهای رازانگیزشان تو را صدا می‌کردند، تالارهای 4 طبقه‌ی عروس با کریستال‌های شفاف من و راز دلم را صدا می‌کردند اما...

از غار که زدیم بیرون، چند دختر کرد با لباس‌های رنگارنگ و قامت بلند و کشیده‌شان چشم‌مان را خیره کردند. اما رفتند. زود رفتند. بی‌آن که بتوانیم از نگاه‌کردن‌شان سیر شویم رفتند.

باران شلاقی‌تر از پیش باریدن گرفت. به سیاه‌چادری پناه آوردیم. زنان روستایی نان کلانه می‌پختند. نان کلانه با سبزی‌های کوهی. خوردیم. کلوچه‌ی روغنی شیرین هم به راه بود...

مردی روستایی به اصرار می‌خواست به ما رب انار بفروشد. 2 کیلو 15 هزار تومان. نه. نمی‌خواهیم. باشد. 2 کیلو 13 هزار تومان. نه. نیازی نداریم. بچشید مشتری می‌شوید. نفری یک بند انگشت رب ترش انار مزه مزه کردیم و باز هم مشتری نشدیم...

پسرکی چتر به دست به سوی‌مان آمد. چتر نمی‌خواهید؟ باران تند است. 2500 تومان چتر اجاره می‌دهم. خندیدیم. قیمت را پایین آورد. باشد، 1500 تومان اجاره می‌دهم. خندیدیم. سمج بود. تا چترش را اجاره نمی‌داد دست از سرمان برنمی‌داشت. چتر نمی‌خواهیم. دوست داریم خیس شویم. ازش ‌خواستیم که بایستد تا با چترش ازش عکس بگیریم. گفت: نمی‌خوام. باید پول بدید. پول می‌گیرم تا عکس بگیرید. پشتش را به ما کرد تا نتوانیم عکس بگیریم. خندیدیم. دلش به رحم آمد و گذاشت که ازش عکس بگیریم...

از قوری‌قلعه تا پاوه باران لحظه‌ای سقف ماشین را رها نکرد.

پاوه در دل کوه بود و ماسوله‌وار می‌زد. پاوه نامی رازآمیز داشت. برای ما بوی جنگ می‌داد. بوی روایت‌هایی که از جنگ شنیده و خوانده بودیم. جنگ تن به تن. جنگ چریکی. پاوه نام مصطفی چمران را در ذهن‌مان تداعی می‌کرد و دوست داشتیم که ازش بیشتر بدانیم. ولی وقت نبود... باید به قلب هورامانات می‌رسیدیم. شهر پر بود از ماشین‌هایی که برای کوه و کمر طراحی شده بودند: لندرورهای سبز رنگ مدل 1950 و 1960 تر و تمیز و سالم و قبراق در شهر رفت و آمد می‌کردند. تا هورامانات راهی دراز داشتیم و آن باران نباید آن قدر ممتد می‌شد. سرد بود. جایی در شهر کنار مغازه‌ای ایستادیم. احسان دوید تا یک فلاکس آب جوش بگیرد. باران شدید بود. فلاکس آب جوش را مهمان شدیم. مرد پاوه‌ای دوست نداشت به خاطر یک لیتر آب جوش ازمان پول بگیرد. کنار مغازه‌ای که روی کرکره‌ی پایین‌کشیده‌اش، بزرگ نوشته شده بود: کرکره‌سازی عثمانی ایستادیم و بستنی خریدیم. بستنی شیرین بود و خوشمزه. بستنی را که خوردیم باران آرام شد. نم نم شد...

یکی از زیباترین و مهیب‌ترین جاده‌ها انتظارمان را می‌کشید...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: غار قوری قلعه ، نان کلان ، پاوه ، باران ، جاده ، زائران هورامان ،

زائران هورامان3

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  01:49 ب.ظ

نوع مطلب :کردستان ،

از دل کوه‌هایی سراسر سبز می‌گذشتیم. سبزِ پررنگِ برگ‌های بلوط‌ها در زمینه‌ی سبزِ کم‌رنگِ علف‌های اردیبهشتی ِکوه‌ها چشم را نوازش می‌داد.

جاده پر پیچ و خم بود. پر از سرازیری و سربالایی‌های تیز بود. سرعت را برنمی‌تابید. لحظه‌ای غفلت را با پرتگاه‌های مهیبش پاسخ می‌گفت. جاده ما را لحظه به لحظه، متر به متر، بالا و بالاتر می‌برد. ارتفاع می‌گرفتیم. باران نمی‌بارید. اما ابرهایی که نوک کوه‌ها را قلقلک می‌دادند سراسر جاده را از بوی باران پر می‌کردند.

نیسان آبی وحشیانه می‌راند. صدای نعره‌ی موتورش در دل کوه‌های شاهو می‌پیچید. دخترانی ترد و بله باریک عقب نیسان نشسته و ایستاده بودند. رنگین‌ترین ترکیب رنگ عالم را ساخته بودند. با لباس‌های زرد و قرمز و سبز و صورتی شاد بودند. دبه‌ای دست یکی‌شان بود و شادانه بر دبه رِنگِ رقص‌آوری می‌زد و با پیچ و تاب‌های جاده به رقص می‌افتاد و دست از نواختن نمی‌کشید.

پیچ‌های جاده تندتر شدند و خروش رودخانه‌ی سیروان به گوش رسید. آب رودخانه سبز بود و جهش آب، جا به جا کف‌‌های سفیدی را بر تنه‌اش نقش زده بود. و بعد از آن سد داریان که آب از سرریزش جاری بود. و بعد تونل‌های دوقلو و بعد به هم نزدیک شدن کوه‌های دو طرف جاده. انبوه‌تر شدن جنگل‌های روی دامنه‌ی کوه‌ها و آن پمپ بنزین باصفا، بر لبه‌ی پرتگاهی که پایینش رود سیروان با سر و صدا جاری بود.

تا هورامان تخت راه بسیاری مانده است و شگفتی‌ها در انتظارتان است.

متصدی پمپ بنزین می‌‌گفت. یک روز در میان محموله‌ی بنزین برای پمپ بنزین نودشه می‌رسید.

مینی‌بوسی که مشغول گازوئیل خوردن بود، پر بود از زائران هورامان. مردانی با لباس‌های کردی و زنانی با لباس‌های بلند و نازک رنگی. ما دیر می‌رسیدیم. مراسم پیر شالیار صبح برگزار شده بود. نصفه نیمه. چون باران تند می‌بارید فقط صبح برگزارش کرده بودند. آن‌ها از مراسم برمی‌گشتند. مهم نبود. دیدن خود اورامان تخت هم برای‌مان دست‌آورد بود.

ناهار در نودشه. شهری که در دل کوه بود و مثل پاوه از دور پلکانی و ماسوله‌وار بود. در رستورانی که زن و شوهری باصفا اداره‌اش می‌کردند: خورشت خلال و جوجه کباب. رستوران صدف. ارزان تمام شد و دستپخت زن خوشمزه بود...

بعد از نودشه سربالایی‌ها با پرتگاه‌هایی دلهره‌آور پی در پی ظاهر شدند. آن قدر بالا رفتیم که به ناگاه دشت حلبچه با تمام وسعتش زیر پای‌مان آمد. به مرز عراق نزدیک شده بودیم. هوا سرد شده بود. حلبچه‌ی عراق دشتی بی‌انتها بود. اپراتورهای تلفن همراه کشور عراق ورودمان را تبریک می‌گفتند. جا به جا در کنار جاده، قهوه‌خانه‌های حلبی دیده می‌شد. قهوه‌خانه‌هایی که دستشویی هم داشتند. دستشویی‌هایی بدون سقف و البته مردانه و زنانه جدا...

و بعد به ناگاه مه، به ناگاه برف، به ناگاه باریک و باریک‌تر شدن جاده.

آن‌قدر بالا رفتیم تا به ابرها رسیدیم. برف‌های کناره‌ی جاده آب نشده بودند. برف‌هایی با دو متر ارتفاع در کنار جاده. درست مثل عکس‌های جاده‌های نروژ که جاده‌ای باریک از میان 3 متر برف می‌گذرد. گرمای اردیبهشت هم برای آب کردن برف‌ها کافی نبود. نیمی از جاده زیر بار برف بود و عرض جاده فقط برای عبور یک ماشین کافی بود. و پیچ‌های جاده هم‌چنان تند و تیز بودند و پرتگاه‌ها، بی‌حفاظ و مهیب...

بعد از مه بود که به هورامان تخت رسیدیم... ساعت 4 بعد از ظهر شده بود. نمای هورامان در دل کوه و دره‌ی پایین جاده فوق‌العاده بود... بر بالای کوه‌های لکه‌های سفید برف، ابرها با اشکالی نامشخص و متغیر از بالای کوه‌های رد می‌شدند، دامنه‌ی کوه‌ها یکدست سبز بودند و در پایین‌ترین نقطه‌ی دره رود سیروان جاری بود...

تازه گازکشی کرده بودند. کوچه‌ها و خیابان‌های هورامان تخت پر از دست‌انداز و چاله شده بود. روستا بوی یک مهمانی صبحگاهی پر از باران را می‌داد. هنوز تعداد زیادی ماشین در کار برگشتن بودند و ما خلاف جهت در حرکت بودیم. جابه‌جا نان کلانه و دوغ محلی می‌فروختند. خانه‌های روستا برای اجاره و اقامت آماده بودند. ما که رسیدیم اذان نماز عصر را زدند...

پیاده راه افتادیم سمت مقبره‌ی پیر شالیار.

زن‌ها با لباس‌های شاد و رنگ به رنگ نگاه‌مان را می‌کشیدند.

[http://www.aparat.com/v/ciBoq]

دیر رسیده بودیم. مراسم تمام شده بود... دف زنی و ذکرخوانی اهالی هورامان را باید می‌رفتیم از فیلم‌های اینترنت و فیلم نیوه‌مانگ بهمن قبادی پی می‌گرفتیم... خیلی‌های دیگر هم مثل ما دیر رسیده بودند. خارجی‌هایی هم بودند که آن‌ها هم دیر رسیده بودند...

اطراف مقبره‌ی پیر شالیار پر بود از دخیل‌. دخیل‌هایی که به بندهای آویزان بودند که بین درختان بسته شده بودند. دخیل‌های رنگابه رنگ...

سنگ سفید کنار مقبره‌ی پیر شالیار را هم دیدیم. سنگی که می‌گفتند زایا است. هر چه‌قدر در مراسم امسال آن را بکوبند و تکه تکه کنند سال بعد دوباره به وجود می‌آید و دوباره سنگ تولید می‌کند. مرد پاوه‌ای برای‌مان توضیح داد. کنار سنگ سمبه بود. با آن سنگ را می‌شکستند و تکه‌هایش را برمی‌داشتند. مقدس بود. تبرک بود... باورم نشد. بعدها خواندم که ماموستا هم در سخنرانی مراسم گفته که این افسانه است...

آن طرف‌تر، روبه‌روی آبشار باریکی که از چشمه‌ی کوه آن دست دره جاری بود و صدای پاشش آبش آدم را می‌گرفت، یک بنای سنگی بود: چله‌خانه‌ی پیر شالیار. جایی که می‌رفته و عزلت می‌گزیده و سر در گریبان فرو می‌برده و هیچ نمی‌خورده... مرد کرد گفت بروید تویش... دهانه‌اش باریک بود. خم شدیم و رفتیم. گفتند اگر بتوانی سنگ‌ریزه‌ای را به سنگ سفید دیوار کناری بچسبانی حاجت‌روا می‌شوی. مردی که لباس کردی‌اش یقه‌ی کت شلواری داشت این را به ما گفت. پسر نوجوانی که توی چله‌نشین بود گفت من سنگ‌ریزه را چسباندم و حاجت‌روا شدم. گفتیم حاجتت چه بود؟ گفت می‌خواستم آخوند شوم. گفتیم شدی؟ گفت نه! سعی کردیم. سنگ سفید، صاف و عمودی بود. سنگ‌ریزه‌ها رویش نمی‌ماندند... اگر هم می‌ماندند چطور حاجت‌روا می‌شدیم؟!

کنار مقبره‌ی پیر درختی سوخته بود. زن‌ها کنار درخت می‌نشستند و تکیه می‌دادند به آن...

ما مراسم دف زنی و ذکرخوانی را از دست داده بودیم... شور و غوغای دف را...

بیرون از مقبره، چای آتشی می‌فروختند و کلانه و دوغ و نان خرمایی کرمانشاهی و دست‌فروش‌ها هم بدلیجات می‌فروختند.

منظره‌ی پلکانی خانه‌های هورامان تخت آدم را به تماشا وامی‌داشت. دل‌مان می‌خواست که توی کوچه پس‌کوچه‌ها راه برویم... ولی باید پیش از شب شدن از آن جاده‌ی مهیب و مه‌آلود و بارانی برفی می‌گذشتیم... مجبور بودیم که بی‌توقف برویم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: هورامانات ، اورامان تخت ، پیر شالیار ، رود سیروان ، نودشه ، جاده ، زائران هورامان ،

زائران هورامان - 4

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  01:02 ب.ظ

نوع مطلب :کردستان ،

شب را کنار زریبار صبح کردیم. خسته بودیم و خنکای نسیم هایی که از زریبار می گذشتند خوابیدن در کیسه خواب و توی چادر مسافرتی را دلچسب تر می کردند.

شب گذشته حوالی گرگ و میش بود که از هورامانات به کنار دریاچه رسیدیم. تا گشتی کنار دریاچه بزنیم خسته و گرسنه شده بودیم. جاده ی  مرز باشماق از شمال دریاچه می گذشت. خیابان های سمت دریاچه در جهت عکس حرکت ما ترافیک بودند. مریوانی ها عصر جمعه شان را کنار دریاچه به سر برده بودند و همه در کار برگشتن به سوی شهر بودند. ما اما عصر جمعه را در جاده های پر پیچ و خم هورامان گذرانده بودیم...

ماشین بازی های شارژی کنار دریاچه. ماشین های تک سرنشین مناسب برای بچه های 5-6 ساله... هم فرمان داشت و هم خوب گاز می خورد. زنی که که مونوپدی به دست گرفته بود و هی ژست می گرفت و هی از خودش عکس می گرفت و شوهرش کیف او را به دست گرفته بود و سیگار می کشید و دنبالش می رفت. زن عکس دو نفره هم نمی گرفت حتی. هر سه قدم راه رفتن مساوی بود با یک ژست و یک عکس... آدم های عجیب، زوج های غریب...

مردم شاد بودند، کنار دریاچه آهنگ گذاشته بودند و گروهی رقص کردی می کردند...

پرسه در کنار دریاچه، صبح سبز درخشان اردیبهشتی، ماهی های توی دریاچه، زیارت یک مارماهی بزرگ از نزدیک، چند نفری که با دوچرخه اول صبحی کنار دریاچه رکاب می زدند. ما از جنگل کنار دریاچه بالا رفته بودیم و عکس می گرفتیم که آن چند نفر تن به آب زدند. بعد از دوچرخه سواری، شنای صبحگاهی...

قایق های پدالی و کایاک هنوز بیدار نشده بودند که ما به جاده زدیم.

جاده هایی پر پیچ و خم...

در میانه ی سنندج و مریوان، در سروآباد صبحانه زدیم. صف نانوایی سنگکی شهر. مردانی با شلوار کردی در صف. لباس های زن ها دوگانه شده بود. پیرزنی (پیرزن که می گویم به خاطر صورت پیرش بود وگرنه کمرش به هیچ وجه خم نبود و مثل خیلی از زن های کرد از بُله باریکی به سرو می مانست...) که توی صف بود لباس محلی بلند داشت و آن جلیقه ی سیاه کوچک که جزء جدانشدنی لباس های زنان کرد است.... پول نان را از جیب کوچک توی همان جلیقه درآورد و داد. ولی دختری که از بیرون مغازه برای نانوا اشاره داد مانتویی خردلی و کوتاه پوشیده بود. نانوا اشاره اش را دریافت و نانی پرکنجد را برایش کنار گذاشت...

جاده از میان دره ها می گذشت. دره هایی در میان کوه هایی همه سبز، سرتاسر سبز، پوشیده از درخت های بلوط با سبزهایی پررنگ. طیفی از رنگ های سبز همه طرف جاده را گرفته بود. و پیچ و خم های جاده تمامی نداشتند، تا که به نِگِل رسیدیم...

نگل بود و پیرمردهای لباس سنتی پوش روستا. حاضر شدند با ما عکس یادگاری بیندازند.

قرآن نگل عامل شهرت روستای نگل بود. قرآنی که در مسجد عبدالله بن عمر نگهداری می شد و هستی مردم روستا با وجودش گره خورده بود. نگهبانی از آن قرآن یک جورهایی آرمان مردمان روستا بود...

وارد مسجد که شدیم اول باید کفش و جوراب مان را در می آوردیم. هم جاکفشی بود و هم جاجورابی. بعد پاشویه های وضوگیری اهل سنت بود و بعد هم فضای مسجد. این که وضوخانه جزءی از مسجد بود و نه جزئی از دستشویی قشنگ بود...

و بعد به زیارت قرآن نگل نائل آمدیم. (اولش برایم عجیب بود که فقط یک قرآن عامل جذابیت یک روستا برای دیدن باشد، ولی وقتی جو روستا، جو مسجدی که قرآن تویش نگهداری می شود، مناسک ورود به مسجد و داستان های قرآن را شنیدم، بله... ما به زیارت قرآن نگل نائل آمدیم.)

اسم روستا به خاطر این قرآن بود. در روزگاری دور، چوپانی مشغول چراندن گوسفندهایش بود که به گلی زیبا برخورد. گلی یکتا. خواست آن را بکند، مجبور شد خاک را هی بکند و بکند و آن قدر کند که به یک صندوقچه ی بزرگ رسید. صندوقچه ای که قرآن نگل در آن بود. اهالی روستاهای اطراف را جمع کرد تا بتوانند قرآن را بیرون بیاورند و بعد به خاطر آن قرآن مسجدی ساخته شد و به خاطر آن مسجد روستایی که به خاطر آن گل به آن گفتند نوگل... که بعدها بر اثر لهجه و گویش شد نگل. قرآنی که می گویند یکی از چهار قرآنی بوده که در زمان خلافت عثمان نوشته شد و به نقاط مختلف دنیا فرستاده شد...

خادم مسجد جوانی بود که به ما خوش آمد گفت و یک برگ آ چهار در مورد تاریخ قرآن نگل به هر کدام ما داد. بیستون رفتیم نفری 3000 تومان سلفیدیم، طاق بستان رفتیم نفری 3000 تومان سلفیدیم، غار قوری قلعه رفتیم نفری 4500 تومان سلفیدیم، ولی هیچ کدام شان حتا یک برگه آ چهار معرفی مکان به ما ندادند. به شان حتی گفتیم و باز هم چیزی برای معرفی ندادند. ولی مسجد قرآن نگل بی هیچ دریافتی... کار بزرگی نبود. اما برایم نشانه بود. انگار وقتی چیزی در دست خود مردم باشد، اوضاع به سامان تر است...

نکته ی دراماتیک قرآن نگل دزدیده شدن های 4گانه ی آن و دوباره برگشتنش به مسجد روستا بود. یک بار زمان ناصرالدین شاه خواستند قرآن را ببرند تهران، اهالی روستا و کردهای منطقه اعتراض کردند و نرسیده به همدان قرآن برگشت. یک بار رضا شاه خواست قرآن را ببرد توی موزه های تهران، باز هم اهالی روستا نگذاشتند. یک بار دیگر بعد از جنگ، با همکاری یکی از فرمانده سپاه های منطقه و خادم مسجد قرآن از مسجد دزدیده شد که باز هم به طرز معجزه آسایی به روستا برگشت. عکس های مراسم استقبال اهالی منطقه از بازگشت قرآن به مسجد آدم را به احترام وامی داشت... بار چهارم هم عجیب بود. چند نفر غریبه با 206 آمدند قرآن را از مسجد دزدیدند و رفتند. بعد از چند روز یکی از طلبه های کرد خواب دید که قرآن در کنار رودخانه است. اهالی روستا به جست وجوی قرآن در رودخانه های اطراف رفتند و قرآن را پیدا کردند: خیس و تلیس شده بود، ولی هنوز قرآن نگل بود. 206 دزدها سر یکی از گردنه های بی شمار جاده تصادف کرده بود و همه ی دزدها به درک رفته بودند و قرآن در رود جاری شده بود...

قرآن نگل را زیارت کردیم و دوباره زدیم به جاده... عقربه های ساعت سریع تر از ما حرکت می کردند... راز دلم در جاده بود و در جهت عکس من در حرکت بود... تیز راندم، جوری که همه ی همسفرها در حال پیچ و تاب خوردن توی ماشین بودند و سر هر پیچ به یک طرف چپه می شدند... ناچار بودم...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: مریوان ، دریاچه زریبار ، دریاچه زریوار ، رقص کردی ، نگل ، قرآن نگل ، زائران هورامان ،

زانران هورامان 5

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  11:38 ق.ظ

نوع مطلب :کردستان ،

آرام یک اسم کردی است. اسم پسر هم هست. از آن اسم‌های قشنگ است. و راستش مناسب‌ترین صفت برای آقای حیدر محمدی به نظرم آرام بود... هم‌صحبتی چند دقیقه‌ای با این مرد حسی از آرامش را به آدم القا می‌کرد که در این زمانه نایاب است.

سنندج قطب موسیقی ایران است. وقتی توی شهر قدم می‌زنی، دیدن نوجوان‌های بلندقامتی که لباس کردی به تن کرده‌اند و کوله‌ی سازی بر دوش دارند و با گام‌هایی محکم به سویی روانه‌اند اصلا عجیب نیست. ساعت 1 ظهر رسیدیم جلوی موزه‌ی سنندج. تعطیل بود. گفتند ساعت 1 تا 3:30 به خاطر ناهار و نماز تعطیل است. ولی مغازه‌های صنایع دستی حیاط پشتی باز بودند. همین‌طور محض تماشا بود که وارد کارگاه دف‌سازی آقای محمدی شدیم.

ما را به چشم مزاحم نگاه نکرد. ما از دف چیز زیادی نمی‌دانستیم. حتی انواع دف را هم نمی‌شناختیم. پرسیدیم. دف غوغا یعنی چه؟ دف خورشیدی یعنی چه؟ و او با آرام‌ترین لحن و صدای ممکن برای‌مان توضیح داد. اصلا ناراحت نبود که 4 نفر مشتری بی‌حاصل آمده‌اند به کارگاهش. اصلا به چشم مشتری به ما نگاه نمی‌کرد. آن سو پروانه‌ی کسب و کارش بود و نامه‌ای از بیژن کامکار در مدح و ستایش کار دف‌سازی آقای حیدر محمدی. دف نواختن را بلد نبودیم. خواهش کردیم که کمی برای‌مان بنوازد. گفت من بلد نیستم. من فقط دف را می‌سازم. نواختن با آن کار اساتید است. ولی دف را به دست گرفت و چند لحظه‌ای برای‌مان نواخت. ضربه‌هایی که بر دف می‌خورد و صدایی که از پوست آن و زنجیره‌های کناری آن بلند می‌شد جایی در اعماق آدمیزاد را می‌لرزاند. بیخود نبود که دف ساز مراسم آیینی بود. گفتیم که دیروز هورامان بودیم. با شوق ازمان پرسید که در مراسم هم حضور داشتید؟ گفتیم که دیر رسیدیم. گفتیم که باران بود و فقط 10 صبح تا ظهر مراسم را برگزار کردند و ما عصر رسیدیم. چشم‌هایش درخشیدند. دف ساز سنتی مراسم پیر شالیار است. با یک جور احترام به ما نگاه کرد. ما در چشمش زائران متبرک هورامان بودیم. ازش پرسیدیم که دف غوغایی که طرح تار عنکبوت داشت چند؟ گفت 300 هزار تومان. گفتیم چه قدر گران... ارزان‌تر به ما نمی‌دهید؟ خیلی صادقانه گفت که 75 هزار تومان هزینه‌ی پوست و چوب آن دف شده است و مابقی حاصل کار من است. به قدری صادقانه از خرج مواد اولیه و ارزش افزوده‌ی کارش حرف زد که نمی ‌توانستیم چیز دیگری بگوییم. کار او تک بود. بزرگان ساز و موسیقی ازش تعریف‌ها کرده بودند. و آن قدر آرام و نجیب بود این مرد که نمی‌توانستی هیچ چیز دیگری بگویی.

وقت ناهار بود و همسر آقای محمدی هم به مغازه آمد. او هم دف‌ساز بود. وقت‌شان را گرفته بودیم. ما را به ناهار دعوت کردند. تشکر کردیم.

راه افتادیم سمت مسجد جامع سنندج. زیبا بود. آرامش خوبی داشت. چند نفر مشغول خواندن نماز ظهر بودند. مواظب بودیم که از جلوی نماز خواندن شان رد نشویم که یک وقت نمازشان باطل شود.

خانه‌ی کردها (عمارت آصف) مثل موزه‌ی سنندج به خاطر ناهار و نمازتعطیل بود. وقت زیادی نداشتیم. راه افتادیم سمت رستوران جهان‌نما. روبه‌روی اداره‌ی دخانیات شهر سنندج. مغازه‌ی اداره‌ی دخانیات سیگارهای ساخت ایران را می‌فروخت. انواع و اقسام سیگار ساخت ایران: بهمن، کاسپین، زیکا و... بهمن سیاه سیگاری بود که دکه‌های مطبوعاتی شهرها ندارندش. آن جا داشتند.

رستوران جهان‌نما موزه‌ای بود از رادیوهای لامپی و قدیمی، ظروف چینی، سماورهای قدیمی، کلکسیونی از ظرف‌ها و زلم‌زیمبوها. رستوران خوبی بود.

پیاده راه افتادیم سمت میدان اقبال. راه رفتن در شهر سنندج. خریدن سوغاتی: بادام سوخته. شیرینی کنجدی با گز انگبین، نان کاک، آدامس سقز(فروشنده گفت قورتش بدهید، برای معده خوب است. ولی بعد از یک مدتی جویدن آن قدر به دندان‌ها می‌چسبید که قورت دادنش کاری سخت بود!). مجسمه‌ی میدان اقبال زیبا بود. در پس‌زمینه‌ای از تابلوی انواع و اقسام بانک‌ها مردی جان به لب‌رسیده را ساخته بودند. کردستان یکی از استان‌هایی است که سپرده‌های بانکی‌اش کم است. مردم کردستان اعتقاد دارند که پول را در بانک گذاشتن و سود 20 درصد گرفتن مصداق ربا و حرام‌لقمگی است. پول‌شان را بانک نمی‌گذارند. برخلاف پول‌دارهای تهرانی که میلیاردها تومان پول را به جای به جریان انداختن و کارآفرینی کردن و کارخانه ساختن می‌گذارند توی بانک و ماهیانه‌ سودهای چند ده میلیونی می‌گیرند... جلوی همه‌ی بانک‌های سنندج تبلیغات جایزه و قرعه‌کشی ماشین و خانه و... به چشم می‌خورد. سیاستی تشویقی که 15-20 سال پیش برای جذب پول‌های مردم در بانک ها به کار گرفته می‌شد و این روزها دیگر خبری ازین تشویق ها نیست...

دیرمان شده بود. باید تا آخر شب به تهران می‌رسیدیم. بازدید از موزه‌ها را رها کردیم. راه افتادیم سمت آبیدر. سمت پارک جنگلی آبیدر. و از فراز جنگل‌ها و درخت‌ها و سبزه‌زاران آبیدر به شهر هزار تپه‌ی سنندج نگاه کردیم. حس سکرآور نگاه کردن به خانه‌های شهر از یک بلندی...

خوشی‌های دیار کردستان را باید رها می‌کردیم و راه می‌افتادیم به سمت تهران...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: سنندج ، حیدر محمدی ، دف سازی ، رستوران جهان نما ، میدان اقبال ، آبیدر ، زائران هورامان ،

ادوارد هاپر

پنجشنبه 27 اسفند 1394  08:33 ب.ظ

در سال 1906 هاپر در بیست و چهار سالگی به پاریس رفت و اشعار بودلر را کشف کرد, که تا پایان عمر به مرور و بلند ‏خواندن آن‌ها ادامه داد. جذب شدن او به بودلر قابل درک اس: علاقه‌ی مشترکی به انزواجویی وجود داشت, در زندگی شهری, ‏در مدرنیته, در آرامش شب و مکان‌هایی بین راه. ‏
هاپر در سال 1925 نخستین اتومبیلش را خرید, یک دوج دست دوم, و از خانه‌اش در نیویورک به نیومکزیکو راند و از آن پس ‏هر سال چند ماهی را در جاده گذراند. و در طول راه طراحی و نقاشی کرد, در اتاق مسافرخانه‌های میان راه, در پشت اتومبیل‌ها, ‏در بیرون ناهارخانه‌های کنار جاده. بین سال‌های 1941 و 1955 پنج بار سراسر آمریکا را پیمود. 
در متل‌های بست وسترن, ‏کلبه‌های دل هیون, مسافرخانه‌های آلاموپلازا و تاپ‌بلو اقامت گزید. بی‌اختیار در طول جاده به علامت‌های اتاق خالی, تلویزیون و ‏حمام, نئونی جلب می‌شد, به تشک‌های نازک و ملافه‌های آهارخورده, پنجره‌های بزرگی که به پارکینگ گشوده می‌شدند یا ‏تکه‌چمن‌های کوتاه‌شده‌ی مقابل آن‌ها, به مسافرهای مرموزی که دیروقت شب می‌رسیدند و صبح سحر راه می‌افتادند, به بروشور ‏جذابیت‌های گردشگری محلی روی پیشخوان‌های پذیرش و چهارچرخه‌های مملو از ملافه و غیره که در راهروها پارک شده بود. ‏هاپر برای غذا خوردن در ناهارخانه‌های میان راه توقف می‌کرد, در قهوه‌خانه‌های درایو این، هات شاپس مایتی مو یا استیک ان ‏شیکز یا داگ ان سادز... و باکش را در پمپ‌بنزین‌هایی که علامت موبایل یا استاندارد اویل, گالف و بلو سانوکو داشتند پر ‏می‌کرد.‏
هاپر در این منظره‌های گمنام و اغلب پرت و دورافتاده، تغزل می‌یافت: شعر متل‌ها، شعر رستوران‌های کوچک کنار جاده... ‏نقاشی‌هایش به گونه‌ای پنج نوع مکان متفاوت را مشخص می‌کنند: هتل‌ها, جاده‌ها و پمپ بنزین‌ها، کافه تریاها و ناهارخانه‌ها، ‏مناظری از قطارها و مناظر داخل قطارها...‏
تنهایی و انزوا موضوع غالب است. به نظر می‌رسد شخصیت‌های هاپر از خانه و کاشانه‌اشان دور افتاده‌اند؛ تنها نشسته یا ‏ایستاده‌اند، لبه‌ی تختی در هتلی نشسته‌اند و نامه‌ای می‌خوانند یا جلوی پیشخوان نوشخانه‌ای گیلاسی می‌زنند، از پنجره‌ی قطار در ‏حال حرکتی به بیرون خیره شده‌اند یا در ورودی هتلی کتابی می‌خوانند. حالت چهره‌های‌شان آسیب‌پذیر و درونگرا است. گویی ‏همان لحظه کسی را ترک کرده‌اند یا کسی آن‌ها را ترک گفته؛ در جست‌وجوی کار، عشق یا هم‌صحبت‌اند. رها شده در ‏مکان‌های میان راه. اغلب شب است و از پنجره تاریکی و خطر جاده‌ای بی‌انتها یا شهری غریب تهدید می‌کند.‏

هنر سیر و سفر/ آلن دو باتن/ گلی امامی/ انتشارات نیلوفر/ ص 61 تا ص63‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:یکشنبه 2 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: ادوارد هاپر ، جاده ، قطار ، رستوران ، مسافرخانه ، پمپ بنزین ،

ُسفر به راگا

جمعه 30 بهمن 1394  12:16 ب.ظ

نوع مطلب :تهران ،

بزرگراه نواب را مستقیم رفتیم پایین. تندگویان و دستواره فقط تغییر نام راه مستقیم‌ ما بود. بعد وارد بزرگراه آزادگان شرق ‏شدیم و بعد هم از خیابان رجایی جنوبی آمدیم پایین تا که رسیدیم به میدان نماز و خیابان امام حسین. ماشین را نزدیک خیابان ‏دیلمان پارک کردیم. به یاد محمد افتادم که خانه‌شان همین خیابان دیلمان بود. و پیاده راه افتادیم برای شهر ری گردی. ‏

چشمه علی و برج و باروی شهر ری

مقصد اول چشمه علی و برج و باروی شهر ری بود. اول به قبرستان ابن‌بابویه رسیدیم. بعد خیابان غیوری را بالا رفتیم و از پل ‏عابر پیاده‌ی بزرگراه کریمی رد شدیم و آن دست بزرگراه، یکهو از میان کوچه ‌پس‌ کوچه‌ها و خانه‌ها، چشم‌مان خورد به یک ‏صخره‌ی بزرگ که بالایش دیواری کاهگلی و عظیم بالا رفته بود. به برج و باروی شهر ری رسیده بودیم. از صخره‌های کناری بالا ‏رفتیم تا پشت برج و بارو دربیاییم. همین‌طور آهسته آهسته از آن بالا رفتیم. برج و بارو تمیز بازسازی شده بود و به شکوه قبلی ‏خودش برگشته بود. هر چند این برج و بارو در اصل به دور شهر بوده و الان فقط چند صد متر بازسازی شده است. پشت برج و ‏بارو را به سبک ایتالیایی مرمت کرده بودند. قسمت‌هایی از برج و باروی مرمت نشده را هم عیان کرده بودند که بگویند اصل بنا ‏چه بوده و چه شده. به دروازه‌ی نگهبانی‌اش رسیدیم. سرمان را از دروازه بیرون آوردیم و به پارک زیر پای‌مان و آدم‌هایی که از ‏بالا کوچولو بودند نگاه کردیم. شهر ری روبه‌روی‌مان خوابیده بود. چشمه علی زیر صخره‌ای بود که ما بر فراز باروی بزرگ بالای ‏آن ایستاده بودیم.‏

برج و بارو و بالا و پایین رفتن از دیوارها و دروازه‌هایش خیال انگیز بود. پس از چند صد قرن، حالا دیگر این سو و آن سوی برج ‏و بارو هر دو یک حس می‌دادند: برانگیخته شدن حس بازیگوشی. ولی کمی که فکر می‌کردی، امینت و گرانبها بودن آن را ‏درمی‌یافتی. این که در روزگاری نه چندان دور امنیت چه دُر گرانبهایی بوده. آن قدر گران بوده که به خاطرش چنان دیوارهای ‏بلندی می‌ساخته‌اند. آن قدر کمیاب بوده که شهری به خاطر این برج و باروها در سراسر تاریخ جاودانه می‌شده. ‏

از برج و باروی شهر ری آمدیم پایین و روانه شدیم سمت چشمه علی که از زیر صخره‌ها می‌جوشید. بیشتر شبیه قنات بود. آخر ‏آدم جوشش آب را نمی‌توانست از زیر صخره‌ها دریابد. و بالای چشمه هم سنگ‌نگاره‌ی فتحعلیشاه قاجار. چیزی به تقلید از ‏سنگ‌نگاره‌های شاهان هخامنشی: پادشاهی نشسته بر تخت و غلامان و زیردستان گوش به فرمان. قشنگ بود. ترگ برداشته ‏بود. ولی ته ته ماجرا که نگاه می‌کردی مضحک بود. شاه هخامنشی با هزار ظلم و زورگویی تخت جمشیدی بنا نهاده بود و ‏سنگ‌نگاره بر جا گذاشته بود. یا جنگی عظیم را پیروز شده بود و سنگ‌نگاره‌ی یادبود ساخته بود. فتحعلیشاه قاجار زیر ‏ویرانه‌های برج و باروی قدیم ری و بالای چشمه علی چه کار کرده بود آخر؟! آهو نمی‌شوی بدین جست و خیز گوسپند...

ولی ‏خوراک بچه‌ها بود. بچه‌های کوچک از بالای برج و بارو از روی صخره‌ها می‌آمدند پایین، از پله‌های کوچک کنار سنگ نگاره ‏می‌آمدند و می‌نشستند روی تخت مانندی که کنار سنگ نگاره ساخته بودند. و پادشاهی می‌کردند. حجم خیالی را که چنین مکانی ‏برای مغز یک کودک 6-7-8ساله می‌سازد نمی‌توان اندازه گرفت.‏

برج طغرل

بعد از پل عابر پیاده آمدیم به سوی قبرستان ابن بابویه. برج طغرل آن سو خودنمایی می‌کرد. رفتیم به سمتش و راستش فکر ‏نمی‌کردیم آن برج آجری ساده آن قدر اعجاب برانگیز باشد. ‏

آقای قنبری، مسئول حفاظت از برج بعد از بدرقه کردن مهمان‌هایش به سمت ما آمد. لفظ قلم حرف می‌زد. اشاره داد به دوربین‌ ‏عکاسی‌ام که گفته‌اند ممنوع باشد، ولی شما می‌توانید استفاده کنید، به شرطی این‌که کسی نبیند و این حرف‌ها. نفری 1500 ‏تومان ورودی‌مان را هم گرفت. به‌مان گفت که بروید پشت برج تابلوی راهنما را بخوانید. تابلوی راهنما را خواندیم و فهمیدیم ‏که این‌جا آرامگاه طغرل بیک سلطان دوره‌ی سلجوقیان است و در زلزله‌ی شهر ری گنبدش از بین رفته و ناصرالدین شاه دستور ‏به بازسازی‌اش داده و همین. ‏

می‌رفت که هیچ یک از عجایب آن را درنیابیم. بعد دیدیم آقای قنبری دارد پره‌های برج را برای دو نفر می‌شمارد و بعد ساعت ‏را می‌گوید و می‌پرسد که درست گفته یا نه. درست می‌گفت. پره‌های برج و تابش آفتاب بر آن‌ها معنادار بودند. برج یک ‏ساعت 24 پره‌ی خیلی بزرگ با ارتفاع 22 متر بود. وقتی آفتاب بر روی پره‌ای مماس بتابد، یعنی که باید برای فهمیدن زمان آن ‏را بشماریم و برویم تا جایی که برسیم به پره‌ای که آفتاب ندارد یا آفتاب بر آن نیمه تابیده. تازه اگر نیمه تابیده باشد، از روی ‏کنگره‌ها و مقرنس‌های بالای پره می‌شود نیم ساعت، یک ربع را هم مشخص کرد!‏

وقتی که تیغه‌ی آفتاب روی بدنه‌ی یکی از پــرّه‌های برج مماس شود یک ساعت را نشان می‌دهد.‏‎ 

وقتی که سایه‌ی لبه یکی از پـــرّه‌ها درست وسط بدنه‌ی پـــرّه‌ی مجاور قرار بگیرد، نیم ساعت را نشان می‌دهد که از قوس ‏گوشه‌ی کنگره‌ی بالا مشخص می‌شود.‏

اما برج طغرل، فقط آرامگاه طغرل بیک و یک ساعت آفتابی بزرگ نبود. یک تقویم دقیق هم بود. طوری که می‌شود از روی آن ‏دقیقا روز اول تابستان و روز اول بهار و روز اول زمستان را مشخص کرد. تابش خورشید به درون برج و زاویه‌ی تابش برج ‏طغرل را به یک تقویم دقیق هم تبدیل کرده است. طوری که در روز اول تابستان، آفتاب در نیم‌روز دقیقا روی نقطه‌ی وسط برج ‏می‌تابد.‏

و نقطه‌ی وسط برج. آن هم اعجوبه‌ای بود. نقطه‌ی وسط برج جوری است که وقتی کسی در آن‌جا شروع به حرف زدن می‌کند، ‏صدا اکو می‌شود. اکو شدن صدا فقط مختص به درون برج هم نیست. تا شعاع 30 متری برج، صدای سخنرانی کسی که در نقطه‌ی ‏وسط برج حرف می‌زند رسا و واضح شنیده می‌شود. هر چه هم از مرکز برج فاصله گرفته شود،‌ صدا ضعیف‌تر و ضعیف‌تر ‏می‌شود. مرکز برج طغرل محلی برای سخنرانی‌های بزرگ بوده.‏

سقف آزاد و رها و بدون گنبد برج طغرل یک جور خاصیت تلسکوپی هم دارد. آقای قنبری می‌گفت دو بار در طول سال ماه ‏دقیقا بالای برج طغرل قرار می‌گیرد و اگر شما در نقطه‌ی مرکزی برج باشید حتی می‌شود تپه‌ماهورهای ماه را هم دید. یا که اگر ‏شما در نقطه‌ی مرکزی باشید و چرخبالی(خودش به چرخبال تاکیید داشت.) از بالای برج رد شود، شما می‌توانید دقیقا نوشته‌های ‏زیر چرخبال را بخوانید. در حالی‌که در حالت عادی این غیرممکن است.‏

بعد آقای قنبری دست ما را گرفت و برد جلوی در شمالی، جای پای گربه‌ای بر کف زمین را نشان داد. گفت بایستید این‌جا و به ‏بالا نگاه کنید. شیر خفته‌ و غمگین برج را مشاهده خواهید کرد!‏

قبرستان ابن بابویه

از برج طغرل خارج شدیم و راه افتادیم سمت قبرستان ابن بابویه. قبرهای نامنظم برای صحرا معنای خوبی می دادند. قبرهای نامنظم یعنی این که باید برگشت و بهترش کرد. منظم ترش کرد... مزار شیخ صدوق تبدیل شده بود به یک امامزاده. رهایش ‏کردیم و راه افتادیم سمت آرامگاه تختی. آن‌ گوشه بالاتر از آرامگاه جهان پهلوان مردی تکیه داده بود به دیوار و در خودش ‏کنجله شده بود. تکان نمی‌خورد. کلاه کاپشن پاره پوره‌اش را کشیده بود پایین و هیچ از صورتش معلوم نبود و حالت نعشه‌اش ‏نشان می‌داد که حال و روزش خیلی خراب است. آمده بود بالای مزار تختی نشسته بود شاید جوانمردی کمکش کند... ‏

نمی‌دانستم که تختی 3تا مدال المپیک دارد. فهمیدم. از پیرمردی پرسیدم که شهدای 30 تیر کجا هستند؟ گفت نمی‌دانم. بعد از ‏‏30 ثانیه سکوت مرد معتاد آن طرفی با صدای تو دماغی‌اش گفت، بالاتر از در اول شرقی، اون جااند... خنده‌مان گرفت. بی‌درنگ ‏یاد داستان خسرو توی کتاب‌های درسی‌مان افتادم که آدم باهوشی بود ولی بعد معتاد و نابود شده بود... مزار تختی من را یاد ‏بابک تختی هم انداخت. تنها فرزند تختی که یادم است یک کتاب داستان هم چاپ کرده بود و یک انتشاراتی به اسم نشر قصه ‏هم داشت. بعد دیگر از او هیچ خبری هیچ جا نخواندم. یحتمل از ایران رفته... فرزند جهان پهلوان و کشتی‌گیر نویسنده‌ای لطیف ‏شده بود. ‏

راه افتادیم که شهدای 30 تیر را پیدا کنیم. ابن بابویه خوراک قبرخوانی است. سرگرمی بچگی خیلی از ماها.... این که روی قبر ‏خانم‌های جوان نوشته بودند دوشیزه‌ی ناکام فلانی برای‌مان دردناک بود. گفتم آن‌هایی هم که نوشته‌اند جوان ناکام منظورشان ‏همان شب زفاف است. یعنی که طرف جوانی بوده که کام نگرفته. دوشیزه‌ی ناکام هم تاکید دوبله بوده. هم دوشیزه بودن و هم ‏ناکام بودن...‏

قبرستان ابن بابویه پر است از قبرهای خانوادگی. بعضی‌های‌شان دیوار دارند و حیاط و مثل یک خانه‌اند با ساکنینی در زیر خاک ‏و بعضی‌های‌شان هم در و دیوار ندارند. بعضی از قبرهای ابن بابویه خود اثر هنری‌اند... قبرهایی عجیب و غریب.‏

آرامگاه خانوادگی دهخداها هم جذاب بود. علی‌اکبر دهخدا نویسنده‌ی فرهنگ لغت دهخدا در کنار خاندانش آن‌جا آرمیده بود. ‏راستش وارثین او هم برایم سوال شد. این که پسر علی‌اکبر دهخدا چه شد؟ دخترش کی بود؟ نوادگانش مثل خودش شدند یا ‏آدم‌هایی معمولی شده‌اند و به محاق فراموشی رفته‌اند؟ نمی‌دانستم.‏

آرامگاه شیخ رجبعلی خیاط هم همان نزدیکی بود. صحرا شیخ رجبعلی را نمی‌شناخت. من هم چیزی از او نخوانده بودم. فقط چند ‏کتاب در موردش دیده بودم که عارف مسلک بوده و با کنج عزلت نشینی‌اش درس اخلاق‌ها داده و... عرفا را دوست ندارم. ‏آدم‌هایی که تنهایی حالش را برده‌اند و با کنج عزلت نشینی فقط جهان خودشان را زیبا کرده‌اند و چیزی به جهان حال ما اضافه ‏نکرده اند. مولانا قصه‌اش فرق می‌کند. عرفایی مثل شیخ رجبعلی خیاط و قدیم‌تر را می‌گویم که گویا از زندگی لذت برده‌اند. ولی ‏میراثی که برای ما گذاشته‌اند اصلا چیز دلگرم‌کننده‌ای نیست.‏

مزار شهدای 30 تیر را جستیم. چند تا از قبرها بی‌نام و نشان بودند. چند تایی فقط یک نام بودند. بی‌هیچ توضیح اضافه‌ای... 30 ‏تیر 1331. زمانی که مصدق به خاطر تقلب در انتخابات استعفا داده بود و شاه قبول کرده بود و بعد گروه های مختلف مردمی ‏در حمایت از مصدق در خیابان‌ها تظاهرات کرده بودند و ارتش کشت و کشتار راه انداخته بود... شهدایی که اکثرا جوان بودند ‏‏(18-19ساله تا نهایت 36-37 ساله...).‏ بنای یابودی هم ساخته بودند (شبیه بنای یادبود شهدا در پردیس مرکزی دانشگاه تهران) که از گذر ایام تالاپ افتاده بود و شکسته بود... فقط با پرس و جو توانستیم شهدای 30 تیر را بیابیم...

قبرهای دیگری را هم می‌توانستیم بجوییم. قبر شهدای 16 آذر دانشگاه تهران مثلا... سه آذر اهورایی.  ولی گرسنه‌مان شده بود. ‏از روی قبری خلاقانه گذشتیم. نمودار عمر. خطی که شروع را به پایان وصل کرده بود. شروع در سطحی بالاتر و پایان در سطحی ‏پایین‌تر... من بودم به جای صاحبان آن قبر، جای تولد و مرگ را برعکس می‌گردم... زندگی آن‌قدر هم چیز گندی نیست...‏

راه افتادیم به سمت بازارچه‌ی پشت حرم شهر ری تا دلی از عزا دربیاوریم. سر راه‌مان از جلوی مسجد فیروزآبادی رد شدیم. ‏مزار جلال آل احمد توی این مسجد است. وقتی وارد مسجد می‌شوی، سمت چپ، تعداد زیادی قبر است. وارد سالن که بشوی، ‏دست راست، نزدیکی‌های گوشه‌ی سالن آرامگاه ساده‌ی این مرد ناآرام تو را به خودش دعوت می‌کند. نشستیم سر مزارش و از ‏سادگی سنگ قبرش گفتیم و از عکسی که بیخود بالای مزار چسبانده بودند و فاتحه خواندیم. آرزو کردیم که روزی هم برویم ‏سر مزار صادق هدایت و غلامحسین ساعدی...‏

پشت حرم

بازارچه‌ی پشت حرم سرشار است از شور زندگی. از خوردنی‌ها، پوشیدنی‌ها، همهمه‌ی جمعیت. پر است از مغازه‌های کبابی با نان ‏داغ که همه‌شان وسوسه‌انگیزند.‏

تعریف کبابی حضرتی را شنیده بودیم. رفتیم و نشستیم روی تخت و 2 پرس کوبیده‌ی بازاری زدیم به رگ. نان داغ هم به راه ‏بود. ارزان هم افتاد. 2 پرس کوبیده با ماست و دوغ و زیتون و نان 25000 تومان. البته اوضاع دستشویی رستوران جالب ‏نبود. یک چیزی که توی کبابی برایم جالب بود تخت کناری‌مان بود: یک خانواده‌ی افغان. پدر و مادر و 4-5تا بچه‌ی بزرگ و ‏کوچک. خیلی از کارگران افغان در ایران، فقط کارگری می‌کنند. پول ناچیزی درمی‌آورند و آن را می‌فرستند برای خانواده‌شان ‏در افغانستان. خیلی‌های‌شان حق تشکیل خانواده در ایران ندارند. میز کناری ما یک خانواده‌ی افغان بودند که مرز آن‌ها را از هم ‏جدا نکرده بود. بعد مثل خیلی جاهای دیگر با آن‌ها برخورد توهین‌آمیز نشده بود. آن‌ها هم این حق را داشتند که مثل ما بر سر ‏تختی بنشینند و در یک رستوران کوبیده به رگ بزنند. اصلا چیز عجیبی نبود. به هیچ وجه. ولی از بس برخورد توهین‌آمیز و ‏نژادپرستانه دیده‌ام، وجود با صفا و آرامش آن‌ها برایم خوشحال‌کننده بود.‏

استودان زرتشتی ها

کباب خوردیم. کیک کشمشی خریدیم. آلبالو خشکه خریدیم و دیدیم زمان زیادی نداریم که یک یادگاری خوب بخریم. رفتیم ‏سمت ماشین و راه افتادیم به سوی سه راه تقی‌آباد. تقریبا از شهر ری خارج شدیم و به کوه‌های جنوب شهر ری نزدیک شدیم. ‏افتادیم توی جاده ورامین. می‌خواستیم استودان زرتشتی‌ها را ببینیم. گفته بودند که از کنار جاده، نگاه کنی می‌فهمی کجاست. و ‏پیدا کردیم. برج کوچکی بر فراز کوه و پله‌های طویلی که به آن برجک می رسید... دور زدیم و دوباره وارد بلواری شدیم و تا ‏نزدیکی‌های بی بی شهربانو هم رفتیم و دور زدیم و رسیدیم به پای کوهی که برجک را دیده بودیم. برجکی که شبیه آتشکده ‏بود... ماشین را پارک کردیم. عصر جمعه بود و خلوت. به جز ما کسی نبود. پای کوه چند خانه بود و آن ته هم 7-8 نفر مرد ‏نشسته بودند داشتند با هم پاسور بازی می‌کردند. یکی‌شان موتور کراس داشت. وقتی به کمرگاه کوه رسیدیم با موتور کراسش ‏آمد از کوه بالا... ترس‌مان گرفت. ولی کاری‌مان نداشت. فقط می‌خواست بگوید که موتوری دارم که تیزتر از بز کوه و کمر را بالا ‏می‌رود. ‏

به استودان زرتشتی‌ها رسیدیم. یک دایره‌ی آجری در کمرگاه کوه که به جز چند خشت چیزی از آن باقی نمانده بود. زیاد ‏بزرگ نبود. استودان صورت ساده‌ شده‌ی کلمه‌ی استخوان‌دان است... زرتشتی‌ها اعتقاد داشتند که جنازه را نباید در خاک دفن ‏کرد. دفن کردن یعنی آلوده کردن آب و خاک و باد و آتش. جنازه را در بلندی‌ها می‌گذاشتند تا گوشتش طعمه‌ی حیوانات ‏شود. بعد استخوان‌های باقی‌مانده را در وسط یک چاله می‌ریختند، چاله‌ای که گاه خیلی بزرگ بوده. به آن چاله استخوان‌دان و ‏بعدها استودان می‌گفتند. استودان شهر ری زیاد بزرگ نبود... ولی منظره‌ی عجیبی داشت... بر فراز کوهی که شهر ری و آن ‏دوردست‌ها پالایشگاه نفت تهران زیر پاهایت بود...‏

از پله‌ها بالا رفتیم. برجک شبیه آتشکده بود. یعنی زیرزمین داشت. من از سوراخ زیرزمینش وارد شدم. انگار که برجی باشد و ‏آتش را از زیر برمی‌افروختند. ولی هیچ راهنمایی وجود نداشت که به ما بگوید آیا این بنا آتشکده بوده؟ شاید هم همین برجک استودان بوده. مرده ها را روی دایره ی پایینی که فکر کردیم استودان است می چیده اند و بعدها استخوان ها را می آورده اند می ریخته اند به آن مغاکی که من واردش شده بودم... بعد فهمیدم که به آن برجک کوه نقاره خانه می گویند و البته هیچ اطمینانی در مورد کاربرد آن وجود ندارد...برای لحظاتی ایستادیم و به مشقت‌ها و معنای فروزان نگه داشتن آتش فکر کردیم...‏

از کوه آمدیم پایین و از میان دشت‌های صیفی‌کاری جنوب شهر ری به سمت تهران برگشتیم.‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: شهر ری ، چشمه علی ، برج طغرل ، قبرستان ابن بابویه ، کبابی پشت حرم ، استودان ، برج و باروی ری ،

سفر به جی - 1

پنجشنبه 8 بهمن 1394  05:39 ق.ظ

کوله‌ام را بستم و تنها راه افتادم. اولین بارم بود که مسیری کمی دور به شهری غریب را تنها می‌رفتم. ‏

و باید هم تنها می‌رفتم. ‏

‏5 صبح راه افتادم. ماشینم را پشت‌نویسی کرده‌ام. پشت شیشه‌ عقب نوشته‌ام: هر چیز که در پی آنی آنی... وقتی راه می‌افتادم به ‏جمله‌ی پشت ماشین فکر می‌کردم و توی جاده از خودم می‌پرسیدم بقیه هم می‌فهمند این جمله را؟!‏

‏ 6:30 صبح قم بودم. هنوز آفتاب نزده بود. صحرا منتظرم بود و شوق رفتن داشتم و به تنهایی فکر نمی‌کردم. یک ربعی کنار ‏عوارضی قم چرت زدم و بعد چای خوردم و دوباره راه افتادم. فیکس 120 تا می‌رفتم. سرگرمی‌ام این بود که جوری 120تا بروم ‏که بوق بوق سرعت غیرمجاز بلند نشود. مثل بازی‌های سنجش اعصاب برنامه‌های تلویزیونی دهه‌ی 70 که باید عصایی را روی ‏مارپیچ‌هایی عبور می‌دادند بدون آن‌که عصا به میله‌ها بخورد و بوق بوق کند. از قم تا کاشان جاده برهوت بود. حتا تریلی‌‌ها و ‏کامیون‌ها (بالانشین‌های جاده) هم خبری ازشان نبود. وسط اتوبان قم کاشان آفتاب زمستانی مثل زرده‌ی یک نیمروی عسلی ‏طلوع کرد. و بعد فقط آهنگ‌های ضبطم بودند که من را حالی به حالی می‌کردند. تنها بودم و تنها می‌راندم و صدای ضبط ماشین را ‏تا به آخر بلند کرده بودم و به کل از جهان بیرون رها شده بودم. جهان بیرون فقط سلسله مناظر یکنواختی بود که با سرعت ‏‏120 تا از جلوی چشم‌هایم کنار می‌رفتند. داریوش برایم سنگین خواند, بعد پوررضا برایم آهنگ‌های گیلکی خواند. با مهستی ‏مثل تموم عالم حال منم خرابه را بلندخوانی کردم و از نطنز رد شدم و یکهو که عوارضی اصفهان وسط جاده پیدایش شد تعجب ‏کردم. به صحرا گفتم که من آمده‌ام. و بعد همراه تریلی‌ها و کامیون‌های جاده‌ی میمه- اصفهان شدم و از شاهین‌شهر و پالایشگاه ‏گز برخوار و نیروگاه دودآلود آن دوردست رد شدم و به ورودی شهر اصفهان رسیدم. از جلوی ترمینال کاوه رد شدم و کنار ‏پارک محلی اول بزرگراه شهید ردانی‌پور اتراق کردم. صبحانه‌ی دیرهنگام را به بدن زدم: نان و عسل و کره و شیرکاکائو. هیچ ‏برنامه‌ای نداشتم جزء آن که صحرا را ببینم.‏

@@@

راه افتادیم به سمت کوچه‌پس‌کوچه‌های جلفا. قرارمان راه رفتن بود. ما با راه رفتن شروع کرده بودیم و با راه رفتن ادامه پیدا ‏می‌کردیم. ‏

خاقانی و محله‌ی جلفا پولدارنشین اصفهان بود و مثل محله‌های پولدارنشین تهران تنگ و باریک. ولی اولین چیزی که آدم را ‏می‌گرفت پیدا بودن آسمان بود. شهرداری اصفهان بلندمرتبه‌سازی را در محله‌های قدیمی ممنوع کرده بود. یک ممنوعیت دیگر ‏هم داشت که دوستش داشتم. ساختمان‌ها نباید در نمای ظاهری خودشان صد در صد سنگ به کار ببرند. ساختمان‌های با نمای ‏آجر سه سانتی و آجری یک حس سادگی غریبی به آدم منتقل می‌کرد. البته شهرداری اصفهان هم مثل تهران در قبال دریافت ‏پول از قوانینش کوتاه می‌آمد و نتیجه‌اش چند خانه‌ با نمای زشت سنگی در هر کوچه بود. هنوز هم نمی‌فهمم که چرا ایرانی‌ها در ‏نمای ساختمان‌های‌شان سنگ‌های بزرگ به کار می‌برند. الکی ساختمان را سنگین می‌کنند،‌ الکی ساختمان را به نشست کردن ‏وامی‌دارند،‌ الکی بعد از چند سال سنگ‌های‌شان دانه دانه می‌افتد و جان عابرین پیاده را به خطر می‌اندازد و الکی مجبور می‌شوند ‏که کلی پول خرج کنند و سنگ‌ها را به خانه‌شان پیچ کنند... ساختمان‌های نما آجری و سه سانتی دوست‌داشتنی بودند.‏

جلفا ارمنی نشین اصفهان است و این را می‌شد از عروسک‌های بابانوئلی که خانه به خانه از بالکن‌ها آویزان بودند فهمید. ‏شاه‌عباس صفوی 400 سال پیش عده‌ی زیادی از ارامنه‌ی منطقه‌ی جلفای آذربایجان را همراه خودش به اصفهان آورده بود. به ‏آن‌ها اسکان داده بود و آن‌ها را در عمل به دین خودشان آزاد گذاشته بود. نتیجه‌ی آن چه بود؟ اصفهان،‌شاه شهر‌های جهان در ‏قرن 16 میلادی با استعداد غریب ارامنه در امر تجارت و بازرگانی روز به روز پررونق‌تر شده بود. ارامنه‌ی جلفا در اصفهان ‏کلیساهای زیادی ساختند و از آن طرف هم دروازه‌های تجارت را به روی اصفهان گشودند. نکته‌ی جالبش این است که منطقه‌ی ‏جلفای اصفهان بعد از 400 سال هنوز هم اعیانی‌نشین است.‏

کوچه‌ی سنگتراش‌ها پر بود از خانه‌های قدیمی. صحرا دانشکده‌های دانشگاه هنر اصفهان را که در کل محله پراکنده بودند هم ‏نشانم داد. خانه‌های قدیمی جدا از هم را با حوض بزرگ وسط‌شان و اتاق‌های بی‌‌شمار دور حوض کرده بودند دانشکده‌های ‏مختلف. دانشکده‌های دانشگاه هنر اصفهان تا پشت میدان نقش جهان هم ادامه داشتند. پراکنده بودن دانشکده‌ها هم حسن بود ‏و هم عیب. عیبش این بود که یک هویت مشترک به نام دانشگاه هنری‌های اصفهان را به وجود نمی‌آورد. خوبی‌اش این بود که ‏بدجور با بافت معماری و هنری و تاریخی اخت می‌شدند و در فضای مربوط درس می‌خواندند.‏

کوچه‌های تنگ و باریک و سنگ‌فرش جلفا دوست‌داشتنی بودند. فقط عبور ماشین‌ها آدم را اذیت می‌کرد. ماشین‌ها هر چند زیاد ‏نبودند،‌ اما همان عبور گاه به گاه‌شان آدم را اذیت می‌کرد. پریشان می‌کرد.‏

اصفهان است و مادی‌های این روزها بی‌آبش. در بافت سنتی که راه می‌روی جا به جا با مادی‌ها روبه‌رو می‌شوی: جوی‌هایی که ‏مثل رودخانه‌هایی کوچک با انحناهایی زنانه در وسط کوچه‌ها و خیابان‌های سنتی اصفهان جا خوش کرده‌اند. مادی‌ها برای تقسیم ‏آب زاینده‌رود در شهر طراحی شده‌ بودند. می‌گویند طرح شیخ بهایی بوده و حتا افسانه ساخته‌اند که به خاطر حضور مویرگی ‏مادی‌ها در اصفهان این شهر نسبت به زلزله مقاوم شده است. وسط چله‌ بزرگه‌ی زمستان بودیم و هوای اصفهان بهاری بود،‌ولی ‏مادی‌های منطقه‌ی جلفا خالی از آب بودند. کنار مادی نزدیک خیابان مطهری،‌ 2 پسر زیر درختی نشسته بودند و گیتار می‌زدند. ‏کمی جلوتر،‌ کنار مادی شایج نشستیم و سیب خوردیم. و برای ادامه‌ی روزمان و روزهای آینده برنامه‌ریزی کردیم که کجاها ‏برویم و چه‌قدر زمان صرف کنیم...‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

سفر به جی - 2

پنجشنبه 8 بهمن 1394  05:15 ق.ظ

نوع مطلب :اصفهان ،

ناهار را نزدیک کلیسای وانک توی رستوران خوان‌گستر به بدن زدیم. از آن رستوران‌هایی بود که دربان دارند و صحرا می‌گفت ‏برای اصفهانی‌ها مثل رستوران نایب تهرانی‌ها می‌ماند و مهمان صحرا شدم. و خب گران بود...‏

بعد راه افتادیم به سمت کلیساهای جلفا. جلفا پر است از کلیسا و کافه‌های دنج. همه‌ی کلیساها قابل بازدید نیستند. از جلوی ‏چندتای‌شان رد شدیم که بسته بودند. صحرا یادش رفته بود کارت معماری‌اش را بیاورد. با کارت معماری‌اش می‌شد وارد همه‌ی ‏کلیساها شد. بیشتر دوست داشتم وارد فضایی شوم که نیمکت‌های کلیسا و دعاخوانی کشیش‌ها و اتاقک اعتراف را ببینم. نکته‌ی ‏جالب کلیساهای جلفای اصفهان این بود که از همه‌ی فرقه‌های مشهور مسیحیت (کاتولیک‌ها،‌ پروتستان‌ها و ارتدوکس‌ها) کلیسا ‏وجود داشت. ‏

کلیسای بیت‌اللحم برای بازدید عموم باز بود. بلیط ورودی‌اش نفری 2 هزار تومان بود. ولی خبری از نیمکت و کشیش و اتاقک ‏اعتراف نبود. از در چوبی قدیمی که می‌گذشتی،‌ صدای در حال پخش گروه کر کلیسا تو را یاد فیلم‌های کیشلوفسکی می‌انداخت. ‏و همان حس رعب و وحشتی که عکس‌های کلیساهای قرون وسطایی به آدم القا می‌کنند.

 ‏

دیوارهای بلند 4 طرف کلیسا پر بود از نقاشی‌های بهشت و جهنم و عیسی‌مسیح و به صلیب کشیده شدن و شام و آخر. بهشتی ‏که در آن همه آرام و متین کنار هم نشسته بودند و جهنمی که پر بود از زنان برهنه‌ی در حال مجازات شدن و مردانی که سر و ‏ته شده بودند و کوزه‌های اسید به سوی وسط پاهای‌شان روانه. ‏

در قسمت محراب (؟!) کلیسا هم تابلو فرشی از عیسی مسیح بود. نقاشی‌های دیوارها را کنار می‌گذاشتی کلیسا شباهت غریبی ‏داشت به مسجد. دیوارها بالا می‌رفتند و می‌رسیدند به طاق‌ها و بعد به گنبدی که در نقش و نگارهای و پنجره‌های نورگیرش مثل ‏مسجد بود. فضای کلیسا تیز و رعب‌انگیز نبود. (به جز آهنگ در حال پخش که آن هم بعد از مدتی فقط حس شکوه را به تو القا ‏می‌کرد.) تنها فرقش با مسجد نقش و نگارهای آدمیان بر دیوارها بود. ‏

بیرون کلیسا، نمای آجری و گنبددار کلیسای بیت‌اللحم بیش از هر چیز شباهت دین‌ها به هم و یکی بودن‌شان را به تو یادآوری ‏می‌کرد. ‏

بعد راه افتادیم به سوی کلیسای وانک که بزرگ‌تر بود و بلیط ورودی‌اش 5000 تومان. کمی در محوطه‌ی کلیسا نشستیم و ‏حرف زدیم. ناقوس کلیسا و گنبد آجری‌اش حس سادگی غریبی را به آدم القا می‌کرد. مثل خیلی از جاهای دیدنی دیگر ایران، ‏جاهای به نظر خوب شده بود برای امور اداری و ورود عموم ممنوع بود. مثلا ما دوست داشتیم برویم طبقه‌ی دوم و از بالا از نمای ‏بیرونی کلیسا عکس بگیریم. ولی ممنوع بود. بعدها فهمیدم که قسمت اداری کلیسای وانک یک فرقی با قسمت اداری مثلا کاخ ‏گلستان تهران دارد. این که قسمت اداری کلیسای وانک مرکز خلیفه‌گری ارامنه‌ی جنوب ایران است و ارامنه برای کلیه‌ی ‏کارهای‌شان (مثلا عقد ازدواج) می‌آیند این‌جا. در حالی‌که در تهران تو هیچ وقت نمی‌فهمی که اداری‌های کاخ گلستان چه کار ‏خاصی انجام می‌دهند که ورود برای عموم ممنوع شده است.‏

اول رفتیم موزه‌ی کلیسای وانک. یا درست‌ترش: موزه‌ی خاچاطور کساراتسی. موزه‌ای شامل چند بخش در مورد تاریخ ارامنه‌ی ‏ایران. ماشین‌چاپ قرن هجدمی برای چاپ انجیل و زبور و کتاب‌های مذهبی دیدنی بود. بر بالای ماشین چاپ مجسمه‌ی بزرگی ‏از یک عقاب فلزی را جاساز کرده بودند. برای قشنگی،‌هر چند بی‌ربط که نشان از ارزشمند بودن ماشین‌چاپ داشت. لباس‌های ‏سنتی ارامنه و عروسک‌های زشت دارا و سارا و بعد ردیفی از تابلوهای نقاشی.

نقاشی "جزیره و دریاچه سوان" بدجور من را ‏گرفت. رنگ غالب بر فضای بزرگ تابلو سورمه‌ای بود و کلیسای لب دریاچه و کوه دوردست یک حس شکوه غریبی را در من ‏زنده می‌کرد و اصلا نمی‌دانستم چرا وسط آن همه تابلوی نقاشی با این یکی این جور ارتباط برقرار کردم. یک چیزی هست که ‏من اسمش را می‌گذارم نیروی اعجاب‌انگیز زحمت کشیدن. مطمئنا من مشابه آن تابلوی نقاشی عکس‌های زیادی دیده بودم. ‏عکس‌هایی که با دوربین‌های عکاسی تا بن دندان مسلح گرفته شده بودند. ولی همه‌ی آن عکس‌ها یادم رفته بود. من آن لحظه، ‏کنار صحرا روبه‌روی تابلوی نقاشی ایستاده بودم و حس دم‌دمه‌های سحر و آن حالت گرگ و میش پایان یک شب مهتابی را ‏داشتم. رنگ روغن تابلوی نقاشی و بزرگی‌اش یک حسی را به من می‌داد که مطمئنا تا مدت‌ها فراموشش نخواهم کرد. اگر آن ‏تابلو فقط پوستر یک عکس بود،‌ من سریع می‌گذشتم و احتمالا سریع فراموش می‌کردم. ولی زحمتی که پای کشیدن آن تابلو ‏رفته بود، آن را در جانم حک می‌کرد. کارهایی که با زحمت انجام می‌شوند، روی آدم تاثیر می‌گذارند. در روح آدم حک ‏می‌شوند... ‏

آن طرف‌تر ردیفی از انجیل‌های قدیمی بود. انجیل‌هایی با نقاشی‌های رنگی که بر پوست نوشته شده بودند و دیدنی بودند. صحرا ‏یاد جمله‌ای از فیلم 21 گرم افتاد که از آن دعاهای دوست‌داشتنی بود: یکی از فرازهای انجیل: خدایا نمی‌خواهم مشکلاتم را ‏برایم حل کنی به من شمشیری قوی عطا کن تا به جنگ مشکلاتم بروم.‏

یادبود نسل‌کشی ارامنه در ترکیه و کتاب‌ها و عکس‌های مربوطه هم آدم را تکان می‌داد. ناخودآگاه آدم آن را مقایسه می‌کرد با ‏آشوویتس و یهودی‌ها و از مظلومیت ارامنه دلگیر می‌شد. طبقه‌ی دوم به هنرهای تجسمی اختصاص داشت و بخشی هم به یپرم ‏خان، یاور ستارخان در انقلاب مشروطیت.‏

بعد رفتیم سراغ کلیسای وانک. یا درست‌ترش: کلیسای هوسپ آرماتاتسی. از کلیسای بیت‌اللحم بزرگ‌تر بود. ولی ساختار مثل ‏همان بود. دیوارهایی بلند که به گنبدی ایرانی و پرشکوه ختم می‌شد. بر دیوارهای بلند همه طرف کلیسا هم نقاشی‌هایی از ‏طبقات بهشت و جهنم و قدیسان و عیسی‌مسیح. و در قسمت محراب کلیسا هم نقاشی‌هایی از عیسی مسیح و حواریون. وقتی وارد ‏کلیسا می‌شدی، ناخودآگاه بی‌خیال زیر پایت می‌شدی. ناخودآگاه سرت بالا می‌رفت و به نقاشی‌ها خیره می‌شد و از پس نقاشی‌ها ‏می‌گذشت و به انحنای طاق‌های بالای دیوارها و بعد گنبد می‌رسید. نگاهت از 4دیوارها و گوشه‌های فراوان لیز می‌خورد و ‏می‌رسید به مرکز گنبد بالای سرت. یک جور از کثرت به وحدت رسیدن و فلسفه‌ی گنبد در معماری ایرانی همین است اصلا.‏

تمامی نقاشی‌ها بازسازی‌شده و خوش‌آب و رنگ بودند. محیط درونی کلیسای وانک با آن همه نقاشی جشنواره‌ای از رنگ شده ‏بود و اصلا آدم یادش می‌رفت که از اتاقک اعتراف و دعا خواندن سراغ بگیرد. کمی احساس اغراق‌شدگی داشتم. کارکرد مذهبی ‏کلیسا زیر بار آن همه رنگ فراموش شده بود. آن قدر فراموش که من برانگیخته نشدم که بروم تاریخ کلیسا را یاد بگیرم... ولی ‏قشنگ بود. همین را می‌شود گفت....‏

بیرون کلیسا، گوشه‌ی حیاط،‌ پشت ناقوس کلیسا شمع‌خانه بود. اتاقکی کوچک با میزی در وسط که پر بود از شمع. دو تا شمع ‏روشن کردیم و بعد راه افتادیم به سمت کافه‌های جلفا...‏



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: رستوران خوان گستر ، کلیسای بیت اللحم ، کلیسای وانک ، شمع ها ، صحرا ،

سفر به جی - 3

پنجشنبه 8 بهمن 1394  04:59 ق.ظ

نوع مطلب :اصفهان ،

غروب. به جنب و جوش افتادن کوچه‌های سنگفرش جلفا. ظهر و عصر کوچه‌پس‌کوچه‌ها خلوت بودند. روشن شدن یکی یکی ‏چراغ کافه‌ها و حسی عجیب از یک شهر اروپایی با هوای بهاری یک شهر کویری در دل زمستانی گرم. میدان مرکزی جفا پر بود ‏از توریست‌هایی که 3-4 نفری روی نیمکت یا سکوی وسط میدان نشسته‌ بودند و با هم اختلاط می‌کردند. خانم‌های موطلایی و ‏پسرهای چشم‌آبی خارجی و ما که از کنار کافه‌ها و ماشین‌های پارک شده می‌گذشتیم. ‏

پشت‌نوشته‌ی پاترولی که کنار کلیسای وانک پارک شده من را خنداند:‏‎ YOU CAN GO FAST I CAN GO EVERY WHERE‏. ‏می‌توانست آن وسط یک ‏BUT‏ مغرورانه هم بگذارد. ولی نگذاشته بود و ازین چشم‌پوشی هوشمندانه خوشم آمد. بوی کافه‌ها و ‏شربتخانه‌ای که چشم‌مان را گرفت. رفتیم نشستیم. پنجره‌ی کافه رو به ساختمانی با نمای آجری بود و خورشید روی دیوار ‏آجری‌اش در کار غروب بود. ‏

حرف زدیم. از گذشته حرف زدیم. از روزهایی که گذشته بود. از اشتباهاتی که کردیم. از آدم‌هایی که بودیم. ازین که شب را ‏باید کجا بمانم؟ ازین‌که چرا کافه‌های جلفا حس‌شان خوب است؟ ازین‌که این کافه‌ها بوی ادا و اطوارهای کافه‌های تهران را ‏نمی‌دهند و آدم‌ها اغراق‌شده نیستند. نرم‌اند. خودشان‌اند و مثل کافه‌های تهران جزئی اضافه‌شده به محله نیستند. بوده‌اند. ‏هستند. خواهند بود. یکهو دیدیم مزه مزه کردن چای‌مان یک ساعت تمام طول کشیده... وقت به سرعت می‌گذشت.‏

راه افتادیم سمت زاینده‌رود. شب شده بود و من کمی خسته‌ بودم و فرصتی برای یک پیاده‌روی طولانی در حاشیه‌ی رود نبود. با ‏دیدن زاینده‌رود بی‌درنگ یاد کتاب گاوخونی جعفر مدرس صادقی افتادم. دقیقا یاد پدر راوی داستان. همان بابایی که روزگاری ‏بهترین خیاط شهر بود و غرغرهای زنش را تحمل می‌کرد و هیچ نمی‌گفت و فقط به یک چیز در زندگی‌اش ایمان داشت: این که ‏هر روز صبح،‌ ساکش را بردارد و به بهانه‌ی حمام بیاید لب زاینده‌رود و آب‌تنی کند. تابستان و بهار و پاییز و زمستان. صبح زود ‏بیاید لب زاینده‌رود و آب‌تنی کند. چه هوا گرم باشد و چه یخ‌بندان باشد... با او به شدت هم‌ذات‌پنداری کرده بودم. آن شخصیت ‏فوق‌العاده بود. بعضی آدم‌ها همین‌جوری‌اند. چیز زیادی از زندگی نمی‌خواهند. پول نمی‌خواهند. شهرت نمی‌خواهند. دوست ‏ندارند برای چیزی حرص بزنند. همه چیز را تحمل می‌کنند. فقط چند تا چیز کوچک دارند که باید با ایمانی راسخ انجامش بدهند. ‏مثلا این که هر روز صبح بروند زاینده‌رود و تحت هر شرایطی آب‌تنی کنند. همین و بس... زاینده‌رودی که می‌دیدم زاینده‌رود ‏کتاب گاوخونی نبود.  کم آب بود. ولی وقتی آن عرض از رودخانه را حالا هر چند خشک می‌بینی یاد کتاب‌هایی که در ‏موردش خوانده‌ای می‌افتی...‏

باید جایی برای شب ماندن پیدا می‌کردم. سوییت‌ها گران‌ بودند. هتل‌ها هم زیر 80 هزار تومان نبودند. صحرا لیست ‏مسافرخانه‌ها را برایم یافته بود. مسافرخانه‌های خیابان شهید بهشتی و حول و حوش محله‌ی لنبان در جاهای خوش‌نام‌تری از ‏شهر واقع‌ بودند. خیابان بهشتی پر بود از مغازه‌های لوازم یدکی و گاراژها. مهمان‌پذیر حقیقت شبی 30 هزار تومان می‌گرفت. ‏اتاقش بخاری گازی داشت. مهمان‌پذیر بالاتر از آن هم شبی 35 هزار تومان بود و تر و تمیزتر. کمی بالاتر رفتم. مهمان‌پذیر ‏جهان کنار مادی محله‌ی لنبا تر و تمیز بود. شوفاژ داشت و احتمال خفه شدن در آن صفر بود! 25 هزار تومان سلفیدم و اتاق ‏‏3تخته را اجاره کردم. همسایه‌ بغلی‌ام 2 تا خوزستانی پر سر و صدا بودند. آواز عربی می‌خواندند و خوش‌ بودند. مادی محله‌ی ‏لنبان پایین پنجره‌ی اتاقم بود. نگاهش کردم. خشک و بی‌آب بود. یک لحظه احساس تنهایی کردم. ولی خسته‌ بودم و خوابم ‏گرفت. فردایش روز پرباری در انتظارم بود و تنهایی ام موقت بود!



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: کافه ، محله جلفا ، زاینده رود ، مسافرخانه ،
  • تعداد کل صفحات:6  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic