تبلیغات
حاج سیاح - زائران هورامان

زائران هورامان

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  01:01 ب.ظ

نوع مطلب :کرمانشاه ،

شامگاه روز اول بود که به دروازه‌ی هورامانات رسیدیم: روانسر.

ذهن‌مان پر از تصویر بود و خنکی هوا بوی سرمایی شبانه می‌داد.

از جوانی آدرس جایی برای شب ماندن، مسافرخانه یا سوییتی اجاره‌ای را پرسیدیم. گفت تنها مهمان‌پذیر شهر تعطیل شده است. دوید رفت آن سوی خیابان، از سرباز فرمانداری جایی برای شب ماندن را پرسید. نبود. جوان گفت این شهر هیچ چیز ندارد. رفتیم جلوتر...

و سرآب روانسر زیباتر از آن بود که جوان بگوید این شهر هیچ ندارد. چشمه‌های جوشان و خروشان از دل کوه کوتاه برکه‌ای عظیم با صداهایی مهیب و زندگی‌بخش آفریده بودند. راه رفتیم، به قایق‌های پدالی نگاه کردیم. به جوشندگی و خروشندگی آبی که از دل کوه بیرون می‌زد. به مردانی با شلوارهای کردی. و آرامش و سکوتی که از ورود به سرزمین هورامانات داشت ما را می‌گرفت.

از بیستون و طاق بستان گذشته بودیم. در دامنه‌های سرسبز بیستون مجسمه‌ی غافلگیرکننده‌ی هرکول و نقش‌برجسته‌های مهرداد و گودرز و وقف‌نامه‌ی شیخ علی خان زنگنه و داربست‌های زیر کتیبه‌ی داریوش را به تماشا نشسته بودیم(خود کتیبه معلوم نبود. فکر می‌کردم کتیبه در دل تخته سنگی صاف و نمایان و خیلی بزرگ باشد. اما کتیبه بر روی سینه‌ی تخته‌سنگی در شکاف کوه بیستون بود و کوچکتر از تصویر توی کتاب‌ها و مجله‌ها ...)

از نیروی عظیم و وحشی قدرت احساس بیهودگی کردم. آیا داریوش مردی خائن را به زیر پا افکنده بود؟ دوست نداشتم باور کنم. دوست داشتم فکر کنم که داریوش از به زیر پا افکندن و لگدکوب کردن مردی دیگر، مردی که قدرتی سرکش داشته آن قدر لذت برده که داده آن را به هزار زور و زحمت به چند زبان ثبت کنند. قدرت او سرکش‌تر بوده.کتیبه‌ی داریوش بیش از هر چیز برای من نماد قدرتی وحشیانه بود... قدرتی که فقط برای داریوش شیرین و لذت‌بخش بوده، فقط داریوش بوده که با این کتیبه، با لگدکوب کردن آن مرد و به زنجیر کشیدن مردانی دیگر احساس مردانگی می‌کرده.

برکه‌ی سرآب بیستون در هوای ابری و بارانی، سبزی و سرزندگی عجیبی داشت و تنها کاری که از دست‌مان برمی‌آمد تند تند نفس کشیدن و بوی باران اردیبهشتی را فرو دادن و تند تند عکس گرفتن برای ثبت لحظه‌ها بود.

فرهادتراش از کتیبه‌ی داریوش اما عظیم‌تر و پرمعناتر بود. نیروی عظیم عشق بود. این که آدمی بتواند چنان صخره‌ای را با سمبه و تیشه تراش بدهد و سنگ‌ها را تکه تکه و تیغه تیغه کند، فقط از نیروی عشق برمی‌آمده، نیروی بزرگ و بی‌مانع عشق. یک صفحه‌ی صاف و عظیم در دل کوه بیستون که فقط یک صورت هلالی شکل در آن حجاری شده و باقی جای سنبه‌هاست و کنده شدن ردیف ردیف سنگ سخت... پای فرهادتراش نشستیم. علف‌های و گل‌های زرد روییده بودند. آسمان ابری بود. ما خسته بودیم. دراز کشیدیم. به آسمان کیپ از ابر نگاه کردیم. آسودیم.

کاخ ناتمام ساسانی کمی پایین‌تر از دیواره‌ای بود که فرهاد برای شیرین در دل کوه کنده بود. انگار سنگ‌های تراش‌خورده‌ی فرهادتراش پی و بنای کاخ ناتمام ساسانی شده بود. کاخی که در دوره‌های بعد کاروانسرای ایلخانی شده بود. (سیر عمومی جهان بشریت به سوی پیشرفت و ترقی‌ست)

پیرمرد و پیرزنی که در خلنگزار پای بیستون در کنار هم راه می‌رفتند، بی این که دست هم را بگیرند، شیرین و فرهاد نبودند؟

بیستون مجموعه‌ای از انتهای امیال انسانی بود: انتهای قدرت‌طلبی(کتیبه‌ی داریوش)، انتهای عشق ورزیدن به زن‌ها(فرهادتراش)، انتهای رفتن و سفر و کندن(کاروانسراهای ایلخانی و صفوی)، انتهای نیاز به خدایانی برای پرستیدن (غارها و پرستشگاه‌‌های پارتی) و...

کرمانشاه طاق بستان بود و رستورانی با نقاشی کتیبه ی بیستون که خوب دولا پهنا حساب کرد با ما (همان رستوران‌های اطراف پارک جنگلی طاق بستان...گوجه را جدا حساب کرد، نان را جدا، برنج هندی کاه مانندش را جدا، هر سیخ کبابش را جدا...) و مرد معرکه‌گیری که برای پر کردن کاسه‌ی معرکه‌گیری‌اش از مارهای بی‌خاصیت تا امام حسین مایه می‌گذاشت...

و طاق بستان...

قطره‌های گاه به گاه درشت باران، چشمه‌های جوشان پای سنگ‌نگاره‌ها، تمرین عکاسی با لنز 50 میلیمتر، دختران نوجوانی که موهای خرمایی دمب‌اسبی‌شان دل‌ها را شاد می‌کرد و سنگ‌نگاره‌های شاهانی که شاه بودن‌شان نمادی از خدا بودن‌شان بود، سنگ‌نگاره‌هایی با حضور اهورامزدا و زرتشت و پادشاهان و بی‌حضور ما مردم معمولی، قاجاریه هم با آن سنگ‌نگاره‌های رنگی کناره‌ی طاق شیطنت‌هایی کرده بودند و به یاد می‌آوردند که آهو نمی‌شوی بدین جست و خیز گوسفند...

راز دل من همه‌ی این‌ها را دیده بود. حتی شبی را هم در انتهای امیال انسانی (بیستون) گذرانده بود. فقط نمی‌دانستم که دشت‌های شقایق جاده‌ی کرمانشاه تا روانسر را هم دیده بود؟ همانی که آدم را وامی‌داشت که کنار جاده توقف کند و برود لابه‌لای گل‌های شقایق. گل‌هایی که در زمین‌های بایر و کشاورزی نشده روییده بودند. برود بین‌شان، بنشیند، به زوال شکوهمند خورشید در انتهای جاده نگاه کند و یکهو بپرد، با تمام وجود لابه‌لای گل‌ها بپرد و سوژه‌ی عکس‌هایی با سرعت شاتر 2000/1 شود...

وقتی می‌خواستیم جاگیر شویم خبری خوش شنیدم. راز دلم رهسپار همان جاده‌هایی بود که من در حال عبور ازشان بودم...

شب را در روانسر بودیم. سکویی بر بالای سرآب اختیار کردیم، صدای جوشش و خروش و پاشش آب تمام شب فضای چادر مسافرتی ما را انباشته بود.

صبح زود بیدار شدیم. آسمان از ابر کیپ بود. خورشید مثل یک دایره‌ی کوچک از انتهای کوه‌ها بالا می‌آمد. از کوه بالا رفتیم. پشت کوه سرآب، مزارع سبز تا پای کوه‌ها پیش رفته بودند. گندم بودند و شالیزار. این طرف‌تر، کنار جاده‌ای خاکی، دخمه‌ای در دل کوه بود. تابلویی زنگ‌زده می‌گفت که این دخمه و تپه‌ای که آن را در دل خودش جا داده بود ثبت ملی بودند. از سنگ‌ها بالا رفتیم. توی دخمه چیزی نبود. یک دخمه‌ی کوچک 2متر در 2 متر بود که دیواره‌هایش از دود آتش‌ها سیاه شده بود و کفش پر بود از بطری نوشابه و پاکت سیگار و قرص و پایپ و سرنگ...

پیرمرد روانسری سلام‌مان را به گرمی پاسخ داد. گفت که اسم دخمه طاق فرهاد است. از بوته‌ی گل محمدی، 2 تا گل کند و صبح‌مان را عطرآگین کرد. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها عبورمان داد. از پسرش گفت که بیکار است و همه‌اش سر در موبایل. ولی سالم است و اهل کشیدن نیست. از جاده‌ای که ما را به قوری قلعه خواهد رساند گفت و میل نداشت که از ما جدا شود. ما را تا دم سرآب همراهی کرد. وقتی از ما جدا شد، سیگار صبحگاهی‌اش را روشن کرد و توی محوطه‌ی سرآب شروع کرد به راه رفتن...


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:دوشنبه 3 خرداد 1395 | نظرات() 

برچسب ها: بیستون ، کرمانشاه ، طاق بستان ، روانسر ، سرآب ، شقایق ، زائران هورامان ،
سعید
چهارشنبه 10 شهریور 1395 08:53 ق.ظ
درود و احترام
دوست عزیز که این مطلب را نوشتی توصیف نامه ت زیباست اما درباره ی داریوش اندکی بیشتر تأمل میکردی تا شاید تاریخ را این چنین قضاوت نمیکردی. داریوش تشنه ی قدرت طلبی به آن معنایی که شما نگاشتیت نبوده است.
حتی خودش در کتیبه می نویسد که آن مردانی که اسیر کرده همگی یاغیان و شورش گرانی بوده اند به مانند امروز که اگر کسی قصد تجاوز به منافع ملی را داشته باشد حتما حکومت مرکزی در برابرش ایستادگی خواهد کرد تا منافع ملی آسیب نبیند.
پس اگر داریوش این یاغیان را مهار نمی کرد امپراطوری او پا نمی گرفت و آن بوروکراسی پیشرفته(سیستم مالی -اداری)تأسیس نمی شد.
سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر