تبلیغات
حاج سیاح - مطالب بهمن 1395

جادوی نمک و راه آهن

دوشنبه 4 بهمن 1395  03:57 ب.ظ

نوع مطلب :سمنان ،

از اول صبح که راه افتادیم گیر داده بودم به خیار. خیار و گوجه. گوجه را همیشه گیر می‌دادم. بی‌گوجه هیچ جا نباید ‏رفت. ولی این بار آقای خیار هم باید می‌بود. آقای خیار و خانم گوجه. ‏
رؤیاهای این سفر نزدیک بود. نیاز به سرعت‌های بالاتر از 100 کیلومتر بر ساعت نبود. به چشم بر هم زدنی به ‏ایوانکی رسیدیم و 15 کیلومتر بعد از ایوانکی، آن‌جاها که سینه‌کش‌های جاده و پیچ در پیچ‌های قبل از گرمسار شروع ‏می‌شوند سست کردیم. چند صد متر جلوتر به دیوارنوشته‌ی بزرگی برخوردیم: معدن سنگ قائم که جلوی آن یک ‏جاده‌ی فرعی بود. 100 متر از جاده خاکی بود و بعد نخی و آسفالته می‌‌شد و ما را می‌برد به دل کوه‌های نزدیک. آخر ‏جاده خاکی شد. یک سه‌راهی شد. راه سمت راست به ساختمان نگهبانی جدید منتهی می‌شد. راه سمت چپ به ‏معدن‌های در حال بهره‌برداری می‌رسید.‏
آقای نگهبان اول نمی‌گذاشت که برویم. می‌گفت هفته‌ی پیش یکی رفته پایش لیز خورده رفته توی دریاچه‌ی معدن. ‏می‌گفت کلانتری به من گیر داده بود که چرا راه دادی برود. می‌گفت این جاده‌ رو می‌بینی؟ به کلانتری می‌رسه. راه ‏اختصاصی کلانتریه. یهو می‌یان گیر می‌دن به من که چرا مردم رفته‌ن توی معدن؟ چرا اجازه دادی.‏
گفتیم جوانیم. مشکلی پیش نمی‌آید. از تهران آمده‌ایم.‏
چک و چانه زدیم تا نرم شد و راه داد. ‏
جاده‌ی خاکی نمک‌پوش بود. اطرافش پر از سنگ‌های نمک‌سود بود. و هر چه جلوتر رفتیم مناظر عجیب‌تر شد. ‏نمک‌ها رنگی‌ شدند. شکل سنگ‌ها تغییر کرد. اطراف جاده فقط از سنگ‌های زمخت و صاف پوشیده نشده بود. ‏سنگ‌ها شکل داشتند. رنگ داشتند. بلور بودند. شیارهای نمکی روی سنگ‌ها خیره‌کننده بود. زرد بود. قرمز بود. ‏سفید بود. بلورین بود. و تیز...‏
کمی در اطراف پرسه زدیم. خیارها را شستیم. آمده بودم معدن نمک که از سرچشمه‌ نمک بمالم به خیار و نوش جان ‏کنم. از شکل‌های عجیب و غریب سنگ نمک‌ها و بلور نمک‌ها در عجب شدیم. کادر محدود عکس‌ها را یارای ثبت ‏زیبایی سنگ‌های شیار شیار و برنده‌ی نمک در فضای بیرونی معدن نبود. ‏
آدم دلش می‌خواست سنگ به سنگ بالا برود و زیبایی را لمس کند. ولی زیبایی به‌شدت برنده و تیز بود. به ظرافت آن ‏شیارها نمی‌آمد که آن قدر در بریدن دست و پا بی‌رحم باشند...‏
معدن نمک متروکه بود. دیگر از آن سنگ نمک استخراج نمی‌کردند. چند تونل داشت. وارد تونل‌ها شدیم. ترسناک ‏بودند. کوه‌ بیرونی ترک برداشته بود. ترک‌های عظیم و خطرناک. برای استخراج سنگ نمک باید در دل کوه تونل ‏می‌زدند. تونل‌های بزرگ و مرتفع. تونل‌هایی که 15 متر ارتفاع داشتند. کوه‌های اطراف گرمسار معادن غنی نمک‌اند. ‏حالا که این کوه و این معدن متروکه شده بود، رفته بودند به سراغ کوهی دیگر در همین نزدیکی.‏
معدن را با منفجر کردن استخراج می‌کنند. اول اول نزدیکی‌های سقف را با مته سوراخ‌سوراخ می‌کنند. مته‌های 1 متری ‏تا 6 متری. بعد توی سوراخ‌ها دینامیت کار می‌گذارند و بعد مثل کارتون‌ها تلمبه‌ی دینامیت را فشار می‌دهند و چند ‏دینامیت هم‌زمان می‌ترکند و سنگ‌های دل کوه را تکه‌تکه می‌کنند. این سنگ‌ها، سنگ نمک‌اند. با لودر و جرثقیل ‏سنگ‌ها را بار کامیون و تریلی می‌کنند و می‌فرستند به تصفیه‌خانه‌های نمک. و بعد همین‌طور در دل کوه پیش می‌روند ‏و تونل می‌زنند تا جایی که دیگر پیش رفتن در دل کوه و سوراخ‌سوراخ کردن آن خطرناک می‌شود. ‏
جلوی تونل‌های معدن متروک پر بود از سنگ‌های تکه‌تکه‌شده‌ی نمک. ‏
و تونل‌های دوم و سوم نمک...‏
اعجاب‌برانگیز بودند.‏
رؤیایی بودند.
معدن متروکه شده بود. و آب باران به سمت تونل‌ها جاری شده بود و در کف معدن جمع شده بود و دریاچه‌ای سبز ‏رنگ را در دل معدن به وجود آورده بود. دریاچه‌ای که کف آن پوشیده بود از نمک. و البته دریاچه‌ای که مانع ‏دسترسی به انتهای تونل‌های عظیم نمکی در دل کوه می‌شد...
رنگ سبز برکه و نوری که از دهانه‌ی تونل به آن می‌پاشید، آن را عجیب روحانی و جادویی کرده بود. ‏
از دریاچه‌ی کوچک وسط معدن دل کندیم و زدیم به دل یکی از تونل‌های تاریک... دیواره‌های تونل از نمک‌ها سفید ‏بود. خیار را به دیواره‌ی تونل مالیدم. وحشتناک شور بود. از بس شور بود به تلخی و زهرماری می‌زد...‏
بعد راه افتادیم به سمت بنکوه. ییلاق شهر گرمسار. جاده‌ی اصلی را راندم به سوی گرمسار. از ورودی گرمسار رد شدم ‏و 1 کیلومتر بعد از پل ورودی گرمسار، سمت چپ جاده یک دوربرگردان بود. دور زدیم و وارد جاده‌ی نخی بنکوه ‏شدیم. جاده‌ای که یک کیلومتر بعد هم‌مسیر خط راه‌آهن تهران شمال شد... مماس با ریل‌ها رفتیم و رفتیم... ‏
تا که به یک سد انحرافی رسیدیم. سمت چپ‌مان ریل راه آهن بود. آن طرف ریل کوه بود. و بالای کوه یک امامزاده. ‏سمت راست‌مان سد انحرافی بود. و بعد از سد یک رودخانه: حبله‌رود. از بین رودخانه و ریل‌های راه‌آهن رد شدیم و ‏بعد از چند دقیقه رسیدیم به ایستگاه راه‌آهن بنکوه... جاده‌ی آسفالت از زیر ریل راه‌آهن رد می‌شد و از پشت ایستگاه ‏می‌گذشت و به روستای بنکوه می‌رسید. ولی ما راه خاکی سمت رودخانه را رفتیم. جاده‌ی باریک را تا انتها  رفتیم و ‏رسیدیم به ایستگاه راه‌آهن...‏
ایستگاه راه‌آهن بنکوه فصلی از یک رؤیا بود.‏
با واگن‌های باری پارک شده در ایستگاه عکس یادگاری انداختیم و روی ریل‌های آن راه رفتیم. ‏
یکهو دیدیم بر روی تراورس‌هایی راه می‌رویم که سال ساخت آن‌ها از برای سال‌های جنگ جهانی است: 1935. ‏جاودانگی زیر پاهای‌مان روی زمین لمیده بود و ما گام به گام گذشت دهه‌ها را حس می‌کردیم. گذشت کشورها را ‏حس می‌کردیم. تراورس‌های فولادی بوی هیتلر را می‌دادند. بوی کارخانه‌های منظم و دقیق آلمان را می‌دادند. ‏
کنار ریل‌ سوزنی دستی بود. یادگاری از سال‌های خیلی دور. یادگاری از زمان‌ رضاشاه... جان می‌داد برای ژست ‏سوزن‌بان گرفتن... و ریل فولادی تراورس به تراورس ما را رساند به ساختمان تجهیزات ایستگاه قدیم راه‌آهن بنکوه: ‏ساختمان آلمانی‌ها. ‏
ساختمان قرص و پابرجا بود. درهای بزرگ چوبی‌اش قداست داشت. تانکری بزرگ و فولادی‌ داخل ساختمان بود که ‏پلکانی با شیب خیلی زیاد به بالایش می‌رسیدند. نوشته‌های زیر شیرهای کنترلی تانکر به زبان آلمانی و فارسی بودند: ‏آب آهک، آب اصلاح شده و... ‏
این ساختمان با این استحکام از برای چه کاری ساخته شده بود؟ کار این تانکر چه بود؟ این سه نوع آب به چه دردی ‏می‌خورد؟ نمی‌دانستیم... دو برج کناری ساختمان دایره‌ای بودند و مرتفع‌تر. درش باز بود. رفتیم. نردبانی بالا می‌رفت و ‏طبقه به طبقه را به هم وصل می‌کرد. ترس‌مان گرفت که بالا برویم. طبقات بالای برج تاریک و متروکه بود. جای مناسبی ‏بود برای خزندگان که کنج عزلت بگیرند و هر مزاحمی را با نیش‌شان ادب کنند. این برج تقطیر بود؟ کارش چه بود... ‏پایین برج لوله‌کشی‌های فولادی بود و فلنج‌های زنگ‌زده و پیچ و واپیچ‌ها...‏
این ساختمان داستان‌ها داشت. آن تانکر بزرگ، آن انواع آبی که در آن روزگاری قل قل می‌کرد، این برج‌ بلند، این ‏لوله‌کشی‌ها و فلنج‌ها... این‌ها داستان داشتند. این‌ها خود موزه بودند. خود تاریخ بودند. خود مهندسی بودند. هیچ کسی ‏نبود که داستان این اتصالات و تجهیزات و عظمت‌شان را برای‌مان روشن کند. گنگ بودیم و در عجب. فقط ‏می‌خواستیم نگاه کنیم.  و کنجکاوی به جان‌مان افتاده بود که این دم و دستگاه توی این ایستگاه راه‌آهن دور از شهر، ‏وسط کوه چه کارهایی را انجام می‌دادند.. ریل‌ها و تراورس‌ها می‌گفتند که روزگاری قطار دقیقا از کنار این ساختمان رد ‏می‌شد. ریل‌های جدید آن سو‌تر بودند...‏
آن طرف‌تر چند رشته ریل به ساختمانی مخروبه می‌رسیدند. انگار که پارکینگ لوکوموتیوها باشد یا شاید انبار قطارها. و ‏شاید ایستگاه بارگیری و سوار و پیاده ‌کردن مسافرها. زیر ریل‌ها چال بود. شاید روغن قطارها و تأسیسات زیر واگن‌ها ‏را این‌جا بازرسی می‌کردند. سقف‌های هشتی هشتی ساختمان فرو ریخته بود و فقط اسکلت‌ها پابرجا مانده بود و ‏دیواره‌های قطور... دیوارهای ایستگاه مخروبه هنوز رنگ به چهره داشتند. هنوز دو رنگ بودند. ستون‌های ایستگاه آن ‏قدر قطور بودند که پیدا بود تا ده‌ها سال‌ دیگر هم پابرجا می‌مانند. ولی چه فایده وقتی کسی نباشد که داستان‌های این ‏ایستگاه را روایت کرده باشد یا روایت کند؟
پشت ساختمان آلمان‌ها کنار ردیف درخت‌های پیر، چند خانه‌ی شیروانی متروکه به چشم می‌خورد. از دودکش‌های ‏آجری و چاق و چله‌شان معلوم بود که این ساختمان‌ها هم کار آلمانی‌ها و جماعت خارجی است. دودکش‌ها آدم را یاد ‏شغل تمیز کردن دودکش در رمان‌های چارلز دیکنز می‌انداخت. چرا کسی داستان ایستگاه بنکوه و این خانه‌ها را ‏جاودانه نکرده بود؟
سه لوکوموتیو و 50 تانکر...
وقت زیاد نبود. شکم‌هایمان به قار و قور افتاده بود. برگشتیم و جلوتر از ایستگاه کنار رود آرام گرفتیم. زیلو پهن ‏کردیم و ناهار خوردیم. وسط‌های ناهار قطار باری از سمت شمال آمد و غرش‌کنان از کنارمان گذشت. سه تا لوکوموتیو  ‏به هم دیگر چسبیده بودند و 50 تانکر غول‌پیکر را خرکش کرده بودند و می‌بردند... هر چه قدر بای بای کردیم که ‏راننده‌ی لوکوموتیو برای‌مان بوق بزند واکنشی نشان نداد... آن لحظه دلم می‌خواست بشوم جیم دگمه و لوکاس ‏لوکوموتیوران من را سوار لوکوموتیوش کند و ببرد به سرزمین رؤیاها... جایی رؤیایی‌تر از ایستگاه راه‌آهن بنکوه.‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 4 بهمن 1395 | نظرات() 

برچسب ها: گرمسار ، معدن نمک ، ایستگاه راه آهن ، بنکوه ، تراورس 1935 ،