تبلیغات
حاج سیاح - مشهد - 1

مشهد - 1

یکشنبه 15 اسفند 1395  04:57 ب.ظ

ساعت 4 صبح بیدار شدم. باید صبح زود می‌رفتم. محمد می‌گفت ایران‌ایر معمولاً کمتر تأخیر دارد. به موقع توی فرودگاه ‏باش. تنهایی رفتن یک جوری‌ام بود. زیاد پیش نیامده که تنهایی بخواهم مسافرت بروم. ولی این بار کاری بود و به ناچار. ‏صحرا می‌گفت خدا خیلی دوستت دارد. همین چند وقت پیش بود که غر زده بودم 5سال است مشهد نرفته‌ام. اصلاً طلسم ‏شده. و بعد به ناگاه این کار جدید جور شد: مصاحبه با مشتریان یک شرکت و تهیه‌ی نقشه‌ی ذهنی آن‌ها. کار جدید و نویی ‏بود. توی ایران فقط یکی دو مورد اجرا شده بود. از پرسشنامه و نظرسنجی به مراتب بهتر بود. باید مصاحبه‌های نیم‌ساعته و ‏عمیقی انجام می‌دادم... خروجی‌هایش هم مدیرپسندتر بود. 4 صبح بیدار شدم. تا ریشم را با ماشین بزنم و مسواک بزنم و ‏لباس‌ها را بپوشم ساعت شده بود 4:30. و تا سوار ماشین شوم و برسم به ترمینال دوی مهرآباد ساعت شد 5:15. ‏
همان موقع رفتم توی صف گرفتن کارت پرواز و مناسک قبل از پرواز. صفی برای دریافت کارت پرواز. بعد درآوردن کت و ‏کمربند و گذاشتن موبایل و کوله و کیف پول توی سبد برای گذر از گیت بازرسی. بعد کنده شدن سربرگ بلیط. پایین رفتن ‏از رمپ‌ها. سوار اتوبوس‌های ‏cobus‏ شدن و رسیدن به پلکان ورودی ایرباس 330. مناسک قبل از پرواز برایم معناهای ‏زیادی داشت. خیلی نمادین بود. انگار که اگر آن صف دریافت کارت بلیط و بازرسی و رمپ‌ها و اتوبوس سوار شدن نبود، ‏هواپیما آن حس شکوه را از دست می‌داد...‏
هواپیما را دوست نداشتم. ایضاً هواپیما را هم 5 سال بود که سوار نشده بودم. چه لحظه‌های برخاستنش که دل و روده‌ام به ‏هم پیچید و دردی عجیب تمام مغزم را پر کرد و چه آن وسط‌ها که باز در حالت خودکار پرواز هم بالا پایین می‌شد و دلم ‏هری می‌ریخت پایین... 1 ساعت پرواز بود و به خیالم می‌توانستم 1 ساعت بخوابم. ولی دریغ از یک لحظه چشم بر هم ‏گذاشتن. دلم هی هری می‌ریخت پایین و ژلاتین توی کله‌ام در تلاطم دائم بود. صبحانه و لبخندهای ملیح مهمان‌دارها هم ‏چاره‌ی کار نبودند.‏
توی هواپیما مستند تهران‌گردی گذاشته بودند. نمی‌دانم چرا. چون مقصد مشهد بود. قاعدتاً باید جاذبه‌های مشهد را معرفی ‏می‌کردند. ولی داشتند جاذبه‌های تهران را معرفی می‌کردند: متروی تهران. کاروانسرای قصر بهرام که نرفته بودم و دلم ‏خواست...‏
رسیدم به فرودگاه مشهد. به صحرا و خانواده خبر دادم که زنده رسیده‌ام. ای زمین محکم زیر پا چه‌قدر تو نعمتی... با ‏راننده‌ی شرکت که آمده بود دنبالم یک راست رفتم به شرکت. با آقای مدیر چای خوردم و کمی گپ زدیم. خودش کرد ‏بود و حالا آمده بود مشهد. مأموریت‌های این‌جوری را دوست نداشت. می‌گفت شما بچه و زن نداری برات مشکلی نیست. ‏چیزی نگفتم. وسایلم را توی اتاقی که برایم در نظر گرفته بودند چیدم و شروع به کار کردم.‏
از همه بیشتر یکی از مشتری‌ها یادم ماند. وسط صحبت‌ها گرم نظرهای کارشناسی خودش شده بود: این‌جوری میشه که ما ‏وارد دموکراسی‌های اداری و معطلی‌هاش می‌شیم... نخندیدم. توی دلم قربانش رفتم که بوروکراسی و دموکراسی برایش ‏یک واژه بودند.‏
ساعت 4:15 کار را تعطیل کردم. با راننده‌ی شرکت رفتیم به هتلی که رزرو کرده بودند. ناهار افتضاحی بهم داده بودند. ‏همیشه از رستوران‌هایی که جوجه را می‌توانند به بدترین شکل و غیرقابل خوردن کباب کنند حرصم گرفته. حالا من عاشق ‏گوجه هم هستم و بی گوجه برایم رنج است... ولی هتل هم به گروه خونی‌ام نمی‌خورد. مجلل‌تر ازین حرف‌ها بود. ساک ‏کهنه و درب و داغان و کوله‌پشتی‌ام اصلاً با فضای ورودی هتل و مبلمان‌ها هم‌خوانی نداشت. وارد قصر شده بودم. پادشاهی ‏بلد نبود. گدایی هم بلد نبودم. تمام درد این است که نه پادشاهم و نه گدا. میانه‌ی میانه‌ام و چه درد بزرگی‌ست میان‌مایه ‏بودن. من را دعوت کردند که بروم بنشینم توی لابی. بعد یک خانم خیلی خندانی آمد و خوشامد گفت و کارت ملی من را ‏گرفت. رفت دنبال کارها. برایم آب‌پرتقال هم آوردند. تو دلم گفتم نه به آن همه مسافرتم که چادرخواب و بیابان‌خواب ‏بودم، نه به این یکی. ‏
همان خانمه آمد دنبالم. خیلی می‌خندید و سعی می‌کرد خوش‌رو باشد. تو دلم می‌گفتم رو آب بخندی. خنده داره مگه؟ تا ‏طبقه‌ی دهم همراهیم کرد. آسانسورهاش هوشمند بودند. 8 تا آسانسور داشت. بعد روی یک تابلو شماره طبقه‌ات را ‏می‌زدی و نزدیک‌ترین آسانسور به تو معرفی می‌شد تا سوارش شوی. یاد آسانسورهای دانشکده جدید مکانیک دانشگاه ‏تهران افتادیم که 6 تا بودند و این سیستم را نداشتند و چه اتلاف انرژی وحشتناکی داشت. چون هر کس برای خودش ‏آسانسورها را بالا پایین می‌کرد و گاه همزمان چند آسانسور می‌رسیدند... توضیح داد که منفی یک صبحانه می‌دهند و سه و ‏چهار شام و ناهار می‌دهند و سونا و جکوزی و ماساژ ترکی چه ساعتی است. و در اتاق کارتی است و 600 مگابایت اینترنت ‏دارید و فلان و بهمان. زیادی مجلل بود. حوصله‌ام سر رفت. تشکر کردم ازش. دست از سرم برنداشت. روی یک کارت هتل، ‏شماره اتاق من را و اسم و شماره موبایل خودش را هم نوشت که اگر کار داشتی بزنگ. بالاخره دست از سرم برداشت و ‏رفت.‏
سرم درد می‌کرد. کورخواب شده بودم. حال و حوصله‌ی خواب را نداشتم. با خانواده حرف زدم. و همین‌طور با حامد که رفته ‏بود زاهدان. زاهدان را هم دوست داشتم. ولی بین مشهد و زاهدان باید یکی را انتخاب می‌کردم. صحرا نبود. حضور فیزیکی ‏چیز دیگری است. تنهایی اذیت کننده بود. باید می‌رفتم حرم و اظهار ارادت می‌کردم. راه افتادم. از هتل سوپرلوکس 5 ستاره ‏تا حرم 20 دقیقه پیاده راه بود. 2 کیلومتری می‌شد. یک راست رفتم حرم. برایم مشهد هنوز تنها معنای حرم امام رضا را ‏دارد و هنوز با خیابان‌های دیگرش غریبه‌ام. این تکه‌ی فلکه‌ی آب تا باب‌الرضا حس ناامنی بهم می‌دهد. حس جیب‌برها و ‏مغازه‌های بنجل و آشغال بنداز. و بعد می‌رسم به دروازه‌های حرم و احساس امنیت تمام وجودم را می‌گیرد... سلام علیک ‏می‌کنم و آرام آرام راه می‌افتم.‏
از باب‌الرضا رفتم سمت موزه‌های فرش و موزه‌ی آستان قدس. تعطیل بودند. از بدی‌های سفرهای ماموریتی همین است. ‏شهرهای ایران هنوز به سبک قدما در روز زنده هستند. حتی در غروب آفتاب هم زنده نیستند. می‌میرند. ارائه‌ی خدمات ‏فقط در روز صورت می‌گیرد. نه به موزه فرش می‌رسیدم و نه به مجموعه موزه‌های آستان قدس.‏
اشکال ندارد. از صحن آزادی وارد شدم. کفش‌هایم را درآوردم. همراه جمعیت شدم. همه به یک سمت. مردان عرب با ‏دشداشه‌ها. آخوندی پیر و خمیده و من با کاپشن آب و تریپ اسپرت. از همه نوع. آرام بودم. نه برتر از آن‌ها بودم و نه ‏کمتر. هم‌سطح بودیم. میان‌مایگی آزاردهنده نبود. به ضریح نزدیک شدم. حوصله‌ی له کردن و له شدن نداشتم. همراه با ‏جمعیت بیرونی به سمت خارج بارگاه رانده شدم. رفتم تا پلکانی که به زیرزمین می‌رفت. ضریح زیرزمین خلوت بود. خودم ‏را چسباندم به پنجره فولاد و از تصمیم‌های بزرگ زندگی‌ام گفتم. و از خدا خواستم که کمکم کند. نمی‌دانستم. واقعا ‏نمی‌دانستم که خوب چیست و بد چیست. آدم هیچ وقت نمی‌داند بد و خوبش چیست. هر چه قدر هم ابزارهایش وسیع‌تر و ‏دانسته‌هایش بیشتر و دیدش بازتر می‌شود باز هم نمی‌داند چی خوب است چی بد است. نماز خواندم. سرم گیج می‌رفت. ‏همان نزدیک ضریح زیرزمین نماز خواندم و بعد بلند شدم. به در و دیوارهای مجلل و پر از آینه کاری و ریزه کاری زل زدم. ‏مثلا به دیوار روبه رو که با استفاده از سنگ مرمرهای رنگارنگ شکل های هندسی ساخته بودند. به چه نظم و چه دقتی. در و ‏دیوارهای حرم همه اثر هنری‌اند لامصب... پر از ریزه‌کاری‌های پر تکرار که به نظرم باز هر کدام بیان کننده‌ی دوره‌ای و ‏تاریخی هستند. بیان‌کننده‌ی این که در هر سالی و در هر دوره‌ای چه نوع از مصالح نماد تجلل و اکرام بوده... از صحن ‏جمهوری سر درآوردم. هوا کمی سرد شده بود. رفتم صحن انقلاب. سقا طلا. تا به حال به پنجره فولاد نزدیک نشده بودم. ‏خلوت بود. کسی را با دخیل نبسته بودند. گویا پیشرفت حاصل شده بود و این اعتقاد جا افتاده بود که دخیل به فولاد بستن ‏جالب نیست. شاید هم از سرمای زمستان بود...‏
از در باب‌الرضا آمدم بیرون... دکه‌های نان قدس رضوی عالی‌اند. دونات‌های سه تا هزارشان همه‌ی ایستگاه متروهای تهران ‏را پوشش می‌دهد. توی مشهد اما قشنگ‌تر است. مثل دکه‌های روزنامه، دکه‌های نان قدس رضوی وجود دارد. اشترودل گرم ‏گرفتم و به نیش کشیدم. مزه‌ی پیتزا می‌داد. بعد رفتم نذر همیشگی را ادا کردم. این‌که بعد از حرم شیر داغ بخورم. هوا ‏سرد بود. چسبید. جایش خالی بود.‏
راه رفتم. بلوار امام رضا را راه رفتم. خواستم خودم را توی شهر رها کنم. نمی‌شد. حس می‌کردم مشهد به غیر از حرم امام ‏رضا چیزی ندارد که به من بدهد. دنبال یک غذاخوری بودم که متفاوت باشد و من را بگیرد. مثلا تهیه‌ی غذای خانگی. نبود. یا ‏فلافلی‌های خیلی کثیف بود یا رستوران‌های لوکس. فلافلی‌ها بوی صفا و مرام نمی‌دادند. حتم از حس تنهایی من بود. نمی‌دانم. ‏کمی گشتم. ردیف سوغاتی‌ها. همه کپی پیست همدیگر بودند. همه شبیه هم بودند. مغازه‌های اطراف حرم را هیچ وقت ‏دوست نداشتم.‏
رفتم سمت هتل. عجب قصری بود بی‌پدر. خسته بودم. چشم‌ها و سرم درد می‌کرد. تخت نرم بود. عادت نداشتم. ولی خواب ‏رفتم...‏

نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:یکشنبه 15 اسفند 1395 | نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر