تبلیغات
حاج سیاح - سفر به جی - 4

سفر به جی - 4

پنجشنبه 8 بهمن 1394  04:30 ق.ظ

نوع مطلب :اصفهان ،

کوه اصفهان صفه است. شبه تیزی که از هر جای اصفهان قابل مشاهده است و تیزی ستیغ‌هایش برایت این سوال را به وجود ‏می‌آورد که چرا صفه؟ مگر صفه به زمین تخت سنگی نمی‌گویند؟ صبح علی‌الطلوع کلید اتاق مسافرخانه‌ی جهان را تحویل دادم. ‏ماشین را توی یکی از گاراژ‌ها پارک کرده بودم. سوارش شدم و رفتم دنبال صحرا و راه افتادیم سمت صفه. پارک جنگلی پای ‏کوه صفه صبح جمعه شلوغ بود. پر بود از خانواده‌هایی که زنبیل و زیرانداز به دست داشتند می‌رفتند تا چمنی جایی گیر بیاورند و ‏یک جمعه‌ی بهاری زمستانی را در پارک جنگلی صفه بگذرانند. برادران و خواهران امر به معروف و نهی از منکر هم حضور ‏داشتند. جو پارک صبح جمعه دختر پسری نبود. مسیر کوه‌نوردی سنگ‌چین شده و مهیا بود. خیلی‌ها به چشم پیاده‌روی نگاهش ‏می‌کردند و با سرعت‌های مختلف در شیب آرام پای کوه صفه رفت و آمد می‌کردند. ستیغ قله‌ی صفه بالای سرمان بود. یک ‏صخره‌ی بلند که عمود بر مسیر ایستاده بود و مغرورانه به اصفهان و دشت‌های دوردست نگاه می‌کرد. ‏

دورش زدیم. از مسیر پای کوه آرام بالا رفتیم و به تنگه‌ی گردنه باد رسیدیم. تله‌کابین هم بود. مسیری که پیاده در آرام‌ترین ‏شکل نیم ساعت طول می‌کشید تله‌کابین هم داشت. آبشار مصنوعی پای کوه صفه هم بود که کار نمی‌کرد. در گردنه باد یک ‏توربین باد گذاشته بودند. فقط یکی بود. باد آرام می‌وزید و توربین هم آرام می‌چرخید. قشنگ بود. ولی یک توربین بادِ تنها، ‏چه‌قدر مگر برق تولید می‌کند؟ همان حسی را به من داد که تله‌کابین داده بود: یک جور بزک کردن.‏

به تنگه‌ی گردنه باد که رسیدیم چند تا آلاچیق بود. دورترین‌شان خالی بود. رفتیم و نشستیم. صحرا زیرانداز آورده بود. پهن ‏کردیم و مشغول صبحانه خوردن شدیم. اول در سایه‌ی آلاچیق نشستیم. بعد سردمان شد و آمدیم سمت آفتاب. صبحانه‌ی ‏دلچسبی شد: نان جو و گوجه و خیار و پنیر و عسل و کره‌ی محلی و شیرکاکائو... صبحانه را خوردیم. به تنگه‌ی کوه و تله‌کابین ‏بالای سرمان نگاه کردیم. پاهای‌مان را دراز کردیم و حرف زدیم. خیلی حرف زدیم. از روزهای نزدیک آینده. از کارهایی که ‏باید بکنیم. از کارهایی که نمی‌کنیم. از نگرانی‌ها. از تلف شدن‌ها... بعد کوله‌های‌مان را جمع کردیم و راه افتادیم سمت قله‌ی ‏صفه. دو تا خارجکی هم جلوی‌مان می‌رفتند. انگلیسی حرف نمی‌زدند با هم. نمی‌دانم کجایی بودند. پدر و پسر به نظر می‌آمدند. ‏دوست داشتم فکر کنم مجارستانی‌اند و صبح جمعه آمده‌اند تا برسند به قله‌ی صفه. پدره خوب بلد بود. راه را مثل کف دستش ‏می‌شناخت. ‏

بعد از تنگه‌ی باد صخره‌های کوه صفه بودند که گام به گام ما را بالا می‌بردند. جنس کوه صفه با تمام زمین‌های اطراف فرق ‏داشت. سنگی بود و صخره‌ای. مسیر کوه عمود بالا می‌رفت. تنها خوبی‌اش این بود که خاکی نبود. آدم سر نمی‌خورد و سنگ‌ها ‏جای پا و دست داشتند و زیر پای آدم قرص و محکم بود. صحرا بلد بود. به یال کوه که رسیدیم از هم عکس گرفتیم. دره‌های ‏اطراف زیر پای‌مان بودند. سیم‌های دکل‌های تله‌کابین عکس‌های‌مان را خراب می‌کردند. ولی چاره‌ای نبود. یال کوه را گرفتیم و ‏رفتیم بالا. به نزدیکی قله که رسیدیم شک کردیم که برویم یا نرویم. صخره‌ها عمودی شده بودند. بالا رفتن ازشان راحت بود. ‏دست‌ها را می‌گرفتی و جای پاها هم محکم بود. اما برگشتن چه؟ پایین آمدن چه؟ چشم‌مان را بستیم و به قله‌ی صفه صعود ‏کردیم. ارتفاع قله‌ی صفه زیاد نیست: 2257 متر. ولی مسیر صعودش چالش‌برانگیز است. کلکچال ارتفاع بالاتری دارد. ولی ‏چالش صعود ندارد. راه را می‌گیری و می‌روی بالا...‏

و قله‌ی صفه... صخره‌ای که بر قله‌اش ایستاده بودیم از سمت دیگر عمود پایین رفته بود و ترسناک بود. دسته‌های کلاغ مثل ‏کرکس‌ها و لاشخورها در میانه‌ی دره‌ی زیر پای‌مان می‌چرخیدند. دلش را نداشتم که بروم لبه‌ی صخره و به زیر پایم نگاه کنم. ‏ترس از ارتفاع گرفته بودم. رفتیم و کنار دکل مخابراتی نوک قله نشستیم. اصفهان و تمام دشت‌های دوردست زیر پاهای‌مان ‏بود. اصفهان در دود و مه غلیظی فرو رفته بود. قله‌های اطراف کوتاه‌تر بودند و دشت اصفهان تا دوردست‌ها پیدا بود. صحرا از ‏توی کوله‌اش پرتقال درآورد و پوست کند. روی قله نشستیم و پرتقال خونی خوردیم. چند دقیقه نشستیم. بعد آرام آرام از ‏صخره‌ها آمدیم پایین. من جلوتر پایین می‌آمدم که به خیالم اگر صحرا سُر خورد جلویش باشم. ولی احتمال سر خوردن خودم ‏بیشتر بود تا او! آرام آمدیم پایین و تا برسیم به پارک صفه ساعت شده بود 3 بعد از ظهر.

صحرا جایی در میدان نقش جهان را ‏برای ناهار نشان کرده بود. سفره‌خانه سنتی نقش جهان پشت مسجد شیخ لطف‌الله. رفتیم نقش جهان. قرار نبود ببینیمش. نقش ‏جهان برای برنامه‌ی فردا بود. از گرسنگی به قار و قور افتاده بودیم. تندی رفتیم پشت مسجد شیخ لطف‌الله. ساعت 4 شده بود و ‏سفره‌خانه تعطیل بود. بی‌خیال شدیم. آمدیم  توی خیابان پشت عمارت عالی‌قاپو. پیتزا مگسی باز بود. صحرا بهش می‌گفت پیتزا ‏مگسی. دقیقا روبه‌روی دانشکده‌شان بود و سال‌های تحصیل دوره‌ی لیسانس تجربه‌اش کرده بود. دیگر طاقت گرسنگی نداشتم. ‏گفتم برویم همین‌جا. رفتیم و دو تا هاگ‌داگ خوردیم. صحرا کم‌غذ است. نصف هات‌داگش را اضافه آورد. آن را هم دولپی ‏خوردم! پشت سرمان 3-4نفر خارجکی بودند. 2 تا همراه ایرانی هم داشتند. همراهان ایرانی می‌خواستند شب آن‌ها را ببرند ‏نجف‌آباد خانه‌ی نمی‌دانم کی. خارجکی‌ها با تور نیامده بودند و هتل نرفته بودند. خودشان آمده بودند و با ایرانی‌ها رفیق و ‏مهمان شده بودند. خوشم آمد. ازین ارتباطات بین‌المللی و کوچ سرفینگی بود. وسط‌های هات‌داگ خوران‌مان دو تا هیپی خارجی ‏هم آمدند. دختر و پسر فیلم بودند اصلا. موهای جفت‌شان فرفری و سیاه پرکلاغی بود و شلوارشان پاره و پاره و انگشترهای ‏توی دست‌شان آهنی و دختره النگو پلاستیکی به گوشش آویزان کرده بود. این‌ها را هم نفهمیدیم کجایی بودند. همبرگر ‏سفارش دادند و ما هم از مغازه زدیم بیرون. ولی پیتزا مگسی پشت میدان نقش جهان خیلی بین‌المللی بود.‏

پیاده راه افتادیم سمت زاینده‌رود. یعنی اول رفتیم سمت خیابان چهارباغ شمال و من از خیابانی که بلوار آدم‌روی وسطش از ‏خیابان آسفالتش بزرگ‌تر بود بی‌نهایت لذت بردم. بعد به جاهایی از چهارباغ رسیدیم که برای پروژه‌ی لعنتی مترو کارگاه ‏ساختمانی شده بود. این مترو پدر سی و سه پل را درآورده بود. مته‌ی متروی اصفهان 8 درجه انحراف پیدا کرده بود و هنوز ‏قطارهای مترو راه نیفتاده سی و سه پل ترگ برداشته بود. نفرت‌انگیزترین چیز در شهرستان‌های بزرگ ایران این است که ‏می‌خواهند ادای تهران را دربیاورند. آن‌ خراب‌شده‌ی بی‌ در و پیکر،‌ تهران،‌ ابلهانه‌ترین ساختار شهری در دنیا را دارد. برای چه ‏اصفهان که ساختار شهری 500 ساله‌اش چند سر و گردن از تهران بالاتر است بخواهد ادای تهران را دربیاورد و مترو بزند؟ ‏تهران هویت ندارد که برایش ترگ برداشتن سی و سه پل مهم باشد... متروی اصفهان هنوز راه‌نیفتاده برایم نفرت‌انگیز بود! ‏

نزدیک غروب شده بود. پل‌گردی را با سی و سه پل شروع کردیم و راستش در آبی و سورمه‌ای دم غروب این پل رویایی بود. ‏از پل رد شدیم. وسط‌های پل یکهو احساس کردم وسط فیلم آمارکورد فلینی ایستاده‌ام. به همان رویایی و با همان آهنگ. ‏آسمان، آبی تیره شده بود و صحرا کنارم دوربین ‌به دست می آمد و روی پل شلوغ بود که یکهو یک دسته‌ی بزرگ از مرغ‌های ‏دریایی را بالای سرمان دیدیم. خیلی زیاد بودند. مرغ‌های سفید مهاجر در دست‌های بزرگ بالای سرمان قیقاج می‌رفتند و عجیب ‏رویایی بودند...‏

در حاشیه‌ی زاینده‌رود،‌ در نزدیک‌ترین پیاده‌رو به رود راه رفتیم. از آن پیاده‌روهای دونفره بود. ماه شب چهارده آسمان را ‏روشن کرده بود. زاینده‌رود خشک بود و آبی نداشت. صحرا می‌گفت روزهایی که آب سد را باز گذاشته بودند و رود آب داشت ‏تا همین لب پر از آب بود. رویایی‌تر بود... خوبی‌اش این بود که لب رودخانه از خیابان فاصله داشت و صدای ماشین‌ها نمی‌آمد. ‏صدای گازینگ گوزینگ ماشین‌ها،‌ صدای نفرت‌انگیز موتورسیکلت‌ها،‌ صدای بوق بوق‌شان،‌ همه و همه از زاینده‌رود دور بود و ما ‏راه می‌رفتیم. به پل جویی رسیدیم. دهنه‌هایش از سی و سه پل گشادتر بود. فکر کردیم وسط پل کافه راه انداخته‌اند. کافه نبود. ‏کتاب‌فروشی بود. چرخی زدیم. ولی چیزی نخریدیم و راه افتادیم به سمت پل خواجو... زاینده‌رود با انحنای ظریف ما را به سمت ‏پل خواجو می‌برد. ‏

پل خواجوی غروب جمعه‌ی اصفهان دیدنی بود. فرق سی و سه پل با خواجو این جوری است:‏

سی و سه پل آهنگش این طوری است: دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ... تا آخرش همین‌طور دینگ دینگ.‏

پل خواجو با دینگ دینگ دینگ شروع می‌کند. به وسطش که می‌رسد می‌گوید دالالالام... و بعد دوباره با دینگ دینگ دینگ ‏ادامه می‌دهد.‏

غروب جمعه بود بود و دهنه‌های زیر پل خواجو شلوغ بود. چرا؟ آوازه‌خوان‌های اصفهانی زیر دهنه‌های پل معرکه گرفته بودند. ‏توی دهنه‌ی اول چند نفر به نوبت ترانه می‌خواندند. ترانه‌های شاد و رقص‌آور. مردم همراه ترانه‌ها دم می‌گرفتند و دست ‏می‌زدند. چند دهنه آن طرف‌تر پیرمردی زده بود زیرآواز و سنتی می‌خواند و چه خوش صدا هم بود. چند دهنه آن طرف‌تر چند ‏نفر دسته‌جمعی آواز می‌خواندند. مثل یک مراسم مذهبی.

توی دهنه‌ی اول ایستاده بودیم و به ترانه خواندن‌ها گوش می‌دادیم و ‏می‌خندیدیم که یکهو کسی گفت اومدن اومدن. ترانه‌خوان جمع یکهو ساکت شد و پرید وسط جمعیت و خودش را پنهان کرد و از ‏دهنه‌های پل بیرون رفت. همین‌طور که ما دهنه به دهنه می‌رفتیم جلو خبر اومدن اومدن همه‌ی خواننده‌ها را ساکت می‌کرد. به ‏ناگهان ساکت می‌شدند و خودشان را لابه‌لای جمعیت جا می‌دادند و از زیر پل بیرون می‌آمدند... چه شده بود؟ هیچی. نیروی ‏انتظامی بگیر ببند داشت. یک وقت‌هایی خیلی بگیر ببند داشت. می‌آمد آوازه‌خوانان زیر پل خواجو را دستگیر می‌کرد. یک ‏وقت‌هایی آزادشان می‌گذاشت که دل ملت را شاد کنند... آدم یاد معین و آهنگ دلم می‌خواد به اصفهان برگردم می‌افتاد. ‏لحظه‌ای تصور کردم که معین برگردد ایران و عصر جمعه برود زیر پل خواجو و بخواند،‌ همه‌ی آهنگ‌هایش را بخواند... برایم ‏آواز خواندن مردم یک جور مبارزه‌ی شاد و شنگولی به نظر آمد. هر چه بود قشنگ بود. دیدنی بود...‏


نوشته شده توسط: پیمان حقیقت طلب | آخرین ویرایش:جمعه 21 اسفند 1394 | نظرات() 

برچسب ها: کوه صفه ، سی و سه پل ، پل خواجو ، عصر جمعه ،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر