تبلیغات
حاج سیاح - مطالب پیمان حقیقت طلب

تا خلیج پارس-1

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:42 ق.ظ

نوع مطلب :اصفهان ،

ساعت چهار و نیم صبح بود که بیدار شدم. خوابم می‌آمد. روزهای پرفشاری را از سر گذرانده بودم. روزها تا عصر کار و تا شب کلاس زبان و سفرهای درون‌شهری طولانی و هوای مزخرف و آدم‌های چرند تهران خسته‌ام کرده بود. روز قبلش هم صبح با یک راننده تاکسی دعوایم شده بود و هم ‌عصرش با یک راننده‌ی دیگر. صبحی شاکی بود که چرا کرایه 1350 تومنش را با فون پی پرداخت کرده‌ام و 1500 نقدی نداده‌ام و راننده‌ی عصر پررو پررو می‌گفت کرایه 4500 تومانی کم است، باید 5000 تومان بدهی. به هیچ‌کدامشان باج نداده بودم و خسته بودم. ولی وقت خواب نبود. باید می‌رفتم. باید می‌رفتیم. حالا که هم‌سفرهای همراه پایه شده بودند باید به جاده می‌زدم.
کیومیزو را به راه کردم و رفتم دنبال حمید و بعد حامد و امیرحسین و ساعت 5:30 صبح بود که از دروازه‌های تهران بیرون زدیم. مگر جنگ است؟ هیچ‌کداممان حال و حوصله‌ی ترافیک شروع تعطیلات را نداشتیم. حامد و امیرحسین اهل کوه بودند و حمید هم‌سال‌هاست که به سحرخیزی عادت کرده است. پس زودتر زدیم بیرون که حجم ماشین‌ها به پرمان نخورند.
قرار بود برویم یزد و بعد ابرکوه و بعد شیراز و جم و پارسیان. مقصد اصلی را گذاشته بودیم سواحل تبن در کناره‌ی خلیج‌فارس. می‌خواستیم روز اول تا ابرکوه برویم و سرو 4000ساله و بادگیر دوطبقه‌ی پشت اسکناس‌های 2000تومانی را ببینیم و بعد راه بیفتیم سمت شیراز. اما این سفر از آن سفرهای برنامه‌ریزی دقیق نبود... همه‌چیز پی‌درپی تغییر کرد...
یک‌کله تا قم راندم. بعد از قم بچه‌ها از خواب صبحگاهی بیدار شدند. توی ماشین به چند تا پادکست گوش دادیم. پادکست‌های رادیو دیو و رادیو کورون و خانه‌های من و رادیو گیک. چند تا پادکست کورون داشتم که آهنگ‌های پیش‌درآمد علی عظیمی و می‌گذرد کاروان شهرام ناظری و گنجشکک اشی‌مشی را تحلیل می‌کرد. شنیدنشان جذاب بود. جاده را کوتاه می‌کردیم. 
از پادکست‌ها که خسته شدیم سرنخ بازی کردیم. توی ماشین دوبه‌دو ضربدری تیم شدیم. من و امیرحسین یک تیم بودیم. حمید و حامد یک تیم. حامد یک کلمه انتخاب می‌کرد. به امیرحسین می‌گفت. امیرحسین باید یک کلمه به من می‌گفت تا من که جلو نشسته بودم کلمه‌ی حامد را حدس بزنم. اگر در همان بار اول کلمه‌ی اصلی را حدس می‌زدم 2 امتیاز می‌گرفتیم و اگر حدس نمی‌زدم نوبت خود حامد می‌شد که یک کلمه‌ی سرنخ دیگر بگوید تا حمید کلمه‌ی اصلی را حدس بزند. قشنگی‌اش به این بود که باید فقط یک کلمه سرنخ می‌دادی. تا اردستان بازی کردیم.
وقت صبحانه شده بود. حامد از شب قبل عدسی درست کرده بود. نان نداشتیم. کج کردیم سمت اردستان که نان بخریم. کتاب گلگشت در وطن را هم با خودم آورده بودم. کتاب بالینی سفرم بود. ایرج افشار توی اردستان رفیق زیاد داشت و هر بار با آن‌ها می‌رفت سوراخ سنبه‌های شهر را می‌گشت. ما دوست اردستانی نداشتیم. بی‌خیال سوراخ سنبه‌های شهر شدیم.
اردستان یک بلوار ورودی طولانی بود و بعد یک خیابان باریک تا میدان مرکزی شهر. بیشتر از نانوایی معمولی نان خشک فروشی در شهر دیدیم. نزدیک میدان مرکزی شهر شلوغ بود. مردم جلوی قصابی‌ها صف ایستاده بودند که گوشت یارانه‌ای بگیرند. ایستادیم و نان تافتون خریدیم. خواستیم راه بیفتیم که یک پیرزن زد به شیشه که کمکم کنید. نگاهش کردم. یاد مادربزرگ خدابیامرز خودم افتادم. یک اسکناس 5000 تومانی بهش دادم. گفت: مادرجان اومدم صف گوشت بهم گوشت ندادن. منو می رسونی تا نزدیک خونه م؟ 
گفتم: ما مستقیم می ریم ها.
گفت: خوبه ننه جان.
سوار ماشین شد. رساندیمش. بعد هم نشستیم توی بلوار ابتدای شهر اردستان به صبحانه خوردن: نان و عدسی.
کلی خندیدیم که ملت با ماشین دختر جوان سوار می‌کنند، ما پیرزن سوار می‌کنیم. گفتم: دونت وری، بیمه‌ی سفرمان بود. حمید می‌گفت: این پیرزن در روزگار جوانی زیبا بوده...
راه افتادیم سمت نائین و یزد. توی ذهنم بود که ناهار را برویم رستوران تالار یزد که رستوران خیلی خوبی است. به پمپ‌بنزین قبل ظفرقند که رسیدیم امیرحسین به نقشه نگاه کرد و گفت می‌توانیم از ورزنه هم به ابرکوه برسیم ها... نزدیک‌تر هم هست. خوشم آمد. راه جدید پیشنهاد کرد. برنامه‌ی یزد را بی‌خیال شدیم. به خروجی کوهپایه و نهوج که رسیدیم کج کردیم سمت جاده‌ی فرعی. جاده‌ای که فقط خودمان بودیم و خودمان. یکهو از خیل ماشین‌های توی اتوبان جدا شدیم و افتادیم توی جاده نخی‌ها... یکهو دیدیم مناظر کنار جاده و تک‌درخت‌ها و 3-4تا درخت‌های کنار جاده دارند شبیه تابلوهای نقاشی سهراب سپهری می‌شوند...
نزدیک سناباد کنار یک باغ گردو ایستادیم و حس کردیم که وارد جاده‌ای جادویی شده‌ایم: باغ گردو متروک بود. وسط بیابان چنین باغ گردوی بزرگی متروک افتاده بود. جلوی باغ گردو یک استخر بزرگ بود و دو طرفش هم یک‌خانه‌ی کاه‌گلی با سردری سنتی و هلالی که به کاروانسرا می‌زد. استخر پر از آب بود. ساعت 11 ظهر بود. ولی سطح آب کامل یخ‌زده بود و برف سفیدی هم مثل خاکه قند روی این قشر یخ ریخته شده بود. وارد خانه شدیم. کسی نبود. متروکه بود. پشت خانه سرپوش قناتی دیده می‌شد. آب استخر از قنات آمده بود. آن‌طرف‌تر هم کلی پهن گاو خشک‌شده ریخته بودند. خانه گنبدی بود. رفتیم بالای پشت‌بام و از بالا به باغ گردو و جاده و استخر و منظره‌های اطراف نگاه کردیم.
خیلی دل بود. لذت کشف یک مکان تاریخی را داشت. مکانی را که کتاب‌ها و فیلم‌ها و سایت‌ها به ما پیشنهاد نداده بودند. خودمان کشفش کرده بودیم...
باغ پر بود از درخت‌های گردو و بادام که در سرمای زمستان لخت‌وعور خودشان را بغل کرده بودند. خیلی از درخت‌ها آفت‌زده بودند. حمید نشانمان داد. کرم خراط دمار از روزگار درخت‌های باغ درآورده بود و همه‌شان را سوراخ‌سوراخ کرده بود...
بعد از سناباد از نهوج و علون آباد و کیچی رد شدیم و به کوهپایه رسیدیم. از کوهپایه جاده مستقیم به سمت ورزنه می‌رفت. اما پیشنهاد دادم که حالا برویم روستای جشوقان را ببینیم و ازآنجا به ورزنه برسیم. جشوقان را سال‌ها بود که یار پیشنهاد می‌داد و نرفته بودم. افتادیم توی جاده‌ی 62 (جاده‌ی اصفهان-نائین). حمید بالاخره راز این تابلوهای کنار جاده را که فقط یک شماره می‌نویسند و شمال و جنوبش را مشخص می‌کنند بهمان گفت. جاده‌های اصلی ایران هرکدام یک شماره‌دارند. آن شمال جنوب هم ‌جهت جاده است. جاده‌ی اصفهان به نائین جاده‌ی شماره‌ی 62 است. جاده‌ی شهرضا به آباده شماره 65 است و... به تودشک رسیدیم و بعد کج کردیم سمت جاده‌ی جشوقان... روستایی که فکر نمی‌کردم آن‌قدر جذاب باشد...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: سناباد ، اردستان ،

تا خلیج فارس-2

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:41 ق.ظ

نوع مطلب :اصفهان ،

جشوقان تاریخی تر از آنی بود که فکر می کردیم و البته خیلی خلوت. سر ظهر رسیده بودیم. بنی بشری در آبادی پیدا نمی شد. ولی سنگ چین بستر مسیل اول روستا و بعد آسفالت درست و درمان کوچه ها و سقف های گنبدی ایزوگام شده ی روستا نشان می داد که این روستا آباد است و متروکه نیست. به مرکز روستا رسیدیم. طاق نصرتی داشت که بالایش یک بچه گنبد طلایی ساخت مازندران گذاشته بودند. خوشم آمد که برای امامزاده و مسجد روستایشان ازین گنبد طلایی های ساخت کارگاه های مازندران استفاده نکرده اند. رسیدیم به میدان مرکزی روستا که اسمش را گذاشته بودند میدان آزادی. ولی روی دیوار نوشته بودند میدان انقلاب. کتابخانه ی عمومی روستا یک ساختمان چهارگوش بود کنار حوض رختشویی روستا. آن طرف تر آب قنات جاری بود و پشت دیوارها هم انارهای خشکیده بر درخت ها چشمک می زدند. 
مسجد جامع روستای جشوقان (مسجد دلاورآقا) زیبا بود. بر پلکان ورودی لایه ای ترد و شیرین از برف نشسته بود. وارد حیاط مسجد شدیم و زیبایی خودمانی اش ما را گرفت. 3 شبستان داشت و سادگی اش دوست داشتنی بود. از پنجره های مشبک آجری اش می شد روستا را از شبستان های مسجد دید. از برای عهد صفویه و قرن دهم هجری بود و خوب بازسازی کرده بودند و خوب سرپا نگهش داشته بودند. هنوز هم برای نماز خواندن مورد استفاده ی اهالی روستا بود. کوزه ی گوشه ی حیاط آدم را یاد داستان خمره ی هوشنگ مرادی کرمانی می انداخت. 
بالاتر از مسجد کوه چل بود که رویش یک یاحسین بزرگ نوشته بودند. می گویند کوه چل ثبت میراث فرهنگی هم شده. به خاطر این که اسناد زیادی از زندگی در غارهای این روستا به دست آمده است. روی کوه روبه رو هم یک یا ابوالفضل بزرگ نوشته بودند. پیدا بود که اوج زندگی در این روستا ایام محرم است. هم از نوشته های روی کوه ها، همه از حسینیه ی کنار مسجد جامع، هم از آن طاق نصرت ورودی به مرکز روستا.
جشوقان کوهپایه ای بود. علاوه بر مغازه های معمول، مغازه های رنگرزی و نقشه کشی هم یافت می شد. نقشه کشی هم منظور نقشه ی فرش بود. فرش های دستبافت جشوقان هنوز باعث رزق و روزی و چرخش اقتصاد بود.
باصفا بود روستای جشوقان. حمید می گفت توی روستاهای واشقان اهالی روستا دو دسته اند. یک عده همیشه ساکن روستا هستند. یک عده خوش نشین اند. در ایام خوش سال (نوروز و محرم و فصل گرم) به روستا می آیند. روستای جشوقان آباد بود. ولی معلوم بود که تعداد زیادی از اهالی روستا خوش نشین اند. خانه های خوبی ساخته اند. کوچه ها و خیابان ها را آسفالت کرده اند. نمای خانه ها را به شکلی سنتی ساخته اند. سقف گنبدی ایزوگام شده ساخته اند. اما در زمستان و سرما ساکن روستا نیستند.
یار گفته بود مسجد چیرمان هم از برای قرن هفتم است. دیدنش خالی از لطف نیست. توی جشوقان یک نفر را دیدیم و آدرس پرسیدیم. گفت باید از کمربندی بروید تا به چیرمان برسید. چیرمان اسم روستای بعدی بود که 3 کیلومتر تا جشوقان فاصله داشت. رفتیم. آن جا هم آب قنات جلوی مسجد بالا آمده بود. حوض رختشویی جلوی مسجد بود و مابقی آب جاری می شد در استخری که پای قنات بود و پایین دست هم پر بود از درخت های بادام. بهار زیبایی باید داشته باشد روستای چیرمان. مسجد جامع چیرمان نوساخت بود. یعنی ساخت سال 1354. خانمی آن جا بود. پرسیدیم مسجد قدیمی چه شده؟ گفت آن مسجد قدیمی را خراب کردند و این مسجد را ساخته اند. خیلی خوش برخورد و مهربان بود. ناهار دعوت مان کرد. تشکر کردیم. پرسیدیم می خواهیم برویم ورزنه چطور باید برویم؟ جاده ای هست که از چیرمان به ورزنه برویم؟ نمی دانست.
اینترنت نداشتیم. نقشه اطلس ایرانی هم که توی ماشین داشتم جاده ای را نشان نمی داد. توی روستا راه افتادیم و پرسیدیم. گفتند جاده خاکی ای وجود دارد که به سمت ورزنه می رود. گفتند 10 کیلومتر جاده خاکی است. گفتیم باشد. بهتر است از برگشتن و راه تکراری رفتن. به روستای آبچویه رسیدیم. کسی نبود. زنگ در خانه ای را زدم و آدرس پرسیدم. گفتند از گردنه باید بروی.
جاده آسفالته بود. فقط سال ها بود که تعمیر نشده بود و پر از دست انداز شده بود. به همین خاطر می گفتند جاده خاکی است. آسمان عجیب آبی بود. کوهپایه ها زیبا بودند. منطقه ی حفاظت شده بود. رفتیم و رفتیم تا که رسیدیم به یک برج کاهگلی. کنار یک مرغداری بود. سگ ها برایمان پارس کردند. چوبی برداشتیم و بی این که محل شان بگذاریم رفتیم سمت برج کاهگلی. به نظر کبوترخانه می آمد. اما نزدیک که شدیم خیلی شبیه برج طغرل شهر ری شد. با این تفاوت که کاهگلی بود. برج کبوتر نبود. حیاط کوچکی داشت. وارد شدیم. راه به درون برج نداشت. آن طرف در چوبی بزرگی داشت. بازش کردیم. برج دایره ای و چند طبقه بود. در چوبی اش خیلی کلفت بود. پلکانی به سمت بالا داشت که خراب شده بود. با احتیاط وارد شدیم. ترس از مار و خزنده داشتیم. چراغ قوه انداختیم و از پلکان بالا رفتیم. ولی پلکان خراب شده بودند. فقط دیدیم که طبقه ی بالایی هم وجود دارد. احتمالا برج 4 طبقه بود. از روی تیرک های چوبی برج می گویم. 
هیچ نام و نشانی نداشت. سوادمان هم قد نمی داد که تخمین بزنیم برای چه دوره ای است. ولی چند طبقه بودن و مسکونی بودنش برایمان جالب بود. در میانه ی کوه ها هم بود آخر. البته در بالای یکی از کوه های اطراف برجکی کاهگلی وجود داشت. شاید به آن ربطی داشت. بالای کوه ها پرنده های شکاری با شکوه و آرام پرواز می کردند. 
سر درنیاوردیم و رها کردیم و جاده را ادامه دادیم. جاده فرعی بعد از روستای آبچویه دوباره می رسید به جاده ی اصفهان نائیین. 2-3کیلومتری ادامه دادیم و رسیدیم به جاده ای که ما را به ورزنه می رساند. 
از کوهپیایه ها رد شدیم. جاده سیخ و مستقیم می رفت. و هر چه به سمت ورزنه نزدیک تر می شدیم پوشش گیاهی فقیر و فقیرتر می شد و بیابان لم یزرع و صاف. ورزنه در خشکی کویر قرار داشت. ما که از سمت جشوقان داشتیم می آمدیم خشک و لم یزرع شدن دو طرف جاده برایمان کاملا محسوس و حتی نومیدکننده بود.
از کنار برج کبوترخانه ورزنه رد شدیم و رفتیم به پمپ بنزین شهر تا شکم کیومیزو را قبل از خودمان سیر کنیم. گرسنه مان بود. سرچ زدیم. رستوران مهدی نزدیک مان بود. رستوران و کله پزی مهدی. (مغازه دوگانه سوز). ولی از شانس مان بسته بود. گفتیم املت بزنیم. نان محلی ورزنه خریدیم و گوجه و تخم مرغ و رفتیم سمت پارک ساحلی ورزنه. در حاشیه زاینده رود. نشستیم زیر درخت های بلندبالا و املت مشتی زدیم به رگ. 
می گویند ورزنه شهر زنان چادر سفید است. ما هم چند خانمی را که در شهر دیدیم پوشیده در چادر سفید بودند. اما در کنارشان چادر سیاه پوش هم دیده می شود. ترکیب و تضادشان جالب نبود. چادر سیاه هم وارد شهر شده بود...
بعد رفتیم سمت زاینده رود و ساحل. خیلی شبیه اصفهان ساخته بودند پارک ساحلی را. اما رودخانه آب نداشت. زهکشی کرده بودند و مانداب گندیده ای شکل گرفته بود. اما زاینده رود خشک بود. پل دهه دهانه را دیدیم. 3 دهانه اش بازسازی شده و تافته ی جدابافته بود. بعد فهمیدیم که اولش هم این پل 7 دهانه بوده و زمان قاجار 3 دهانه ی دیگر اضافه کرده اند و شده 10 دهانه. این جا اطلاعات خوبی در مورد این پل نوشته است:
https://www.yjc.ir/fa/news/4881543
رفتیم روی پل. هوا خوب بود. آسمان به شدت آبی بود و این هوای خوب را لک لکی سفید بر بالای پل تکمیل کرد. خوش و بی خیال آمد نشست روی پل. شروع کردم ازش فیلم گرفتن و نزدیک شدن. تا فاصله 4متری اش هم که رفتم باز هم نپرید. نمی ترسید. خوشحال شدم که نمی ترسد. می گویند لک لک پرنده ی خوش یمنی است.
بعدش راه افتادیم سمت رامشه. می خواستیم وسط جاده ی اصفهان شیراز دربیاییم. ولی دیدن گاوچاه ها ما را از راه به در کرد. وارد یکی از خانه ها شدیم. گاوچاه و شترچاه های ورزنه تبدیل به یکی از جاذبه های توریستی آن شده. 
چاه آبی بود و گاو کوهان داری پای آن و سطح شیبداری زیر پایش. چاه بان برایمان توضیح داد که این گاو کوهان دار سیستانی است. چاه های ورزنه عمیق اند. کشیدن دلو آب از آن ها کار سختی است. برای کشاورزی نیاز به آب بوده. این گاوها وظیفه ی کشیدن آب از چاه های عمیق را به عهده داشته اند. طنابی که به دور گردن گاو بسته شده بود چند بخش مجزا داشت و هر بخش هم برای خودش یک اسمی. گاو فقط با صدای صاحب خودش آب را از چاه بالا می کشید. صاحبان این گاوهای سیستانی برای این که گاوشان بدون حضور خودشان مورد بهره کشی قرار نگیرند آن ها را شرطی کرده بودند. فقط با یک دوبیتی با صدای صاحب خودشان شروع به کار می کردند. با صدای بقیه هیچ کاری نمی کردند و نمی کنند و حتی شاخ هم می زنند. صاحب گاو با صدای خوش یک دوبیتی از باباطاهر خواند و سرخه (اسم گاوی که دیدیمش) شروع به حرکت به سمت پایین سطح شیب دار کرد و دلو آب را بالا کشید. وقتی دلو را خالی کردند خودش دوباره آمد بالا. 
نفری 3هزار تومان برای این توضیحات و شیرین کاری سرخه سلفیدیم. تپه ها و رمل های ماسه ای ورزنه هم جذاب بودند. ولی ما مقصدمان ورزنه نبود. غروب خورشید نزدیک بود و می خواستیم زودتر به جنوب برسیم. دیدار باتلاق گاوخونی را رها کردیم. از کتاب گاوخونی جعفر مدرس صادقی حرف زدیم. از فیلمی که بر اساس این کتاب ساخته شده بود. چه قدر جفت شان خوب بودند...
راندیم سمت حسن آباد. بعد وارد جاده ای شدیم که روی نقشه اتوبان 15خرداد نامیده شده بود. اما یک جاده نخی دو طرفه ی کم رفت و آمد بود. از یخچال رد شدیم. به روستای مالواجرد رسیدیم. معدن های اطرافش محل آمد و شد تریلی های زیادی بود. حتم این معدن ها برای صاحبان شان درآمدهای کلانی را به ارمغان می آورند. کنار مسجدی در انتهای روستا کنار جاده چای خوردیم. به عبور روباهی دم بزرگ از کنار جاده خیره شدیم و راه افتادیم به سمت رامشه... غروب شده بود. خورشید زرد پشت کوه ها در کار غروب بود. کوه ها به رنگ بنفش در آمده بودند. بیابان تا پای کوه ها به رنگ قهوه ای بود. خورشید در سمت راست جاده در حال غروب بود. در سمت چپ جاده آسمان به رنگ ارغوانی درآمده بود. ترکیب رنگ فوق العاده ای بود... بالاخره به امین آباد رسیدیم و افتادیم توی اتوبان اصفهان-شیراز. بعد از 10 دقیقه به ایزدخواست رسیدیم. قلعه اش دیدنی بود. ولی دیگر شب شده بود. تصمیم گرفتیم تا آباده برویم. آسمان صاف و پر از ستاره بود. چند دقیقه ای ایستادیم و به آسمان پر از ستاره نگاه کردیم. شکوه ستارگان بر فراز آسمان شب... می توانم بگویم ماه ها بود که چنین آسمانی ندیده بودم... بعد از ساعتی به آباده رسیدیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: جشوقان ، ورزنه ، گاوچاه ، پل ده دهانه ، گاوخونی ، مالواجرد ، رامشه ،

تا خلیج پارس-3

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:40 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

9 شب بود که به آباده رسیدیم. هوا سرد بود. اجاره دادن خانه برای یک شب به مسافران در شهر رسم نبود. گوگل و سایت های اجاره خانه برای یک شب هم کمکی بهمان نکردند. از اهالی شهر پرسیدیم. اول هتل لاله را پیشنهاد دادند که برایمان گران بود. بعدش خانه ی معلم آباده را پیشنهاد دادند و گفتند که شما چون 4نفر آدم مجردید راهتان نمی دهند. خودم هم حال نمی کردم برویم خودمان را سبک کنیم. رفتیم مهمانخانه شهرداری. در حال ساخت و ساز بود. مسافرخانه فردوسی برای یک شب اتاق 4نفره 75هزار تومان می گرفت. ولی زیاد تمیز نبود. توی شهر می گشتیم. تابلو یک مسافرخانه توی بازار را دیدیم. با امیرحسین رفتیم ببینیم چه طور است. اما بسته بود. یک مغازه ی جوراب زنانه فروشی روبه رویش بود. خانم فروشنده با لهجه ی مهربان شیرازی راهنمایی مان کرد که مسجد امام رضا هم اتاق اجاره می دهد. بروید آن جا.
و این جوری ها بود که شب مهمان مسجد-هاستل امام رضای آباده شدیم. از سیستم درآمدزایی مسجد به شدت خوشم آمد. حیاط بزرگی داشت. جلوی حیاط رو به خیابان را یک ردیف مغازه کرده بودند. پشت مغازه ها توی حیاط را هم تبدیل به 7-8 اتاق 20متری کرده بودند و اجاره می دادند. هر اتاق شبی 30 هزار تومان. یک اتاق همگانی هم داشت که هزینه اقامت برای هر نفر شبی 5 هزار تومان بود (هاستل به معنای واقعی کلمه!). ساعت پذیرش اتاق ها هم از 18 تا 8 صبح فردایش بود. اتاق ها فرش شده بودند و هر کدام یک بخاری گازی آبسال داشتند. ما هم بیشتر از این نمی خواستیم. هتل ها بیش از حد گران اند. مسافرخانه ها هم کثیف اند. این بینابین بود. امکاناتی نداشت. اما تمیز بود و ارزان. تازه اجازه هم می دادند که ماشین را بیاوری توی حیاط مسجد پارک کنی تا فردا صبح. رفتیم از کبابی جلوی مسجد جوجه خریدیم و شام به رگ زدیم و بعد هم کیسه خواب ها را به راه کردیم و در گرمای اتاق خوابیدیم. دستشویی های مسجد هم به راه بود. از آن مسجدهای فعال بود. 
شب را خوابیدیم و کله ی سحر فردا دوباره زدیم به جاده. این بار رهسپار شیراز بودیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: آباده ، مسجد امام رضا ،

تا خلیج پارس- 4

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:38 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

از گردنه های کولی کشت و مرغاب رد شدیم و به دشت وسیع مرغاب رسیدیم. ساعت 7 صبح پنج شنبه 18 بهمن 1397 از آباده راه افتادیم و ساعت 8:45 دقیقه به پاسارگاد رسیدیم. گفتیم اول صبحی پاسارگاد را ببینیم تا شلوغ نشده. بعدش می نشینیم به صبحانه خوردن. از پاسارگاد فقط این را می دانستیم که آرامگاه کوروش در آن جاست. 

بلیط مجموعه پاسارگاد نفری 3هزار تومان بود. امیرحسین سرباز بود. به بلیط فروش گفت که برای سربازها تخفیف نمی دهید؟ بلیط فروش قبول نکرد. ولی امیرحسین راه تخفیف گرفتن را همان جا یاد گرفت. راهی که باعث شد تا انتهای سفر برای اماکن فرهنگی ریالی خرج نکند!

آرامگاه کوروش در ابتدای مجموعه ی پاسارگاد بود. دورش سیم کشی داشت. دشت مرغاب دشت بزرگی بود. با آرامگاه چند عکس یادگاری انداختیم و راه افتادیم سمت بقیه ی ابنیه که با فاصله ای خیلی دورتر از آرامگاه بودند. نزدیک ترین بنا کاروانسرای مظفری بود. اتابکی در قرون میانه ی اسلامی با سنگ های بازمانده از خرابه های کاخ های کوروش در دشت مرغاب کاروانسرایی ساخته بود. تویش را نمی شد دید. درش را قفل و زنجیر کرده بودند.

جاده ای آسفالته ما را به سمت بقیه ی ابنیه ی پاسارگاد می برد. ماشین برقی هم بود که نفری 3هزار تومان می گرفتند. ما زود آمده بودیم و هنوز ماشین برقی ها کار نمی کردند. وسط های مسیر اولین شان از کنارمان عبور کرد. زورمان آمد دست تکان بدهیم. همان جور پای پیاده تا آرامگاه کمبوجیه و کاخ عمومی و کاخ خصوصی و باغ پادشاهی رفتیم. فاصله ی آرامگاه تا مجموعه ی ارگ پادشاهی کوروش زیاد بود. اولین سوال برایمان این بود که این فاصله قبلا شهر بوده یا نه؟ مطمئنا بوده. آرامگاه کمبوجیه هم جالب بود. فقط یک دیوار از چهار دیوارش باقی مانده بود. سنگ های به جا مانده قرص و استوار بودند. سنگ هایی که از کوه های اطراف دشت مرغاب آورده شده بودند.

بعد از سفر نشستم به خواندن صفحه ی ویکی پدیای مجموعه ی پاسارگاد. خواندنش بعد از دیدن مجموعه جذاب بود. مثلا این که جشن های 2500 ساله شاهنشاهی در همین دشت مرغاب برگزار شده بود. مثلا این که روی آرامگاه کوروش قبلا مسجد ساخته بودند و پایه هایش پابرجا بوده. تا این که به خاطر جشن های 2500 ساله تمام بقایای آن مسجد را خراب کردند.

همین طور که داشتیم خرابه ها را می دیدیم و به قول حامد 3000 تومان پول مان را حلال می کردیم، کلی سوال به ذهنمان رسید: چرا هخامنشیان این قدر در تاریخ ما زنده اند؟ چه کسی آن ها را علم کرد؟ محمدرضا شاه؟ رضا شاه؟ چرا مثلا اشکانیان این قدر در تاریخ ما زنده نیستند و ابنیه به جا مانده از آن ها این قدر مشهور نشده؟ کار، کار پهلوی ها بوده. ایدئولوژی آن ها حکم می کرده که هخامنشیان را علم کنند. یک جمله ی طلایی هم گفتم که هنوز نمی دانم درست است یا نه: همه ی حکومت ها یک جورهایی ایدئولوژیک اند. اگر پهلوی ها هخامنشیان را باززنده کردند، جمهوری اسلامی هم تا توانسته امامزاده ها را باز زنده کرده. اصلا بدون ایدئولوژی انگار در این خاک حکومتی نمی تواند حکمرانی کند...

در این دشت مرغاب مطمئنا شهری بوده. آدم های معمولی هم زندگی می کرده اند. هخامنشیان و کوروش با آن ها مهربان بوده اند؟ آن ها آزادی داشته اند؟ می توانسته اند استعدادهای خود را پرورش بدهند و رشد کنند؟ آدم های معمولی همان قدر تحت فشار بوده اند که در روزگار کنونی هستند یا کمتر یا بیشتر؟ نمی دانستیم. پاسخ هیچ کدام از این سوال ها را نمی دانستیم.

مجموعه ی پاسارگاد ثبت جهانی بود. بزرگ بود. در دشتی وسیع قرار داشت. با ویرانه هایی که واقعا تصور کردن روزگار سلامتشان سخت بود...

2 ساعتی مشغول گشت و گذار در مجموعه ی پاسارگاد بودیم. بعد حمید پیشنهاد داد که صبحانه را برویم کنار سد سیوند بخوریم. سدی که روزگاری هیاهو به پا شده بود که به خاطرش مجموعه ی پاسارگاد زیر آب خواهد رفت. ولی تا سد سیوند با ماشین و سرعت 100کیلومتر بر ساعت 15 دقیقه راه بود. رفتیم به سمت سد. اما رودخانه ی پای سد آن قدر خشک و بی دار و درخت بود که پشیمون شدیم. جاده را ادامه دادیم تا یکی از فرعی ها. راهی که به سمت روستای کرم آباد می رفت. در اول جاده در زیر یک درخت نشستیم و صبحانه-ناهار مفصلی به رگ زدیم. ساعت 11 بود. در دامنه های زاگرس بودیم و استان فارس ما را به خود می خواند.



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: پاسارگاد ، گردنه کولی کش ، دشت مرغاب ، فارس ، کوروش ،

تا خلیج پارس-5

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:37 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

بعد از 1 ساعت به نقش رستم رسیدیم. بلیط ورودی به محوطه نفری 3هزار تومان بود. این بار دیگر امیرحسین مثل پاسارگاد به خاطر سرباز بودنش درخواست تخفیف نکرد. یک راست گفت: آقا سه تا عادی بده و یکی سرباز. متصدی فروش بلیط هم خندید و فقط بلیط سه نفر را حساب کرد. مطمئنم اگر می گفت آقا به سربازها تخفیف نمی دهید یا اگر می گفت آقا لطفا به سربازها تخفیف بدهید جواب نمی گرفت. لحن دستوری و عادی جلوه دادن کارکرد فوق العاده ای داشت.

نقش رستم واقعا باشکوه بود. آرامگاه چهار شاه هخامنشی چنان استوار و باظرافت در دل صخره های کوه رحمت ایجاد شده بود که آدم را تحت تاثیر قرار می داد. خشایارشاه و داریوش اول و اردشیر اول و داریوش دوم. 

همین که وارد شدیم راهنمایی آمد سمت مان و چند سوال مطرح کرد که می دانید چرا به این جا می گویند نقش رستم؟ می دانید در دل صخره ها، در آن بالا پشت این این سنگ نگاره ها چه چیزهایی قرار دارد؟ می دانید سنگ نگاره های پای این قبرها هر کدام چه داستانی را می گویند؟ 

خوشم آمد. برای جلب توجه کردن خوب بود. اما ادامه نداد. چرا؟ چون پول می خواست. ما هم بی خیالش شدیم. گفتیم هر چه می خواهی بگویی توی ویکی پدیا و گوگل هست و بعدا می خوانیم. و انصافا صفحه ویکی پدیای نقش رستم و پاسارگاد و تخت جمشید مثل یک کتاب کامل کامل است.

برای من جالب تر از آرامگاه چهار شاه هخامنشی و سنگ نگاره های باشکوه، حکاکی های شاهان ساسانی بود. شاهان ساسانی زیر سنگ نگاره های قبور شاهان هخامنشی تابلوهای حکاکی خود را قرار داده بودند. آثار شاهان هخامنشی را از بین نبرده بودند. بلکه زیر امضای آن ها امضای خود را به جا گذاشته بودند. از دریافت حلقه ی شاهی توسط اردشیر بابکان از اهورا مزدا بگیر تا پیروزی های شاپور بر شاهان رومی... ساسانیان دنباله روی هخامنشیان بودند. آن ها خودشان را یک جورهایی ادامه ی هخامنشیان می دانستند. به همین خاطر بود که حکاکی ها و سنگ نگاره های خودشان را زیر سنگ نگاره های هخامنشیان ایجاد کرده بودند.

به رابطه ی ساسانیان با هخامنشیان فکر کردیم. چه قدر شبیه رابطه ی جمهوری اسلامی با صفویان بود... یعنی همان مشکلاتی را که ساسانیان در حکومتشان در مقایسه با هخامنشیان داشتند جمهوری اسلامی هم در مقایسه با صفویان دارد؟

از بین شاهان ساسانی، بهرام دوم مضحک بود. او کتیبه ای از دوران عیلامی (پیش از هخامنشیان) را پاک کرده بود و روی آن کتیبه، سنگ نگاره ای از خودش و اعضای خانواده ی سلطنتی اش حک کرده بود. از عیلامیان نفرت داشت؟ نمی دانم. برای من میل به عکس دسته جمعی و سلفی را زنده کرد. میلی که حدود 2000 سال پیش هم وجود داشته گویا. ولی خب، امکانش فقط در دست شاه بوده.

و کعبه ی زرتشت... بنای چهارگوشی که هنوز هم کشف نشده که چه کارکردی داشته. خیلی شبیه آرامگاه کمبوجیه در پاسارگاد بود. با این تفاوت که از آرامگاه کمبوجیه فقط یک دیوار سالم مانده بود و کعبه ی زرتشت همه ی دیوارهایش سالم مانده بودند. آتشکده بوده؟ محل نگه داری اسناد شاهنشاهی بوده؟ آرامگاه بوده؟ هیچ معلوم نیست... ولی هر چه بود، باشکوه بود..

بعدش راه افتادیم سمت تخت جمشید. تا نقش رستم 6 کیلومتر فاصله داشت. ردیف درخت های بلندبالای کاج از میدان ورودی مرودشت تا تخت جمشید واقعا زیباست. کار محمدرضاشاه بوده...

فروش بلیط ورودی تخت جمشید با دستگاه بود. به خاطر همین امیرحسین نتوانست تخفیف سرباز بودن بگیرد. وقتی وارد شدیم دو خانم جوان پیشنهاد دادند که راهنمای ما در بازدید از تخت جمشید باشند. گفتند شما نمی دانید داستان ها را و تخت جمشید برای تان یک مشت سنگ شکسته ریخته خواهد بود. قبول نکردیم که راهنمای ما باشند.

و خب تخت جمشید تخت جمشید است دیگر. بقایای به جا مانده شکوه و عظمتی را نشان می دهد که چشم را خیره می کند. خشایارشاهی که پروژه های نیمه تمام داریوش را در تخت جمشید تمام کرد جالب بود. سرستون ها اعجاب برانگیز بودند. شیوه ی ساخت هم جالب بوده. اول سنگ ها را روی هم می چیده اند و بعد آن ها را می تراشیده اند و حجم و شکل می داده اند... مطمئنا ساخت چنین کاخی از سنگ های سخت پروژه ای بس سنگین و هزینه بر بوده. آیا مردم عادی در زمان هخامنشیان به خاطر این پروژه نابود نشدند؟ آیا آدم هایی مثل من که به هیچ جای حکومت وصل نیستند در آن دوران در رنج و مضیقه نبودند؟ نمی دانستیم. البته حمید می گفت ساخت این پروژه خودش انتهای اشتغال زایی بوده. مطمئنا جابه جا کردن این سنگ ها از معادن تا به این جا هزاران فرصت شغلی ایجاد می کرده: از خود کارگر بگیر تا خدمت دهنده ای که شام و ناهار برای او فراهم می کرده تا حسابداری که حساب و کتاب ها را نگه می داشته...

از خزانه ی تخت جمشید تقریبا هیچ باقی نمانده بود. در بروشور راهنما نوشته بودند که این خزانه به هنگام کشف پر از طلا و سکه و اسناد حساب داری بوده که کاشفان به یغما برده بودند. 

ساعت 2 ظهر شده بود. خسته شده بودیم. می خواستیم به دیدار شیراز برویم هر چه زودتر. بی خیال موزه ی تخت جمشید شدیم. فقط به دیدن آرامگاه اردشیر سوم در بالای تخت جمشید بسنده کردیم و عکس یادگاری های قشنگ قشنگ انداختیم و به سوی شیراز روانه شدیم.



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: نقش رستم ، تخت جمشید ،

تا خلیج پارس-6

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:36 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

از مرودشت و کارخانه ی آزمایش رد شدیم. حمید شروع کرد به تعریف داستان پر آب چشم محسن آزمایش. یکی از بزرگ مردانی که انقلاب هست و نیست او و سرمایه های او برای ایران را نابود کرد. محسن آزمایش آخوندزاده بود. خانواده اش فقیر بودند. در کودکی یتیم شد. فقط توانست چهار کلاس درس بخواند. بعدش رفت شاگرد آهنگر شد. بدنش آن قدر نحیف بود که اولش اوستا کار به او حقوق نمی داد. می گفت او نمی تواند. ولی او با جان سختی توانست ادامه بدهد. چهار سال در کارگاه آهنگری شاگردی کرد. او هزینه های خودش و مادر و خواهر برادرهایش را تامین می کرد. پس انداز هم می کرد. بعد از چهار سال توانست کارگاه آهنگری خودش را راه اندازی کند. کارگاه مبل سازی و ابکاری فلزات هم راه انداخت و همین جور پیش رفت. یک سال کارگاه بزرگش را آتش زدند. اما او با اراده ای قوی تر رفت و در شرق تهران کارخانه ی آزمایش را راه اندازی کرد. شبانه روز کار کرد تا توانست برند آزمایش را جا بیندازد. آزمایش لوازم خانگی تولید می کرد. قبل از انقلاب کارخانه ی آزمایش یکی از موفق ترین شرکت های ایران شده بود. شرکتی که در مدیریت و تولید تنه به شرکت های بزرگ جهان می زد. همه هم با مدیریت فوق العاده ی محسن آزمایش. بازارهای افغانستان و کشورهای حوزه ی خلیج فارس را تسخیر کرده بود. بازار ایران در اختیارش بود. برند آزمایش روز به روز به صورت نمایی ارزش بیشتری پیدا می کرد. علاوه بر تهران، در ساوه و مرودشت هم کارخانه های بزرگی تاسیس کرده بود. تا این که انقلاب شد. انقلابیون شرکت آزمایش را مصادره کردند. شرکتی که محسن آزمایش آجر به آجرش را خودش چیده بود و حالا تبدیلش کرده بود به یکی از بزرگ ترین شرکت های خاورمیانه. اما انقلابیون این چیزها حالی شان نمی شد. تمام کارخانه ها باید دولتی می شدند. محسن آزمایش یک سرمایه دار طاغوتی بود. معنا نداشت که صاحب کارخانه ی خودش باشد. او ناچار به مهاجرت شد. به سوئیس مهاجرت کرد. اما او دیگر مرد توانگری نبود. او تمام زندگی اش کارخانه ی آزمایش در ایران بود. در خارج سرمایه گذاری نکرده بود. پول هایش را دلار نکرده بود. تمام سرمایه های زندگی اش در ایران مصادره شده بود. مفلس شد. در سال 1366 از همسرش طلاق گرفت. مردی که روزگاری حتی هزینه ی عروسی بیش از هزار نفر کارگرش را هم تامین می کرد، حالا برای نان شبش هم محتاج شده بود... آخرش هم در سال 1371 در مراکش دق کرد و همان جا به خاک سپرده شد...
بعد از مرودشت از زرقان و پالایشگاه شیراز و کارخانه ی استیل البرز رد شدیم و به دروازه قرآن رسیدیم...
هنوز ناهار نخورده بودیم. ولی دیدن باغ ارم ارجحیت داشت. یک راست رفتیم باغ ارم. درختان بلندبالای ارم لطف خاصی داشت. در بین درختان وول خوردیم. به دخترپسرهای شیرازی نگاه کردیم که لحظه های عاشقانه شان را دست در دست هم در باغچه های ارم می گذراندند. ساختمان قجری باغ ارم هم جان می داد برای عکس یادگاری. طبقه ی اول ساختمان ورود آزاد بود. فروشگاه سنگ های تزئینی راه انداخته بودند. اما طبقه ی بالا را نمی شد رفت. دیدن باغ از طبقه ی دوم عمارت لطفی داشت که دریغ شده بود. 
توی باغ زیر درختان نشستیم و به فکر شب مانی مان افتادیم. از گوگل چند تا شماره تلفن جستیم. خانه های مبله ای که در شیراز به اجاره داده می شدند. زنگ زدیم. فی شان خیلی بالا بود. می گفتند شبی حداقل 300هزار تومان. ارزان ها هم به اجاره رفته بودند. چه کنیم چه نکنیم؟ حامد یک مسافرخانه گیر آورد توی سایت همگردی که ملت ازش تعریف کرده بودند: مسافرخانه حیدری. زنگ زدیم. جای خالی داشت. سریع سوار کیومیزو شدیم و راندیم به سمت خیابان لطفعلی خان. ترافیک دم غروب اطراف شاهچراغ سنگین بود. بالاخره رسیدیم.
ساعت 5:30 بود که در مهمانخانه ی حیدری جاگیر شدیم. چهار نفر برای یک شب 75 هزار تومان. قیمتش خوب بود. تمیز هم بود انصافا... حمام دستشویی اش هم به راه بود و یک نکته ی خیلی خوب دیگر هم داشت: چسبیده به مسجد نصیرالملک بود!
ناهار نخورده بودیم. توی پاسارگاد و تخت جمشید و باغ ارم خیلی راه رفته بودیم و خسته بودیم. تصمیم گرفتیم شام و ناهار را یکی کنیم (به قول سهیل شامار) و یک جای درست و درمان غذا بخوریم. ساعتی استراحت کردیم. حال رانندگی نبود. تپسی گرفتیم به مقصد رستوران صوفی که حمید می گفت از رستوران های خوب شیراز است. تپسی ارزان بود. از این سر شهر (خیابان لطفعلی خان و نزدیکی های شاهچراغ) تا آن سر شهر (خیابان ستارخان) فقط 7هزار تومان.
راننده ی تپسی عالی بود. از آن شیرازی های خوش مشرب. از احوالات مان پرسید و شروع کرد به داستان گفتن. معرفی جاهای خوب شیراز. می گفت این توسعه ی حرم شاهچراغ به زور بوده. همه ی زمین هایی که به حرم اصل اضافه کرده اند به زور بوده و غصبی است. می گفت فامیل هایش نمی روند شاهچراغ نماز بخوانند. می گویند زمین هایش غصبی است. از خوردنی جات شیراز گفت و داستان شیراز و تهران... اوج حرف هایش آن جا بود که با لهجه ی غلیظ شیرازی اش می گفت: بچه های تهرون زرنگن... صدایش را ضبط کردم. از بهترین یادگاری های شیراز برایم شد صدای آن راننده ی تپسی...
و رستوران صوفی هم تبدیل شد به یکی از خاطره های دردناک سفرمان. صورت حسابی که تهش پرداخت کردیم به اندازه ی تمام شام و ناهارهای قبل و بعد سفرمان بود. مجموعه رستوران های صوفی توی شیراز مشهورند. هم فست فود دارند هم غذای سنتی. ما رفتیم به زیرزمین و غذای سنتی. از شانس بدمان کلم پلوی شیرازی نداشت. خوراک جوجه ترشش 50 هزار تومان بود. یک بشقاب برنج هم 8هزار تومان... کیفیتش خوب بود. مشکل این بود که ما گرسنه هم بودیم و برایمان حجم غذا هم مهم بود. نسبت قیمت به حجم غذای رستوران صوفی افتضاح بود. توی تهران وقتی یک بشقاب برنج را 8 هزار تومان حساب می کنند قشنگ به اندازه ی شکم دو نفر آدم گرسنه برایت برنج می آورند. اما رستوران صوفی... یک بخشی از گرانی اش به خاطر موسیقی زنده اش هم بود. از شانس مان ما زود رفتیم (ساعت 7:30 شب) و موسیقی زنده هم زیاد نصیب مان نشد... 
بعدش دوباره تپسی گرفتیم به مقصد حافظیه. این بار راننده ما را از کنار رودخانه خشکه ی شیراز به مقصد رساند.
مگر می شود شیراز رفت و حافظیه را ندید و در فضای سبکبار و دوست داشتنی اش پرسه نزد؟
به مزار حافظ رفتیم. امیرحسین باز هم با تئوری 3تا عادی 1 سرباز از خرید بلیت 3 هزار تومانی معاف شد. از معماری حافظیه و بارگاهی که ساخته اند لذت بردیم. فکر کنم این هم کار هوشنگ سیحون باشد. همو که آرامگاه خیام را ساخته. حافظیه شلوغ بود. صدای محمد اصفهانی و امشب شوری در سر دارم در فضا شناور بود. دیدن آن همه آدم خوشرو در آن معماری و در آن آواز آدم را حالی به حالی می کرد. در حیاط پشتی ایستادیم و فال حافظ گرفتیم. حمید اپلیکیشن اش را داشت. نیت می کردیم و دگمه را فشار می دادیم و فال گرفته می شد (حتم با استفاده از تابع رندوم!). فالم پر بیراه نبود. تعجب کردم از حضرت حافظ:
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
بعد از حافظیه نوبت فالوده بستنی های پشت ارگ کریم خان بود. باز تپسی گرفتیم. به 3500 تومان از حافظیه رسیدیم به پشت ارگ کریم خان. فالوده ی شکرریز با بیش از نیم قرن سابقه. طعم بستنی اش فوق العاده بود. شب سرد زمستانی و فالوده بستنی شکرریز... دور ارگ راه افتادیم و از خودمان عکس یادگاری گرفتیم. یکی از باروهای ارگ مثل برج پیزا کج شده بود. عصری توی باغ ارم به فیگورهای دخترها برای عکس گرفتن جلوی حوض باغ ارم خندیدیم. خودمان جلوی ارگ کریم خان آن فیگورها را تقلید کردیم. عکس های مضحک خوبی شدند.
بعدش پیاده راه افتادیم سمت مهمانخانه حیدری. از جلوی بازار وکیل و حمام وکیل هم رد شدیم. جلوی حمام وکیل کافه های دل انگیزی راه انداخته بودند. دیگر خسته بودیم. سر راهمان به ورودی شاهچراغ رسیدیم. گفتیم حالا که تا اینجا آمده ایم به شاهچراغ هم برویم که شاهچراغ ندیده از دنیا نرویم. به قولی شاهچراغ ما را طلبید. برایم ستون های چوبی جلوی شاهچراغ خیلی دوست داشتنی بودند. وارد شاهچراغ که شدم یاد داستان های صادق چوبک افتادم. دقیقا یادم نیست. ولی صادق چوبک چند تا داستان دارد که در شیراز و همین شاهچراغ و حوالی اش اتفاق می افتند. بعد یاد همسایه های احمد محمود افتادم. شیراز به روایت آن ها را باید دوباره بخوانم... رفتیم و دوری زدیم و در تالار آینه کاری هم لختی نشستیم. دیدیم از گرمای حرم داریم همان جا خواب می رویم. زدیم بیرون. بعد از چند دقیقه به مهمانخانه حیدری رسیدیم. به نوبت دوش گرفتیم و خوابی دلچسب را شروع کردیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 26 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: باغ ارم ، رستوران صوفی ، مهمانخانه حیدری ، شاهچراغ ، ارگ کریم خان ، حافظیه شیراز ، بستنی شکرریز ،

تا خلیج پارس-7

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:30 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

نصیرالملوک سمفونی رنگ ها بود. مسجد قجری زیبای شیراز که ظرافت از تمام وجناتش می بارد. صبح تا ظهر بهترین زمان برای دیدن مسجد نصیرالملک و غرق شدن در دریای رنگ شبستانش است. ما هم صبح علی الطلوع به زیارتش شتافتیم. چینی های سحرخیز زودتر از ما توی مسجد وول می زدند. چند نفر اروپایی هم بودند. ولی چینی ها کچل مان کرده بودند. با دوربین های خفن شان شات شات از پاشش نورهای رنگی بر فرش های دستباف کف شبستان و دیوارهای مقرنس کاری شده ی آن عکس می گرفتند. بعد دخترهای ایرانی پدایشان شدند. چادر حریر به سر کردند و زلف هایشان را در رنگارنگ مسجد رها کردند. پر شال های شان را گرفتند و با زیبایی زنانه شان ظرافت مسجد را تکمیل کردند. زن های چینی هم یاد گرفتند. نشستند روی فرش ها و شال هایشان را با نوک انگشت نگه داشتند و عکس گرفتند. نشستند روی زمین و در نورهای رنگی به سقف خیره شدند و عکس گرفتند... زیبایی پررنگ مسجد نصیرالملک مدهوش کننده بود. 
حیاط مسجد هم جان می داد برای عکس گرفتن. تلولوی قرینه ی گلدسته ها بر حوض وسط مسجد و کاشی های پرنقش و نگار و ظریف با ته مایه های زردرنگ دور تا دور مسجد آدم را خیره می کرد.
عکس گرفتیم و شلوغ بازی خارجی های سحرخیز را به تماشا نشستیم و از مسجد زدیم بیرون. به توصیه ی راننده ی تپسی دیشبی نرسیده به دروازه کازرون، جلوی آش فروشی مشتی ایستادیم. ساعت 8:30 صبح جمعه بود. طبق پیش بینی راننده حلیمش تمام شده بود. اما آش سبزی اش به راه بود. خریدیم و در اولین پارک صبحانه آش سبزی شیرازی زدیم به رگ.
بعد راه افتادیم سمت فیروزآباد (جاده ی 65). از شیراز به بعد دیگر همه ی مغازه ها در کنار آبجوش، قهوه ساز هم داشتند و قهوه اسپرسو هم می فروختند. جالب بود برایمان. اول جاده ی فیروزآباد، موز چابهاری هم خریدیم تا به جنوب نزدیک شدن را کامل حس کنیم.
تا کوار رفتیم و بعد کج کردیم سمت فیروزآباد. جاده از یک جایی به بعد گردنه شد و سربالایی سرپایینی و دو طرفه و سرعت ماشین ها هم کم شد. از قلعه دختر فیروزآباد رد شدیم. حالش نبود برویم بالای کوه به دیدارش. ولی نرسیده به شهر کاخ اردشیر بابکان را رفتیم. خود فیروزآبادی ها بهش می گویند آتشکده. اردشیر بابکان موسس حکومت ساسانیان بود. با ساختار کاخ خیلی حال کردم: یک برکه جلوی کاخ (چشمه ای که هنوز هم جاری بود)، بعد ایوان کاخ با سقفی هلالی و بسیار بزرگ و بعد اتاق های پشتی کاخ... ورودی کاخ شکوه خاصی داشت. هخامنشیان طاق زدن را بلد نبودند. ولی ساسانیان طاق های بزرگ و با ابهتی می ساختند. طاق کاخ اردشیر بابکان هم باشکوه بود... 
می توانستیم کمربندی فیروزآباد به سمت جم را برویم. اما تصمیم گرفتیم راهمان را یک کوچولو دور کنیم تا به دیدار یکی از دیدنی های خاص تر فیروزآباد برویم: تنگه ی هایقر.
از داخل شهر رفتیم. توی فیروزآباد نان خریدیم. سر ظهر شده بود. داشتیم به سویی می رفتیم که خبری از رستوران نبود. تصمیم گرفتیم ناهار املت بزنیم. 
از فیروزآباد آمدیم بیرون و افتادیم توی جاده ی فیروزآباد-قیروکارزین (جاده ی 94). جاده خلوت بود. چند کیلومتری راندیم تا به جایدشت رسیدیم. بعد از جایدشت بعد از یکی از پیچ های جاده یک فرعی بود. وارد جاده ی فرعی شدیم. نشان فرعی هم این که یک تابلو بزرگ دارد در مورد پروژه ی ساخت سد هایقر.
چند کیلومتر توی جاده فرعی راندیم تا که رسیدیم به خود سد هایقر. بعد از سد جاده پیچ های تند و سربالایی های تیزی پیدا می کند. چند کیلومتر که بالا می روی یکهو می بینی بر فراز تنگه ای ایستاده ای که هولناک کمترین واِِژه برای توصیف آن است. تنگه ای مرتفع که آب باریکه ای در انتهای آن در حال عبور است. در دیواره هایش جا به جا علف سبز شده. مطمئنا در بهار این تنگه دیوانه کننده تر است...ایستادیم به تماشای تنگه و مسحور اعجاز طبیعت شدیم. گرندکانیون در مقابل این تنگه چیزی برای گفتن ندارد که...
دو سه بار ایستادیم کنار جاده و هی بالا و بالاتر رفتیم. تا به جایی رسیدیم که دو مینی بوس پارک کرده بودند. یکهو حس کردیم اشتباه آمده ایم. کنار جاده پر بود از دخترهایی که موهای صاف و بلند و آرایش های غلیظ و لباس های تنگ شان چشم را خیره می کرد. این ها از کجا اینجا را پیدا کرده بودند؟ 
گردنه ی بادگیری هم بود. چند دقیقه ای ایستادیم به تماشای تنگه و باد خنکی صورت هایمان را نوازش داد. به قول حمید نمردیم و تنگه ی هایقر را هم دیدیم. 
جاده ای که از آن بالا آمده بودیم هنوز ادامه داشت. نقشه ی اطلس ایرانی را که داشتم درآوردم نگاه کردم. دیدم انتهای جاده بعد از عبور از چند روستا به وسط های جاده ی فیروزآباد-جم می خورد. ویرم گرفت که همین جاده ی پر پیچ و خم و خلوت را ادامه بدهم و دیگر به فیروزآباد برنگردم. حامد هم ویرش گرفته بود که تا ته جاده را برویم. از راننده ی مینی بوس ها پرسیدیم گفتند، نه. اگر از این جاده بروید راهتان خیلی دور می شود. بهتر است برگردید فیروزآباد...
باز به نقشه نگاه کردم. انتهای جاده به دو تا روستا می رسید که اسم شان را دوست داشتم: پنجشیر و هنگام.
ما یک پنجشیر در افغانستان داریم که شخصیت خیلی مشهوری را هم تحویل جامعه ی افغانستان داده: احمد شاه مسعود. ویرم گرفته بود که بروم پنجشیر ایران را هم ببینم. 
راننده مینی بوس ها بر حذر داشتند. دور زدم جاده را که برگردیم فیروزآباد. ولی دلم به ادامه دادن بود. ایستادیم و از یک راننده ی پژو که محلی به نظر می رسید پرسیدیم. او هم تا ته جاده را نرفته بود. اما گفت که بهتر است از فیروزآباد بروید...
باز به نقشه نگاه کردیم. جاده بود. چرا می گفتند جاده نیست؟ گوش نکردیم و راه افتادیم. هم من پایه بودم و هم حامد. امیرحسین هم از روی گوگل می گفت راه هست...
دوباره دور زدیم و جاده ی سربالایی را با سرعت 40 کیلومتر بر ساعت ادامه دادیم. فقط خودمان بودیم و خودمان. جاده تازه آسفالت بود. جایی خواندیم که این جاده از برای شرکت نفت است. آسفالت نرم و بی دست اندازش ما را تشویق می کرد به ادامه ی مسیر. مسیر کوهستانی را پشت سر گذاشتیم و به یک ناحیه ی جلگه ای رسیدیم. سر یک دوراهی به سمت راست پیچیدیم تا پنجشیر را هم ببینیم. باغ های نخل شروع روستای پنجشیر بود. بعد جاده یکهو خاکی شد. به یک رود فصلی رسیدیم. پل معلقی رویش کار گذاشته بودند. زن های روستا کنار رود مشغول شستن لباس بودند. به روستایی رسیده بودیم که آب لوله کشی نداشت. انتهای دنیا بود. روی نقشه فقط 6 کیلومتر با جاده ی اصلی فاصله داشت. اما ادامه ی مسیر خاکی می شد. یک وانتی از روبه رو می آمد. بوق زدم و کنارمان ایستاد. ازش پرسیدیم که می خواهیم برویم احمدآباد و جم، جاده وجود دارد؟ با لهجه ی شیرازی گفت: ها... اما نه برای این ماشینوی شما. این ماشینو نمی تونه اون جاده رو بره. تویوتای بزرگ می خواد اون جاده. اگر برید با این ماشینو باید آخر جاده یه راست ببریدش ذوب آهن بس که جاده اش خراب است. گفتیم راه روستای هنگام و هورز چطور؟ گفت: ها... اونو شاید با این ماشینو بتونید برید.
گفتیم بخشکه این شانس. اگر از پنجشیر می رفتیم بعد از 6 کیلومتر به جاده ی اصلی فیروزآباد-جم می رسیدیم و میانبر خوبی می زدیم. اما برگشتیم. شهرک ابوعسکر، نوآباد و باغ نو روستاهای سر راهمان بودند. روستاهایی پر از باغ. باغ هایی که یکی در میان درخت نخل و درخت لیمو داشتند. جالب بود. هم خرما و هم لیموشیرین. 
به هنگام رسیدیم. حالا دو تا هنگام می شناختیم و دیده بودیم: یک هنگام نزدیک جزیره قشم و یک هنگام هم این روستای آباد انتهای استان فارس. بعد از هنگام به هورز رسیدیم... بعد از هورز جاده خاکی بود. از یک پیرمرد پرایدسوار پرسیدیم تا احمدآباد و جاده ی جم چه قدر راه است؟ گفت اگر آسفالت بود 10 دقیقه راه، ولی الان خاکی است و 1 ساعت طول می کشد...
1 ساعت بیشتر شد. حدود 2 ساعت در جاده خاکی راندم. (30 کیلومتر جاده خاکی ناجور). آرام می رفتم. هوای کیومیزو را داشتم که توی دست اندازهای بی شمار جاده خاکی و به هنگام عبورهای چند ده باره از مسیر رودخانه ی فصلی چیزیش نشود.
بعد از تنگه ی هایقر که راه افتادیم سمت هنگام و هورز، توی جاده فقط 3 تا ماشین بودیم. دو تا 206 و ما. هر دو 206 فقط دو نفر سرنشین داشتند: یک آقا و یک خانم. خانم ها موطلایی بودند و شلوار لی تنگ پوشیده بودند با تی شرت کوتاه. آن ها را کنار آن مینی بوسی ها دیده بودیم. توی جاده یک بار ایستادند و ما از کنارشان رد شدیم. بعد دیدیم راننده عوض کرده اند و خانم های موطلایی راننده شده اند. خیلی تیز می رفتند و از ما سبقت گرفتند.
وسط های جاده خاکی باز بهشان برخوردیم. ایستاده بودند کنار جاده که چای بخورند. ما هم کمی جلوتر کنار یک سیاه چادر عشایری ایستادیم به چای خوردن. در سیاه چادر فقط یک پیرزن بود. با این که دقیقا زیر سیم های تیر برق چادر به پا کرده بودند، اما برق نداشتند و قاچاقی هم برق نکشیده بودند. سگ بداخلاقی داشتند. پرس و جو کردیم از ادامه ی مسیر. 
راستش منتظر هم بودیم که آن دو 206 بیایند و جلو بیفتند. چند دقیقه ای ایستادیم. 206ها را از دور دیدیم که دوباره راه افتاده اند. اما دقیقا پیچ قبل از سیاه چادر که یک نخلستان داشت ناپدید شدند. هر چه قدر ایستادیم که سر و کله شان پیدا شود، نشد که نشد. به ناچار راه افتادیم. غروب شده بود. یعنی می خواستند شب را وسط آن کوه و کمر در کنار آن جاده خاکی ی خلوت و برهوت بگذرانند؟ خانم های موطلایی معلوم بود که اهل دل اند. ولی آخر این کوه و بیابان...
تا آخر سفر برایمان سوال بود که آن 206 سوارها چه شدند آخرش؟
افتادیم توی جاده ی اصلی فیروزآباد-جم. باز هم نرسیده بودیم که ناهار بخوریم. دیگر شب شده بود. حمید نشست پشت فرمان و تا جم راند. در پمپ بنزین بدخشان جم بنزین زدیم. اسم پمپ بنزین برایم جالب بود. بدخشان افغانستان و بدخشان جم... خواستیم شب را در جم بمانیم. اما از اتوبان راهی برای ورود به شهر جم نیافتیم. پس بی خیال شدیم و 30 کیلومتر دیگر در بین رشته کوه های زاگرس راندیم تا رسیدیم به بندر سیراف.
سیرافی که شهری باستانی بود و روزگاری بزرگ بندر خلیج فارس به شمار می رفت. گرسنه مان بود. رفتیم به رستوران نجم. قلیه ماهی و بختیاری زدیم. چسبید. کیفیت خوبی داشت غذایش. فروشنده و گارسون هر دو خانم بودند. برایم نشانه ی خوبی بود. شب شده بود. بدجور خسته بودیم. پارک ساحلی سیراف خیلی شلوغ بود. ماشین های پلاک 63و 83 و 93 تنها بلوار سیراف را ترافیک کرده بودند. سیراف شهر کوچکی هم بود. زدیم از شهر بیرون و همان اول شهر در ساحل، چسبیده به دریا چادر زدیم. آن دورها شعله های پالایشگاه یا پتروشیمی سیاهی شب را قرمز کرده بود. کنارمان خلیج پارس موج موج به سمت مان آمد و صدای امواجمش لالایی شب مان شد. بالاخره به خلیج پارس رسیده بودیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 26 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: کاخ اردشیر بابکان ، تنگه هایقر ، سد هایقر ، روستای هنگام ، روستای پنجشیر ، روستای هورز ، بندر سیراف ،

تا خلیج پارس-8

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:28 ق.ظ

نوع مطلب :بوشهر ،

دم دمه های صبح صدای موج های دریا آن قدر نزدیك بود كه لحظه ای فكر كردم مد شده و چادرمان در شرف هم آغوشی با دریاست. اما نه. نبود. با صدای بچه ها بود كه تصمیم گرفتیم دیگر كامل بیدار شویم. دور و بر چادرمان می دویدند و دنبال لاك پشت و كوسه می گشتند. دیشب كه آمدیم پیدایشان نبود. اما صبح علی الطلوع بیدار شده بودند و توی ساحل می دویدند. جیغ و قالی راه انداخته بودند كه بیا و ببین.

همین كه چادر را جمع كردیم چند قطره ی درشت از آسمان روی سرمان بارید. ولی ادامه نداد. یعنی آسمان به اندازه ی یك روز صبر كرد. راه افتادیم به سمت روستای پرك. دست و رویمان را در پارك ساحلی اش شستیم و راه افتادیم سمت عسلویه. راهی نبود. قطب انرژی ایران مثل آبادان بوی خاصی داشت. بوی نفت، بوی گاز پالایش نشده... 
از داخل شهر عسلویه رفتیم. كلیدواژه ی عسلویه برایم گرما بود و كار طاقت فرسا در فازهای 24گانه ی ساخت پالایشگاه و پتروشیمی. وقتی می گفتند عسلویه یاد داستان معین فرخی توی مجموعه داستان برف محضش می افتادم: از مهندس های زنگ زده ای كه برای پول حاضر شده بودند بیایند در جهنم تابستان های عسلویه كار كنند و پول خونشان را قسطی بگیرند.
ولی در صبح زمستانی بهمن ماه عسلویه برای من تعداد زیادی خیابان درست و درمان و خلوت بود با تعداد زیادی پتروشیمی و مجتمع گازی در دو طرفش. لوله ها و دم و دستگاه های پالایشگاه ها و پتروشیمی ها برایم هیجان آور بودند. من را به یاد دوران تحصیلات لیسانسم می انداختند كه قرار بود مهندس مكانیك شوم. 
دو طرف خیابان ها پر بود از درخت های هرس شده. نزدیك كوه هم شعله های گاز بی وقفه تنوره می كشیدند. به قطر فكر كردم. به میدان گازی مشترك ایران و قطر. در شمال این میدان ایران مشغول كشیدن شیره جان خلیج فارس بود و در جنوب قطر. ولی آیا قطر هم مثل عسلویه اینجوری بو می داد؟ ولی چرا قطری ها این قدر خوشبخت شده اند كه توانسته اند با اقتدار قهرمان جام ملت های آسیا شوند؟ ولی چرا قطری ها می توانند میزبان جام جهانی فوتبال باشند؟
از عسلویه زدیم بیرون و بعد از كمی گیج بازی من، افتادیم توی جاده ی قدیم عسلویه بیدخون و بعدش جاده ی ساحلی به سمت روستای هاله. این جاده های فرعی تابلو ندارند. تابلوها برای اتوبان اند فقط. اگر می خواهید اطراف عسلویه بچرخید و از جاده های فرعی و لب ساحل لذت ببرید فقط باید به گوگل مپ متوسل شوید.
فقط با دور شدن از عسلویه و نگاه كردن آن از این سمت خلیج نایبند است كه می فهمی چه قدر عسلویه آلوده است. آن قدر آلوده كه شعله های آتش آن از دور اصلا دیده نمی شود. فقط غباری قهوه ای را در آن سوی خلیج می بینی.
من و حمید از اول سفر مسابقه ی اطلاعات عمومی گذاشته بودیم. اگر حمید راز شماره ی جاده ها در ایران را برایمان گفته بود حالا نوبت من بود كه از اعجاز درختان حرا برای حامد و امیرحسین بگویم و مسابقه را به تساوی بكشانم. سریع پریدم ریشه های درختان حرا در آب دریا را نشان دادم. یكی از ریشه ها را شكستم و تویش را نشانشان دادم. بعد از خاصیت اسموزی پوسته ی ریشه ی درختان حرا گفتم و این كه ریشه در آب شور دارد، اما آب را تصفیه می كند و فقط آب شیرین را به آوندهای درخت می رساند. خوششان آمد. با درختان حرا عكس یادگاری انداختیم و دوباره راه افتادیم. مقصد ساحل تبن بود...

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 29 بهمن 1397 | نظرات() 

تا خلیج پارس-9

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:27 ق.ظ

نوع مطلب :هرمزگان ،

جنگل های حرای اطراف خلیج نایبند. جاده نخی ای که از میان آب های نیلگون می گذرد و تو را به روستای هاله می رساند. در هاله توقف نکردیم. به سمت روستای بساتین رفتیم. مسجدهای تک مناره، خانه هایی با نمای سیمان سیاه و در بهترین حالت سیمان سفید. بعد از عبور از روستای صفیه و زبار به مرز استان بوشهر و استان هرمزگان رسیدیم. حالا دیگر راه به راه آب انبار می دیدیم. آب انبارهای گنبدی سفیدرنگ. حامد می گفت یکی از فرق های آب انبارهای جنوب با مرکز ایران همین است: آب انبارهای جنوبی سفیدند. 
کنار یکی شان توقف کردیم. خشک خشک بود. متروکه. دیگر مردم ازش استفاده نمی کردند. حسم این بود که راه های ورود آب به آب انبار را هم بسته بودند که به عنوان یک اثر باستانی نگهش دارند. فضای بزرگ خالی اش جان می داد برای داد و بیداد کردن و لذت بردن از انعکاس صدا در یک فضای بزرگ خالی.
ایده ی آب انبار هزار برابر می ارزد به ایده ی فرت و فرت سدسازی. وسط هر رودخانه ی فصلی ای که دلشان خواست یک سد علم کردند. بستر پایین دست رودخانه ها را خشک کردند. حیات کلی موجود زنده را از بین بردند. به خاطر چی؟ به خاطر جمع شدن چس مثقال آب پشت سد که آن چس مثقال هم نصفش پشت فضای سد تبخیر می شود و بخار هوا می شود، بی هیچ استفاده ای. آب انبار سقف دارد. نمی گذارد که آب باارزش تبخیر شود. ایده ای است برای جمع آوری آب های سطحی... حیف که حضرات فقط جنگیدن و سدسازی را توی عمرشان یاد گرفتند...
بنود همان ساحل امن و آرامشی بود که می خواستم. همان ساحلی که باید دراز می کشیدم و لنگ ها را رو به دریا می کردم و فقط چشم ها را بر هم می گذاشتم و بی خیال دنیا و مافیها می شدم. 
بنود از توابع چاه مبارک است. چاه مبارک در جاده ی اصلی عسلویه پارسیان قرار دارد. ما از جاده فرعی آمده بودیم و یک راست رسیدیم به بنود. بعد هم افتادیم توی یک جاده خاکی که به نظرم طولانی بود. تا دیروز بخاری لازم بودیم، حالا کولرلازم شده بودیم. تعطیلات بود و جاده خاکی پر رفت و آمد. ماشین های آفرودی زیادی هم گازش را می گرفتند و توی جاده خاکی فخر می فروختند. از چند گردنه گذر کردیم و ارتفاع کم کردیم و رسیدیم به سواحل نیلگون خلیج فارس.
دو سه تا اتاقک با سایه بانی در جلویشان که پیدا بود برای صیادان هستند و یک مسجد تک مناره تنها ساختمان های کنار ساحل بودند. زیر سایه ی ایوان یکی از اتاقک ها بساط را پهن کردیم. املت مشتی درست کردیم و زدیم به رگ و دراز کشیدیم. خلیج فارس زیر پایمان تا دوردست ها ادامه داشت. آب شفاف شفاف بود. طوری که می شد ادامه ی چین های زاگرس را زیر آب های دریا دید.
ساحل شلوغ بود. شیرازی ها بی شمار بودند. تهرانی ها هم بودند. خبری از پلیس نبود. مردم در امن و آرامش بودند. بعضی زن ها روسری به سر داشتند و بعضی ها نداشتند. بعضی زن ها با مانتو به آب می زدند. بعضی زن ها با تاپ و شلوار به آب می زدند. باد گاهی چادر زنی را به رقص وا می داشت و گاه موهای افشان و بلند دختری جوان را. به قول حاج سیاح توی کتاب سیاحتنامه اش کسی را با کسی کار نبود. 
ما سریع فضای ایوان را اشغال کرده بودیم. کنارمان به اندازه ی یک زیلو خالی بود. یک خانواده ی پرتعداد آمدند و اجازه گرفتند که بنشینند. گفتیم بفرمایید. چند زن بودند و چند مرد. وقتی جاگیر شدند زن ها شروع کردند به آواز خواندن. آبی دریا و گرمای مطبوع خورشید و نسیمی که گاه گاه می وزید و صدای همخوانی آواز زنان...
دو ساعتی آن جا دراز کشیدیم و خستگی از تن بیرون کردیم. بعد راه افتادیم سمت لوکیشن فیلم محمد رسول الله. حسم این بود که اصلا جاده ی روستای بنود تا این ساحل که پر از پیچ و خم هم بود به خاطر این فیلم ساخته شده بوده. رسیدیم و ماشین را پارک کردیم. لوکیشن ابتدای فیلم محمد رسول لله بود. همان سیراف قدیم. بازسازی سیراف قدیمی با خانه های کاهگلی رو به دریا. زیبا بودند. پل های چوبی و فضای قدیمی خانه ها جان می داد برای عکس یادگاری. البته همین جور به امان خدا رها بودند. یکی از مسافرها با لهجه می گفت: دو سال دیگه بیوی اینجا خبری از این خانه ها نبی. از بین می رن...
راست می گفت. کسی مراقب خانه ها نبود. برایم جالب بود که کسی بلیت نمی فروخت. اهالی روستای بنود می توانستند همان اول جاده یک گیت بگذارند و از هر ماشین 2-3هزار تومان بگیرند. این ساحل زیبا و این بندر سیراف بازسازی شده کم چیزی نیستند و حداقل 5هزار تومان ارزش پول خرج کردن دارند... اما آن رواداری چه می شد؟ دیدن زنان باحجاب و بی حجاب در کنار هم بدون هیچ تنشی... اگر بحث پول به میان می آمد پای حکومت و ایدئولوژی هایش به این ساحل امن و آرامش هم می رسید...
ساحل زیبای بنود هنوز هم برایمان شعبده هایی داشت. کنار سیراف بازسازی شده کلی چادر کمپینگ دیده می شدند. از پل های چوبی شهر قدیمی که پایین آمدیم دیدیم کنار ساحل زیر صخره ها غار مانندهایی ایجاد شده. جذر بود و آب پس رفته بود و می شد توی این غارها رفت. حتم موقع مد پر از آب می شدند... قشنگ بودند...
راه می داد تا شب هم می ماندیم. اما خیلی شلوغ بود. خیلی ها کمپ زده بودند آن جا. تصمیم گرفتیم که برویم و در ساحل تبن شب مانی داشته باشیم. برگشتن از سربالایی های خاکی برای کیومیزو سخت بود. جاده خاکی ناهموار بود. ولی لنگان لنگان آمد. پاترول ها و پاژن ها ازش سبقت می گرفتند و سریع می گذشتند از کنارش و خاک به تنش می نشاندند. اما وقتی به جاده آسفالت رسیدیم کیومیزو شیر شد. تک تک پاژن ها و پاترول ها و بلیزرها را جا گذاشت. یک جا یک پاترولیه پایش را تا ته روی گاز فشرد که بگوید توی آسفالت هم شاخم. صدای غرش موتور و اگزوزش بلند شد. اما کیومیزو سوسکش کرد و با تمام سرعت به سوی پارسیان تاخت. می خواستیم ناهار را در پارسیان بخوریم و بعد برگردیم به ساحل تبن.



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 29 بهمن 1397 | نظرات() 

تا خلیج پارس-10

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:24 ق.ظ

نوع مطلب :هرمزگان ،

جاده ی بنود تا پارسیان (گاوبندی سابق) باریک بود. کم رفت و آمد بود. تپه ماهور داشت. یا به قولی آب نما. گودی هایی وسط جاده. پیدا بود که باران اگر می بارید سیلابی می بارید و با خودش جاهایی از جاده را می برد. حال می داد که با سرعت وارد این آب نماها بشوی و دلت هری بریزد. مثل ترن هوایی شهربازی ها که یکهو ارتفاع کم می کنند. ولی خطرناک بود. دید نداشت. ممکن بود توی گودی ها جانوری چیزی باشد و اگر با سرعت می رفتی باهاش برخورد می کردی. تجربه ی راندن توی جاده ی چوپانان طبس بود. توی آن جاده پاری وقت ها شتر می خوابید توی آب نماها... می ترسیدم سرعت بروم این جا.

از دشتی رد شدیم. پمپ بنزین خوبی داشت. حالا اگر ازمان می پرسیدند دشتی. ما جواب می دادیم کدام دشتی؟ دشتی بوشهر یا دشتی هرمزگان. مثل هنگام که می گفتیم کدام هنگام؟

پارسیان تعطیل بود. شهر در خماری بعد از ساعت ناهار یک روز تعطیل (شنبه بود) به سر می برد. ساندویچی کلبه باز بود. ساعت 3:45 عصر بود. می خواستیم سریع ناهار بخوریم و برویم به ساحل تبن. ولی آقای ساندویچی خیلی کند بود. دو سه بار غر زدیم که آقا فلافل ما چه شد؟ بالاخره بعد از 45 دقیقه فلافل ما را آماده کرد با سس مخصوص یک فلافل جنوبی. زدیم به بدن. خوشمزه بود. دومی را هم رفتیم توی کارش. نفری دو تا فلافل خوردیم. 8 تا فلافل با دوغ گازدار آبعلی شد 47 تومان.

بعد برگشتیم سمت دشتی و بعد هم گوشکنار. از گوشکنار جاده ی آسفالتی تو را می رساند به ساحل تبن. امیرحسین هوس جوجه کرده بود. مرغ خریدیم. نان هم خریدیم. از گوشکنار هله هوله خریدیم و آب معدنی که بتوانیم شب را در کنار ساحل عشق و حال کنیم. به قول خودمان به اقتصاد محلی کمک کردیم و راه افتادیم سمت تبن...

دم غروب بود که به تبن رسیدیم. برای ورود به محوطه باز هم کسی از ما پول نگرفت. ساحلش دو بخش شده بود. یک بخش پارکینگ داشت و دستشویی و نمازخانه و سکوهایی برای چادر زدن و 7-8 تا آلاچیق و محوطه ای هم برای فروش آش و محصولات محلی و بخش دوم که ماشین رو نبود اصل ساحل تبن بود. ساحلی با کوه های بلند از جنس خاک رس و رنگی خاص...

شب شده بود که کنار ساحل روی سکو جایی برای چادر زدن گیر آوردیم. سریع چادر را به پا کردیم. دو تا زیلو توی ماشین داشتم. یکی را زیر چادر پهن کردیم و یکی را هم جلوی چادر. به قول خودم خانه ی ایوان دار درست کردیم برای خودمان. نورافکن ساحل تبن هم محوطه را خوب روشن کرده بود. همسایه مان یک خانواده ی شلوغ شیرازی بودند. عمه و شوهرعمه بزرگ خانواده بودند و کلی خواهر برادر. مثل اینکه آمده بودند مهمانی خانه ی یکی از پسرهای فامیل که توی عسلویه کار می کرد و خانه هم داشت. باهاشان رابطه ی خوب برقرار کردیم و ازشان پیاز قرض گرفتیم. عمه بزرگه خیلی مهربان بود. دختر خوش سر و زبانی هم داشتند که در مورد خواستگار آخرش با لهجه ی نازدار شیرازی تعریف می کرد: بهش گفتم عامو من عرق می خورم، قلیون هم می کشم، مهمونی هم می رم. پایه ای شوهر من بشی؟

آن طرف یک پاترول چهاردر دیوانه شد. از سکوی حاشیه ی ساحل بالا رفت و پرید روی ماسه های کنار ساحل. می خواست برود به آن سمت ساحل که ماشین رو نیست. اما خدا را شکر، نتوانست. کمی توی شن ها رفت و چهارچرخش گیر کرد. فردا صبحش واقعا خدا را شکر کردیم که پاتروله نرفت آن یکی ساحل تبن و گند نزد. راننده ی خنگی داشت. قشنگ معلوم بود ناشی است. هی گاز داد و هی گاز داد و گور خودش را کند. تا شاسی توی شن فرو رفت. بعد کار راننده و سرنشینان این شد که با بیل ماسه ها را کنار بزنند. یک پاترول دیگر که این یکی شاسی اش بلندتر هم بود آمد کمک کند. اما او هم توی ماسه ها گیر کرد. ولی راننده اش ناشی نبود. گاز نداد. فرمان داد و آرام آرام ماشین را برد سمت دریا و از توی آب برگشت سمت جاده و بی خیال کمک شد. بالاخره مردم کمک کردند و پاترول در ماسه گیر کرده را هل دادند و او هم دیگر بی خیال گند زدن به ساحل تمیز آن طرف تر شد.

سریع رفتیم تو کار بند و بساط شام. امیرحسین و حمید جوجه ها را قاچ قاچ کردند. حامد هنر خانه داری اش را به رخ کشید و برایمان برنج آبکش گذاشت روی پیک نیک تا شام برنج هم داشته باشیم. من هم از زغال های همسایه مان استفاده کردم و سریع زغال های خودمان را گیراندم. صدای موج های دریا توی فضا می پیچید. آسمان پی در پی رعد و برق های قشنگ قشنگ و بی صدا می زد. جوجه ها را کباب کردیم. برنج هم آماده شد. سفره را پهن کردیم و رفتیم تو کار خوردن جوجه ها که چشم تان روز بد نبیند. یکهو بغض آسمان ترکید و قطره های درشت باران شروع کردند به باریدن.

همه ی آدم های توی محوطه جیغ و داد کردند و سریع پریدند توی ماشین هایشان. ما هم سریع بند و بساط شام و زیرانداز و وسایل را جمع کردیم و همه را بردیم توی چادر. باران روی سقف چادر با صدای قشنگی شروع کرد به باریدن و ما شام مان را در بلبشوی چادر خوردیم. بعد آمدیم بیرون. دیدیم به غیر از 7-8 تا خانواده همه در چشم به هم زدنی سوار ماشین هایشان شدند و از تبن فرار کردند رفتند. ساحل خلوت شده بود.

بعد از 7-8 دقیقه باران دیگر نبارید. آمدیم بیرون. موج ها آرام به ساحل می کوبیدند. تبن خلوت شده بود. زغال ها هنوز آتش داشتند. حامد جلوی چادر توی ساحل ماسه ای آتش درست کرد. آب جوش داشتیم. نشستیم دور آتش و در سکوت به آتش و سیاهی دریا نگاه کردیم و چای نوشیدیم. من غرق فکر شدم. به گذشته ام فکر کردم. به سال های رفته. به روزهای نیامده. تلخ شده بودم. به تباهی ها داشتم فکر می کردم. زل زده بودم به زغال های گُرگرفته و ساکت بودم... حامد از عقب ماشین چند تا سیب زمینی آورد و زیر زغال ها پنهان کرد...

رفتیم توی چادر نشستیم به ورق بازی کردن. حامد و امیرحسین گفتند شلم. گفتم بابا بی خیال، من مال این حرف ها نیستم. من توی ورق خیلی ضعیفم. حال و حوصله ندارم بشمارم که چند تا گشنیز رفته چند تا دل مانده... ولی بریدن و تک آوردن همیشه لذتی دارد که نمی شود از کنارش گذشت. حکم بازی کردیم و بازی کردیم تا که باران دوباره بر سقف چادر شروع به باریدن کرد. آمدیم بیرون که سیب زمینی هایمان را برداریم. دیدیم یک خانواده دور آتش اند و مشغول گاز زدن سیب زمینی ها. گفتیم مفت چنگ شان. کیسه خواب ها را در آوردیم و تا صبح توی چادر زیر بارانی که بر دیواره های چادر می کوبید خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم تمام چادر و زیرمان و حتی کیسه خواب هایمان خیس شده بودند...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 29 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: ساحل تبن ، گوشکنار ، گاوبندی ، پارسیان ، دشتی ،

چرا سفر می‌کنید؟

پنجشنبه 21 دی 1396  11:44 ق.ظ

نوع مطلب :آذربایجان شرقی ،آذربایجان غربی ،کرمان ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،کرمانشاه ،ایلام ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،بوشهر ،اردبیل ،اصفهان ،






کتاب «چرا سفر می‌کنید؟» کتابی خواندنی بود. مجموعه مصاحبه‌های سیروس علی نژاد در دهه‌ی 70 با آدم‌های اهل سفر ایران. به‌خصوص که این آدم‌ها در زمان مصاحبه همه بالای 40-50 سال دارند و از جوانی‌شان اهل سفر بوده‌اند. یعنی از روزگاری که سفر به‌سادگی امروز نبوده و فقط عشق به سفر بوده که آن را ممکن می‌کرده. خیلی‌هایشان این روزها در بین ما نیستند و به رحمت خدا رفته‌اند. مصاحبه‌ها جذاب و خواندنی بودند. حواشی، تجربه‌ها، قصه‌ها و روایت‌هایشان پر از نکات یادگرفتنی بود. برای من مثلاً به‌شخصه شرح دوصفحه‌ای منوچهر ستوده از سفرش به ارومچی و دیدار فارسی‌زبان‌های کشور چین یک دنیا معنا و مفهوم و تفسیر بود. یاد این افتادم که چند سال پیش چینی‌ها ارومچی را به خاک و خون کشیدند و ما ایرانی‌ها هیچ کاری نکردیم. نه دولتمان و نه خودمان... بله قدرتش را پولش را نداشتیم. ولی قلمش را که داشتیم و داریم.. 5 مصاحبه‌ی آخر (مصاحبه با جمشید گیوناشویلی و منوچهر صانعی) مرتبط با پرسش اصلی کتاب نبود، ولی باز هم جذاب و خواندنی و یادگرفتنی بودند.
نشستم تکه‌هایی از مصاحبه‌ها را که مربوط به سؤال اصلی کتاب بود رونویسی کردم و در یک جدول خلاصه کردم. دلایل خیلی متنوع، مستند و قشنگ و قابل‌تأملی شدند:

 نام مصاحبه‌شوندهپاسخ به سؤال چرا سفر می‌کنید؟ کلمات کلیدی  
 همایون صنعتی زادهمن هیچ‌وقت سفر نمی‌کنم مگر آن‌که کاری داشته باشم. تابه‌حال نشده به‌جایی سفر کنم مگر آن‌که کار داشته باشم. همه جای دنیا را هم دیده‌ام، اما خیلی جاهای تفریحی دنیا را اصلاً من ندیده‌ام. مثلاً جنوب فرانسه را ندیده‌ام، چون آنجا کاری نداشتم... 
مثلاً دو سال پیش رفتم هند. علت رفتن به هند هم کتاب التفهیم بود... یا در عرض ده‌پانزده سال اخیر جایی که مکرر سفر کرده‌ام به اردکان یزد بوده است. شاید سالی دو سه دفعه. مردم آنجا تا پیش از اختراع این ساعت امروزی یک‌ساعتی داشته‌اند به اسم ساعت شب نما که کارهای دقیق زندگی خود را به‌وسیله‌ی آن انجام می‌داده‌اند... نه اسم آن را تحقیق نگذارید. فضولی بهتر است، فضولی‌های بی‌حد. (ص55 و 56)
سفر از برای کار و ارضای حس فضولی نسبت به یک‌چیز 

تعریف یک سؤال و تحقیق و بعد سفر برای کشف پاسخ آن 
 هوشنگ دولت‌آبادی اگر آدم به این قصد سفر کند که ریشه‌های فرهنگی خود را پیدا کند،‌ ایران را بشناسد و ببیند که مملکت چه داشته است،‌ چه دارد و چه می‌تواند داشته باشد باید برود آثار باستانی ایران را ببیند. من اعتقاددارم که ما باید محیط‌زیست را از حالت منحصر به طبیعت خارج کنیم بدانیم که فضای فرهنگی ما هم جزو محیط‌زیست ماست. پیداست که ما به شناختن این محیط‌زیست فرهنگی احتیاج داریم. انسان‌هایی که در کشورهای کهن‌سال زندگی می‌کنند، لازم است که تاریخ خود را بشناسند. شناختن تاریخ هم از روی کتاب‌های تاریخ بسیار مشکل است، زیرا تاریخ نویسان ما بیشترشان وزیر و همه مواجب‌بگیر حکومت‌ها بوده‌اند... این است که ما باید با بررسی آثار باستانی با بررسی ادیانی که در کشورمان وجود داشته‌اند و نیز با بررسی اشعارمان که در حقیقت تنها گنجینه‌ی تاریخی ماست سعی کنیم به واقعیات تاریخی دست پیدا کنیم... به همین جهت اغلب دنبال معابد قدیمی می‌روم و سعی می‌کنم ارتباط آن‌ها را با کیش‌های دیگر پیدا کنم. سعی می‌کنم بفهمم در کدام دوره‌ی تاریخی تحولات عمده‌ای در تفکرات مذهبی ایرانیان پیداشده. (ص 70 و 71)سفر به‌قصد کشف ریشه‌های فرهنگی ما در این کشور

 منوچهر ستودهمن آدمی هستم که زیر یک سقف برایم مشکل است زندگی کنم. به قشقایی‌ها می‌مانم. از اتاق و نشستن در کنج خانه بدم می‌آید. دلم می‌خواهد حرکت داشته باشم، سیر بکنم، بگردم، چیزهای تازه ببینم، جاهای تازه ببینم، آدم‌های تازه ببینم،. این انگیزه‌ی من است و کسی مرا در این زمینه تربیت نکرده است. (ص102) سفر به خاطر چیزهای تازه، جاهای تازه، آدم‌های تازه 
 منوچهر ستودهمی‌خواهید یک منطقه‌ی جغرافیایی را بررسی کنید. خوب آن منطقه هست. این کتاب‌ها را هم بردار و توی محل بنشین. تمام دهکده‌ها هنوز هست، لااقل مقدار زیادی هست، خوب برو همان‌جا اصلاح کن. وگرنه پشت میز باید بنویسی نسخه‌ م فلان،‌ نسخه ن فلان،‌ نسخه‌ی د بهمان. آقا فلان فلان ندارد،  هنوز دهکده هست،‌ برو ببین بنویس دیگر. این کشمکش ندارد. من از قدیم معتقد بوده‌ام که اگر قلم با قدم توأم نباشد، تحقیق یک عباسی نمی‌ارزد. این انگیزه‌ی من  بوده که راه افتاده‌ام، وگرنه هیچ‌چیز دیگر نبوده. (ص101) همراه کردن قلم با قدم 

تحقیقی که فقط با پشت‌میزنشینی انجام شود تحقیق قابل اتکایی نیست. 
 نصرالله کسرائیانآدم تا وقتی چیزی را نمی‌داند شاید انگیزه‌ای برای دانستن در او پیدا نشود،‌اما همین‌که دانست شاید میل بیشتر به دانستن در او تشدید شود. سفر رفتن هم برای من همین‌طور بوده است. هر چه بیشتر سفرکرده‌ام، عطش به سفرهای دیگر در من تشدید شده است. الآن که بیش از بیست سالی است که به سفرهای جدی می‌روم، می‌بینم همین‌که مدتی به سفر نمی‌روم کلافه‌ام،  احساس کلافگی به من دست می‌دهد،‌ فکر می‌کنم دیر شده. اگر بپرسی چه دیر شد نمی‌دانم. اما می‌دانم که باید بروم. مثلاً همین الآن که مدتی است به خاطر چاپ کتابم به سفر نرفته‌ام، مثل فنر فشرده‌شده‌ام و بی‌تردید به‌محض آن‌که از شر چاپ کتاب خلاص شدم به سفر خواهم رفت. (108) یک جور تشنگی به دانستن و تجربه کردن 
 نصرالله کسرائیاناز دوره‌ی دانشکده که به عکاسی علاقه‌مند شدم، سفرهای جدی‌ام شروع شد. بچه که بودم نقاشی‌ام بد نبود. شاید بعداً بایست نقاش می‌شدم اما این‌که نمی‌توانستم یکجا بنشینم و این‌که دلم می‌خواست همه‌اش بروم سفر بی آن‌که خودم متوجه شوم علاقه‌ام را تغییر داد. درواقع عکاسی راه‌حلی بود برای حل تعارض درونی من. هم‌سفر را دوست دارم، هم نقاشی را. رفتم سفر و عکاس شدم و این ادامه پیداکرده تا حالا. (ص109) سفر به خاطر عکاسی و عکس گرفتن 
 نصرالله کسرائیانیک روز در یک روستای بجنورد معلمی از من پرسید که شما چند سالتان است. گفتم سی‌ونه سال. گفت شما اشتباه می‌کنید صد و پنجاه سال دارید. خوب، من به این موضوع به این شکل فکر نکرده بودم اما درواقع این احساس که هر انسان فرصت ناچیزی برای زندگی دارد، و باید به نحوی از این فرصت اندک حداکثر استفاده را بکند در من وجود داشت. شاید دارم یک‌جوری کلک می‌زنم به زندگی. به طول و عرضش اضافه می‌کنم. ممکن است این تنها راه اضافه کردن به طول و عرض زندگی نباشد. اما برای من راه این است. گاه احساس می‌کنم در دو روز آن‌قدر جای تازه و چیز تازه دیده‌ام که انگار دو روز نبوده، بلکه دو ماه بوده و ازآنجاکه ناگزیری مرگ مرا اندوهگین و عصبی می‌کند گویی تلاش می‌کنم به‌نوعی با آن مبارزه کنم. (ص111) طولانی و غنی کردن این زندگی محدود 

یک جور تسلیم نشدن در برابر مرگ 
 محمدعلی موحداگر قصد شما از طرح این موضوع انگیزه‌های ابن‌بطوطه در سفر کردن است، به گمانم او چهار انگیزه داشته است:
یکی انگیزه‌ی روحی بوده است و دیدن اقطاب و مشایخ و تبرک به مشاهد مشرفه. هر جا که می‌رسد سراغ شیوخ و خانقاه‌ها و اقطاب و مردان خدا را می‌گیرد. پس یکی از محرک‌های عمده‌ی او این بوده، و این کشش به تصوف در تمام زندگی این مرد دوام داشته است.
انگیزه‌ی دیگر او طلب علم بوده است. جوانی می‌آید به دمشق و می‌رود به حلقه‌ی درس در بغداد و همین‌طور در شیراز.
سوم عطش دیدن افق‌های تازه و کشف جاهای ناشناخته و برخورد با آدم‌های اهل علم.
انگیزه‌ی چهارم او بعداً پیدا می‌شود: نام و وضعیتی برای خود فراهم کردن و سری میان سرها درآوردن. چنان‌که به کار دیوانی هم می‌پردازد و این دنیادوستی در سراسر عمرش با کشش روحی به‌سوی تصوف و زهد و انقطاع از عالم به‌طور توأمان ادامه یافته است. (ص134) 
انگیزه‌های روحی: دیدن اقطاب و مشایخ و تبرک به مشاهد مشرفه.

طلب علم.

دیدن افق‌های تازه و کشف جاهای ناشناخته.

به شهرت رسیدن. 
عبدالرحمان عبادی - موضوع سفرهای شما چیست؟ در سفرهای خود دنبال چه می‌گردید؟
- علاقه‌ی اصلی من به همین لغات محلی است که به عقیده‌ی من سند عمده‌ی فرهنگ ایران است. زیرا این لغات زبان‌های مختلف محلی، یا به‌اصطلاح گویش‌ها،‌اسناد زنده‌ای هستند که در طول تاریخ توسط مردم نگهداری شده‌اند. زبان‌های محلی ایران گنجینه‌ی عظیمی است که شاید ده‌ها هزار لغت و شاید بیش از ده هزار فعل دارند که همه‌ی آن‌ها مایه‌ی عظیمی برای زبان ادبی فارسی است.
یک وجه دیگر زبان‌های محلی لغات جغرافیایی است. هر دهی اسم‌های خاص خودش را دارد. نام ده، نام چشمه، کوه، دره،‌تپه و... پنجاه شصت هزار آبادی در ایران داریم که اگر هرکدام فقط چند اسم خاص داشته باشند، بیش از دویست هزار اسم می‌شود. اگر لغات مشترک آن‌ها را هم کنار بگذارید بازهم ده بیست هزار لغت پیدا می‌کنید که مانند زبان اوستایی و فارسی هخامنشی لغات ریشه‌ای هستند... اسم اشخاص،‌اسم جغرافیایی،  زبان اوستایی، زبان فارسی هخامنشی،‌ زبان پهلوی و زبان‌های دیگر ایرانی گنجینه‌ی عظیم فرهنگ ایرانی را می‌سازند. در این کلمات و اصطلاحات و لغات اگر کسی دقت کند خواهد دید که گاه قسمتی از تاریخ ایران در آن‌ها متبلور است.
به عقیده‌ی من لغات زنده‌ترین اثر تاریخ ما هستند. چون برخلاف آثار دیگر به دست این‌وآن دستخوش تغییر نشده‌اند. شعرها و دوبیتی‌هایی که در بین مردم مانده نیز همین وضع را دارند. (ص 145 و 146) 
به خاطر شنیدن، ثبت و ضبط گویش‌ها و لغات محلی و مطالعه در زبان‌های محلی ایران، لغات زنده‌ترین اثر تاریخ ایران هستند
 ایران درودی- یعنی تمام سفرهایی که کرده‌اید برای برپایی نمایشگاه بوده؟
- بله، تمامش. چه برای نمایشگاه بوده و چه برای تهیه‌ی مقدمات آن. مثلاً می‌روم سانفرانسیسکو ببینم زمینه‌ی نمایشگاه چیست،  کجا می‌توان نمایشگاه دایر کرد،‌ کجا می‌شود سفارش نقاشی گرفت و... من آدم ماجراجویی هستم، حتی بیشتر از آن، حادثه‌سازم. سفر گذشته از تنوعی که به زندگی‌ام می‌دهد، از آن نظر برایم جالب است که با آدم‌های مختلف آشنا می‌شوم. (ص157) 
برگزاری نمایشگاه نقاشی و پول در آوردن

تنوع دادن به زندگی روزمره

آشنا شدن با آدمهای مختلف 
 ایران درودی زندگی یک حادثه است و من دلم می‌خواهد این حادثه را در تمامیتش زندگی کنم. می‌خواهم پرتر و غنی‌تر زندگی کنم، می‌خواهم ببینم چطور می‌شود با آدم‌هایی که نمی‌شناسم ارتباط برقرار کرد. چطور می‌شود ساده زندگی کرد،  چطور می‌شود از داشتن یک‌چیز ناقابل خوشحال شد. می‌خواهم این‌ها را از دیگران یاد بگیرم. (ص 158)غنی تر کردن زندگی

ارتباط برقرارکردن با آدم های جدید

یادگرفتن خوشحالی های کوچک 

چرا سفر می کنید؟/ سیروس علی نژاد/ انتشارات کند و کاو/ 262 صفحه/ 17 هزار تومان

مرتبط: معرفی این کتاب در سایت آریارمنا

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 دی 1396 | نظرات() 

اصفهان من

یکشنبه 26 آذر 1396  10:34 ب.ظ

اصفهان من هم شاید همین عکس‌ها باشد. همین عکس‌هایی که مجله‌ی سرزمین من با تیتر روی جلد اصفهان، شهر ‏همیشه بهشت چاپ کرده است. اما توضیحات پای عکس‌ها این‌ها نیست... ‏
از من نخواهید که قصه‌ی هر عکس را بگویم. نهایت می‌توانم به تداعی ذهنی کلمات بسنده کنم... که سکوت «من مرد ‏تنهای شبم» اجازه‌ی روده‌درازی و قصه‌گویی نمی‌دهد به من...‏
اصفهان نقش‌جهان است و نقش‌جهان گوشواره‌های صدفی با نقاشی آبرنگ گل سرخ.‏
اصفهان کاخ چهل‌ستون است و چهل‌ستون اولین عکس دو نفره با زمینه‌ی چمن‌های سبز پشت ساختمان.‏
کاخ هشت‌بهشت= جگرکی پارک، انتهای باغ هشت‌بهشت
پل فردوسی= اسلایسرهای تک‌نفره
هتل عباسی= صبحانه‌های لذیذ
کافه رست= تنها کتاب تقدیم‌نامچه دار
کلیسای وانک= شمع‌های توی شمعخانه ی پشت کلیسا
جلفا= شربتخانه‌یی که بعد از سال‌ها حس رهایی و آزادی داده بود
ناژوان= یک حمله‌ی ناشیانه و ناز بودن شاخسار درختانی که بر مسیرهای دوچرخه‌سواری ریسه بسته بودند
چهارباغ= جدا جدا راه رفتن.‏
و ترمینال کاوه= جدایی... فرودگاه امام خمینی...‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:یکشنبه 26 آذر 1396 | نظرات() 

بینالود: یك صعود كلاسیك

سه شنبه 9 خرداد 1396  12:23 ب.ظ

نوع مطلب :خراسان رضوی ،

میدان راه‌آهن دنیایی از خاطره بود. نمی‌دانستم آه بکشم یا دلگرم شوم به خاطر آن حجم از خاطره‌ای که میدان راه‌آهن و کوچه‌های پشتش در من می‌ریختند. قرار ساعت 9 شب ایستگاه راه‌آهن تهران بود. من و حامد زود رسیده بودیم. بهش گفته بودم 8:25 ایستگاه متروی چهارراه ولیعصر می‌بینمت. جاست این تایم 8:25 رسیدم به ایستگاه و حامد اندر کف مانده بود. گفت برویم وسایل صبحانه‌ی فردا را بخریم که با خودمان است. گفتم بلدم راه‌آهن را. بردمش آن گوشه‌ی شمال شرقی میدان، ردیف چایخانه‌های میدان که طبقه‌ی بالای همه‌شان مسافرخانه است. بین چایخانه‌ها یک بقالی هم بود. 
به حامد نگفتم که این بقالی شروع ماجراها بوده برای من. بار اولی که آمده بودیم این‌جا و من یک بقچه‌ی بزرگ از لحاف و تشک همراهم بود. می خواستیم كبریت بخریم. مرد ترکمنی عصا به دست و هیز و معتاد آمده بود به سمتم و گیر داده بود به جنس پارچه‌ی بقچه. پارچه‌ی قرمز او را یاد روزهای کارگری‌اش در شوروی انداخته بود. از دست هیزی‌اش فقط پناه آورده بودیم به کوچه‌ی سرد پشتی که پر بود از عارفان بالفطره‌ای که از سردی هوا نشسته بودند دور یک پیت حلبی آتش. سرشان در گریبان بود و فقط دود سفید باریکی از بالای سر هر کدام شان به سمت آسمان سرد زمستانی بالا می‌رفت... راه‌آهن صورت دیگری از تهران بود که "ما" دیده بودیمش...
خواستم به حامد جماعت عارفان بالفطره‌ی راه‌آهن را نشان بدهم. کوله‌های‌مان پر بود و سنگین و وقت هم تنگ بود. قناعت کردیم به دو تا چای دیشلمه و راه افتادیم سمت ایستگاه. 
10 نفر بودیم. 9 نفر دیگر هم را به خوبی می‌شناختند. من غریبه‌ی جمع بودم. نیازی به مراسم معارفه نبود. همین برایم قشنگش کرد. به جز حامد بقیه برایم ناآشنا بودند و من کم‌کم کشف‌شان می‌کردم. از آخر به اول آمده بودم. اول بامرام و جوان‌دل بودن آقای علیزاده را دیدم و آخرسر فهمیدم که این مرد ورودی 67 متالورژی شریف است. 
آقای علیزاده سرپرست گروه بود. مرد 45 ساله‌ای که موهایش ریخته بود. ولی یک عمر کوهنوری و سنگوردی چابکی غریبی به او داده بود و از نظر بدنی و سرزندگی هیچ چیز از یک جوان 20 ساله کم نداشت. شوخ بود. عاشق آب بود. توی کوه کافی بود به چشمه‌ای برسیم تا شیطنتش گل کند و شروع کند به خیس کردن تک تک همنوردهاش. در چشم‌هایش شیطنت یک پسربچه‌ی تخس 8 ساله و مهربانی یک پیرمرد 60 ساله را یک‌جا می‌دیدی. کارش همین بود: سرپرستی گروه‌های دانشجویی برای صعود به قله‌های مختلف ایران. قبلا مهندس هم بود. در کارخانه‌ای کار می‌کرد. آخر هفته‌هایش مختص کوه و کمر بود. یک بار که رفته بود کوه، گم شده بودند و برنامه‌ی 3 روزه یک هفته طول کشیده بود. وقتی برگشت حکم اخراجش را زدند و او هم زد زیر همه چیز و دل داد به کوه‌نوردی و سنگنوردی. شوخی‌ها و استعاره ساختن‌ها و تیکه انداختن‌هاش به یادماندنی شدند.
سید محمد هماهنگ‌کننده‌ی بچه‌ها بود. دانشجوی سال آخر باستان‌شناسی و عجیب عاشق رشته‌اش بود.
با بقیه کم‌کمک آشنا شدم.
سوار بر قطار ساعت 21:30 تهران- مشهد شدیم. بلیت 4 نفرمان به نام خودمان نبود. آقای علیزاده با دوز و کلک از گیت ورودی ردمان کرد. (به خانم متصدی کنترل کارت شناسایی و کارت دانشجویی 6 نفر را نشان داد و گفت بقیه یادشان رفته کارت بیاورند.) قطار 4 تخته‌ی بن‌ریل برای ما که کوهی بودیم لاکچری بود. بالشت داشت. پتو داشت. تخت خواب داشت. آب معدنی داشت. بیسکوییت هم داشت. برای‌مان آبمیوه و نسکافه هم آوردند. 8 نفر توی یک کوپه نشستیم و گپ زدیم. قشنگ‌ترین ویژگی قطار همین است: فرصت گپ و گفت. فرصت گفتن خاطره‌ها، پیدا کردن مشترکات (مثلا فهمیدم که سعید عضو انجمن اسلامی دانشگاه تهران است و من چند نسل بزرگ‌تر از او بودم و به قول خودش ادواری محسوب می‌شدم)، از کوه‌ها گفتیم و منوچهر ستوده و ایرج افشار و ایرانگردی. تا که خواب‌مان گرفت و هر کدام رفتیم توی کوپه‌ی خودمان و خوابیدیم.
6:30 صبح: رسیدیم به ایستگاه قطار نیشابور. از 5 صبح منتظر بودیم که برسیم به نیشابور و جا نمانیم. تا که رسیدیم به ایستگاه قطار خودمانی نیشابور. از ایستگاه که زدیم بیرون یک نیسان آبی انتظارمان را می‌کشید. کوله‌ها را گذاشتیم روی تاج نیسان و خودمان نشستیم کف نیسان و د برو که رفتیم. توی شهر نباید می‌ایستادیم. پلیس اگر می‌دید پیاده‌مان می‌کرد. دست‌اندازهای خیابان ما را بالا و پایین می‌کرد و نیسان چنان ضربه‌هایی به ماتحت و کت و کول‌مان می‌زد که فحش‌کشش می‌کردیم. ولی وقتی از شهر خارج شدیم، وقتی که وارد جاده خاکی‌ها شدیم،‌وقتی که از رودخانه‌ها و ناهمواری‌ها رد می‌شدیم، آن وقت بود که به نیسان آبی یقین‌ آوردیم. کینگ آف د رود جاده‌های ایران، پلنگ آبی جاده‌خاکی‌های ایران، با عرضه‌تر از هر چه شاسی بلند چند صد میلیونی، بی‌رقیب جاده‌های ایران...
سوار بر نیسان آبی از کوچه‌های روستای عیش‌آباد رد شدیم. از زیر درخت‌های گردو و گیلاس و آلبالو رد شدیم و وارد جاده‌ای خاکی و باریک شدیم که ما را می‌رساند به اول مسیر کوه‌نوری به سوی قله‌ی بینالود.
7:30: از زیر درخت توتی رد شدیم که از یکی از شاخه‌هایش موشی را دار زده بودند. با طناب از یکی از شاخه‌ها آویزانش کرده بودند. و جوری آویزان کرده بودند که اگر حواس‌مان نمی‌بود موش می‌خورد به سر و کله‌مان...
7:45: زیر درختی کنار رود، چوپانی در سایه‌ دراز کشیده و غنوده بود. سگ گله‌اش روی دو پا نشسته بود و گوسفندها مشغول چریدن بودند.
 8:45: پایان نیسان سواری. اول مسیر صعود به بینالود. کوله‌های‌مان را پیاده کردیم. صبحانه‌مان را درآوردیم و دور هم نشستیم و صبحانه زدیم به بدن. گرسنه‌مان بود و هوای خوش کوهستان اشتهای‌مان را باز کرده بود. 
9:30 کوله‌بندی و گذاشتن وسایل عمومی (اجاق گازها،‌جا تخم‌مرغی‌ها، چادرهای خواب،‌کتری و قابلمه‌ها و...) توی کوله‌ها و شروع حرکت. جلودار آقای علیزاده بود. عقب‌دار حمید بود. حمید کرد بود. دانشجوی مهندسی شیمی بود. در اوج کارهای پایان‌نامه‌اش بود. ولی یکهو پیچانده بود و آمده بود. سید علی هم همین طور بود. با هم با یک استاد پایان‌نامه داشتند. ولی برای فرار از بار پایان‌نامه جیم زده بودند. شروع مسیر نفس‌گیر بود. اسمش را گذاشته‌اند: نردبان کتل. کتلی که مثل نردبان است. شیب زیادی را یکهو باید بالا می‌رفتیم. شیبی که تمام شدنی هم نبود. به نفس نفس انداخت ما را. ولی بی‌توقف رفتیم. 
10:30 اولین استراحت. بعد از تمام شدن نردبان کتل استراحت لازم بودیم و چیزی که زنده‌مان کرد شربت خاکشیر و شاهدانه بود. تشنه‌مان شده بود. زبان مثل کاغذ به کف دهان‌مان چسبیده بود. قندمان افتاده بود. و شربت خاکشیر و شاهدانه معجزه بود. شربت را مادر سجاد درست کرده بود. سجاد نیشابوری بود. صبح که آمدیم پدرش هم توی ایستگاه راه‌آهن به استقبال‌مان آمد و شربت را او رساند. شربتی که تازه از یخچال در آمده بود و یخش باز شده بود و خنکایش فراموش نشدنی بود.
11:30 توقف دوم. بعد از نردبان کتل مسیر مستقیم بود. پستی بلندی‌های ملایمی را پشت سر گذاشتیم. چند مارمولک و بزمجه دیدیم. قله‌ی بینالود که اول مسیر قابل دیدن نبود به ما رخ نشان داد. توقف دوم کنار چشمه بود. چشمه‌ای که از دل کوه زده بود بیرون و خنکایش دلچسب بود. آن قدر خنک که آقای علیزاده بطری آبش را پر کند و شروع کند به آب پاشیدن و آب بازی و خنک کردن تک تک مان. 
12:15 پناهگاه دو شهید. بعد از چشمه دوباره افتادیم توی سربالایی. یال کوه را کشیدیم بالا و تپه تپه آمدیم بالا تا که 45 دقیقه بعد رسیدیم به پناهگاه دو شهید. پناهگاه دو طبقه بود. چشمه‌ی آب داشت و یک دستشویی کوچک. گروهی در راه برگشت از قله بودند. نه‌خسته‌ای گفتند و گفتیم و در سایه‌ی پناهگاه ولو شدیم. 
هوا فوق‌العاده بود. آفتاب با شدت می‌تابید. ولی خنکای نسیم‌های گاه به گاه دلچسبش می‌کردند. میله‌ای که یحتمل روزگاری سطل آشغال بود مایه‌ی خلاقیت و سرگرمی شد. نشستن روی میله و عکس گرفتن. عکس‌هایی که بعدها با فتوشاپ تبدیل می‌شدند به عکس‌های عارفانه و مرتاضانه. 
سر راه سید محمد چای کوهی دیده و چیده بود. پیک‌نیک‌ها به راه شدند. چاه کوهی دم گذاشتند. چای نوشیدیم. به ابرهای رونده‌ای که بر سینه‌ی کوه‌های روبه‌رو سایه می‌انداختند نگاه کردیم. به سایه‌هایی که هر کدام شکلی بودند: یکی شبیه لاک‌پشتی بود که داشت به سرعت از سینه‌ی کوه بالا می‌رفت و به قله ‌اش می‌رسید. سعید آهنگ ساقی هایده را گذاشت. عجیب دلچسب بود آهنگش و حالی به حالی کرد ما را:
همه به جرم مستی سر دار ملامت
میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت
ناهار خوردیم. چرتی زدیم و بعد آماده شدیم برای صعود به قله‌ی بینالود.. ساعت 2 بود که حرکت کردیم به سمت قله.
ساعت 15:داستان عشایر بینالود و رییس‌جمهور روحانی. 
ساعت 16: استراحت دوم. بالاخره رسیدیم به اول یال. راه‌مان دور شد. ولی واقعا نمی‌شد مستقیم به طرف قله رفت. دامنه‌ی تند و تیزی داشت. میوه خوردیم. آب خوردیم و عزم‌مان را جزم کردیم برای صعود به قله. مناظر اطراف بینالود فوق‌العاده بود. رودی که از پشت بینالود جاری شده بود و در دره‌‌ی پایین با شکوه تمام به سمت قوچان می‌رفت. 
ساعت17: فتح قله‌ی بینالود. اول آقای علیزاده رسید به قله. بعد گفت که والیبالی دست بدهید. نفر دوم به آقای علیزاده دست داد و نه خسته گفت و کنارش ایستاد. نفر سوم به آقای علیزاده و نفر دوم و همین طور تا به حال. 
با تابلوی قله‌ی بینالود شروع کردیم عکس‌ انداختن. ایوب ساقه‌طلایی پخش کرد. بی‌ساقه‌طلایی هیچ جا نباید رفت. سید محمد سورپرایز قله داشت: دستمبوی زرد و شیرین. نفری 2 تا به‌مان رسید. لش کردیم روی قله‌ی بینالود و دستمبو خوردیم، شکلات خوردیم، ساقه‌طلایی خوردیم و دلی از عزا در آوردیم. بعد هم حلقه زدیم دور قله و سرود ای ایران را دسته‌جمعی خواندیم:
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاكت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان...
ساعت 19:30. بازگشت به پناهگاه. راه رفته را به سرعت برگشتیم. دوغ تازه ی گوسفندی بدجوری دلچسب است. شب در راه است. پناهگاه شلوغ شده است. شب جمعه است و چند گروه عصرانه خودشان را به پناهگاه رسانده اند تا صبح جمعه به قله برسند. به ما خسته نباشید می گویند. برای ما جا نیست. چادرهای مان را کنار پناهگاه برپا می کنیم. کله برقی های مان را سرمان می کنیم و زیر آسمان پرستاره می نشینیم به شام خوردن وگفتن و خندیدن. آقای علیزاده به کنسروهای تون ماهی بی اعتقاد است. روی پیک نیک با قابلمه ی خودش اشکنه درست می کند. سعید پزشکی می خواند. آقای علیزاده سر به سرش می گذارد که هر وقت سر بچه ها ته بچه ها درد گرفت آن وقت تو دکتری. در باقی مواقع دکتر نیستی. 
سید محمد یادمان می دهد که توی شب چطور ستاره ی شمال را پیدا کنیم. از روی دب اکبر و انتهای ملاقه ی بزرگ به راحتی می شود ستاره ی شمال را پیدا کرد. 
می گویند بینالود بادهای شدیدی دارد. سر قله هم انتظار داشتیم که باد جاکن کند ما را. ولی باد شدید نبود. بعد از شام بادهای توفنده وزیدن می گیرند. توی هر چادر فقط 4 نفر جا می شوند. آقای علیزاده و سعید کیسه خواب های خوبی دارند. زیر آسمان پرستاره در فضای بین 2 چادر می خوابند. بقیه می رویم توی چادرها و 4 نفر 4 نفر بغل به بغل هم توی کیسه خواب ها می خوابیم. خسته ایم. خواب عجیب می چسبد... یک صعود کلاسیک و بی دردسر به قله ی بینالود. 


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:سه شنبه 9 خرداد 1396 | نظرات() 

برچسب ها: بینالود ،

عشایر بینالود و انتخابات ریاست جمهوری

سه شنبه 9 خرداد 1396  12:26 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان رضوی ،

بعد از ظهر بود. ناهار را در پناهگاه خورده بودیم و کوله‌ها را دو تا یکی کرده بودیم و سبک‌بار به سمت قله روانه بودیم. آن ‏دوردست‌ها گله‌های گوسفند مرتب و منظم لابه‌لای چمن‌ها می‌چریدند. پرنده‌هایی که روی ستیغ‌ها می‌نشستند نگاهمان را ‏خیره می‌کردند. لحظه به لحظه ارتفاع می‌گرفتیم. برای این‌که به قله برسیم, باید به سمت صخره‌های زرگران می‌رفتیم و ‏بعد از چمنزار می‌گذشتیم و کمی راهمان را دور می‌کردیم تا از یال قله‌ی بینالود بکشیم بالا و آهسته آهسته به قله برسیم. ‏
 
توی چمنزار دقیقاً پای قله‌ی بینالود چند چادر عشایری به چشم می‌خورد. چند چادر و دیواری سنگ‌چین برای گله‌شان. ‏سیاه‌چادر نبودند. نزدیک و نزدیک‌تر که شدیم صدای سگ‌های گله بلند شد. روی یکی از چادرها با اسپری رنگ نوشته ‏بودند روحانی. برایمان عجیب بود. در چنین نقطه‌ی دوردستی که هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای را یارای آمدن نبود شعار انتخاباتی ‏نوشته بودند؟ بعد صدای شلیک گلوله‌ی یک تفنگ بلند شد. تیر هوایی. ترسیدیم. راهمان را از چادرها  دور کردیم. سرمان ‏را پایین انداختیم و رد شدیم. می‌خواستیم از چادرها عکس بگیریم ولی صدای تفنگ تهدیدکننده بود. راهمان را دور کردیم. ‏ولی وقتی از چادرها دور شدیم دیدیم مردی از میان چادرها داد می‌زند: بفرمایید, بفرمایید.‏
دقیقاً برعکس فهمیده بودیم. تیر خوش‌آمد گویی بود, الکی ترسیده بودیم. تیر تهدید نبود. تیر خوشحالی بود. ‏
 
گوسفندها راهی چرا می‌شدند. یواش‌یواش به چادرها نزدیک شدیم. سگ‌های گله ترسناک بودند. هاپ هاپ شان شکوه ‏داشت. قلاده‌های دور گردنشان پر از مخروط‌های تیز فلزی بود. یکی‌شان شبیه شیر بود. صورت آن یکی شبیه خرس بود. ‏آقای علیزاده بزرگ گروه بود. او اول وارد محوطه‌ی چادرها شد. سراغ ماست و دوغ و کشک گرفت. و بعد ما آهسته ‏آهسته وارد محوطه‌ی چادرها شدیم. 2 مرد بودند و 2 زن. پوشش خاصی نداشتند. مثل خانم‌های شهری لباس پوشیده ‏بودند.شلوار و مانتو و روسری. یکی از آقاها هم سویی شرت با نقش پرچم انگلیس پوشیده بود. خانم بزرگ‌تر خوش‌رو بود. ‏چادرهایشان بی‌نهایت ساده. وسایل زندگی‌شان کاملاً ابتدایی. حتی فرش هم توی چادرهایشان پهن نبود. زیلو مسافرتی پهن ‏بود. غریب‌نواز بودند. خانم بچه به بغل وقتی دید از عکس گرفتن خجالت می‌کشم گفت اگر می‌خواهی برو توی چادر از ‏وسایل عکس بگیر. عیبی ندارد.‏
 
بره‌ای لابه‌لای پاهایمان می‌چرخید. کور بود. نمی‌دید. ناز بود. و از او نازتر بزغاله‌های توی محوطه‌ی سنگچین بودند. ‏بزغاله‌های شیطانی که از دیوارهای سنگ‌چین بالا می‌رفتند، با همدیگر کشتی می‌گرفتند و تالاپ پرتاب می‌شدند کف آغل.  ‏حمید یکی‌شان را بغل گرفت و عکس گرفتم. ‏
 
بچه‌ها بطری‌هایشان را از دوغ تازه‌ی ترش پر می‌کردند. راه زیادی آمده بودیم. سربالایی‌های زیادی را کوله به دوش طی ‏کرده بودیم. عرق کرده بودیم. آب بدنمان کم شده بود. از آب چشمه‌های سر راه نوشیده بودیم. ولی نمک و املاحی که از ‏بدنمان کم شده بود را باید از راه دیگری جبران می‌کردیم: خوردن دوغ ترش و شور ایلیاتی.‏
 
عجیب‌ترین نکته‌ی چادرهای عشایر برایمان شعار روحانی بر دیواره‌ی یکی از چادرها بود. پرسیدیم که آیا به روحانی رأی ‏دادید؟ گفتند آره. گفتیم چرا روحانی؟ دلیلشان ساده بود: چون در طول این چهار سال علوفه‌ی زمستانی گوسفندهایشان ‏گران نشده بود و این‌که وقتی رفتند بیمارستان برخلاف سال‌های قبل‌تر هزینه‌ها کمرشکن نبود.‏
 
زندگی ساده بود. خواسته‌های آن‌ها کوچک و شفاف بود. می‌دانستند چه می‌خواهند. دقیقاً می‌دانستند که چه می‌خواهند و ‏خواسته‌شان را با شعار روحانی روی چادرشان فریاد زده بودند. تا 3 ماه بعد آن‌ها در دامنه‌ی بینالود بودند و بعد کوچ ‏می‌کردند به سمت نیشابور. نزدیک چادرشان چشمه‌ی آبی بود و منظره‌ی روبه‌رویشان دشت سبزی گسترده در میان ‏کوه‌ها... ازشان کشک خریدیم. هر چه قدر اصرار کردیم که پول دوغ‌ها را هم حساب کنند نکردند. مهربانی‌شان را ‏به‌یادماندنی کردند.‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:سه شنبه 9 خرداد 1396 | نظرات() 

برچسب ها: بینالود ، نیشابور ،

خیام طرب انگیز و عطار فرح بخش

سه شنبه 9 خرداد 1396  12:25 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان رضوی ،

راننده‌ی آژانس پیرمردی بی‌ذوق بود. از همان صندوق عقب ماشینش معلوم بود که بی‌ذوق است. زاپاس ماشین را توی ‏جازاپاسی نخوابانده بود. همان جور یلخی انداخته بود توی صندوق و جایی برای کوله‌های ما نداشت. شانس‌مان باربند ‏داشت. کوله‌ها را سوار سقف ماشینش کردیم. برای گشت و گذار کوله به دوشی سخت‌مان بود. کوله‌ها را بردیم خانه‌ی ‏سجاد گذاشتیم و به سوی آرامگاه خیام روانه شدیم. تا رسیدیم به مزار خیام راننده‌ی تاکسی گفت: خیام هیچی نداره. برای ‏چی اومدید این‌جا؟ هیچی نداره. برای ما که هیچی نداره.‏
و ما چه قدر به بی‌ذوقی‌اش خندیدیم. ‏
شاید راست می‌گفت. اگر معماری بنای روی مزار خیام نبود شاید راست می‌گفت. معماری چیز دیگری است. معنابخش ‏است. خیام خفن بوده. خیلی هم خفن بوده. از تقویم جلالی بگیر تا قضیه‌ی خیام-پاسکال و رباعیاتش و دستگاه فکری‌اش در ‏مورد زندگی. ولی مرگ و سنگ مزار چیزی است که آدم‌ها را مثل هم می‌کند. شکوه و جلال‌شان را زیر سوال می‌برد. و ‏قشنگی کار انجمن آثار ملی ایران ساخت بنای یادبود بر سر مزار خیام بوده. هوشنگ سیحون سازنده‌ی بنای یادبود خیام بر ‏سر مزارش است. طراح مسیر درختزار بین آرامگاه خیام و عطار بوده. و کارش به حق شایسته‌ی تقدیر است. ‏
بنایی که تو را وامی‌دارد تا حتما عکسی به یادگار بگیری. تو را وامی‌دارد که حتما رفتن به سر مزار خیام را یک اتفاق بشماری. ‏تو را وامی‌دارد که با دقت و احترام به سر مزار خیام بروی. تو را وامی‌دارد که سنگ مزار را با دقت بخوانی. شکل‌های ‏هندسی بنا یادت می‌آورد که خیام ریاضیدان بوده. حفره‌های منظمی که بالای بنا آسمان را تکه تکه کرده‌اند تو را به یاد ‏ستاره‌شناس بودن این مرد می‌اندازد و شعرهایی که با کاشی‌ها روی بنا ثبت شده‌اند...‏
عصر جمعه بود و فضای اطراف آرامگاه خیام بویی از غم نداشت. صدای شاملو که مشغول خواندن رباعیات خیام بود در ‏سراسر باغ طنین‌انداز بود. دانشجوهای عکاسی آمده بودند به باغ و گله به گله مشغول عکس انداختن بودند. دخترهای‌شان ‏خوشگل و پسرهای‌شان ژیگول بودند. در فیگور گرفتن استاد بودند. دخترها برای این که از حفره‌های بالای بنای یادبود ‏عکس بگیرند روی سنگ قبر خیام دراز می‌کشیدند و لنگ و پاچه‌ها را آفتاب می‌دادند تا عکس هنری بگیرند. درک‌شان ‏نمی‌کردیم. می‌خواستیم به‌شان بگوییم اصل کار خیام است. خوش‌تان می‌آید شما هم مردید یک نفر بیاید روی سنگ‌قبرتان ‏دراز بکشد و از یک ساختمان عکس بگیرد؟ بعد یادمان آمد که خیام اهل دل بوده. گفتیم دارد آن زیر حالش را می‌برد. او ‏راضی، دانشجو هم راضی، کون لق ناراضی... ‏
فقط برای‌مان سوال شد که این دانشجوهای خوش‌تیپ از بی‌مبالاتی‌های سر خاک خیام هم عکس می‌گیرند یا نه؟ مثلا ‏کاشی‌هایی که تکه تکه کنده و تخریب شده‌اند. انگار کسی به قصد مرض داشته و افتاده به جان بعضی از کاشی‌ها. ‏
یا نمای بیرونی بنای یادبود. خزه‌هایی که روی کاشی‌ها بسته شده. این خزه‌ها کار باد است. تخم خزه‌ها را باد است که با ‏وزیدنش این سو و آن سو می‌پراکند و کاشی‌های بنای یادبود محملی فوق‌العاده برای رشد این خزه‌ها شده بودند. خزه‌هایی ‏که ویرانگرند. کاشی‌ها را نابود می‌کنند و ما در عجب مانده بودیم که چرا کسی عین خیالش نیست که این خزه‌ها را از بین ‏ببرد. ‏
آن طرف آب‌نماهای اطراف مزار سنگ یادبود طرح ساخت آرامگاه حکیم عمر خیام و احیای آرامگاه عطار و احداث خیابان ‏مشجر بین این دو آرامگاه نصب بود. ولی نیمی از نام‌ها را با تیشه پاک کرده بودند. مشهورترین نام محمدرضای پهلوی بود ‏و چه کار زشتی...‏
سید محمد از حفظ چند تا از رباعیات خیام را برای‌مان خواند. ‏
من هم قبلا رباعیات را خوانده بودم و برای خودم خیام به روایت پیمانی هم ساخته بودم: @@@
در باغ گشتی زدیم. بعد پیاده راه افتادیم به سوی بقعه‌ی عطار. قبرستان شهر نیشابور هم سر راه‌مان بود. از درخت‌های ‏بلندبالا و سایه‌های گسترده‌شان لذت بردیم و خدابیامرز گفتیم به هوشنگ سیحون و انجمن آثار ملی ایران که دیگر وجود ‏خارجی ندارد.‏
و بقعه‌ی عارف بزرگ عطار به گونه‌ای دیگر بود. آن هم باغ بود. ولی گنبد داشت و بوی امامزادگی می‌داد. قبل از عطار به ‏سراغ کمال‌الملک رفتیم و باز هم بنای یادبود سر مزار کمال‌الملک بود که ما را به خودش کشید. بنایی که هندسه‌ای ‏فوق‌العاده زیبا داشت. آبی فیروزه‌ای کاشی‌ها تو را به خودش فرا می‌خواند. ولی این بنا هم اسیر بی‌مبالاتی بوده. تکه‌هایی از ‏کاشی‌ها کنده شده بودند. حتی اثر یادگارنویسی هم باقی بود و چه‌قدر ناراحت‌کننده.‏
و بعد رفتیم به سراغ عطار. سید محمد گفت که گنبد آرامگاه دو پوش است. 8 ضلعی بنای آرامگاه را با فرشی 8ضلعی ‏پوشانده بودند. چرا گنبدها را دو پوش می‌ساختند؟ یک دلیل اصلی به خاطر فضای درونی بوده. اصل تناسب باید رعایت ‏می‌شده. هم اصل تناسب و هم اصل انرژی. نباید یک بنا ارتفاع بی‌تناسبی می‌داشت. هم سرمایش گرمایشش دچار مشکل ‏می‌شد و هم بی‌قوار می‌شد. به خاطر همین گنبد درونی بنا را با ارتفاعی پایین‌تر و متناسب می‌ساختند. اما گنبد باید از بیرون ‏نشانگر شکوه و جلال می‌بود. برای این‌که این شکوه و جلال را برساند گنبد بیرونی را بلندتر می‌ساختند. عطار از قدیم‌الایام ‏مورد احترام بود. عارفی به نام بود و از همان زمان زندگانی‌اش به نامش قسم می‌خوردند. مغول‌ها او را کشته بودند و این ‏داستان را تراژیک می‌کرد. از همان سال‌های پس از مرگش گنبد و بارو داشت تا به الان.‏
از زیارت بقعه‌ی عطار که بیرون آمدیم رفتیم به سراغ درخت‌زار پشت بقعه. عصر جمعه بود. خورشید در کار فرود آمدن ‏بود. و نسیم می‌وزید. نسیمی بهاری و زندگی‌بخش. فرحناک. نسیم می‌وزید و توت‌ها را از بالای درخت توت‌ها می‌تکاند ‏پایین. بچه‌ها مغشول توت تازه خوردن شدند. اما خنکای بادی که از میان درختان می‌وزید خلسه‌آور بود. آدم را وامی‌داشت ‏که روی نیمکتی بنشیند. خودش را رها کند در بادی که صورت را نوازش می‌داد. آن قدر نور خورشید و بادی که در پشت ‏بقعه‌ی عطار می‌وزید خواستنی و خلسه‌آور بود که نمی‌شد جز نشستن و زل زدن کاری کرد. حتم عرفان از همین‌جاها سر بر ‏آورد. حتم عطار در این گونه نسیم‌های بهاری می‌نشست و از غور و تفحص در درون به انتهای لذت می‌رسید... کسی نبود. ‏خلوت بود. خودمان بودیم. و جالبی‌اش این بود که همه‌ با هم دل‌مان می‌خواست در میان درخت‌ها بنشینیم و خودمان را به ‏باد بسپریم. 15دقیقه-20 دقیقه همین بود کارمان... و فرح‌انگیزی بقعه‌ی عطار را با تمام وجود تجربه کردیم...‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:سه شنبه 9 خرداد 1396 | نظرات() 

برچسب ها: خیام ، عطار ، کمال الملک ، نیشابور ،
  • تعداد کل صفحات:6  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6