تبلیغات
حاج سیاح - تا خلیج پارس-7

تا خلیج پارس-7

چهارشنبه 24 بهمن 1397  07:30 ق.ظ

نوع مطلب :فارس ،

نصیرالملوک سمفونی رنگ ها بود. مسجد قجری زیبای شیراز که ظرافت از تمام وجناتش می بارد. صبح تا ظهر بهترین زمان برای دیدن مسجد نصیرالملک و غرق شدن در دریای رنگ شبستانش است. ما هم صبح علی الطلوع به زیارتش شتافتیم. چینی های سحرخیز زودتر از ما توی مسجد وول می زدند. چند نفر اروپایی هم بودند. ولی چینی ها کچل مان کرده بودند. با دوربین های خفن شان شات شات از پاشش نورهای رنگی بر فرش های دستباف کف شبستان و دیوارهای مقرنس کاری شده ی آن عکس می گرفتند. بعد دخترهای ایرانی پدایشان شدند. چادر حریر به سر کردند و زلف هایشان را در رنگارنگ مسجد رها کردند. پر شال های شان را گرفتند و با زیبایی زنانه شان ظرافت مسجد را تکمیل کردند. زن های چینی هم یاد گرفتند. نشستند روی فرش ها و شال هایشان را با نوک انگشت نگه داشتند و عکس گرفتند. نشستند روی زمین و در نورهای رنگی به سقف خیره شدند و عکس گرفتند... زیبایی پررنگ مسجد نصیرالملک مدهوش کننده بود. 
حیاط مسجد هم جان می داد برای عکس گرفتن. تلولوی قرینه ی گلدسته ها بر حوض وسط مسجد و کاشی های پرنقش و نگار و ظریف با ته مایه های زردرنگ دور تا دور مسجد آدم را خیره می کرد.
عکس گرفتیم و شلوغ بازی خارجی های سحرخیز را به تماشا نشستیم و از مسجد زدیم بیرون. به توصیه ی راننده ی تپسی دیشبی نرسیده به دروازه کازرون، جلوی آش فروشی مشتی ایستادیم. ساعت 8:30 صبح جمعه بود. طبق پیش بینی راننده حلیمش تمام شده بود. اما آش سبزی اش به راه بود. خریدیم و در اولین پارک صبحانه آش سبزی شیرازی زدیم به رگ.
بعد راه افتادیم سمت فیروزآباد (جاده ی 65). از شیراز به بعد دیگر همه ی مغازه ها در کنار آبجوش، قهوه ساز هم داشتند و قهوه اسپرسو هم می فروختند. جالب بود برایمان. اول جاده ی فیروزآباد، موز چابهاری هم خریدیم تا به جنوب نزدیک شدن را کامل حس کنیم.
تا کوار رفتیم و بعد کج کردیم سمت فیروزآباد. جاده از یک جایی به بعد گردنه شد و سربالایی سرپایینی و دو طرفه و سرعت ماشین ها هم کم شد. از قلعه دختر فیروزآباد رد شدیم. حالش نبود برویم بالای کوه به دیدارش. ولی نرسیده به شهر کاخ اردشیر بابکان را رفتیم. خود فیروزآبادی ها بهش می گویند آتشکده. اردشیر بابکان موسس حکومت ساسانیان بود. با ساختار کاخ خیلی حال کردم: یک برکه جلوی کاخ (چشمه ای که هنوز هم جاری بود)، بعد ایوان کاخ با سقفی هلالی و بسیار بزرگ و بعد اتاق های پشتی کاخ... ورودی کاخ شکوه خاصی داشت. هخامنشیان طاق زدن را بلد نبودند. ولی ساسانیان طاق های بزرگ و با ابهتی می ساختند. طاق کاخ اردشیر بابکان هم باشکوه بود... 
می توانستیم کمربندی فیروزآباد به سمت جم را برویم. اما تصمیم گرفتیم راهمان را یک کوچولو دور کنیم تا به دیدار یکی از دیدنی های خاص تر فیروزآباد برویم: تنگه ی هایقر.
از داخل شهر رفتیم. توی فیروزآباد نان خریدیم. سر ظهر شده بود. داشتیم به سویی می رفتیم که خبری از رستوران نبود. تصمیم گرفتیم ناهار املت بزنیم. 
از فیروزآباد آمدیم بیرون و افتادیم توی جاده ی فیروزآباد-قیروکارزین (جاده ی 94). جاده خلوت بود. چند کیلومتری راندیم تا به جایدشت رسیدیم. بعد از جایدشت بعد از یکی از پیچ های جاده یک فرعی بود. وارد جاده ی فرعی شدیم. نشان فرعی هم این که یک تابلو بزرگ دارد در مورد پروژه ی ساخت سد هایقر.
چند کیلومتر توی جاده فرعی راندیم تا که رسیدیم به خود سد هایقر. بعد از سد جاده پیچ های تند و سربالایی های تیزی پیدا می کند. چند کیلومتر که بالا می روی یکهو می بینی بر فراز تنگه ای ایستاده ای که هولناک کمترین واِِژه برای توصیف آن است. تنگه ای مرتفع که آب باریکه ای در انتهای آن در حال عبور است. در دیواره هایش جا به جا علف سبز شده. مطمئنا در بهار این تنگه دیوانه کننده تر است...ایستادیم به تماشای تنگه و مسحور اعجاز طبیعت شدیم. گرندکانیون در مقابل این تنگه چیزی برای گفتن ندارد که...
دو سه بار ایستادیم کنار جاده و هی بالا و بالاتر رفتیم. تا به جایی رسیدیم که دو مینی بوس پارک کرده بودند. یکهو حس کردیم اشتباه آمده ایم. کنار جاده پر بود از دخترهایی که موهای صاف و بلند و آرایش های غلیظ و لباس های تنگ شان چشم را خیره می کرد. این ها از کجا اینجا را پیدا کرده بودند؟ 
گردنه ی بادگیری هم بود. چند دقیقه ای ایستادیم به تماشای تنگه و باد خنکی صورت هایمان را نوازش داد. به قول حمید نمردیم و تنگه ی هایقر را هم دیدیم. 
جاده ای که از آن بالا آمده بودیم هنوز ادامه داشت. نقشه ی اطلس ایرانی را که داشتم درآوردم نگاه کردم. دیدم انتهای جاده بعد از عبور از چند روستا به وسط های جاده ی فیروزآباد-جم می خورد. ویرم گرفت که همین جاده ی پر پیچ و خم و خلوت را ادامه بدهم و دیگر به فیروزآباد برنگردم. حامد هم ویرش گرفته بود که تا ته جاده را برویم. از راننده ی مینی بوس ها پرسیدیم گفتند، نه. اگر از این جاده بروید راهتان خیلی دور می شود. بهتر است برگردید فیروزآباد...
باز به نقشه نگاه کردم. انتهای جاده به دو تا روستا می رسید که اسم شان را دوست داشتم: پنجشیر و هنگام.
ما یک پنجشیر در افغانستان داریم که شخصیت خیلی مشهوری را هم تحویل جامعه ی افغانستان داده: احمد شاه مسعود. ویرم گرفته بود که بروم پنجشیر ایران را هم ببینم. 
راننده مینی بوس ها بر حذر داشتند. دور زدم جاده را که برگردیم فیروزآباد. ولی دلم به ادامه دادن بود. ایستادیم و از یک راننده ی پژو که محلی به نظر می رسید پرسیدیم. او هم تا ته جاده را نرفته بود. اما گفت که بهتر است از فیروزآباد بروید...
باز به نقشه نگاه کردیم. جاده بود. چرا می گفتند جاده نیست؟ گوش نکردیم و راه افتادیم. هم من پایه بودم و هم حامد. امیرحسین هم از روی گوگل می گفت راه هست...
دوباره دور زدیم و جاده ی سربالایی را با سرعت 40 کیلومتر بر ساعت ادامه دادیم. فقط خودمان بودیم و خودمان. جاده تازه آسفالت بود. جایی خواندیم که این جاده از برای شرکت نفت است. آسفالت نرم و بی دست اندازش ما را تشویق می کرد به ادامه ی مسیر. مسیر کوهستانی را پشت سر گذاشتیم و به یک ناحیه ی جلگه ای رسیدیم. سر یک دوراهی به سمت راست پیچیدیم تا پنجشیر را هم ببینیم. باغ های نخل شروع روستای پنجشیر بود. بعد جاده یکهو خاکی شد. به یک رود فصلی رسیدیم. پل معلقی رویش کار گذاشته بودند. زن های روستا کنار رود مشغول شستن لباس بودند. به روستایی رسیده بودیم که آب لوله کشی نداشت. انتهای دنیا بود. روی نقشه فقط 6 کیلومتر با جاده ی اصلی فاصله داشت. اما ادامه ی مسیر خاکی می شد. یک وانتی از روبه رو می آمد. بوق زدم و کنارمان ایستاد. ازش پرسیدیم که می خواهیم برویم احمدآباد و جم، جاده وجود دارد؟ با لهجه ی شیرازی گفت: ها... اما نه برای این ماشینوی شما. این ماشینو نمی تونه اون جاده رو بره. تویوتای بزرگ می خواد اون جاده. اگر برید با این ماشینو باید آخر جاده یه راست ببریدش ذوب آهن بس که جاده اش خراب است. گفتیم راه روستای هنگام و هورز چطور؟ گفت: ها... اونو شاید با این ماشینو بتونید برید.
گفتیم بخشکه این شانس. اگر از پنجشیر می رفتیم بعد از 6 کیلومتر به جاده ی اصلی فیروزآباد-جم می رسیدیم و میانبر خوبی می زدیم. اما برگشتیم. شهرک ابوعسکر، نوآباد و باغ نو روستاهای سر راهمان بودند. روستاهایی پر از باغ. باغ هایی که یکی در میان درخت نخل و درخت لیمو داشتند. جالب بود. هم خرما و هم لیموشیرین. 
به هنگام رسیدیم. حالا دو تا هنگام می شناختیم و دیده بودیم: یک هنگام نزدیک جزیره قشم و یک هنگام هم این روستای آباد انتهای استان فارس. بعد از هنگام به هورز رسیدیم... بعد از هورز جاده خاکی بود. از یک پیرمرد پرایدسوار پرسیدیم تا احمدآباد و جاده ی جم چه قدر راه است؟ گفت اگر آسفالت بود 10 دقیقه راه، ولی الان خاکی است و 1 ساعت طول می کشد...
1 ساعت بیشتر شد. حدود 2 ساعت در جاده خاکی راندم. (30 کیلومتر جاده خاکی ناجور). آرام می رفتم. هوای کیومیزو را داشتم که توی دست اندازهای بی شمار جاده خاکی و به هنگام عبورهای چند ده باره از مسیر رودخانه ی فصلی چیزیش نشود.
بعد از تنگه ی هایقر که راه افتادیم سمت هنگام و هورز، توی جاده فقط 3 تا ماشین بودیم. دو تا 206 و ما. هر دو 206 فقط دو نفر سرنشین داشتند: یک آقا و یک خانم. خانم ها موطلایی بودند و شلوار لی تنگ پوشیده بودند با تی شرت کوتاه. آن ها را کنار آن مینی بوسی ها دیده بودیم. توی جاده یک بار ایستادند و ما از کنارشان رد شدیم. بعد دیدیم راننده عوض کرده اند و خانم های موطلایی راننده شده اند. خیلی تیز می رفتند و از ما سبقت گرفتند.
وسط های جاده خاکی باز بهشان برخوردیم. ایستاده بودند کنار جاده که چای بخورند. ما هم کمی جلوتر کنار یک سیاه چادر عشایری ایستادیم به چای خوردن. در سیاه چادر فقط یک پیرزن بود. با این که دقیقا زیر سیم های تیر برق چادر به پا کرده بودند، اما برق نداشتند و قاچاقی هم برق نکشیده بودند. سگ بداخلاقی داشتند. پرس و جو کردیم از ادامه ی مسیر. 
راستش منتظر هم بودیم که آن دو 206 بیایند و جلو بیفتند. چند دقیقه ای ایستادیم. 206ها را از دور دیدیم که دوباره راه افتاده اند. اما دقیقا پیچ قبل از سیاه چادر که یک نخلستان داشت ناپدید شدند. هر چه قدر ایستادیم که سر و کله شان پیدا شود، نشد که نشد. به ناچار راه افتادیم. غروب شده بود. یعنی می خواستند شب را وسط آن کوه و کمر در کنار آن جاده خاکی ی خلوت و برهوت بگذرانند؟ خانم های موطلایی معلوم بود که اهل دل اند. ولی آخر این کوه و بیابان...
تا آخر سفر برایمان سوال بود که آن 206 سوارها چه شدند آخرش؟
افتادیم توی جاده ی اصلی فیروزآباد-جم. باز هم نرسیده بودیم که ناهار بخوریم. دیگر شب شده بود. حمید نشست پشت فرمان و تا جم راند. در پمپ بنزین بدخشان جم بنزین زدیم. اسم پمپ بنزین برایم جالب بود. بدخشان افغانستان و بدخشان جم... خواستیم شب را در جم بمانیم. اما از اتوبان راهی برای ورود به شهر جم نیافتیم. پس بی خیال شدیم و 30 کیلومتر دیگر در بین رشته کوه های زاگرس راندیم تا رسیدیم به بندر سیراف.
سیرافی که شهری باستانی بود و روزگاری بزرگ بندر خلیج فارس به شمار می رفت. گرسنه مان بود. رفتیم به رستوران نجم. قلیه ماهی و بختیاری زدیم. چسبید. کیفیت خوبی داشت غذایش. فروشنده و گارسون هر دو خانم بودند. برایم نشانه ی خوبی بود. شب شده بود. بدجور خسته بودیم. پارک ساحلی سیراف خیلی شلوغ بود. ماشین های پلاک 63و 83 و 93 تنها بلوار سیراف را ترافیک کرده بودند. سیراف شهر کوچکی هم بود. زدیم از شهر بیرون و همان اول شهر در ساحل، چسبیده به دریا چادر زدیم. آن دورها شعله های پالایشگاه یا پتروشیمی سیاهی شب را قرمز کرده بود. کنارمان خلیج پارس موج موج به سمت مان آمد و صدای امواجمش لالایی شب مان شد. بالاخره به خلیج پارس رسیده بودیم.


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 26 بهمن 1397 | نظرات() 

برچسب ها: کاخ اردشیر بابکان ، تنگه هایقر ، سد هایقر ، روستای هنگام ، روستای پنجشیر ، روستای هورز ، بندر سیراف ،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر