تبلیغات
حاج سیاح - زائران هورامان 2

زائران هورامان 2

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  12:58 ب.ظ

نوع مطلب :کرمانشاه ،

انبوه درخت‌های بلوط کوه‌های دور تا دور قوری قلعه را در برگرفته بودند. رشته‌کوه‌های شاهو آن دوردست‌ها زیر باران شلاقی خیس می‌شدند. باران تند و بی‌امان می‌بارید. اول آهسته می‌بارید. برف‌پاک‌کن ماشین بعد از چند ثانیه می‌توانست تکانی به خودش بدهد و تصاویر جاده را زلال کند. بعد اما تند و تندتر شد. جوری که برف‌پاک‌کن به تب و تاب افتاد و بی‌لحظه‌ای استراحت قطرات را از شیشه به کنار می‌راند. جاده هم پیچ پیچی تر شد... آلاچیقی که در آن جاگیر شده بودیم سقفی حلبی داشت. باران روی سقف حلبی آلاچیق عروسی راه انداخته بود.

صبحانه زدیم (نان بربری که از روانسر خریده بودیم و پنیر و گوجه و خیار(مغازه‌ی کنار نان بربری یک سوپرمارکت بود که روی سقفش یک تلویزیون خیلی بزرگ(مثلا 100 اینچی) تصاویری از کشتارگاه مرغ‌ها (سر بریده شدن مرغ‌ها در یک مکانیزم صنعتی) را اول صبحی پخش می‌کرد!)) و کاپشن‌های‌مان را پوشیدیم و راه افتادیم سمت دهانه‌ی غار. بارانی به قدری شدید بود که توانش را نداشتیم پرسه بزنیم و قلعه‌ی قوری‌شکل را پیدا کنیم.

بنر تبلیغاتی نزدیک غار از آن مغازه‌ی آقای مرادی بود: 3 تا رژ لب 7000 تومان و 3 تا مداد 4000 تومان.

بزرگ‌ترین غار آبی آسیا اما برای ما شگفتی‌هایش را عیان نکرد.

مسیر سنگ‌فرش‌شده‌ی داخل غار از کنار رود همیشه جاری غار می‌گذشت. تو از کنار استالاگمیت‌ها، استالاگتیت‌ها (قندیل‌های آهکی)، هلیکتیت‌ها (هزاران زائده‌ی آهکی که شبیه نوک سینه‌های جنس آدمیزادند)، و ستون‌های آهکی می‌گذشتی و هر از گاهی سرت از ریزش قطره‌ای آب سرد می‌شد و درست به جایی می‌رسیدی که رویاانگیزی غار شروع می‌شد. درست همان‌جا بود که دری آهنی قفل و زنجیر شده بود. صدای ریزش آب از آبشارهای چهارگانه‌ی غار به گوش می‌رسید، قندیل‌های گوش‌فیلی با صداهای رازانگیزشان تو را صدا می‌کردند، تالارهای 4 طبقه‌ی عروس با کریستال‌های شفاف من و راز دلم را صدا می‌کردند اما...

از غار که زدیم بیرون، چند دختر کرد با لباس‌های رنگارنگ و قامت بلند و کشیده‌شان چشم‌مان را خیره کردند. اما رفتند. زود رفتند. بی‌آن که بتوانیم از نگاه‌کردن‌شان سیر شویم رفتند.

باران شلاقی‌تر از پیش باریدن گرفت. به سیاه‌چادری پناه آوردیم. زنان روستایی نان کلانه می‌پختند. نان کلانه با سبزی‌های کوهی. خوردیم. کلوچه‌ی روغنی شیرین هم به راه بود...

مردی روستایی به اصرار می‌خواست به ما رب انار بفروشد. 2 کیلو 15 هزار تومان. نه. نمی‌خواهیم. باشد. 2 کیلو 13 هزار تومان. نه. نیازی نداریم. بچشید مشتری می‌شوید. نفری یک بند انگشت رب ترش انار مزه مزه کردیم و باز هم مشتری نشدیم...

پسرکی چتر به دست به سوی‌مان آمد. چتر نمی‌خواهید؟ باران تند است. 2500 تومان چتر اجاره می‌دهم. خندیدیم. قیمت را پایین آورد. باشد، 1500 تومان اجاره می‌دهم. خندیدیم. سمج بود. تا چترش را اجاره نمی‌داد دست از سرمان برنمی‌داشت. چتر نمی‌خواهیم. دوست داریم خیس شویم. ازش ‌خواستیم که بایستد تا با چترش ازش عکس بگیریم. گفت: نمی‌خوام. باید پول بدید. پول می‌گیرم تا عکس بگیرید. پشتش را به ما کرد تا نتوانیم عکس بگیریم. خندیدیم. دلش به رحم آمد و گذاشت که ازش عکس بگیریم...

از قوری‌قلعه تا پاوه باران لحظه‌ای سقف ماشین را رها نکرد.

پاوه در دل کوه بود و ماسوله‌وار می‌زد. پاوه نامی رازآمیز داشت. برای ما بوی جنگ می‌داد. بوی روایت‌هایی که از جنگ شنیده و خوانده بودیم. جنگ تن به تن. جنگ چریکی. پاوه نام مصطفی چمران را در ذهن‌مان تداعی می‌کرد و دوست داشتیم که ازش بیشتر بدانیم. ولی وقت نبود... باید به قلب هورامانات می‌رسیدیم. شهر پر بود از ماشین‌هایی که برای کوه و کمر طراحی شده بودند: لندرورهای سبز رنگ مدل 1950 و 1960 تر و تمیز و سالم و قبراق در شهر رفت و آمد می‌کردند. تا هورامانات راهی دراز داشتیم و آن باران نباید آن قدر ممتد می‌شد. سرد بود. جایی در شهر کنار مغازه‌ای ایستادیم. احسان دوید تا یک فلاکس آب جوش بگیرد. باران شدید بود. فلاکس آب جوش را مهمان شدیم. مرد پاوه‌ای دوست نداشت به خاطر یک لیتر آب جوش ازمان پول بگیرد. کنار مغازه‌ای که روی کرکره‌ی پایین‌کشیده‌اش، بزرگ نوشته شده بود: کرکره‌سازی عثمانی ایستادیم و بستنی خریدیم. بستنی شیرین بود و خوشمزه. بستنی را که خوردیم باران آرام شد. نم نم شد...

یکی از زیباترین و مهیب‌ترین جاده‌ها انتظارمان را می‌کشید...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: غار قوری قلعه ، نان کلان ، پاوه ، باران ، جاده ، زائران هورامان ،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر