تبلیغات
حاج سیاح - مطالب اسفند 1395

مشهد - 3

یکشنبه 22 اسفند 1395  04:48 ق.ظ

نوع مطلب :خراسان رضوی ،

از دهانه‌ی ورودی ایستگاه مترو در میدان بسیج مشهد پایین رفتم. خبری از دست‌فروش‌ها و دونات‌فروش‌ها نبود. دونات‌ها ‏را دکه‌های نان قدس رضوی می‌فروشند و از دکه های روزنامه فروشی هم فت و فراوان‌ترند. اولین چیزی که توجهم را جلب ‏کردم، تبلیغات روی پلکان بود. سرم را که برگرداندم دیدم عه،‌چه جالب... آدم‌ها به دیوارهای اطراف پلکان آن قدر توجه ‏ندارند. ولی به فضای زیر پای‌شان چرا. مشهدی‌ها از فضای زیر پلکان برای تبلیغات استفاده کرده بودند. و البته نه تبلیغات ‏بازرگانی، تبلیغاتی در مورد احترام به سالمندان و بازیافت زباله و این‌ها.‏
تا وارد فضای زیرزمین شدم دیدم متروی سمت راستم است. ولی هر چی گشتم باجه‌ی بلیط‌فروشی را پیدا نکردم. خدایا. ‏این گیت ورودی، این هم گیت خروجی. این نگهبانی. پس بلیط فروشی کجاست؟ از مسئول نظافتی که جارو خاک انداز به ‏دست مشغول بود پرسیدم. گفت برو از کتابفروشیه بگیر. اول فکر کردم سرکارم می‌گذارد. کمی صبر کردم. نگاهش کردم. ‏یک خانم و آقا هم همین سوال را ازش پرسیدند. به آن‌ها هم کتابفروشی را نشان داد. رفتم سمت کتابفروشی و دیدم بله... ‏آقای کتابفروش بلیط فروش هم هستند!‏
ایستگاه مترو حالتی خودمانی داشت. قطارهای دو واگنه‌ی مترو هم مزید بر علت شده بودند. کوچولوهای دوست داشتنی. ‏حس کردم آقای راننده‌ی مترو برای همه‌ی آدم‌های توی ایستگاه صبر می‌کند تا سوار شوند. هول دادنی نبود. توی مترو هم ‏خبری از دستفروش نبود. ولی خب... آن نور مهتابی توی واگن‌های مترو غریبگی می‌آورد. آدم‌ها را به سکوت وامی‌دارد...‏
ایستگاه پارک ملت پیاده شدم. درست جایی که مترو از زیرزمین به بالای زمین می‌آید و از وسط بزرگراه راه خودش را ‏می‌گیرد و می‌رسد تا وکیل‌آباد. بالای ایستگاه پر بود از مغازه. همه جوره: اسنک فروشی، ساندویچی، کتابفروشی، ‏لوازم‌التحریر، لوازم خانگی، لباس فروشی... روی در لباس فروشی نوشته بود "فروش لباس زیر زنانه از ساعت 14 به بعد". ‏حکمتش را نفهمیدم. یاد این افتادم که مغازه‌دارهای مشهدی شکم سیری کار می‌کنند. ظهر هدایایی که باید بعد از هر ‏مصاحبه به مشتریان شرکت می‌دادم تمام شده بود. خواستم همان موقع بروم چیزی بخرم که لنگ نمانم. ساعت 2 بود. هر ‏مغازه‌ای می‌رفتم بسته بود. بسته در حد پایین بودن کرکره... آقای رییس می‌گفت مغازه‌دارهای مشهدی از صبح تا ظهر کار ‏می‌کنند. از ساعت 1-2 تا ساعت 4-5 هم تعطیل می‌کنند. ‏
خواستم توی پارک ملت چرخ بزنم. گفتم چیزی ندارد. وقتت محدود است. کمی اطراف اتوبوس‌های شرکت واحد تاب ‏خوردم. روی شیشه اتوبوس‌ها مبدا و مقصدشان بود. ولی خبری ازین که قیمت چه قدر است نبود. شنیده بودم که مشهد یکی ‏از کامل‌ترین خطوط اتوبوس‌رانی شهرهای ایران را دارد و در این زمینه به مراتب از تهران بهتر است. تجربه نداشتم. برای ‏تجربه کردنش هم وقت زیادی می‌خواست. بی‌خیال شدم.‏
رفتم سمت بوستان کتاب. فضای بزرگی بود که از زیر بزرگراه و ریل‌های مترو رد می‌شد و دو طرف پارک را به هم متصل ‏می‌کرد. کتاب نمی‌خواستم بخرم. ولی باز جذب کتاب‌فروشی‌ها شدم. هدیه برای مشتری‌ها مانده بود. صنایع دستی و لوازم ‏دکوری موجود بود. ولی به سقف قیمتی که برایم تعیین شده بود نمی‌خورد.‏
ترنجستان خلیج فارس توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما همان فروشگاه‌های زنجیره‌ای کتاب‌فروشی است که در مقابل ‏شهر کتاب‌ها راه افتاده‌اند. یک شعبه‌ی بزرگ‌شان توی تهران خیابان شریعتی پایین‌تر از میرداماد بود... و تف به هر چیزی ‏که بویی از حمایت دولت و حکومت را دارد.‏
چه اتفاقی افتاد؟ ‏
ماگ قشنگی بود. انگار که یک لحاف چهل تکه را دورش دوخته باشند. قیمتش هم خوب و مناسب بود. پرسیدم که این ‏ماگ‌ها جعبه دارند؟ گفتند نه. تعداد نسبتا بالایی می‌خواستم. 20 تا. بدون جعبه نمی‌شد. گشتم و ماگ دیگری را پیدا کردم. ‏ساده بود و قاشق هم همراهش بود. سورمه‌ای بود با زمینه‌ای از ستاره‌های سفید و هشت پر. گفتم این‌ها جعبه دارند؟ گفتند ‏بله دارند. گفتم 20 تا می‌خواهم. آقای فروشنده‌ی ترنجستان نگاه کرد دید از آن 20 تا ندارد. دیدم جعبه‌های زیادی از ‏ماگ‌های دیگر هم دارد. گفتم می‌شود جبعه‌های این‌ها را بدهی با آن ماگ چهل تکه ببرم؟ ماگ چهل تکه گران‌تر هم بود. ‏گفت آن وقت این‌ها خودشان بی‌جعبه می‌مانند که! جوابش این قدر ابلهانه بود که لحظه‌ای درنگ نکردم. زدم از مغازه ‏بیرون. کاسب نبود. اگر کاسب بود دو دو تا چهارتا می‌کرد. پیش خودش حساب می‌کرد که آن بدون جعبه‌ها گران‌ترند و ‏جعبه‌دارها ارزان‌ترند و اگر کسی هم بخواهد دانه دانه بخرد زیاد در بند جعبه داشتن نداشتن نخواهد بود... استدلال نکرد ‏دیگر. کاسب نبود. حقوقش تامین بود. 20 تا کمتر بیشتر برایش مساله نبود. 250 هزار تومان کمتر بیشتر فروختن در یک ‏روز مساله نبود برایش... سر همین است که می‌گویم تف به دولت و حمایت دولت.‏
سوار مترو شدم و برگشتم سمت میدان شریعتی. این بار توی مترو سر و کله‌ی یک گدا پیدا شده بود. ملت هم کمکش ‏می‌کردند و پول می‌دادند بهش. سر میدان سوار تاکسی شدم به مقصد کوه‌سنگی. 1000 تومان گرفت. پارک کوه‌سنگی در ‏شب اسفندماهی خلوت بود. حتم دو هفته‌ی دیگر غلغله می‌شد. ولی حالا خلوت بود. جان می‌داد برای پسردخترها که در ‏تاریکی راه بروند و از وجود داشتن همدیگر لذت ببرند. ولی خبری نبود. حراست و نگهبان‌های پارک همه جا بودند. بی‌سیم ‏به دست برای خودشان می‌چرخیدند. گه گاه صدای خنده‌های زنانه‌ی گروهی بلند می‌شد. از چایخانه‌های توی پارک بود. ‏جمع‌های چند نفره‌ی دختر پسری که مشغول قلیان کشیدن بودند. پارک کوه سنگی استخر و حوض‌های بزرگ زیاد داشت. ‏همه‌شان هم خشک بودند. سوال برایم این بود که در زمان رونق مسافر این حوض‌ها را با چه آبی پر می‌کنند؟ ‏
از کوه سنگی کشیدم رفتم بالا. تمام مصنوعی شده بود. همه پلکان و نرده. درخت هم کاشته بودند. در خاکی که آن هم ‏اضافه‌شده به فضای کوه بود. کوه سنگی: ورقلمبیدگی سنگی زمین مشهد در میانه‌ی شهر. فکر می‌کردم از بالای کوه‌سنگی ‏می‌توانم شهر را ببینم. 5 دقیقه‌ای رسیدم بالا. مزار شهدای گمنام بود و ماکتی از شهر مشهد و گنبد حرم امام رضا و ‏راه‌آبه‌هایی که به سوی حرم جاری بودند. ولی شهر مشهد تمام و کمال زیر پایم نبود. اولین معارض همان برج اول پارک ‏کوه سنگی بود که هر منظره‌ای را کور کرده بود. تف به شهرداری‌ها که به خاطر دو زار پول گند می‌زنند به هر چه منظره. ‏باد شدیدی می‌وزید. بادش سوز داشت. بادگیرم در مقابلش تنم را گرم نگه می‌داشت. ولی صورت و گوش‌هایم زمهریر شده ‏بودند. سریع سک سک کردم و دویدم آمدم پایین. ‏
باید شام می‌خورم. نمی‌دانستم کجا شام بخورم. راه افتادم سمت میدان شریعتی. وقت کم بود. کمی در طول خیابان به سمت ‏میدان شریعتی راه رفتم. شاید که ماشینی برایم بوق بزند و سوارم کند. 200 متر راه رفتم. هیچ ماشینی برایم نایستاد. همین ‏جوری از کنارم رد می‌شدند. رسم نبود انگار که مسافر سوار کنند. بی‌خیال شدم. از کنار چند تا رستوران خلوت رد شدم تا که ‏دکور یک تهیه‌ غذای خانگی من را گرفت. خلوت خلوت هم بود. هیچ مشتری‌ای نداشت. کشته مرده‌ی نمای چوبی‌اش شدم. ‏وارد شدم. مادر و دختری پشت دخل نشسته بودند. غذای روز دوشنبه‌شان استانبولی بود. سفارش دادم به همراه یک ماست ‏و نشستم روی نزدیک‌ترین صندلی رو به خیابان. با صحرا کمی گپ زدم که آمده‌ام شام و این حرف‌ها. بعد هم شام را ‏آوردند و خوردم. بدوک نبود. ایده‌ی کمی لوبیا چیتی ریختن کنار گوشت روی استانبولی را پسندیدم.‏
رفتم میدان شریعتی. یک مغازه‌ای همه جور شلوار می‌فروخت 38 تومان. شلوار لی‌هایش را نگاه کردم دیدم همه دگمه‌ای و ‏فاق‌کوتاه. طلبکار به طرف گفتم آقا فاق‌بلند نداری؟ آماده بودم که مثل ترنجستان خلیج فارس با عزت نفس از مغازه بزنم ‏بیرون. این یکی ولی کاسب بود. من را برد آن طرف مغازه و گفت این‌ها فاق‌بلندند. جنسش جور بود. یک شماره 44 ‏پوشیدم و بعد یک شماره 46 و دومی اندازه‌ام بود. پولش را سلفیدم و دلم خوش شد که شب عیدی درسته وقت ندارم ولی ‏نونوار می‌شوم.‏
از یک فروشگاه عرضه‌ی محصولات سفال همدان هم 10 تا بشقاب سفالی پایه‌دار خریدم. باید برای‌شان کادو می‌گرفتم. ‏افتادم پی کاغذ کادو. اسم خیابانه هم دانشگاه بود. فکر می‌کردم چون اسمش دانشگاه است به هر حال لوازم‌التحریرفروشی ‏و کتاب‌فروشی خواهد داشت... ولی دریغ. کفش‌فروشی‌های شیک. عرضه‌ی محصولات چرم مشهد. برج آلتون و پاساژهای ‏چند طبقه. رستوران پسران کریم. حسرت خوردم که چرا برای شام رفتم آن رستوران کوچک خانگی. می‌توانستم بروم ‏رستوران خفن مشهد. ولی بعد گفتم صفای آن‌جا بیشتر بود. روزی‌رسان خداست. قسمت آن مادر و دختر بوده که یک شام ‏بیشتر بفروشند. این بازی‌های رزق و روزی آدم‌ها همیشه عجیب غریب و مبهوت‌کننده بوده...‏
رسیدم به میدان شهدا. آدرس گرفتم. گفتند برو جلوتر بعد از مدرسه یک لوازم‌التحریرفروشی هست. رفتم و رفتم. تا که ‏رسیدم به فروشگاه شازده کوچولو: عرضه‌ی بازی‌های فکری کودکان و لوازم‌التحریر. مغازه زیرزمین بود. پله می‌خورد ‏می‌رفتی پایین. نورپردازی قوی‌ای نداشت. چند تا مهتابی مغازه را روشن کرده بودند. توی مغازه چند پدر و مادر بودند و ‏بچه‌های 4-5 ساله‌ای که تاتی تاتی می‌کردند. مشغول دیدن و خریدن بودند. کاغذکادو خریدم و داشتم راه می‌افتادم از ‏مغازه بزنم بیرون که عکس‌های توی راه‌پله جذبم کردند... واااای... من وارد یک مغازه‌ی تاریخی شده بودم. عکس صاحب ‏مغازه با مصطفی رحماندوست بود و دو تا عکس کنار هم که من را تکان داد: عکس بازدید بچه‌های مهدکودک در سال ‏‏1363 از فروشگاه شازده کوچولو. بچه‌های قد و نیم‌قد بودند و کاپوت یک پیکان جوانان قناری هم گوشه‌ی عکس افتاده ‏بود. و از همان زاویه عکس دیگری در سال 1393... ستایش‌برانگیز بود. این که یک مغازه آن هم از نوع کودک و نوجوان ‏‏30 سال دوام آورده ستایش‌برانگیز بود... خیلی حال کردم...‏
سوار آخرین متروی شب اسفندی مشهد شدم و خودم را به هتل رساندم. خیلی راه رفته بودم. بی هیچ بهانه‌ای خواب رفتم.‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:یکشنبه 22 اسفند 1395 | نظرات() 

مشهد - 2

دوشنبه 16 اسفند 1395  05:00 ب.ظ

نوع مطلب :خراسان رضوی ،

صبح که راه افتادم هوا ابری بود. ولی فکر نمی‌کردم تا ظهر تبدیل به بارانی یکریز شود. بارانی که تا نیمه‌شب یک‌روند و ‏بدون تنبلی بارید. قشنگ بود. روی میز اتاق انتظار ارباب‌رجوع روزنامه‌ی خراسان دیروز بود. سالمرگ واعظ طبسی خبر ‏صفحه‌ی اولش بود. تعجب کردم که یک سال گذشته است. همکارهای مشهدی گفتند طبسی نه... شاه خراسان. گفتند ارباب ‏ایران بوده این مرد. می‌دونی آستان قدس چه‌قدر پولداره؟ گفتم آره... کلی شرکت و کارخونه توی مشهد برای آستان ‏قدسه. مثلا همین نان قدس رضوی که من خیلی بهش ارادتمندم. گفتند اینا که هیچی نیست. دولت کسری بودجه می‌یاره میاد ‏از آستان قدس قرض می‌کنه. یعنی اندازه‌ی کل ایران آستان قدس پول داره... گفتم آره. درست می‌گید. زمان جنگ ایران ‏عراق هم آستان قدس بود که به دولت پول قرض می‌داد... بعد صحبت کشیده شد به این که مشهدی‌ها پولدارند. پولدار و ‏البته حسابگر. آقای رئیس این را می‌گفت. نگاه به مغازه‌ها و رستوران‌ها و خانه‌ها و ماشین‌های زیر پای مشهدی‌ها بیندازی ‏می‌فهمی که خوب پول‌دارند. ولی از آن طرف هم به شدت حسابگرند. نمی‌دانستم...‏
عصری راننده‌ی آژانسی که من را از سر کار  به هتل برمی‌گرداند از آن پولدارها بود. یعنی از آن پولدارها که نابود شده ‏بود. لهجه‌ی مشهدی غلیظی داشت. ماشینش پراید بود. آدرس‌ها فراموشش شده بود. گفت همه‌اش تقصیر این پدیده است. ‏ذهنم معیوب شده. فکر کردم تیم فوتبال پدیده را می‌گوید. ولی گیج بازی درنیاوردم. چیزی نگفتم. احتمال پدیده‌ی شاندیز ‏را هم دادم. دومی بود. سهام پدیده. گفت اشتباه بزرگ زندگیم این بود که تمام سرمایه‌ی زندگیمو بردم برای سهام پدیده. ‏همه‌ی تخم‌مرغ‌هایش را توی یک سبد چیده بود. گفت پولم نابود شده. گفتم احتمالا کسی باج خواسته بوده و نداده بودند و ‏آن‌ها هم این‌طوری کله‌پایش کردند. وگرنه پروژه‌های پدیده که همه پیشرفت داشتند... گفت منم همین فکر را می‌کنم. ‏بعد شروع کرد به تعریف کردن اعتراضاتی که برای برگرداندن حق و حقوق سهام‌داران توی مشهد شکل گرفته. گفت دو ‏هفته‌ی تو خیام شمالی بزن بزن خیابانی شد. پارسال ریختیم جلوی استانداری و بعد که به اعتراض‌مان توجه نکردند ریختیم ‏توی استانداری و هر چه دست‌مان می‌آمد خرد و خاکشیر کردیم. گفت برای این پرونده یک جانبازه را گذاشته‌اند که ما ‏دل‌مان بسوزد. ولی صحبت 3-4 میلیارد تومان پول من است. حرف بیخود می‌زد من او را هم کتک زدم. حالا حسرتش این ‏بود که محکوم به 2 سال حبس تعلیقی شده. گفت اگر حبس تعلیقی نبودم... یک سال و نیم از حبس تعلیقیم مونده تا رفع ‏پیگرد قانونی بشم... اگر تعلیقی نبودم چنان اعتراض‌ها رو سازماندهی می‌کردم... حتما طلبم رو پول می‌کردم. تمام زندگیم ‏یک شبه نابود شده... نگاه نکن که الان مثل تخم چشم‌هام مواظب این پرایدم. من روزگاری بی ام و ال آی سوار می‌شدم. ‏برگه‌ی سهامش را از جیبش درآورد بهم نشان داد. راست می‌گفت. 53 هزار سهم پدیده را برای پسرش خریده بود. ‏می‌گفت این 53000 را ضربدر 12000 کن... حدود 600-700 میلیون تومان پول من است. هیچی به هیچی... این تازه ‏کوچیکه‌ست...  گفت حالا شده‌ام راننده آژانس. آخرسر بهش گفتم برایم یک فاکتور آژانس بده. خطش در حد اول ‏ابتدایی‌های دهه‌ی شصت بود. ازم پرسید طلب را با ط دسته‌دار می‌نویسند؟ گفتم آره. و در عجب ماندم که طرف سواد ‏نوشتن 2 تا کلمه قبض فاکتور را ندارد. چطور توانسته بود به سرمایه‌های چند میلیاردی برسد و بعد این جوری سرمایه‌اش ‏نابود شود... آخرسر این سوال که سرمایه‌اش از کجا آمده بود بیخ گلویم ماند...‏
تا لباس عوض کنم و کمی بیاسایم شب شده بود. اذان مشهد نیم‌ساعت از تهران جلوتر است. مثل این است که همه‌اش نیم ‏ساعت ساعتم عقب است. پیاده راه افتادم به سمت حرم. برنامه داشتم که هم چهارراه نادری بروم و هم میدان 17 شهریور. ‏هنوز خرید عید انجام نداده‌ام برای خودم. وقت نمی‌شود. تا سه‌شنبه که درگیر اینجا ام. هفته‌ی بعد هم همین‌طور. در ‏گوشه‌ای دیگر. و بعد هم که دیگر عید است. بی‌خیالی طی کردم. کلاه کاپشن را انداختم روی سرم و د برو که رفتیم. باران ‏صفای دیگری به شهر داده بود. زیر باران شیر داغ خوردم و حرم‌گردی کردم. صحن‌های اطراف همه سنگی و لیز بودند. ‏جان می‌دادند برای پاتیناژ و لیز لیز خوردن...‏
بعد از صحن جمهوری رفتم سمت خیابان طبرسی. ویرم گرفت اتوبوس سوار شوم بروم وکیل‌آباد. اما گفتم شاید آرامگاه ‏نادر باز باشد و بتوانم به بهانه‌ی آن بعدها کمی در مورد آن بخوانم و بدانم. راه افتادم. مشهد واقعا نمونه‌ی متعالی صنعت ‏گردشگری است. این حجم از هتل‌ها،‌ رستوران‌ها، بازارچه‌ها و زنجیره‌هایی که فقط و فقط به خاطر مسافران شکل گرفته ‏فوق‌العاده است. هنوز هم در حال ساخت و ساز است. برج‌هایی بزرگ‌تر و عظیم‌الجثه‌تر سعی بر خراشیدن آسمان دارند. ‏باید هم آسمان را بخراشند. این حجم از مسافر حتی در ایام آف سال ضامن وجود همه‌ی این‌هاست... و چه قدر خوب می‌شد ‏اگر شهرهای ایران هر کدام می‌توانستند خودشان باشند. می‌توانستند هویت خودشان را داشته باشند و به خاطر هویت ‏یکتای‌شان جذب مسافر کنند. چه قدر خوب می‌شد هر گوشه‌ی ایران می‌توانست جذب مسافر از همه‌ جای دنیا داشته ‏باشد... مشهد خودش است. امام رضا است. طرقبه و شاندیز است. بازارچه‌های بی‌شمار اطراف حرم است. و به خاطر خودش ‏بودن این همه مشتری دارد. 
باران می بارید. کلاه کاپشنم را روی سرم انداخته بودم و دست در جیب می رفتم. سریع رسیدم چهارراه نادری. یا به روایت رسمی چهارراه شهدا. مشهد هم طاقت باران نداشت. خیابان‌ها از باران استخر شده ‏بودند و راننده‌ها پیاده‌ها را نمی‌دیدند و آب می‌پاشیدند و می‌رفتند.‏ نبش چهارراه اثر هنری تجسمی جالبی به چشم می خورد. یک حلقه فیلم قدیمی که از تویش چند متر نگاتیو آمده بود و بیرون و روی نگاتیوها هم عکس های جنگ ایران و عراق و جبهه بود. پایینش هم اسم اثر (125 میلیمتری) و اسم صاحب اثر و شماره پیامکی برای رای دادن به آن. ازین کار مجلسی های شهرداری شهرهای بزرگ.
دور تا دور مجموعه‌ی نادرشاهی نرده‌کشی شده بود. و بسته بود. چرا باید بسته باشد؟ حداقل پارک اطرافش می‌توانست باز ‏باشد. دور تا دور فضای سبزش نرده‌هایی بودند با طرح تبر. خشن مثل خود نادرشاه. آن درخت‌های تنومند را هم از پا ‏می‌انداختند و سرنیزه می‌کاشتند قشنگ‌تر می‌شد به نظرم. درختی که نتوانی بغلش کنی چه فایده دارد آخر؟ دور تا دور نرده ‏و ورودی نفری 2500 تومان و برای جماعت عرب هم نفری 15000 تومان.‏
راه افتادم طرف خیابان آخوند خراسانی. خودم را در شهر بارانی رها کردم. بورس پرده‌ فروشی‌ها. بورس لوازم ‏الکتریک‌فروشی‌ها. بین آن همه مغازه‌ی یکسان یکهو یک لوازم‌التحریرفروشی. فروشنده‌اش مهربان نبود. وگرنه می‌رفتم ‏دفترچه یادداشت می‌خریدم. هوس دفترچه یادداشت خریدن کرده بودم. مثلا بروم دفترچه یادداشت پرتقالی بخرم. بعد ‏شروع کنم به نوشتن یک داستان عجیب و غریب از هم‌زمانی‌ها. در حد رمان‌های پل استر. ولی نشد. رفتم و رفتم تا رسیدم ‏به میدانی که بنایی با یک گنبد سبز بزرگ در وسطش بود. از آسفالت خیس و سیاه دور میدان پریدم رسیدم به خود بنا. بنای ‏گنبد سبز. دور تا دورش چرخیدم. اسیر بارش تند و تیز و به هم پیوسته‌ی قطرات باران در نور پروژکتورهای بالای گنبد ‏شدم. رفتم توی بنا. پولی نبود. با آقای نگهبان که در گرمای بخاری برقی نشسته بود سلام علیک کردم. تویش کوچک بود. ‏گنبدش بزرگ‌تر بود انگار. قبری بود و دور تا دور هم چیز خاصی نبود. زنانه مردانه هم کرده بودند. با یک پرده‌ی سبز. قبر ‏متعلق به یک آخوند صاحب کرامت بود گویا. برایم مهم نبود. از کرامتش مرا چه حاصلی گفتم و خواستم بزنم بیرون. ‏نگهبان بهم گفت بفرما چای. مرا به داخل اتاقکش تعارف زد. گفتم ممنون. گرسنه‌ام بود تا تشنه. ولی بعدش پشیمان شدم. ‏شاید خیس و تلیس بودنم حس هم‌دلی‌اش را برانگیخته بود. باران می‌بارید و من همین جوری زیر باران توی خیابان‌های ‏مشهد بالا و پایین می‌رفتم. اولین رستورانی را که یافتم واردش شدم. مشتری‌ها قریب به اتفاق عرب بودند. عرب‌هایی با ‏چفیه‌های چهارخانه‌ی قرمز. شبیه به عربستانی‌ها. پر سر و صدا غذا می‌خوردند. پیشخدمت را صدا می‌کردند. نفری دو تا غذا ‏سفارش می‌دادند. نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. غذایم را خوردم و زدم بیرون. آمدم سمت فلکه آب. رسمی‌اش شده میدان ‏بیت‌المقدس مثل این‌ که. همان فلکه آب بهتر است. مغازه‌های اطراف حرم کسل‌کننده بودند. همه کپی پیست هم. مهر و ‏تسبیح. زرشک و نبات و کشمش نخود. سوهان. اسباب‌بازی‌های کوچولوی مسخره. انگار 4 تا مغازه را هی کپی پیست کرده ‏بودند تا آخر بازار رضا.‏
پاهایم به ذوق ذوق افتاده بودند. تاکسی سوار شدم و خودم را به هتل رساندم. میدان 17 شهریور و خرید نرفتم. قبر نادر هم ‏نافرجام ماند. ولی راضی بودم. باران حالم را جا آورده بود.‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:یکشنبه 22 اسفند 1395 | نظرات() 

مشهد - 1

یکشنبه 15 اسفند 1395  04:57 ب.ظ

ساعت 4 صبح بیدار شدم. باید صبح زود می‌رفتم. محمد می‌گفت ایران‌ایر معمولاً کمتر تأخیر دارد. به موقع توی فرودگاه ‏باش. تنهایی رفتن یک جوری‌ام بود. زیاد پیش نیامده که تنهایی بخواهم مسافرت بروم. ولی این بار کاری بود و به ناچار. ‏صحرا می‌گفت خدا خیلی دوستت دارد. همین چند وقت پیش بود که غر زده بودم 5سال است مشهد نرفته‌ام. اصلاً طلسم ‏شده. و بعد به ناگاه این کار جدید جور شد: مصاحبه با مشتریان یک شرکت و تهیه‌ی نقشه‌ی ذهنی آن‌ها. کار جدید و نویی ‏بود. توی ایران فقط یکی دو مورد اجرا شده بود. از پرسشنامه و نظرسنجی به مراتب بهتر بود. باید مصاحبه‌های نیم‌ساعته و ‏عمیقی انجام می‌دادم... خروجی‌هایش هم مدیرپسندتر بود. 4 صبح بیدار شدم. تا ریشم را با ماشین بزنم و مسواک بزنم و ‏لباس‌ها را بپوشم ساعت شده بود 4:30. و تا سوار ماشین شوم و برسم به ترمینال دوی مهرآباد ساعت شد 5:15. ‏
همان موقع رفتم توی صف گرفتن کارت پرواز و مناسک قبل از پرواز. صفی برای دریافت کارت پرواز. بعد درآوردن کت و ‏کمربند و گذاشتن موبایل و کوله و کیف پول توی سبد برای گذر از گیت بازرسی. بعد کنده شدن سربرگ بلیط. پایین رفتن ‏از رمپ‌ها. سوار اتوبوس‌های ‏cobus‏ شدن و رسیدن به پلکان ورودی ایرباس 330. مناسک قبل از پرواز برایم معناهای ‏زیادی داشت. خیلی نمادین بود. انگار که اگر آن صف دریافت کارت بلیط و بازرسی و رمپ‌ها و اتوبوس سوار شدن نبود، ‏هواپیما آن حس شکوه را از دست می‌داد...‏
هواپیما را دوست نداشتم. ایضاً هواپیما را هم 5 سال بود که سوار نشده بودم. چه لحظه‌های برخاستنش که دل و روده‌ام به ‏هم پیچید و دردی عجیب تمام مغزم را پر کرد و چه آن وسط‌ها که باز در حالت خودکار پرواز هم بالا پایین می‌شد و دلم ‏هری می‌ریخت پایین... 1 ساعت پرواز بود و به خیالم می‌توانستم 1 ساعت بخوابم. ولی دریغ از یک لحظه چشم بر هم ‏گذاشتن. دلم هی هری می‌ریخت پایین و ژلاتین توی کله‌ام در تلاطم دائم بود. صبحانه و لبخندهای ملیح مهمان‌دارها هم ‏چاره‌ی کار نبودند.‏
توی هواپیما مستند تهران‌گردی گذاشته بودند. نمی‌دانم چرا. چون مقصد مشهد بود. قاعدتاً باید جاذبه‌های مشهد را معرفی ‏می‌کردند. ولی داشتند جاذبه‌های تهران را معرفی می‌کردند: متروی تهران. کاروانسرای قصر بهرام که نرفته بودم و دلم ‏خواست...‏
رسیدم به فرودگاه مشهد. به صحرا و خانواده خبر دادم که زنده رسیده‌ام. ای زمین محکم زیر پا چه‌قدر تو نعمتی... با ‏راننده‌ی شرکت که آمده بود دنبالم یک راست رفتم به شرکت. با آقای مدیر چای خوردم و کمی گپ زدیم. خودش کرد ‏بود و حالا آمده بود مشهد. مأموریت‌های این‌جوری را دوست نداشت. می‌گفت شما بچه و زن نداری برات مشکلی نیست. ‏چیزی نگفتم. وسایلم را توی اتاقی که برایم در نظر گرفته بودند چیدم و شروع به کار کردم.‏
از همه بیشتر یکی از مشتری‌ها یادم ماند. وسط صحبت‌ها گرم نظرهای کارشناسی خودش شده بود: این‌جوری میشه که ما ‏وارد دموکراسی‌های اداری و معطلی‌هاش می‌شیم... نخندیدم. توی دلم قربانش رفتم که بوروکراسی و دموکراسی برایش ‏یک واژه بودند.‏
ساعت 4:15 کار را تعطیل کردم. با راننده‌ی شرکت رفتیم به هتلی که رزرو کرده بودند. ناهار افتضاحی بهم داده بودند. ‏همیشه از رستوران‌هایی که جوجه را می‌توانند به بدترین شکل و غیرقابل خوردن کباب کنند حرصم گرفته. حالا من عاشق ‏گوجه هم هستم و بی گوجه برایم رنج است... ولی هتل هم به گروه خونی‌ام نمی‌خورد. مجلل‌تر ازین حرف‌ها بود. ساک ‏کهنه و درب و داغان و کوله‌پشتی‌ام اصلاً با فضای ورودی هتل و مبلمان‌ها هم‌خوانی نداشت. وارد قصر شده بودم. پادشاهی ‏بلد نبود. گدایی هم بلد نبودم. تمام درد این است که نه پادشاهم و نه گدا. میانه‌ی میانه‌ام و چه درد بزرگی‌ست میان‌مایه ‏بودن. من را دعوت کردند که بروم بنشینم توی لابی. بعد یک خانم خیلی خندانی آمد و خوشامد گفت و کارت ملی من را ‏گرفت. رفت دنبال کارها. برایم آب‌پرتقال هم آوردند. تو دلم گفتم نه به آن همه مسافرتم که چادرخواب و بیابان‌خواب ‏بودم، نه به این یکی. ‏
همان خانمه آمد دنبالم. خیلی می‌خندید و سعی می‌کرد خوش‌رو باشد. تو دلم می‌گفتم رو آب بخندی. خنده داره مگه؟ تا ‏طبقه‌ی دهم همراهیم کرد. آسانسورهاش هوشمند بودند. 8 تا آسانسور داشت. بعد روی یک تابلو شماره طبقه‌ات را ‏می‌زدی و نزدیک‌ترین آسانسور به تو معرفی می‌شد تا سوارش شوی. یاد آسانسورهای دانشکده جدید مکانیک دانشگاه ‏تهران افتادیم که 6 تا بودند و این سیستم را نداشتند و چه اتلاف انرژی وحشتناکی داشت. چون هر کس برای خودش ‏آسانسورها را بالا پایین می‌کرد و گاه همزمان چند آسانسور می‌رسیدند... توضیح داد که منفی یک صبحانه می‌دهند و سه و ‏چهار شام و ناهار می‌دهند و سونا و جکوزی و ماساژ ترکی چه ساعتی است. و در اتاق کارتی است و 600 مگابایت اینترنت ‏دارید و فلان و بهمان. زیادی مجلل بود. حوصله‌ام سر رفت. تشکر کردم ازش. دست از سرم برنداشت. روی یک کارت هتل، ‏شماره اتاق من را و اسم و شماره موبایل خودش را هم نوشت که اگر کار داشتی بزنگ. بالاخره دست از سرم برداشت و ‏رفت.‏
سرم درد می‌کرد. کورخواب شده بودم. حال و حوصله‌ی خواب را نداشتم. با خانواده حرف زدم. و همین‌طور با حامد که رفته ‏بود زاهدان. زاهدان را هم دوست داشتم. ولی بین مشهد و زاهدان باید یکی را انتخاب می‌کردم. صحرا نبود. حضور فیزیکی ‏چیز دیگری است. تنهایی اذیت کننده بود. باید می‌رفتم حرم و اظهار ارادت می‌کردم. راه افتادم. از هتل سوپرلوکس 5 ستاره ‏تا حرم 20 دقیقه پیاده راه بود. 2 کیلومتری می‌شد. یک راست رفتم حرم. برایم مشهد هنوز تنها معنای حرم امام رضا را ‏دارد و هنوز با خیابان‌های دیگرش غریبه‌ام. این تکه‌ی فلکه‌ی آب تا باب‌الرضا حس ناامنی بهم می‌دهد. حس جیب‌برها و ‏مغازه‌های بنجل و آشغال بنداز. و بعد می‌رسم به دروازه‌های حرم و احساس امنیت تمام وجودم را می‌گیرد... سلام علیک ‏می‌کنم و آرام آرام راه می‌افتم.‏
از باب‌الرضا رفتم سمت موزه‌های فرش و موزه‌ی آستان قدس. تعطیل بودند. از بدی‌های سفرهای ماموریتی همین است. ‏شهرهای ایران هنوز به سبک قدما در روز زنده هستند. حتی در غروب آفتاب هم زنده نیستند. می‌میرند. ارائه‌ی خدمات ‏فقط در روز صورت می‌گیرد. نه به موزه فرش می‌رسیدم و نه به مجموعه موزه‌های آستان قدس.‏
اشکال ندارد. از صحن آزادی وارد شدم. کفش‌هایم را درآوردم. همراه جمعیت شدم. همه به یک سمت. مردان عرب با ‏دشداشه‌ها. آخوندی پیر و خمیده و من با کاپشن آب و تریپ اسپرت. از همه نوع. آرام بودم. نه برتر از آن‌ها بودم و نه ‏کمتر. هم‌سطح بودیم. میان‌مایگی آزاردهنده نبود. به ضریح نزدیک شدم. حوصله‌ی له کردن و له شدن نداشتم. همراه با ‏جمعیت بیرونی به سمت خارج بارگاه رانده شدم. رفتم تا پلکانی که به زیرزمین می‌رفت. ضریح زیرزمین خلوت بود. خودم ‏را چسباندم به پنجره فولاد و از تصمیم‌های بزرگ زندگی‌ام گفتم. و از خدا خواستم که کمکم کند. نمی‌دانستم. واقعا ‏نمی‌دانستم که خوب چیست و بد چیست. آدم هیچ وقت نمی‌داند بد و خوبش چیست. هر چه قدر هم ابزارهایش وسیع‌تر و ‏دانسته‌هایش بیشتر و دیدش بازتر می‌شود باز هم نمی‌داند چی خوب است چی بد است. نماز خواندم. سرم گیج می‌رفت. ‏همان نزدیک ضریح زیرزمین نماز خواندم و بعد بلند شدم. به در و دیوارهای مجلل و پر از آینه کاری و ریزه کاری زل زدم. ‏مثلا به دیوار روبه رو که با استفاده از سنگ مرمرهای رنگارنگ شکل های هندسی ساخته بودند. به چه نظم و چه دقتی. در و ‏دیوارهای حرم همه اثر هنری‌اند لامصب... پر از ریزه‌کاری‌های پر تکرار که به نظرم باز هر کدام بیان کننده‌ی دوره‌ای و ‏تاریخی هستند. بیان‌کننده‌ی این که در هر سالی و در هر دوره‌ای چه نوع از مصالح نماد تجلل و اکرام بوده... از صحن ‏جمهوری سر درآوردم. هوا کمی سرد شده بود. رفتم صحن انقلاب. سقا طلا. تا به حال به پنجره فولاد نزدیک نشده بودم. ‏خلوت بود. کسی را با دخیل نبسته بودند. گویا پیشرفت حاصل شده بود و این اعتقاد جا افتاده بود که دخیل به فولاد بستن ‏جالب نیست. شاید هم از سرمای زمستان بود...‏
از در باب‌الرضا آمدم بیرون... دکه‌های نان قدس رضوی عالی‌اند. دونات‌های سه تا هزارشان همه‌ی ایستگاه متروهای تهران ‏را پوشش می‌دهد. توی مشهد اما قشنگ‌تر است. مثل دکه‌های روزنامه، دکه‌های نان قدس رضوی وجود دارد. اشترودل گرم ‏گرفتم و به نیش کشیدم. مزه‌ی پیتزا می‌داد. بعد رفتم نذر همیشگی را ادا کردم. این‌که بعد از حرم شیر داغ بخورم. هوا ‏سرد بود. چسبید. جایش خالی بود.‏
راه رفتم. بلوار امام رضا را راه رفتم. خواستم خودم را توی شهر رها کنم. نمی‌شد. حس می‌کردم مشهد به غیر از حرم امام ‏رضا چیزی ندارد که به من بدهد. دنبال یک غذاخوری بودم که متفاوت باشد و من را بگیرد. مثلا تهیه‌ی غذای خانگی. نبود. یا ‏فلافلی‌های خیلی کثیف بود یا رستوران‌های لوکس. فلافلی‌ها بوی صفا و مرام نمی‌دادند. حتم از حس تنهایی من بود. نمی‌دانم. ‏کمی گشتم. ردیف سوغاتی‌ها. همه کپی پیست همدیگر بودند. همه شبیه هم بودند. مغازه‌های اطراف حرم را هیچ وقت ‏دوست نداشتم.‏
رفتم سمت هتل. عجب قصری بود بی‌پدر. خسته بودم. چشم‌ها و سرم درد می‌کرد. تخت نرم بود. عادت نداشتم. ولی خواب ‏رفتم...‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:یکشنبه 15 اسفند 1395 | نظرات()