تا خلیج پارس-9

چهارشنبه 24 بهمن 1397  08:27 ق.ظ

نوع مطلب :هرمزگان ،

جنگل های حرای اطراف خلیج نایبند. جاده نخی ای که از میان آب های نیلگون می گذرد و تو را به روستای هاله می رساند. در هاله توقف نکردیم. به سمت روستای بساتین رفتیم. مسجدهای تک مناره، خانه هایی با نمای سیمان سیاه و در بهترین حالت سیمان سفید. بعد از عبور از روستای صفیه و زبار به مرز استان بوشهر و استان هرمزگان رسیدیم. حالا دیگر راه به راه آب انبار می دیدیم. آب انبارهای گنبدی سفیدرنگ. حامد می گفت یکی از فرق های آب انبارهای جنوب با مرکز ایران همین است: آب انبارهای جنوبی سفیدند. 
کنار یکی شان توقف کردیم. خشک خشک بود. متروکه. دیگر مردم ازش استفاده نمی کردند. حسم این بود که راه های ورود آب به آب انبار را هم بسته بودند که به عنوان یک اثر باستانی نگهش دارند. فضای بزرگ خالی اش جان می داد برای داد و بیداد کردن و لذت بردن از انعکاس صدا در یک فضای بزرگ خالی.
ایده ی آب انبار هزار برابر می ارزد به ایده ی فرت و فرت سدسازی. وسط هر رودخانه ی فصلی ای که دلشان خواست یک سد علم کردند. بستر پایین دست رودخانه ها را خشک کردند. حیات کلی موجود زنده را از بین بردند. به خاطر چی؟ به خاطر جمع شدن چس مثقال آب پشت سد که آن چس مثقال هم نصفش پشت فضای سد تبخیر می شود و بخار هوا می شود، بی هیچ استفاده ای. آب انبار سقف دارد. نمی گذارد که آب باارزش تبخیر شود. ایده ای است برای جمع آوری آب های سطحی... حیف که حضرات فقط جنگیدن و سدسازی را توی عمرشان یاد گرفتند...
بنود همان ساحل امن و آرامشی بود که می خواستم. همان ساحلی که باید دراز می کشیدم و لنگ ها را رو به دریا می کردم و فقط چشم ها را بر هم می گذاشتم و بی خیال دنیا و مافیها می شدم. 
بنود از توابع چاه مبارک است. چاه مبارک در جاده ی اصلی عسلویه پارسیان قرار دارد. ما از جاده فرعی آمده بودیم و یک راست رسیدیم به بنود. بعد هم افتادیم توی یک جاده خاکی که به نظرم طولانی بود. تا دیروز بخاری لازم بودیم، حالا کولرلازم شده بودیم. تعطیلات بود و جاده خاکی پر رفت و آمد. ماشین های آفرودی زیادی هم گازش را می گرفتند و توی جاده خاکی فخر می فروختند. از چند گردنه گذر کردیم و ارتفاع کم کردیم و رسیدیم به سواحل نیلگون خلیج فارس.
دو سه تا اتاقک با سایه بانی در جلویشان که پیدا بود برای صیادان هستند و یک مسجد تک مناره تنها ساختمان های کنار ساحل بودند. زیر سایه ی ایوان یکی از اتاقک ها بساط را پهن کردیم. املت مشتی درست کردیم و زدیم به رگ و دراز کشیدیم. خلیج فارس زیر پایمان تا دوردست ها ادامه داشت. آب شفاف شفاف بود. طوری که می شد ادامه ی چین های زاگرس را زیر آب های دریا دید.
ساحل شلوغ بود. شیرازی ها بی شمار بودند. تهرانی ها هم بودند. خبری از پلیس نبود. مردم در امن و آرامش بودند. بعضی زن ها روسری به سر داشتند و بعضی ها نداشتند. بعضی زن ها با مانتو به آب می زدند. بعضی زن ها با تاپ و شلوار به آب می زدند. باد گاهی چادر زنی را به رقص وا می داشت و گاه موهای افشان و بلند دختری جوان را. به قول حاج سیاح توی کتاب سیاحتنامه اش کسی را با کسی کار نبود. 
ما سریع فضای ایوان را اشغال کرده بودیم. کنارمان به اندازه ی یک زیلو خالی بود. یک خانواده ی پرتعداد آمدند و اجازه گرفتند که بنشینند. گفتیم بفرمایید. چند زن بودند و چند مرد. وقتی جاگیر شدند زن ها شروع کردند به آواز خواندن. آبی دریا و گرمای مطبوع خورشید و نسیمی که گاه گاه می وزید و صدای همخوانی آواز زنان...
دو ساعتی آن جا دراز کشیدیم و خستگی از تن بیرون کردیم. بعد راه افتادیم سمت لوکیشن فیلم محمد رسول الله. حسم این بود که اصلا جاده ی روستای بنود تا این ساحل که پر از پیچ و خم هم بود به خاطر این فیلم ساخته شده بوده. رسیدیم و ماشین را پارک کردیم. لوکیشن ابتدای فیلم محمد رسول لله بود. همان سیراف قدیم. بازسازی سیراف قدیمی با خانه های کاهگلی رو به دریا. زیبا بودند. پل های چوبی و فضای قدیمی خانه ها جان می داد برای عکس یادگاری. البته همین جور به امان خدا رها بودند. یکی از مسافرها با لهجه می گفت: دو سال دیگه بیوی اینجا خبری از این خانه ها نبی. از بین می رن...
راست می گفت. کسی مراقب خانه ها نبود. برایم جالب بود که کسی بلیت نمی فروخت. اهالی روستای بنود می توانستند همان اول جاده یک گیت بگذارند و از هر ماشین 2-3هزار تومان بگیرند. این ساحل زیبا و این بندر سیراف بازسازی شده کم چیزی نیستند و حداقل 5هزار تومان ارزش پول خرج کردن دارند... اما آن رواداری چه می شد؟ دیدن زنان باحجاب و بی حجاب در کنار هم بدون هیچ تنشی... اگر بحث پول به میان می آمد پای حکومت و ایدئولوژی هایش به این ساحل امن و آرامش هم می رسید...
ساحل زیبای بنود هنوز هم برایمان شعبده هایی داشت. کنار سیراف بازسازی شده کلی چادر کمپینگ دیده می شدند. از پل های چوبی شهر قدیمی که پایین آمدیم دیدیم کنار ساحل زیر صخره ها غار مانندهایی ایجاد شده. جذر بود و آب پس رفته بود و می شد توی این غارها رفت. حتم موقع مد پر از آب می شدند... قشنگ بودند...
راه می داد تا شب هم می ماندیم. اما خیلی شلوغ بود. خیلی ها کمپ زده بودند آن جا. تصمیم گرفتیم که برویم و در ساحل تبن شب مانی داشته باشیم. برگشتن از سربالایی های خاکی برای کیومیزو سخت بود. جاده خاکی ناهموار بود. ولی لنگان لنگان آمد. پاترول ها و پاژن ها ازش سبقت می گرفتند و سریع می گذشتند از کنارش و خاک به تنش می نشاندند. اما وقتی به جاده آسفالت رسیدیم کیومیزو شیر شد. تک تک پاژن ها و پاترول ها و بلیزرها را جا گذاشت. یک جا یک پاترولیه پایش را تا ته روی گاز فشرد که بگوید توی آسفالت هم شاخم. صدای غرش موتور و اگزوزش بلند شد. اما کیومیزو سوسکش کرد و با تمام سرعت به سوی پارسیان تاخت. می خواستیم ناهار را در پارسیان بخوریم و بعد برگردیم به ساحل تبن.



نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 29 بهمن 1397 | نظرات() 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic